نگاهی اجمالی به سیر فلسفه در جهان اسلام
فیلسوفان مسلمان رشد فکری یک جامعه را سه مرحله میدانند: نخست حیات عقلی (عقلانیت جزء فرهنگ عمومی میشود)، سپس حیات علمی (شاخههای مختلف دانش رشد میکند) و در نهایت حیات فلسفی (محققان به فلسفه میپردازند). «علم» در این تقسیمبندی فقط علوم تجربی نیست؛ ریاضی، تاریخ، تفسیر و فلسفه را هم دربرمیگیرد. حیات فلسفی محصول نهایی این مسیر است، نه علت آن.
اولین فیلسوف مسلمان
کِندی (ابویوسف یعقوب بن اسحاق، متولد کوفه، فعال در بغداد، درگذشته ۲۶۰ ه.ق) نخستین فیلسوف مشهور جهان اسلام است؛ حدود ۲۷۰ کتاب و رساله در فلسفه، ریاضیات، ستارهشناسی، موسیقی و طب از او بهجا مانده و مترجمانی داشت که آثار علمی را از زبانهای مختلف برایش ترجمه میکردند.
چرا فلسفه در جهان اسلام شکوفا شد؟
سه زمینه اصلی:
۱. دعوت قرآن و پیامبر به خردورزی — تکریم اصل تفکر، تکریم علم بهعنوان ثمرهٔ تفکر، احترام پیوسته به عالمان، طرح مباحث عقلی و استدلالی، مذمت پیوستهٔ نادانی، و دعوت به یادگیری از دیگر ملتها (نمونهاش حدیث «اطلبوا العلم ولو بالصین»).
۲. گسترش مباحث اعتقادی (کلامی) از قرن اول هجری — بحث دربارهٔ اثبات خدا، صفات او، معاد و جبر و اختیار، خود نوعی تمرین فلسفی بود و دانشمندانی با تبحر در استدلال عقلی پرورد.
۳. نهضت ترجمه از قرن دوم هجری، از زبانهای یونانی، پهلوی، هندی و سریانی، در حوزههای منطق، فلسفه، نجوم، ریاضیات، طب، ادب و سیاست؛ حنین بن اسحاق، مترجم مشهور این نهضت، گاهی معادل وزن کتاب ترجمهشده طلا دریافت میکرد. مسلمانان صرفاً مترجم نبودند: با نقد و بررسی این میراث، نظام فلسفی تازهای ساختند که هم شامل آرای افلاطون و ارسطو بود، هم اندیشههای بیسابقه.
حکمت مشاء و فارابی
نخستین و مهمترین جریان فلسفی جهان اسلام، حکمت مشاء، بر پایهٔ فلسفهٔ ارسطو بنا شد. نام «مشاء» (بسیار راهرونده) از اینجا میآید که ارسطو هنگام تدریس راه میرفت، یا از اینکه عقل این فیلسوفان پیوسته میان مقدمات و نتایج در حرکت بود. شاخصهٔ اصلی این جریان، تکیه بر قیاس برهانی است؛ به تعریف ابنسینا، حکمت «فنی استدلالی است که انسان عالِم با آن وجود را آنچنان که هست بهدست میآورد و نفس خویش را به کمال میرساند».
فارابی، ملقب به «معلم ثانی» (پس از ارسطوی «معلم اول»)، بیاعتنا به نام و شهرت، با کاری روزانه امرار معاش میکرد و گاه زیر نور چراغ پاسبانان درس میخواند؛ در فلسفه، حقوق، نجوم، سیاست و طب تبحر داشت. کتاب او «اغراض ارسطو فی کتاب مابعدالطبیعه» چنان روشنگر بود که ابنسینا — پس از ۴۰ بار خواندن ناموفق متن ارسطو — تازه با کمک آن به فهم کامل رسید؛ کتاب دیگرش «الجمع بین رأیی الحکیمین» نقاط مشترک افلاطون و ارسطو را نشان میدهد.
در فلسفهٔ سیاسی، فارابی نظریهٔ مدینه فاضله را در کتاب «آراء اهل المدینة الفاضله» مطرح کرد: چون انسان مدنی بالطبع است و سعادتش از زندگی اجتماعی میگذرد، هدف جامعه باید سعادت دنیا و آخرت باشد. مدینهٔ فاضله را به بدنی سالم تشبیه کرد که هر عضو وظیفهٔ خود را بهنحو احسن انجام میدهد و قلب آن، یعنی رئیس، باید پیامبر یا امام باشد — کسی که هم به عالیترین درجهٔ تعقل رسیده و هم اتصال دائمی با عالم وحی دارد. در برابر آن، مدینهٔ جاهله تنها به لذت مادی و سلامت جسم میاندیشد و رئیسش فاقد این اتصال است.
ابنسینا: اوج حکمت مشاء
ابنسینا (شیخالرئیس، در غرب Avicenna، ۳۷۰–۴۲۸ ه.ق، در آیین تشیع درگذشت) از ۱۰سالگی مایهٔ شگفتی اطرافیانش بود و در ۱۶سالگی بر بیشتر علوم زمانهٔ خود (ریاضی، منطق، فقه، فلسفه، طب) مسلط بود؛ همان سال کتاب «قانون» را نوشت. مهمترین آثارش: قانون (دائرةالمعارف پزشکی که قرنها متن درسی دانشگاههای آسیا و اروپا بود)، شفا (کاملترین مرجع حکمت مشائی، امروز هم درسی است)، نجات (خلاصهٔ فلسفهاش، به بیشتر زبانهای زنده ترجمه شده)، انصاف (۲۸هزار مسئله که در حملهٔ غزنویان به اصفهان غارت شد)، اشارات و تنبیهات (آخرین دیدگاههای فلسفیاش، امروز هم کتاب درسی است) و دانشنامهٔ علایی (تنها اثر فلسفیاش به فارسی).
او فلسفهٔ مشاء را بهصورت مدون و نظاممند ارائه کرد و روش عقلی-استدلالی ارسطو را به اوج رساند. در طبیعتشناسیاش، جهان را نظام احسن میداند: هر جزء طبیعت طبع و ذات خاص خود دارد که رو به مقصدی هدفمند سوق مییابد، و حتی پدیدههای ظاهراً منفی مانند مرگ یا زلزله در نظم کلی جهان نقشی مثبت دارند — همانطور که زردشدن برگها در پاییز برای کسی که فقط پاییز میبیند بد است، اما برای کسی که چهار فصل را میبیند نقش مثبتش روشن است؛ کسی که فقط بخشی از واقعیت را میبیند نمیتواند دربارهٔ کل داوری کند. ابنسینا میخواهد علاوه بر روابط میان پدیدهها، به رابطهٔ وجودی این عالم با خدا هم توجه شود — نتیجهٔ این نگاه دوگانه، رسیدن دانشمند به خشوع در برابر خداست. جملهٔ معروف در دیدارش با عارف ابوسعید ابوالخیر («هرچه من میدانم او میبیند» / «هرچه ما میبینیم او میداند») تفاوت مسیر فیلسوف (دانش و استدلال) و عارف (شهود) را بهزیبایی نشان میدهد.
سهروردی و حکمت اشراق
سهروردی (شیخ اشراق، ۵۴۹–۵۸۷ ه.ق، درگذشته در زندان حلب در ۳۶ یا ۳۸سالگی) پس از تحصیل در مراغه و اصفهان (جایی که با آثار ابنسینا آشنا شد)، بنیانگذار حکمت اشراق است؛ مهمترین اثرش «حکمةالاشراق» (۵۸۲ ه.ق، به عربی) را نخستینبار هانری کربن، فیلسوف فرانسوی، تصحیح کرد. برخلاف مشاء که تنها بر استدلال عقلی محض تکیه دارد، در روش اشراقی «سلوک قلبی و تصفیهٔ نفس» هم برای کشف حقیقت ضروری است.
سهروردی مفهوم محوری فلسفه را از «وجود» به نور تغییر داد: خدا نورالانوار (نور مطلق) است، و تفاوت موجودات چیزی جز شدت و ضعف نورانیت آنها نیست؛ رستگاری یعنی وصول کامل به این روشنایی. در جغرافیای عرفانی او، «مشرق» نماد نور محض و «مغرب» نماد تاریکی و عالم ماده است — پیوندی با «قصهٔ غربت غربی»اش دربارهٔ سفر روح از مشرق به مغرب و بازگشت. از نظر او برترین دستهٔ جویندگان معرفت، حکیم متأله است — کسی که هم در برهان استاد است و هم به شهود و عبادت دست یافته، خلیفهٔ خداست، و جهان از او خالی نیست؛ اگر جامعه از تدبیرش خالی بماند، ظلمت بر آن سایه میافکند.
دوران متأخر: احیا در اصفهان و ظهور ملاصدرا
تاریخ فلسفهٔ اسلامی به سه دوره تقسیم میشود: متقدم (تا قرن چهارم، فارابی)، میانه (قرن پنجم تا دهم، ابنسینا) و متأخر (قرن یازدهم به بعد، ملاصدرا). پس از ابنسینا، مخالفت شدید متکلمان فلسفه را در بخشهایی از جهان اسلام به رکود کشاند، اما در ایران تأثیر کمتری داشت. با استقرار حکومت صفویه و ثبات نسبی پس از دورهٔ آشفتهٔ حملهٔ مغول، اصفهان به کانون رشد فلسفه بدل شد؛ میرداماد بنیانگذار حوزهٔ فلسفی اصفهان بود و شیخ بهایی و میرفندرسکی هم از فیلسوفان برجستهٔ این دورهاند.
ملاصدرا (محمد بن ابراهیم قوامی شیرازی، صدرالمتألهین، ۹۷۹–۱۰۵۰ ه.ق) تحصیلاتش را در شیراز آغاز کرد، پس از مرگ پدر به اصفهان رفت، در حلقهٔ درس شیخ بهایی شرکت کرد و به پیشنهاد او نزد میرداماد به مقام استادی رسید. به دلیل حسادت رقیبان، ناچار به ترک شیراز شد و حدود ۱۵ سال را در انزوای روستای کهک قم به تفکر، عبادت و سیر و سلوک گذراند؛ به گفتهٔ خودش، «نفس خویش را به مجاهدت و تهذیب طولانی مشغول کردم... و رمزهایی بر من آشکار شد که با برهان آشکار نمیشد». پس از بازگشت به شیراز، سرپرستی مدرسهٔ خان (کانون اصلی علوم عقلی ایران) را برعهده گرفت و واپسین سالهای عمرش را به تعلیم و تألیف گذراند؛ در راه بازگشت از حج، در بصره درگذشت و در نجف دفن شد.
مهمترین اثرش اسفار اربعه («الحکمة المتعالیة فی الاسفار الاربعة»، ۹ جلد)، دائرةالمعارف فلسفی اوست که بر پایهٔ چهار سفر عرفانی ساختار یافته: سفر اول (از خلق به حق) به مباحث عمومی فلسفه میپردازد، سفر دوم (با حق و در حق) به توحید و صفات الهی، سفر سوم (از حق به خلق همراه با حق) به افعال خداوند و ربوبیت، و سفر چهارم (در خلق با حق) به علمالنفس و مراحل شکلگیری انسان تا معاد.
ملاصدرا فلسفهٔ خود را رسماً حکمت متعالیه نامید که از چهار منبع بهره میگیرد: فلسفهٔ مشاء (ابنسینا)، حکمت اشراق (سهروردی)، عرفان اسلامی (محییالدین عربی، ملقب به شیخ اکبر، بنیانگذار عرفان نظری) و قرآن و احادیث. با اینهمه، فلسفهاش را فلسفه نگه داشت، چرا که هر مبحثش باید به موضوع فلسفه — یعنی وجود — مربوط باشد و متکی بر عقل و استدلال باشد، نه شهود یا نقل؛ شهود و وحی فقط نقش تأیید داشتند، نه پایهٔ استدلال — همان چیزی که حکمت متعالیه را از عرفان محض و از کلام جدا میکند.
سه اصل بنیادین حکمت متعالیه:
- اصالت وجود: از هر شیء خارجی دو مفهوم متغایر به دست میآید، وجود (هستی) و ماهیت (چیستی)؛ آنچه واقعی و منشأ اثر است «وجود» است، نه «ماهیت» که فقط انتزاعی ذهنی است. این نظر در برابر استادش میرداماد قرار میگیرد که قائل به «اصالت ماهیت» بود.
- وحدت وجود: عارفان از دیرباز با شهود میگفتند هستی یکی است، مانند نسبت آب دریا به امواج؛ ملاصدرا همین حقیقت را با برهان اثبات کرد: چون اصالت با وجود است و مفهوم وجود در همهٔ اشیا مشترک است، واقعیت یک حقیقت واحد بیش نیست و کثرتها در حد موج و سایهاند.
- تشکیک وجود: این حقیقت واحد دارای مراتب و شدت و ضعف است، درست مثل نور که هرچه از کانونش دورتر شود ضعیفتر میشود اما همچنان نور است، در حالی که تاریکی فقط نبود نور است؛ همین اختلافِ مراتب، کثرت ظاهری جهان را توضیح میدهد.
با این نظریه، «وجود» که محور مشاء بود و «نور» که اساس اشراق بود، در فلسفهٔ صدرایی به هم میرسند و یکی میشوند. امام خمینی، در پاسخ به پرسش دربارهٔ شخصیتهای تأثیرگذار بر خود، از ملاصدرا بهعنوان مهمترین چهرهٔ فلسفی نام برده است.
حکمت معاصر: از مشروطه تا امروز
پس از سقوط صفویه و رکود ناشی از نابسامانیهای طولانی، با نهضت مشروطه در اواخر قاجار، فلسفهٔ اروپایی از راه ترجمهٔ کتاب، اعزام دانشجو و تأسیس رشتههای فلسفهٔ غربی بهطور گسترده وارد ایران شد. فیلسوفان ایرانی، بهجای پذیرش منفعلانه، این فلسفه را با ذخیرهٔ فلسفی اسلامی ارزیابی کردند و در قم و تهران (و حلقههایی در اصفهان و مشهد) هم به احیای فلسفهٔ اسلامی پرداختند، هم به بازسازی و نوسازی آن برای پاسخ به مسائل روز.
امام خمینی (متولد ۱۲۸۱ ه.ش، خمین) نزد سید ابوالحسن رفیعی قزوینی و آیتالله شاهآبادی (استاد محبوب و مراد او در عرفان) تحصیل کرد و از جوانی مدرس اسفار ملاصدرا و شفای ابنسینا بود، هرچند به دلیل مخالفت شدید بزرگان حوزه با فلسفهٔ صدرایی، حلقهٔ درسش غیرعلنی بود. آثارش عمدتاً عرفانیاند (تعلیقات بر فصوصالحکم، مصباحالهدایه، شرح دعای سحر). در نامهای به گورباچف، رهبر شوروی، راه نجات از بحران فکری عصر حاضر را بازگشت به دین، فلسفه و عرفان اسلامی دانست و مطالعهٔ آثار ابنسینا، سهروردی، ملاصدرا و محییالدین عربی را توصیه کرد. با این حال تأکید کرد کارآمدی این فلسفه بیقید و شرط نیست، بلکه مشروط به تلاش علمی مستمر متفکران است. کتاب به همین مناسبت مسیر زندگی او را یادآور میشود: تا حدود ۴۰سالگی مدرس فلسفهٔ صدرایی و عرفان محییالدین بود، سپس به تدریس فقه روی آورد و از سال ۱۳۴۱ رهبری نهضتی اجتماعی را برعهده گرفت که سرانجام در ۱۳۵۷ به پیروزی انقلاب انجامید — نهضتی در برابر دو جریان نیرومند عصر، مارکسیسم شوروی و لیبرالیسم سرمایهداری غرب؛ از این منظر، پیروزی آن نشانهٔ کارآمدی اندیشهٔ اسلامی تلقی میشود، هرچند اندیشهٔ فلسفی تنها یک بُعد، هرچند عمیقترین بُعد، از منظومهٔ فکری هر فرد یا نهضت است.
علامه طباطبایی (نیز متولد ۱۲۸۱ ه.ش، در تبریز) در نجف اشرف تحصیل کرد و نزد میرزاعلی آقا قاضی عرفان آموخت — از جمله روش تفسیر قرآن به قرآن. پس از مهاجرت به قم (۱۳۲۵ ه.ش)، با گسترش مارکسیسم و ضعف حوزه در پاسخگویی روبهرو شد و در پاسخ، کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم (متن از علامه، پاورقی از شهید مطهری، ۵ جلد، چاپ ۱۳۳۲) را نوشت — نخستین اثر فلسفی ایرانی با نگاه تطبیقی به مکاتب غربی. دو کتاب درسی بدایة الحکمة (مقدماتی) و نهایة الحکمة (تخصصی) و تفسیر المیزان (۲۰ جلد، به روش تفسیر قرآن به قرآن) از دیگر آثار اوست. گفتوگوهای او با فیلسوف فرانسوی هانری کربن (که حدود ۲۰ سال با دانشگاه تهران همکاری داشت) به تألیف دو کتاب «شیعه» و «رسالت تشیع در دنیای امروز» انجامید. از میان شاگردان ممتازش، شهید مطهری، شهید بهشتی، شهید باهنر، آیتالله جوادی آملی، آیتالله حسنزاده آملی و آیتالله مصباح یزدی به چهرههای شاخص فلسفه و اندیشهٔ معاصر ایران بدل شدند.
شهید مطهری، شاگرد ممتاز هر دو استاد و به گفتهٔ هردو برجستهترین شاگردشان، الگوی کسی است که نظام فکریاش (ریشهٔ فلسفی، شاخوبرگِ نگرشبهزندگی، و ثمرِ سبک عملی زندگی) کاملاً منسجم و همسو بود. آثارش را میتوان به سه دسته تقسیم کرد: فلسفی محض (شرح اسفار، شرح شفا)، میانی (عدل الهی، فطرت، انسان کامل) و مسائل جاری (نظام حقوق زن، نظام اقتصادی اسلام). در کتاب «عدل الهی» نشان داد چگونه یک اصل فلسفی میتواند از هستیشناسی تا فقه، سیاست، اخلاق و اجتماع را سامان دهد.