انگیزه و نگرش
چه چیزی رفتارِ انسان را از حیوان جدا میکند؟
رفتارِ حیوان فقط تابعِ نیازهایِ زیستی است، اما رفتارِ انسان علاوه بر نیازِ زیستی، تابعِ «نگرش» هم هست. مادری که در بیابان با وجودِ تشنگیِ خودش، آبِ کم را به کودکش میدهد نه خودش، دقیقاً همین را نشان میدهد: نگرش (ایثار و محبت) بر نیازِ زیستی (تشنگی) غلبه میکند. نگرش یعنی مجموعهی عواملِ «فرازیستی» — یعنی فراتر از نیازهایِ خوردن و خوابیدن — که رفتار و شناختِ ما را به حرکت درمیآورند، و میتوانند مثبت یا منفی باشند. هر نگرش از سه عنصر ساخته شده است: عنصرِ شناختی، عنصرِ احساسی، و عنصرِ آمادگی برایِ عمل.
انگیزه: موتورِ رفتار
انگیزه عاملی است که ما را برمیانگیزد، به حرکت وامیدارد، و مسیرِ رفتار را تعیین میکند — دقیقاً مثلِ موتور برایِ ماشین. انگیزهی درونی وقتی است که منبعِ لذت، خودِ فعالیت باشد؛ مثلِ زینب که تا سهنیمهشب سرگرمِ ساختنِ ماکت است، یا حسین که عاشقِ کوهنوردی است. انگیزهی بیرونی وقتی است که منبعِ لذت، پاداشی از بیرون باشد؛ مثلِ سوسن که فقط برایِ نمرهی بیست پاسخ میدهد، یا علی که اتاقش را تمیز میکند تا اجازهی رفتن به سینما بگیرد. انگیزههای درونی بهمراتب پایدارتر و مهمتر از انگیزههای بیرونیاند و ماندگاریشان بیشتر است. نکتهی جالبی که در روانشناسیِ انگیزش مطرح است: اگر به کسی که کاری را با انگیزهی درونی انجام میدهد، پاداشِ بیرونی هم بدهیم، ممکن است همان انگیزهی درونیاش کاهش یابد — برایِ همین باید در تشویقِ دیگران محتاط بود.
هفت عاملِ مؤثر بر نگرش
باورها و نظامِ ارزشی: اعتقادِ راسخ به بودن یا نبودنِ چیزی، یا انجامپذیربودنِ کاری. باورِ قوی (مثلِ باورِ رزمندگانِ دفاعِ مقدس به حقانیت و پیروزی) به رفتارِ موفق میانجامد؛ باورِ غلط، حتی با وجودِ توانایی، مانعِ موفقیت میشود — احساسِ ناتوانی، ناامیدی و تحقیر از عواملِ ایجادِ باورهای منفیاند.
اراده: توانِ انجامِ رفتار با وجودِ موانع و سختیها، مستقل از محدودیتهای جسمانی. نمونهی برجستهی کتاب کسی است که بدونِ دست و پا متولد شد، در هشتسالگی افسرده شد، اما با اراده برخاست، در بیستویکسالگی از دو رشته فارغالتحصیل شد، و امروز برای میلیونها نفر سخنرانیِ انگیزشی میکند. اراده مثلِ یک عضله است: با تمرین قویتر میشود، اما با استفادهی زیاد در یک روز هم خسته میشود؛ برایِ همین بهتر است تصمیمهای مهم را در ابتدایِ روز بگیریم، نه انتهایِ یک روزِ پرفشار.
هدفمندی: هدف، چیزی است که فکر میکنیم برایِ ما مفید است و رفتار را منسجم میکند و امیدِ موفقیت میدهد — دقیقاً مثلِ رادارِ هواپیما که هر بار انحراف را اصلاح میکند. بهترین هدف، آن است که نه خیلی بزرگ و دستنیافتنی باشد (که به یأس میانجامد) و نه خیلی کوچک و زودگذر (که بیانگیزگی میآورد)، بلکه متوسط، قابلِوصول و تدریجی باشد.
ناهماهنگیِ شناختی: وقتی دو شناختِ متضاد همزمان در ذهنِ ما وجود دارد، دچارِ تنشِ ذهنیِ ناخوشایندی میشویم — مثلِ سیگاریای که میداند سیگار سرطانزاست اما باز میکشد، و برای رفعِ این تنش میگوید «سیگار با سرطان ارتباطی ندارد!». راهِ حلِ درست، تغییرِ رفتار (ترکِ سیگار) یا تغییرِ نگرش (پذیرشِ واقعیت) است، نه انکار یا توجیه.
ادراکِ کنترل و ادراکِ کارایی: ادراکِ کنترل یعنی احساسِ اینکه محیط در اختیارِ ماست و میتوانیم پیامدها را هدایت کنیم؛ ادراکِ کارایی یعنی احساسِ داشتنِ دانش و مهارتِ لازم برایِ انجامِ کار. جراحی که عمل میکند، هم باید باور داشته باشد از پسِ کار برمیآید و هم که نتیجه خوب خواهد شد. هر دو باید واقعبینانه باشند؛ ادراکِ کاذب (بیش از توانِ واقعی) مانعِ رفتارِ درست میشود.
اسناد: فرآیندِ تعیینِ علتِ موفقیت یا شکست. مردم معمولاً شکست را به عواملِ بیرونی (شانس، معلم) و موفقیت را به عواملِ درونی (استعداد) نسبت میدهند — سوگیریای که «خودخدمتگر» نام دارد. اسنادِ درست باید به عواملِ قابلکنترل، ناپایدار و درونی باشد — یعنی «تلاش نکردم» نه «استعداد ندارم»؛ چون تلاش قابلِ تغییر است اما استعداد در نگاهِ فرد ثابت میماند و اسنادِ به ناتوانی، انگیزه را از بین میبرد. بهطورِ کلی اسناد را میتوان در سه بُعد بررسی کرد: درونی/بیرونیبودنِ علت، پایدار/ناپایداربودنِ آن، و قابلکنترل/غیرقابلکنترلبودنش — بهترین اسناد برایِ پیشرفت، ترکیبِ درونی، ناپایدار و قابلِکنترل است، یعنی دقیقاً همان «تلاش».
درماندگیِ آموختهشده: وقتی فرد بارها تجربه کند که هیچ ربطی بینِ تلاش و نتیجه نیست (مثلِ خواندنِ درس بدونِ گرفتنِ نمرهی خوب)، یاد میگیرد که حتی تلاش هم نکند — درست مثلِ فیلی که در کودکی به طناب بسته شده و بزرگتر که میشود، با وجودِ قدرتِ زیاد، دیگر برایِ رهاشدن تلاش نمیکند، چون پذیرفته که ناتوان است. این حالت به از دست رفتنِ حرکت، خلاقیت و احساسِ کنترل میانجامد.
منابع و ثباتِ نگرش
نگرشها ابتدا در خانواده و مدرسه شکل میگیرند، اما بیشترین امکانِ تغییرشان در دورانِ تحصیلاتِ دانشگاهی است. پس از شکلگیری، نگرشها در برابرِ تغییر مقاومت میکنند؛ برایِ تغییرِ واقعیِ یک نگرش، باید نشان داد که نگرشِ جدید بهتر از قبلی به نیازِ فرد پاسخ میدهد — تغییر در «کارکردِ» نگرش، نه فقط اقناعِ سطحی.
سلسلهمراتبِ نیازهایِ مازلو
نگرش، فراتر از پایینترین سطحِ نیازها (نیازهایِ فیزیولوژیک) عمل میکند. مازلو نیازهای انسان را در پنج سطح میبیند: فیزیولوژیک (خوراک، خواب)، امنیت (جانی، مالی، شغلی)، اجتماعی (تعلق، دوستی)، احترام (بهخود و از دیگران)، و در بالاترین سطح، خودشکوفایی — یعنی تحققِ همهی استعدادهایِ فرد.