تصمیمگیری
تصمیمگیری چیست و در شناخت ما چه جایگاهی دارد؟
تصمیمگیری یعنی ارزیابیِ راههای مختلف موجود و انتخابِ بهترین یکی از میانِ آنها؛ کتاب این فعالیت را با دو مثال باز میکند — پدرِ زهرا که باید مسیرِ سفر به مشهد را از میانِ هواپیما، جادهی سمنان و جادهی شمال انتخاب کند، و حسین که باید بینِ رشتهی تجربی و انسانی تصمیم بگیرد. تصمیمگیری «عالیترین و پیچیدهترین» کارکرد ذهنی انسان معرفی میشود؛ چون هم به تحلیلِ دقیق نیاز دارد و هم به شهامتِ انتخاب. امام علی (ع) در نهجالبلاغه دو پیامِ کلیدی دربارهی آن دارد: کسی که از افکار و آرایِ گوناگون استقبال کند، صحیح را از خطا بهتر تشخیص میدهد؛ و تا به یقین نرسیدهای، اقدام نکن.
تصمیمگیری در برابر حل مسئله
هر دو با این پرسش روبهرو هستند: «بهترین انتخاب چیست؟» و به همین دلیل تصمیمگیری نوعی حل مسئله شمرده میشود. اما سه تفاوتِ مهم دارند: در تصمیمگیری با «اولویتها»یی که از پیش وجود دارند سروکار داریم و فقط انتخاب میکنیم؛ در حل مسئله باید «راهحل» را از نو بسازیم — به بیانِ دیگر، تصمیمگیری «انتخاب» است و حل مسئله «ساختن». در تصمیمگیری هر اولویتی میتواند ما را به هدف برساند اما لزوماً مطلوبترین نیست؛ در حل مسئله معمولاً فقط یک راه به پاسخِ درست میرسد.
انواع تصمیم، فردی و گروهی
تصمیمها بر اساسِ تعدادِ اولویتها و میزانِ اهمیت، به چهار دسته تقسیم میشوند: مهمِ ساده، مهمِ پیچیده، معمولیِ ساده و معمولیِ پیچیده. برای نمونه، خریدِ مانتوی مینا با گزینههای زیاد اما اهمیتِ کم، «معمولیِ پیچیده» است؛ انتخابِ شهرِ سکونتِ پدرِ مینا با گزینههای کم اما اهمیتِ بالا، «مهمِ پیچیده» است. دشواریِ یک تصمیم هم به تعدادِ گزینهها بستگی دارد و هم به اهمیتِ آن. از زاویهی دیگر هم میتوان تصمیمها را فردی (مثل انتخابِ رشته یا دوست) یا گروهی (مثل انتخابِ رئیسجمهور) دانست؛ در تصمیمهای گروهی باید مراقبِ پدیدهی «تفکرِ گروهی» بود — جایی که فشارِ اجتماعی باعث میشود افراد نظرِ مخالف را بیان نکنند و همین، ریشهی بسیاری از تصمیمهای فاجعهبار در تاریخ بوده است.
ملاکهای تصمیمگیری
سه ملاکِ اصلی برای تصمیمگیری وجود دارد: سودمندی (سنجشِ هزینه در برابرِ مزیتها، مثلِ انتخابِ مدلِ رایانه)، میزانِ خطر (وقتی به نتیجه اطمینانِ کافی نداریم — آزمایشِ کلاسیکِ بادکنک نشان میدهد بیشترِ آدمها ترجیح میدهند ریسک نکنند)، و توجهنکردن به «هزینهی غرقشده». محمد و احمد با وجودِ هوایِ بارانی و نداشتنِ لباسِ گرم به سفر میروند، فقط چون پولِ بلیت را دادهاند؛ ناصر هم با آنکه هوا طوفانی است، چون لوازمِ شنا آورده، باز شنا میکند. هر دو دقیقاً همین خطای شناختی را مرتکب میشوند: هزینهی گذشته نباید ملاکِ تصمیمِ آینده باشد. این الگو با نظریهی «چشمانداز» در روانشناسیِ شناختی هم همخوانی دارد: انسانها معمولاً ضرر را سنگینتر از سود احساس میکنند، برای همین از تصمیمهای ریسکی فرار میکنند حتی وقتی منطقی نیست.
پنج سبکِ تصمیمگیری
- تکانشی: ناگهانی و بدونِ محاسبهی عواقب؛ رایج در نوجوانان؛ همراه با پشیمانیِ فوری. فرید که ماشین میدزدد و با عابران تصادف میکند، نمونهی کتاب است — در یک لحظه از نوجوانِ معمولی به سارق و قاتل تبدیل میشود.
- احساسی: مبتنی بر عواطفِ زودگذر؛ چون احساسات پایدار نیستند، معمولاً پیامدهای بلندمدتِ ناگوار دارد. ریحانه که با آشناییِ تصادفی و باوجودِ مخالفتِ خانواده ازدواج میکند، نمونهی این سبک است.
- وابسته: اطاعتِ کورکورانه از دیگران، بدونِ توجه به نیازها و ویژگیهای خودِ فرد؛ مریم مدرسهای دور را فقط بهخاطرِ دوستانش انتخاب میکند و بعد از یک سال پشیمان میشود.
- اجتنابی: فرد تصمیم میگیرد اما اجرا نمیکند و کار را دائم به فردا موکول میکند (مثلِ ساسان که میداند باید گروهِ بد را ترک کند اما هر روز به فردا موکول میکند)؛ مشکل با گذشتِ زمان بزرگتر میشود.
- منطقی (بهترین سبک): مبتنی بر اندیشیدن، بررسیِ همهی گزینهها، و مشورت با افرادِ آگاه — مثلِ زهرا که پیش از انتخابِ رشته با مشاور و والدینش مشورت میکند. سبکِ غالبِ هر فرد باید همین باشد، حتی اگر گاهی از سبکهای دیگر هم استفاده کند.
هفت مرحلهی تصمیمگیری
تعریفِ دقیقِ تصمیم، شناساییِ اولویتها، بیانِ ویژگیِ هر انتخاب، ارزیابیِ پیامدها، اجرای بهترین اولویت، تعهد و پایبندی به اجرا، و در نهایت بررسیِ پیامدها و نتایجِ اجرا — این هفت گام، مسیرِ کاملِ یک تصمیمِ منطقی را میسازد؛ مثلاً در انتخابِ رشته، این هفت گام از تعریفِ دقیقِ تصمیم تا بررسیِ نهاییِ پیشرفتِ تحصیلی را طی میکند.
موانع تصمیمگیریِ کارآمد
چهار مانعِ اصلی سرِ راهِ تصمیمِ خوب قرار دارد: سوگیریِ تأیید (توجه فقط به اطلاعاتی که باورِ ما را تأیید میکند، مثلِ کسی که فقط اخبارِ مخالفِ واکسن را میخواند)، اعتمادِ افراطی به قضاوتهای خود (دانشآموزِ زرنگی که فکر میکند با کمترین مطالعه بهترین نتیجه را میگیرد و در نهایت شکست میخورد)، کوچکشمردنِ خود و اعتمادبهنفسِ پایین (چون بسیاری از تصمیمهای مهم، علاوه بر دانش، به اعتمادبهنفسِ قوی نیاز دارند)، و کنترلنکردنِ هیجاناتِ زودگذر — مثلِ مربیِ فوتبالی که فقط بهخاطرِ واکنشِ منفیِ تماشاگران، بهترین بازیکنش را تعویض میکند. نکتهی جالب اینکه افرادِ کمدانشتر اغلب اعتمادبهنفسِ بیشتری از افرادِ دانا نشان میدهند — افرادِ باتجربه بهتر میدانند که چقدر نمیدانند.
تعارض: وقتی نمیتوانیم تصمیم بگیریم
آزمایشِ کلاسیکِ سگ نشان میدهد وقتی سگ نتواند بینِ دو محرکِ دایره و مربع (حالا در قالبِ بیضی) تصمیم بگیرد، مردد میشود، زوزه میکشد و پا به زمین میکوبد. ناتوانی در تصمیمگیری، همین حالتِ عاطفیِ ناخوشایند را ایجاد میکند که «تعارض» نام دارد و در صورتِ تکرار، به سلامتِ روانی و جسمانی آسیب میزند. سه نوعِ تعارض وجود دارد:
- گرایش–گرایش: هر دو گزینه جذاباند، مثلِ کامبیز که هم میخواهد روانشناسی بخواند و هم دورهی حسابداری برود (کمتنشترین نوع).
- گرایش–اجتناب: یک گزینه همزمان هم جذاب است و هم ناخواستنی، مثلِ آرش که رشتهی موردعلاقهاش را در شهری دور از خانواده قبول شده (رایجترین نوع در زندگیِ واقعی).
- اجتناب–اجتناب: هر دو گزینه ناخواستنیاند، مثلِ نیلوفر که باید بینِ تحملِ سرماخوردگی یا تزریقِ آمپولِ دردناک انتخاب کند (پرتنشترین نوع).
این سهگانه، دستهبندیِ کلاسیکی است که نخستینبار در دههی ۱۹۳۰ مطرح شد و تعارضِ اجتناب-اجتناب را بهدلیلِ ایجادِ احساسِ «بهدامافتادگی»، آسیبزنندهترین نوع میداند.
چهار پیشنهاد برای تصمیمگیریِ بهتر
شناختِ دقیقِ تصمیمِ موردنظر، استفاده از سبکِ منطقی بهعنوانِ سبکِ غالب، بهکارگیریِ روشِ «میانبر» در تصمیمهای پیچیده (مثلِ خریدِ آپارتمان: از میانِ صد آگهی، ابتدا متراژِ مناسب حذف میشود، بعد تعدادِ اتاقها، بعد پارکینگ، تا فهرست به گزینههای نهایی برسد)، و شناختِ موقعیتهای پرخطر — بهویژه برای نوجوانان، مثلِ صحبت با غریبهها، سوارشدن به ماشینِ ناشناس، مخفیکردنِ موضوعِ مهم از والدین، یا پاسخ به پیامهای ناشناس در فضای مجازی. تصمیمهای شتابزده و بدونِ تفکر، از عواملِ اصلیِ آسیبهای روانی-اجتماعی مثلِ اعتیاد، خشونت و تصادفاند.