تفکر چیست؟
تفکر فعالیتِ ذهنیِ کاملاً آگاهانهای است که در آن فرد اطلاعاتِ حافظه را کنارِ هم میگذارد، تفسیر میکند، قضاوت میکند، مسئله حل میکند و در نهایت تصمیم میگیرد؛ برخلافِ برداشتِ رایج، «تفکرِ ناخودآگاه» از نظرِ کتابِ درسی درست نیست. حافظهٔ قویتر آمادگیِ بیشتری برایِ تفکر میدهد، اما حافظهٔ قوی بهتنهایی تفکرِ قوی نیست — حافظه ابزارِ تفکر است، نه خودِ آن. در روانشناسیِ شناختی، تفکر را معمولاً به دو نوع تقسیم میکنند: تفکرِ همگرا (رسیدن به یک پاسخِ درست، مثلِ حلِ مسئلهٔ ریاضی) و تفکرِ واگرا (تولیدِ ایدههایِ متعددِ خلاقانه، مثلِ نوشتنِ انشا)؛ تمرکزِ اصلیِ این فصل بر تفکرِ همگرا و بهطورِ مشخص «حلِ مسئله» است.
مسئله چیست؟
مسئله تهدید نیست، بلکه فرصتِ پیشرفت است: بدونِ مانع، انگیزهای برایِ تلاش و اختراع پیدا نمیشود (مثلِ کشورهایِ زلزلهخیز که بهترین دانشِ زلزلهشناسی را دارند). بهطورِ دقیق، مسئله یعنی «عدمِ دستیابیِ فوری به هدفِ مشخص، به دلیلِ موانع، با توجه به امکاناتِ محدود» و از سه جزء ساخته میشود: هدفِ مشخص، مانع، و امکاناتِ محدود — هر سه باید همزمان باشند تا واقعاً «مسئله» شکل بگیرد.
مسئله چهار ویژگی دارد: هدفمند است (بدونِ هدفِ روشن، حتی احساسِ داشتنِ مسئله هم شکل نمیگیرد)؛ فرایندی تحتِ کنترل است (نه یک لحظه، بلکه جریانی که فرد در آن آگاهیِ کامل دارد و هرچه جدیتر باشد، راهحلِ بهتری انتخاب میکند)؛ توانمندیهایش محدود است (بسیاری از افراد تواناییهایِ خود را نمیشناسند و بهسراغِ راهحلهایِ غیرمنطقی میروند)؛ و موقعیتِ فعلی (مبدأ) باید مشخص باشد (شناختِ دقیقِ نقطهٔ شروع، به شناختِ بهترِ موانع کمک میکند).
مسائل دو نوعاند: خوبتعریفشده (موقعیتِ اولیه، اقداماتِ استاندارد، هدفِ دقیق و تضمینِ دستیابی، مثلِ شطرنج یا حلِ معادله) و خوبتعریفنشده (ابهام در همهٔ این چهار، مثلِ «چرا خودروی مقابل متوقف شده؟» یا «علتِ بیعدالتیِ اجتماعی چیست؟»). مسائلِ علومِ دقیقه معمولاً خوبتعریفشدهاند؛ مسائلِ علومِ انسانی عمدتاً خوبتعریفنشدهاند و در زندگیِ واقعی هم رایجترند — مهندسان، پزشکان و مدیران اغلب با همین نوعِ دوم روبهرو میشوند. یکی از روشهای مدرن برایِ تبدیلِ مسائلِ تعریفنشده به تعریفشده، رویکردی به نامِ «طراحیِ تفکر» (Design Thinking) است.
مراحل حل مسئله
حلِ مسئله پنج مرحله دارد: تشخیصِ دقیقِ مسئله (احساسِ مبهم از مسئله با تشخیصِ دقیق فرق دارد؛ بهتر است دیگران نقشِ راهنما داشته باشند، نه حلکننده)، کارگیریِ راهحلِ مناسب، ارزیابیِ راهحل (با ملاکِ روشن، مثلِ مقایسهٔ نمرات پیشوپس از تغییرِ روش)، بازبینیواصلاحِ راهحل، و انتخابِ راهحلهایِ جایگزین اگر راهِ اول جواب نداد. ترتیبِ این پنج مرحله در حلِ درستِ هر مسئله اهمیت دارد.
عوامل مؤثر بر حل مسئله
سه عامل مهماند. تجربهٔ گذشته (انتقال): میتواند آسانکننده باشد (کسی که دوچرخهسواری بلد است، موتورسواری را زودتر یاد میگیرد)، یا مانع شود — پدیدهای به نامِ کارکردگراییِ ذهنی، وقتی ذهن یک شیء را فقط با کاربردِ آشنایش میبیند و نمیتواند کاربردِ تازهای برایش تصور کند (مثلِ ندیدنِ انبردست بهعنوانِ وزنه در مسئلهٔ کلاسیکِ دو طناب). نوعِ نگاه به مسئله: تغییرِ زاویهٔ دید، اطلاعاتِ تازهای از حافظه بازیابی میکند؛ بنبست یعنی ناتوانی در حل با نگاهِ فعلی، و خروج از آن نیازمندِ تغییرِ نگاه و بازنماییِ مسئله است (مثلِ مسئلهٔ نُهنقطه که راهحلش نیاز دارد خطوط از مرزِ فرضیِ مربع بیرون بزنند). همین تغییرِ نگاه در روانشناسیِ گشتالت با اصطلاحِ «بینشِ ناگهانی» (Insight) شناخته میشود — همان لحظهای که ناگهان «آها!» میگوییم. نادیدهگرفتنِ موقتِ مسئله: به آن اثرِ نهفتگی میگویند — کنارگذاشتنِ مسئله برایِ مدتی، موانعِ ذهنی را کمرنگ میکند و بازگشت با ذهنِ تازه، حل را آسانتر میکند؛ حتی خواب هم نوعی اثرِ نهفتگی محسوب میشود، چون مغز در طولِ آن اطلاعات را بازسازماندهی میکند.
روشهای حل مسئله
روشها دو دستهاند. روشِ تحلیلی بر محاسباتِ ذهنی و قواعدِ منطقی مبتنی است، دستیابی به راهحل را تضمین میکند و موردِ قبولِ همه است، اما زمانبر است. روشهایِ اکتشافی بدونِ دلیلِ مشخص و مبتنی بر احساسونظرِ شخصیاند، در حداقلِ زمان جواب میدهند اما تضمینی ندارند و اعتبارشان با گذشتِ زمان متزلزل میشود؛ افرادِ عجولوکمحوصله بیشتر از این روشها استفاده میکنند. چهار روشِ اکتشافیِ رایج عبارتاند از:
- خُردکردن: تقسیمِ یک مسئلهٔ بزرگ به چند مسئلهٔ کوچک (مثلِ افزودنِ تدریجیِ ساعاتِ مطالعه، یا پیداکردنِ رقمبهرقمِ یک رمزِ چهاررقمی). در مدیریتِ پروژه، به همین روش «ساختارِ شکستِ کار» (WBS) میگویند و پروژههایِ بزرگی مانندِ ساختِ هواپیما با آن اداره میشوند.
- کاهشِ تفاوت: کوچککردنِ مرحلهبهمرحلهٔ فاصلهٔ میانِ وضعِ موجود و وضعِ مطلوب؛ مسئلهٔ کلاسیکِ برجِ هانوی نمونهٔ روشنِ همین روش است. در هوشِ مصنوعی، الگوریتمهای جستوجو (از جمله شطرنجبازِ رایانهایِ Deep Blue) از همین منطق استفاده میکنند.
- بارشِ مغزی: چهار مرحله دارد — تعریفِ دقیقِ مسئله، ارائهٔ همهٔ راهحلهای ممکن بدونِ قضاوت (هیچ ایدهای هرقدر هم عجیب رد نمیشود)، تعیینِ معیارهایِ داوری، و انتخابِ بهترین راهحل با همان معیارها.
- شروع از آخر: حرکت از هدف بهسویِ مبدأ؛ مهندسیِ معکوس نمونهای از همین روش است و بیشتر در ریاضی و اثباتِ هندسی کاربرد دارد.
بهترین راهبرد این است که ابتدا روشِ تحلیلی امتحان شود؛ اگر جواب نداد، از روشِ اکتشافی کمک بگیریم و در نهایت با روشِ تحلیلی هم راهحل را بسنجیم.
چرا ناتوانی در حل مسئله مهم است؟
ناتوانی در حلِ مسئله به دو پیامد میانجامد: ناکامی (وضعیتِ عاطفیِ ناخوشایندی که میتواند به پرخاشگری منجر شود — بسیاری از افرادِ پرخاشگر، مشکلِ عاطفیِ جدی ندارند، فقط مهارتِ حلِ مسئله را نمیدانند؛ مثالِ کتاب، تخریبِ اموال توسطِ هوادارانِ تیمِ مغلوب است) و فشارِ روانی (که خودش دوباره ضعف در حلِ مسئله را تشدید میکند و یک چرخهٔ باطل میسازد). طبقِ نظریهٔ «ناکامی-پرخاشگری»، ناکامی همیشه به پرخاشگری منجر نمیشود، بلکه صرفاً تمایل به آن را افزایش میدهد. به همین دلیل، هدفِ اصلیِ آموزشِ حلِ مسئله، فقط حلِ یک تمرینِ خاص نیست، بلکه یادگیریِ اصول و قوانینی است که در موقعیتهایِ دیگرِ زندگی هم قابلِ تعمیم باشد؛ افرادی که مسائل را خوب حل میکنند، احساسِ عاطفیِ مثبتتر و رضایتِ بیشتری از زندگی و روابطشان دارند.
مسائلِ چالشیِ کتاب یک نتیجهٔ مشترک دارند: علتِ ناتوانی در حلشان معمولاً تجربهٔ گذشتهٔ محدودکننده یا نگاهِ قدیمی است، نه دشواریِ واقعیِ مسئله. برایِ نمونه، در مسئلهٔ «توپِ برگشتی» ذهن بهطورِ خودکار ضربه را حرکتِ افقی تصور میکند، در حالی که توپ بهسمتِ بالا پرتاب شده و گرانش آن را برگردانده؛ در مسئلهٔ «پدر و دختر» تعصبِ جنسیتیِ ذهنی مانعِ دیدنِ پاسخِ ساده میشود؛ و در مسئلهٔ «چهار نهال با فاصلهٔ برابر»، راهحل فقط با خروج از چیدمانِ دوبعدی و کاشتِ یک نهال روی تپهای در مرکز به دست میآید. نکتهٔ مشترک همهٔ این مثالها این است که پس از حلِ یک مسئله با نگاهِ تازه، مسائلِ بعدی راحتتر حل میشوند — چون همان «نگاهِ جدید» با فرد میماند.
جمعبندی مفاهیم کلیدی
| مفهوم | تعریفِ کوتاه |
|---|---|
| تفکر | فعالیتِ ذهنیِ آگاهانه برایِ تفسیر، قضاوت و تصمیمگیری |
| مسئله | عدمِ دستیابیِ فوری به هدف، بهدلیلِ مانع، با امکاناتِ محدود |
| انتقال | تأثیرِ یادگیریِ گذشته بر حلِ مسئلهٔ جدید |
| کارکردگراییِ ذهنی | دیدنِ یک شیء فقط با کاربردِ آشنایش |
| اثرِ نهفتگی | حلِ مسئله پس از فاصلهگرفتنِ موقت از آن |
| روشِ تحلیلی | مبتنی بر منطق؛ تضمینکنندهٔ راهحل، اما زمانبر |
| روشِ اکتشافی | مبتنی بر احساس؛ سریع، اما بدونِ تضمین |
در یک نگاهِ کلی، این فصل مسیرِ کاملی را طی میکند: نخست تعریفِ تفکر و مسئله، سپس شناختِ عواملی که حلِ مسئله را آسان یا دشوار میکنند، معرفیِ ابزارهایِ عملیِ حل (از خردکردن تا شروع از آخر)، و در پایان، نشاندادنِ اینکه چرا یادگیریِ این مهارت، فقط برایِ حلِ تمرینهایِ کلاسی نیست — بلکه ابزاری برایِ زندگیِ روزمره و کاهشِ فشارِ روانی و پرخاشگریِ اجتماعی هم هست.