وقتی تنهایی غذا میخوری، فرق دارد با وقتی که یک نفر وارد اتاق میشود
فرض کن داری تنها، با صدای دلخواهِ خودت، غذا میخوری — پاهایت را دراز کردهای، شاید حتی با دهانِ پر حرف میزنی. حالا در باز میشود و یک مهمان وارد میشود. همان لحظه، بدونِ اینکه فکر کنی، رفتارت عوض میشود: صاف مینشینی، لقمه را کوچکتر میگیری. چه اتفاقی افتاد؟ کنشِ تو از یک کنشِ فردی به یک کنشِ اجتماعی تبدیل شد — چون حالا داری «دیگری» را در نظر میگیری.
در درسِ قبل یاد گرفتیم کنش چیست. حالا وقتش رسیده ببینیم چه زمانی یک کنش، «اجتماعی» میشود.
کنشِ اجتماعی: کنشی که چشمش به دیگران است
کنشِ اجتماعی کنشی است که اراده و آگاهیِ کنشگر، معطوف به دیگران، ویژگیها و اعمالِ آنهاست. نکتهٔ مهم اینجاست: کنشِ اجتماعی، فقط زمانی شکل نمیگیرد که دیگران فیزیکاً حاضر باشند. رانندهای که نیمهشب، در خیابانی خلوت، پشتِ چراغِ قرمز میایستد — با اینکه هیچکس او را نمیبیند — دارد یک کنشِ اجتماعی انجام میدهد؛ چون قانونی را رعایت میکند که مبتنی بر توافقِ جمعیست.
برعکسِ این هم درست است: ممکن است کسی در میانِ جمع نشسته باشد، اما ذهنش جای دیگری سیر کند — مثلاً دانشآموزی که در کلاس نشسته ولی توی ذهنش دارد کنارِ یک رودخانه قدم میزند. او با اینکه در حضورِ دیگران است، کنشش فردی است، چون توجهی به آنها ندارد. بیتِ معروفی همین حس را توصیف میکند: «هرگز وجودِ حاضرِ غایب شنیدهای؟ / من در میانِ جمع و دلم جای دیگر است.» حتی حکایتِ ابنسینا هم همین را نشان میدهد: وقتی غرقِ خواندنِ کتابِ افلاطون بود و همسایهای وارد شد و پرسید «چرا تنها نشستهای؟»، او آهی کشید و گفت: «تنها نبودم، الان تنها شدم!» — یعنی ذهنش با نویسندهای هزاران کیلومتر و هزاران سال دورتر، همراه بود، نه با فضای فیزیکیِ اطرافش.
پس معیارِ اجتماعیبودنِ یک کنش، حضورِ فیزیکیِ دیگران نیست؛ توجهداشتن به دیگران است.
«دیگران» یکجور نیستند
دقتی که در کنشِ اجتماعی به «دیگران» میشود، بسته به اینکه آن دیگری چه کسی باشد، فرق میکند: با یک آشنا جوری رفتار میکنیم، با یک غریبه جورِ دیگر؛ با دوست یکطور، با دشمن طورِ دیگر؛ نسبت به گذشتگان، معاصران و آیندگان، آدابِ متفاوتی داریم. حتی افطارکردن کنارِ مزارِ شهدا، یک کنشِ ناظر به «دیگران» است — دیگرانی که دیگر در میانِ ما نیستند اما هنوز در کنشهای ما حضور دارند.
از کنش تا پدیده: چطور یک رفتارِ کوچک، به یک نهاد تبدیل میشود؟
حالا تصور کن هزاران نفر، هر روز، کنشِ مشابهی را با توجه به دیگران تکرار میکنند — مثلاً همه احوالپرسی میکنند، همه در صف میایستند. این تکرار، بهتدریج یک شیوهٔ پذیرفتهشده پدید میآورد که همه از آن پیروی میکنند؛ به این شیوهٔ پذیرفتهشده، هنجارِ اجتماعی میگویند. اما این هنجارها از کجا شکل میگیرند؟ از چیزی که مردمِ یک جامعه آن را «خواستنی» و «مطلوب» میدانند — یعنی از ارزشهای اجتماعی (مثل نظم، عدالت، امنیت).
رابطهٔ ارزش و هنجار را میشود اینطور تصور کرد: ارزش، مثلِ مقصد سفر است؛ هنجار، مثلِ جادهایست که تو را به آن مقصد میرساند. اگر بخواهی به «نظم» (ارزش) برسی، باید هنجاری مثلِ «وسایلت را سرِ جایش بگذاری» را رعایت کنی. بدونِ کنشِ اجتماعیِ واقعی و تکرارشونده، هیچ جادهای (هنجاری) ساخته نمیشود، و بدونِ جاده، هیچوقت به آن مقصد (ارزش) نمیرسی.
| ارزش (هدف) | هنجار (شیوهٔ رسیدن) |
|---|---|
| نظم | وسایل را در جای مناسب بگذاریم |
| ادب | سلام کنیم و پاسخِ سلام بدهیم |
| حجاب | پوششِ شرعی داشته باشیم |
پدیدهٔ اجتماعی: از کوچکترین تا بزرگترین
به کنشِ اجتماعی و پیامدهای آن، پدیدهٔ اجتماعی میگویند. کنشِ اجتماعی، خُردترین (کوچکترین) پدیدهٔ اجتماعی است، و همهٔ پدیدههای دیگر — از یک هنجارِ ساده تا نهادهایی مثلِ مدرسه، مسجد، پلیس، خانواده، و در نهایت خودِ «جامعه» و «فرهنگ» — از دلِ همین کنشهای اجتماعیِ تکرارشونده بیرون میآیند. میشود این را مثلِ رشدِ یک درخت تصور کرد: کنشِ اجتماعیِ منفرد، مثلِ یک دانه است؛ هنجار و ارزش، مثلِ ریشه و ساقه؛ نهادهای اجتماعی، شاخهها؛ و جامعه و فرهنگ، تاجِ پُر و گستردهٔ درخت — که از همان یک دانهٔ اولیه، آبیاریشده با تکرارِ میلیونها کنش، به وجود آمده.
پدیدهٔ اجتماعی چه فرقی با پدیدهٔ طبیعی دارد؟
کوه را کسی نساخته؛ اما یک ساختمانِ اداری، یک بانک، یک مراسمِ عروسی — همه را انسانها، با آگاهی و اراده و هدف، ساختهاند. به همین دلیل، پدیدههای اجتماعی — برخلافِ پدیدههای طبیعی — معنا دارند.
اما نکتهٔ جالب و کمی نگرانکننده اینجاست: با گذشتِ زمان، پدیدههای اجتماعی از سازندگانِ خود «مستقل» میشوند و برای زندگیِ ما فرصت و محدودیت ایجاد میکنند — تا جایی که گاهی حس میکنیم انگار همیشه بودهاند، مثلِ یک پدیدهٔ طبیعی. مثالِ خوبی برای این ماجرا، مراسمِ عروسی است: هدفِ اصلیاش، اعلامِ ازدواج و شکلگیریِ خانواده بود — یعنی وسیلهای برای رسیدن به یک هدف. اما در بسیاری موارد، خودِ مراسم آنقدر پیچیده و پرهزینه شده که بهجای کمک به تشکیلِ خانواده، یکی از موانعِ اصلیِ آن شده است! چیزی که قرار بود «وسیله» باشد، جای «هدف» را گرفته. همین اتفاق را میشود دربارهٔ پول یا فناوری هم به فکر فرو رفت: ابزارهایی که ما ساختیم تا به ما خدمت کنند، گاهی آنقدر بزرگ میشوند که ما را به خدمتِ خودشان میگیرند.
جمعبندی
از یک احوالپرسیِ ساده تا رعایتِ چراغِ قرمز در دلِ شب، از یک هنجارِ کوچک تا نهادی مثلِ مدرسه — همه، حلقههای یک زنجیرهاند که از یک نقطه شروع میشود: کنشی که چشمش به «دیگری» است. وقتی این زنجیره را بشناسی، دیگر جامعه برایت یک چیزِ مبهم و از پیشساختهشده نیست؛ میبینی که هر آجرِ آن را، کنشِ روزمرهٔ آدمهایی مثلِ تو ساخته — و همین یعنی تو هم، با هر کنشی که انجام میدهی، در حالِ ساختن یا تغییردادنِ همان بنا هستی.