مسئلهٔ محوری: «من» کیست؟
وقتی میگوییم «من فکر میکنم»، این «من» به چه چیزی اشاره دارد؟ بدن؟ ذهن؟ یا حقیقتی فراتر از اینها؟ این پرسش محورِ فلسفهٔ انسانشناسی است. دیدگاهها دو دستهاند: دوساحتی (نفس + بدن) و تکساحتی (فقط بدن).
نقشهٔ کلیِ دیدگاهها: دوساحتیها (یونانیها افلاطون و ارسطو؛ اروپاییانِ جدید دکارت و کانت) در برابرِ تکساحتیها (ماتریالیستهای هابز و مارکس، و داروینیستها).
یونانِ باستان
افلاطون انسان را بدن + نفس میداند؛ نفس نامرئی، برتر از بدن، جاودان و عقلانی است و او را از حیوانات متمایز میکند؛ وظیفهٔ انسان مراقبت از نفس است تا به فضایل آراسته شود. ارسطو نفس را از افلاطون پذیرفت اما با تفاوتی مهم گفت نفس در تولد بالقوه است (هیچ علم و احساسی ندارد) و بهتدریج با تجربه به فعلیت میرسد؛ «ناطق بودن» یعنی قوهٔ تفکر و تعقل، نه صرفاً سخنگفتن. کتابِ مهمش «دربارهٔ نفس» (سه جلد) است. تفاوتِ کلیدی: افلاطون نفس را ذاتاً کامل میداند، ارسطو آن را بالقوهای میداند که تکامل مییابد.
دورهٔ جدیدِ اروپا
دکارت بدن را ماشینِ پیچیدهٔ خودکار میداند و «من» را همان روح؛ روح و بدن کاملاً از هم جدایند اما کنارِ هم عمل میکنند («میاندیشم پس هستم» در کتابِ «تأملات»). کانت از راهی دیگر به نفس میرسد: انسان موجودی اخلاقی با وجدانِ اخلاقی است، و اخلاق بدونِ اختیار و ارادهٔ آزاد معنا ندارد؛ پس اختیار ویژگیِ نفس است، نه بدنِ مادی.
در برابر، ماتریالیستها (هابز: ذهن = ماشینِ مکانیکی؛ مارکس: انسان موجودِ مادی و اخلاق برخاسته از نیازِ اجتماعی-مادی) انسان را فقط بُعدِ مادی میدانند. داروینیستها هم از نظریهٔ داروین نتیجهٔ فلسفیِ مادهگرایانه گرفتند و گفتند انسان فقط حیوانِ راستقامتِ پیچیدهتری است — هرچند خودِ نظریهٔ داروین ذاتاً منکرِ روح نیست.
نکتهٔ علمی: مسئلهٔ ذهن-بدن (Mind-Body Problem) یکی از قدیمیترین مسائلِ فلسفه است — ثنویتِ دکارتی (روح و بدن دو جوهرِ کاملاً جدا) در برابرِ مونیسمِ ماتریالیستی (فقط یک جوهر، یعنی ماده). نقدِ معروف به دکارت این است که اگر روح و بدن کاملاً جدا هستند، چطور با هم تعامل دارند؟ این «مسئلهٔ تعامل» هنوز در فلسفه حلنشده باقی مانده است.
نکتهٔ کنکوری: نظریهٔ داروین (تحولِ تدریجیِ انواع) بهخودیِ خود منکرِ روح نیست و هم میتواند با وجودِ روح سازگار باشد، هم با انکارِ آن؛ این داروینیستها بودند که از آن نتیجهٔ مادیگرایانه گرفتند — پس داروین با داروینیسم یکی نیست.
فیلسوفانِ مسلمان
فیلسوفانِ مسلمان (فارابی، ابنسینا، سهروردی، ملاصدرا و...) بر این نکته اتفاق دارند که انسان را نمیتوان صرفاً مادی دانست و در عینِ حال برایش آزادگی، کرامت و فضیلت قائل شد.
ابنسینا معتقد است هنگامی که جنین در رحم کامل شد، خداوند روحی غیرمادی به او عطا میکند که توانِ تفکر، اخلاق و معنویت دارد. در قصیدهٔ عینیه (به عربی، پیش از نینامهٔ مولانا) روح را کبوتری گرانمایه توصیف میکند که از جایگاهی بلند فرود آمده، اصلِ خود را فراموش کرده اما گاهی اشتیاقِ بازگشت در او بیدار میشود.
سهروردی بهجایِ «وجود» از «نور» استفاده میکند: خداوند = نورالانوار، نفسِ انسان = جنبهٔ نورانی، بدن = جنبهٔ ظلمانی. نفس از «مشرقِ عالم» دور افتاده و هرچه نورانیت بیشتری کسب کند، حقایق را بهتر میبیند.
ملاصدرا (حکمتِ متعالیه) برخلافِ دکارت، روح و بدن را وحدتِ حقیقی میداند نه دو جوهرِ جداگانهٔ کنارِ هم؛ روح باطنِ بدن است، نه چیزی ضمیمهشده به آن — بدنِ بیمار روحِ کسل میسازد، روحِ بانشاط جسمِ فعال میسازد و برعکس. از نظرِ او روحِ انسانی آخرین درجهٔ تکاملیِ موجوداتِ زنده است و ظرفیتی بیپایان دارد (مولوی این سیر را در «جماد ← نبات ← حیوان ← انسان ← ملک ← فراتر از ملک» توصیف کرده)، اما این ظرفیت با اختیار و اراده باید به فعلیت برسد؛ در ابتدا همهٔ صفات بالقوهاند و بالفعلشدنشان به گزینشها و شیوهٔ زندگی بستگی دارد — پس داشتنِ ظرفیتِ بینهایت به معنایِ رسیدنِ حتمی به کمال نیست.
جمعبندیِ فیلسوفانِ مسلمان: ابنسینا (هجرانِ روح، قصیدهٔ عینیه)، سهروردی (نور، نورالانوار، مشرقِ عالم)، ملاصدرا (باطن/ظاهر، بالقوه/بالفعل، حکمتِ متعالیه). دیدگاهِ آنها با هیچیک از جریانهایِ اروپایی کاملاً منطبق نیست، اما جامعتر است چون هر سه ابزارِ شناخت (حس، عقل، شهود) را معتبر میداند.
انسان، موجودِ اخلاقگرا
یکی از وجوهِ تمایزِ انسان از سایرِ موجودات، توانِ درکِ خوب و بدِ اخلاقی و عمل بر اساسِ آن است. فعلِ طبیعی (خرید، استراحت، ورزش) بدونِ ستایش یا سرزنش است؛ فعلِ اخلاقی (احسان، ایثار، ظلم) مورد ستایش یا سرزنش قرار میگیرد — پس هم فضیلت هم رذیلت، فعلِ اخلاقیاند، نه فقط کارهایِ خوب.
- افلاطون: انسان سه قوه دارد — عقل (فضیلتِ حکمت)، غضب (شجاعت)، شهوت (خویشتنداری)؛ معیار، حاکمیتِ عقل بر غضب و شهوت است و نتیجهاش عدالت — چهار فضیلت: حکمت، شجاعت، خویشتنداری، عدالت؛ معیاری ثابت و مشترکِ میانِ همهٔ انسانهاست، گرهخورده با سعادت.
- ارسطو: معیار، اعتدال (حدِ وسط) در همان سه قوه است — افراط (جُربُزه در عقل، تهور در غضب، شَره در شهوت) و تفریط هر دو رذیلت میسازند؛ کتابِ «اخلاقِ نیکوماخوس»ِ او احتمالاً اولین کتابِ مستقل در اخلاق است.
- کانت: معیار، اطاعت از وجدانِ اخلاقی است، نه سعادت؛ قاعدهٔ طلاییاش: طوری عمل کن که بتوانی بخواهی آن قاعده قانونِ کلی شود. اگر عمل از ترسِ مجازات یا طمعِ پاداش باشد، از نظرِ کانت فعلِ اخلاقی نیست — خلوصِ نیت شرطِ اساسی است.
- ماتریالیستها (هابز): معیار، منفعتِ شخصی و اجتماعی است؛ «خوب» یعنی بهسودم، «بد» یعنی بهضررم؛ چون انسان موجودِ اجتماعی است، منفعتِ دیگران را هم رعایت میکند، اما صداقت و عدالت ارزشِ ذاتی ندارند، فقط ابزاریاند.
- فیلسوفانِ مسلمان: معیار، عقلِ عملی + اعتقاد به خدا است؛ فضیلتها کمالِ روحاند مانندِ آب و غذا برایِ جسم، و انسان فطرتاً به آنها گرایش دارد، اما تمایلاتِ بُعدِ مادی میتوانند با فضیلتها تعارض پیدا کنند؛ اعتقاد به خدا این گرایشِ فطری را تقویت میکند بیآنکه اختیارِ انسان را از بین ببرد — این دیدگاه به «حُسن و قُبحِ عقلی» مشهور است.