پرش به محتوای اصلی

تفکر فلسفی و آغاز فلسفه (فلسفه ۱)

خلاصه‌ای از درسنامه‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ای از درسنامه‌ی کامل است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

فلسفه و ابعاد آن

تفکر و دو سطح آن

انسان از کودکی با «چرا» کنجکاوی‌اش را نشان می‌دهد؛ تفکر همان واسطه‌ای است که او را از مجهول به معلوم می‌رساند و بدون آن هیچ کاری از انسان ساخته نیست. تفکر دو سطح دارد: تفکر غیرفلسفی دربارهٔ مسائل روزمره (امروز چه بپوشم؟ کجا بروم؟)، و تفکر فلسفی دربارهٔ مسائل بنیادی (آزادی چیست؟ هدف زندگی چیست؟). تفاوت این دو در عمق، جدیت و پیوستگی است، نه در هوش یا تخصص — حتی یک کارگر هم می‌تواند تفکر فلسفی داشته باشد.

ملاصدرا برای انسان دو مرتبه قائل است: فطرت اول، یعنی مشغول‌بودن به امور عادی زندگی که ماندن در همین مرتبه شایستهٔ انسان نیست، و فطرت ثانی، یعنی ورود به پرسش‌های اساسی و بنیادی — مرتبه‌ای برتر که ملاصدرا رسیدن به آن را از انسان می‌خواهد. تفکر فلسفی زیرمجموعهٔ تفکر است؛ کسی که به تفکر فلسفی می‌رسد، تفکر در حوزهٔ فطرت اول را کنار نمی‌گذارد، بلکه هر دو مرتبه هم‌زمان در زندگی‌اش حضور دارند.

واژهٔ فلسفه و نامگذاری آن

فلسفه عربی‌شدهٔ یونانیِ «فیلوسوفیا» است: فیلو (دوستداری) + سوفیا (دانایی) = دوستداریِ دانایی. در ابتدا این واژه به همهٔ دانش‌ها اطلاق می‌شد؛ با تخصصی‌شدن علوم، برای دانشی که به مسائل بنیادین می‌پردازد اختصاص یافت. احتمالاً نخستین‌بار فیثاغورس (۵۸۲–۵۰۰ پ.م) این لفظ را به کار برد، اما از زمان سقراط رواج یافت.

پیش از سقراط، دانشمندان را «سوفیست» می‌نامیدند. سقراط این عنوان را نپذیرفت، چون برخی سوفیست‌ها به‌جای کشف حقیقت، پیروزی بر رقیب را هدف قرار داده بودند، از مغالطه (استدلال‌های به‌ظاهر درست اما در واقع غلط) استفاده می‌کردند و به‌تدریج گفتند «هرکس هرچه بفهمد همان حقیقت است». از همین‌جا واژهٔ «سفسطه» (مغالطه‌کاری) در عربی از «سوفیست» گرفته شد. سقراط به‌جای آن خود را «فیلسوف»، یعنی دوستدار دانش، نامید؛ عنوانی که تواضعش را در برابر دانایی نشان می‌داد.

ارسطو فلسفه را به سه شاخه تقسیم کرد: فلسفهٔ نظری (فلسفهٔ سفلی/طبیعیات، فلسفهٔ وسطی/ریاضیات، و فلسفهٔ اولی که همان فلسفهٔ امروزی است)، فلسفهٔ عملی (اخلاق، تدبیر منزل، سیاست مُدن) و فلسفهٔ شعری (هنر). چون شاگردانش نوشته‌های فلسفی او را پس از بخش طبیعیات قرار دادند، این بخش به «مابعدالطبیعه» (متافیزیک؛ metaphysics یعنی «بعد از طبیعیات») مشهور شد — اصطلاحی که امروز مترادف با «فلسفه» یا «فلسفهٔ اولی» به کار می‌رود.

موضوع و روش فلسفه

هر دانشی از دو جهت با دانش‌های دیگر فرق دارد: موضوعاش (دربارهٔ چه بحث می‌کند) و روشاش (چگونه بحث می‌کند). موضوع فلسفه، برخلاف ریاضیات (مقدار و کمیت)، شیمی (ساختمان مواد) یا اخلاق (کسب فضیلت)، اصل وجود و حقیقت جهان، طبیعت و انسان است. فلسفه دربارهٔ یک موجود خاص بحث نمی‌کند، بلکه دربارهٔ آن دسته از ویژگی‌های موجودات که به هستی و موجودیتشان مربوط است؛ همان‌طور که هر مثلثی قوانین ویژهٔ خودش را دارد اما همهٔ مثلث‌ها یک قانون مشترک دارند (مجموع زوایا ۱۸۰ درجه، چون همگی مثلث‌اند)، همهٔ موجودات جهان هم یک حقیقت مشترک دارند: هستی و موجودیت. فلسفه دقیقاً همین حقیقت مشترک را بررسی می‌کند و به همین دلیل، مباحث فلسفی پایه و اساس مباحث سایر علوم به شمار می‌آیند.

از نظر روش، علومی مثل فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی و اقتصاد تجربی‌اند (آزمایش، مشاهده، ابزار)، اما فلسفه عقلی و استدلالی است؛ در مسائل فلسفی نمی‌توان از حواس، آزمایش، میکروسکوپ یا تلسکوپ کمک گرفت، فقط باید به توانایی عقل تکیه کرد. از این نظر فلسفه به ریاضیات شبیه است (هر دو روش عقلی دارند) اما موضوعشان فرق دارد: ریاضیات دربارهٔ مقدار، فلسفه دربارهٔ اصل هستی. برای نمونه، پرسش «آیا عالم طبیعت آغازی دارد؟» را نه اکثریت مردم می‌توانند پاسخ دهند (مغالطه) و نه ابزار علمی (آزمایش‌ناپذیر است)؛ حتی نظریهٔ بیگ‌بنگ هم آغاز واقعی جهان نیست، چون فرض می‌کند پیش از انفجار بزرگ هم «چیزی» بوده — این‌جا فقط استدلال عقلی راهگشاست.

فلسفهٔ شخصی و تفکر فیلسوفانه

هر انسانی باورهایی بنیادین دربارهٔ جهان، انسان، مرگ، عدالت و زیبایی دارد که فلسفهٔ شخصی او را می‌سازد؛ همین باورهاست که بر تصمیم‌گیری، انتخاب هدف و عمل او اثر می‌گذارد. تفکر فیلسوفانه یعنی تأمل در این باورها، یافتن دلیل درستی یا نادرستی‌شان، و پذیرفتن باور درست به‌جای باور نادرست — نتیجه‌اش بنیان‌های فکری مستقل، آزاداندیشی و شخصیت مستقل است. فرق انسان متفکر با انسان عادی این نیست که یکی دربارهٔ خدا، آزادی و اختیار فکر می‌کند و دیگری نه (همه این کار را می‌کنند)، بلکه در جدیت و روش درست تفکر است.

انسان‌ها از این نظر سه دسته‌اند: کسانی که کمتر به حقیقت جهان و انسان می‌اندیشند و به آموخته‌های محیط قناعت می‌کنند (زندگی بدون معنای مشخص)؛ کسانی که می‌اندیشند و به شناخت درست می‌رسند (زندگی با معنای درست)؛ و کسانی که می‌اندیشند اما به نگرشی نادرست می‌رسند (زندگی با معنای نادرست). نکتهٔ مهم این است که دستهٔ سوم هم تفکر دارند، فقط تفکرشان نادرست است؛ پس صرف داشتن فلسفهٔ شخصی کافی نیست، این فلسفه باید درست هم باشد.

سه فایدهٔ تفکر فلسفی

۱) دوری از مغالطه‌ها: فلسفه با کمک منطق، اندیشه‌های درست را از نادرست تشخیص می‌دهد و باورهای مبتنی بر استدلال غلط را کنار می‌گذارد. یک نمونهٔ رایج مغالطه، «تعمیم ناروا» است: از اینکه «برخی فیلسوفان سرگرم بحث‌های انتزاعی بوده‌اند» نتیجه گرفتن که «همهٔ فیلسوفان این‌گونه‌اند».

۲) استقلال در اندیشه: فیلسوف واقعی هیچ سخنی را بدون دلیل نمی‌پذیرد و عقیده‌اش را بر خیالات، تبلیغات یا تعصب بنا نمی‌کند؛ او تابع برهان است، نه تابع اشخاص — مهم‌ترین ویژگی استقلال فکری.

۳) رهایی از عادت‌های غیرمنطقی: بسیاری از باورهای رایج در جامعه پشتوانهٔ عقلی محکمی ندارند، بلکه با گذر زمان یا انتقال نسلی به عادت تبدیل شده‌اند و اکثر مردم بدون دلیل آن‌ها را پذیرفته‌اند. تغییر چنین باورهایی معمولاً کند و دشوار است: نقد یک متفکر ابتدا با رد و انکار مردم روبه‌رو می‌شود، اما با پایداری، حقیقت به‌تدریج آشکار و پذیرفته می‌شود — همان چیزی که فیلسوف علم توماس کوهن آن را «تغییر پارادایم» نامید.

این دو فایدهٔ آخر را افلاطون در تمثیل غار (کتاب جمهوری) به تصویر کشیده: زندانیانی در غار زنجیر شده‌اند و تنها سایه‌های افتاده بر دیوار را واقعیت می‌پندارند. یکی از آن‌ها آزاد می‌شود، نخست از نور آتش خیره می‌شود و به سایه‌ها پناه می‌برد، سپس به بیرون غار برده می‌شود و پس از رنجی طولانی به نور خورشید عادت می‌کند و حقیقت را می‌بیند، و سرانجام برای آگاه‌کردن دیگران به غار بازمی‌گردد — اما مورد تمسخر قرار می‌گیرد. غار نماد جهل و محدودیت فکری، سایه‌ها نماد باورهای غلط، خورشید نماد حقیقت، و فرد آزادشده نماد فیلسوف است؛ بازگشت او به غار، وظیفهٔ اجتماعی فیلسوف برای هدایت دیگران را نشان می‌دهد. ملاصدرا هم از کسانی شکایت دارد که تفکر در امور الهی را بدعت می‌شمارند، مخالفت با افکار عوام را گمراهی می‌پندارند و هر که جاهل‌تر است را شریف‌تر می‌دانند — دقیقاً همان وضعیت زندانیان غار که فرد آزادشده را مسخره می‌کنند.

برای رسیدن به باور درست، هفت نکته اهمیت دارد: تلاش برای حقیقت‌طلبی ارزشمند است؛ دلیل هر نظر را در حد توان فکری خود بدانی؛ از تخیل، توهم و تعصب دوری کنی و عقل را حاکم کنی؛ حقیقت را بر هر چیز، حتی اگر تلخ باشد، ترجیح دهی؛ از متفکران قابل‌اعتماد کمک بگیری؛ به باور درست عمل کنی؛ و اگر خطا کردی، با وجدانی آسوده اصلاحش کنی. دربارهٔ رابطهٔ فلسفه و دین، تأکید می‌شود این رابطه مکمل است، نه متضاد: دین حق هرگز از انسان نمی‌خواهد این هفت نکته را کنار بگذارد؛ مبانی هر دینی باید با تفکر و استدلال پذیرفته شود، و کسی که با استدلال به دین حق برسد، همان دین به زندگی‌اش معنای درست می‌بخشد.

آغاز فلسفه: چرا یونان؟

فلسفه آغاز زمانی یا مکانی دقیقی ندارد؛ در هر تمدنی افرادی دربارهٔ مسائل بنیادین هستی اندیشیده‌اند، هرچند بسیاری از این آثار از بین رفته است. سهروردی معتقد است در دورهٔ کیانیان، حکیمان ایران باستان هم به حکمت می‌اندیشیدند و هم سلوک معنوی داشتند؛ از دیگر تمدن‌های کهن، اوپانیشادهای هندی و گاتاهای زرتشتی به‌جا مانده‌اند. یونان را به این دلیل «مهد تفکر فلسفی» می‌نامند که قدیمی‌ترین مجموعهٔ مکتوب با جنبهٔ فلسفی غالب از آن‌جا باقی مانده است؛ کلمهٔ «فیلسوف» هم از زمان سقراط رایج شد.

نخستین فیلسوفان یونانی در ایونیا (غرب آسیای صغیر)، حدود شش قرن پیش از میلاد، دغدغهٔ تحلیل عقلانی دگرگونی‌های طبیعت را داشتند: تالس، نخستین فیلسوف شناخته‌شده، آب را مادهٔ اولیهٔ همه‌چیز می‌دانست (تبخیر، یخ‌زدن، رویش گیاهان با باران) — استدلالی که هرچند علمی نبود، نخستین‌بار پدیده‌های طبیعی را نه با اسطوره بلکه با دلیل عقلی توضیح داد. فیثاغورس (که واژه‌های «فلسفه»، «تئوری» و «کیهان» را نخستین‌بار او به کار برد) عدد را عنصر بنیادین هستی می‌دید و ریاضیات، فلسفه و عرفان را در دستگاهی منسجم درآمیخت.

هراکلیتوس بر تغییر دائمی تأکید داشت («نمی‌توان در یک رودخانه دوبار شنا کرد») و به «وحدت اضداد» باور داشت — مثلاً دامنهٔ کوه هم سربالایی است هم سرپایینی. در برابر او، پارمنیدس هستی را واحد، ثابت و فناناپذیر می‌دانست: چون «نمی‌توان گفت نیستی هست»، هر چه هست همیشه بوده و تغییر نمی‌کند؛ از نظر او حواس فقط لایهٔ ظاهریِ متغیر جهان را نشان می‌دهند، در حالی که عقل به لایهٔ باطنیِ ثابت آن راه دارد. این تضاد میان تغییر و ثبات یکی از بنیادی‌ترین تقابل‌های تاریخ فلسفه است — تقابلی که افلاطون بعدها با نظریهٔ «مُثُل» آشتی داد: عالم محسوس متغیر است (هراکلیتوس درست گفت)، عالم مُثُل ثابت است (پارمنیدس درست گفت).

اختلاف آرای این فیلسوفان به بی‌اعتمادی مردم و ظهور سوفیست‌ها انجامید: گروهی که به‌جای رسیدن به حقیقت، پیروزی بر رقیب را هدف قرار دادند، از سخنوری و مغالطه بهره می‌گرفتند و در دادگاه‌ها با دستمزد کلان هر ادعایی را ثابت می‌کردند. پروتاگوراس، مشهورترین آن‌ها، نخستین کسی بود که در ازای تعلیم مزد گرفت و با شعار «انسان معیار همه چیز است» نوعی نسبی‌گرایی مطلق را مطرح کرد: هر کس به هر اندیشه‌ای برسد، همان درست است، حتی اگر کاملاً مخالف دیگری باشد.

سقراط: فیلسوفی که براساس فلسفه‌اش زندگی کرد

سقراط (۴۷۰–۳۹۹ پ.م، آتن) هیچ کتابی ننوشت و زندگی‌اش ساده و بی‌تجمل بود؛ آنچه از او می‌دانیم عمدتاً از آثار شاگردش افلاطون است. سیسرون دربارهٔ او گفت: «فلسفه را از آسمان به زمین آورد.»

در برابر تسلط سوفیست‌ها بر آتن — که جهان را غیرقابل‌شناخت می‌دانستند و با مغالطه زندگی مردم را تحت تأثیر قرار می‌دادند — سقراط با روش سقراطی (یا «مایوتیک»، فن مامایی) به میدان آمد: با انتخاب یک مفهوم کلیدی و پرسش‌های پیاپی بر اساس پاسخ‌های مخاطب، او را وامی‌داشت خودش به حقیقت برسد — همان‌گونه که ماما (حرفهٔ مادر خودش) به زن باردار کمک می‌کند فرزندش را به دنیا آورد.

چند اندیشهٔ کلیدی سقراط:

  • فضیلت برتر از ثروت: «ثروت، فضیلت نمی‌آورد؛ بلکه از فضیلت است که ثروت و هر آنچه سودمند است به دست می‌آید.»
  • دانایی، اقرار به نادانی: وقتی معبد دلفی او را داناترین مردم خواند، سقراط آن را چنین تفسیر کرد: دانای حقیقی فقط خداست، و داناترین انسان کسی است که بداند هیچ نمی‌داند (جهل ساده) نه کسی که حتی از نادانی خود هم بی‌خبر است (جهل مرکب). این با موضع سوفیست‌ها که «هیچ‌کس چیزی نمی‌داند، پس حقیقتی نیست» فرق اساسی دارد — نادانیِ سقراط انگیزهٔ جست‌وجو بود، نه بهانهٔ انکار حقیقت.
  • اعتقاد به خدا: در دفاع از خود در دادگاه استدلال کرد کسی که صفات فوق‌بشری (علم، قدرت، عدالت مطلق) را می‌پذیرد، نمی‌تواند منکر موصوف آن صفات یعنی خدا باشد.
  • نگرش به مرگ: مرگ را انتقال به جهانی بهتر می‌دانست و با آرامش پذیرفت؛ «گریز از مرگ دشوار نیست، اما گریز از بدی دشوار است؛ زیرا بدی تندتر از مرگ می‌دود.»
  • رسالت الهی: گفت‌وگو با مردم را تکلیفی الهی می‌دانست که خداوند با نداهای غیبی بر او نهاده بود، نه انتخابی شخصی — به همین دلیل حتی برای فرار از حکم اعدام هم از آن دست نکشید.

سرانجام به اتهام «فاسدکردن جوانان» و «بی‌ایمانی به خدایان یونانی» — با شکایت ملِتوس، اِنوتوس و لوکون، که نمایندگان مروّجان سفسطه بودند — محاکمه و به مرگ محکوم شد؛ سه بار از خود دفاع کرد، از جمله یک‌بار پس از صدور حکم اعدام. پیام محوری این بخش از فلسفه اینجاست: فیلسوف واقعی کسی است که براساس فلسفه‌اش زندگی می‌کند، حتی اگر بهایش جانش باشد.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان