پرش به محتوای اصلی

بعد سیاسی هویت ایران

درسنامه‌ی کامل این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

درسنامه

چرا یک فوتبالیست، بدونِ نامزدشدن، یک‌میلیون رأی می‌گیرد؟

محمدصلاح، فوتبالیستِ مصری، آن‌قدر در میانِ مردمِ مصر محبوب است که در انتخاباتِ ریاست‌جمهوری، بدونِ این‌که اصلاً نامزد شده باشد، حدودِ یک‌میلیون نفر به او رأی دادند. این مثال، دقیقاً همان چیزی‌ست که موضوعِ این درس است: قدرت — چیزی که نه فقط دولت‌ها، بلکه افراد، نهادها و حتی یک ستارهٔ فوتبال هم می‌توانند داشته باشند.

قدرت از کجا می‌آید؟

هر موجودی که بتواند کاری را با آگاهی و اراده انجام دهد، قدرت دارد. اما قدرتِ فردیِ انسان محدود است — او نمی‌تواند همهٔ نیازهایش را تنها برآورده کند. قدرتِ اجتماعی دقیقاً همین‌جا پدید می‌آید: وقتی کسی می‌تواند بر ارادهٔ دیگران اثر بگذارد و کارِ ارادیِ آن‌ها را به خدمتِ اهدافِ خودش بگیرد. هرچقدر توانِ تأثیرگذاریِ کسی بر ارادهٔ دیگران بیشتر باشد، قدرتِ اجتماعیِ او هم بیشتر است — و این، فقط دربارهٔ افراد نیست؛ نهادها، سازمان‌ها و حتی کشورها هم قدرتِ اجتماعی دارند.

قدرتِ سخت و قدرتِ نرم

قدرت را می‌شود بر اساسِ ابزارِ اِعمالش، به دو نوع تقسیم کرد:

قدرتِ سخت: آشکار، از راهِ زور، با ابزارِ نظامی.
قدرتِ نرم: پنهان، از راهِ نفوذِ فرهنگی، با ابزارهایی مثلِ رسانه و نظامِ آموزشی.

فرقِ این دو را می‌شود با یک تصویر ساده نشان داد: قدرتِ سخت مثلِ یک دیوار است — همه می‌بینندش، همه می‌دانند کجاست، و همه در برابرش مقاومت می‌کنند. قدرتِ نرم مثلِ هوایی‌ست که تنفس می‌کنیم — نامرئی‌ست، کسی حسش نمی‌کند که دارد آن را می‌بلعد، و دقیقاً به همین دلیل مؤثرتر است. در گذشته، قدرتِ سختِ یک کشور، سلطهٔ سیاسی‌واقتصادی بر کشورهای دیگر ایجاد می‌کرد؛ امروز، قدرتِ نرم است که سلطهٔ فرهنگی می‌آورد. نظامِ آموزشی، یکی از مهم‌ترین ابزارهایِ قدرتِ نرم است: کشوری که در نظامِ آموزشیِ کشورِ دیگر نفوذ کند، می‌تواند جهان‌بینیِ نسل‌های آیندهٔ آن کشور را مطابقِ منافعِ خودش شکل بدهد.

جنگ هم شکلش عوض شده: در گذشته، نبرد بینِ دولت‌ها در قلمروِ سرزمینی و با ابزارِ نظامی رخ می‌داد و رسانه‌ها فقط خبرش را منتشر می‌کردند؛ امروز، خودِ نبرد در حوزهٔ فرهنگ و با ابزارِ رسانه اتفاق می‌افتد، و اگر درگیریِ نظامی هم رخ دهد، در واقع ادامهٔ همان جنگِ فرهنگی‌ست.

وقتی سلطه به شیوهٔ فرهنگی اعمال شود، مردم راحت‌تر آن را می‌پذیرند — جامعه‌شناسان به این نوعِ سلطه هژمونی می‌گویند: سلطه‌ای که با ابزارهای فرهنگی مثلِ هنر و رسانه، «رضایتِ عمومی» را مهندسی می‌کند و برتریِ خودش را توجیه می‌کند. یک نمونه: رسانه‌های آمریکایی، «اسلام‌هراسی» را ابزاری برای بسطِ هژمونیِ آمریکا به‌کار می‌گیرند تا مردمِ جهان را برای مقابله با اسلام همراه سازند.

تبعیت با کراهت یا با رضایت؟ و آیا فرقش مهم است؟

قدرتِ اجتماعی، بدونِ پذیرشِ دیگران پدید نمی‌آید. اما این پذیرش دو شکل دارد: تبعیت با کراهت (ناشی از تهدید و ترس) و تبعیت با رضایت (همراه با میلِ درونی). قدرتی که بدونِ تهدید و با رضایتِ طرفِ مقابل به دست بیاید، مقبولیت دارد؛ و اگر این مقبولیت به‌صورتِ رسمی هم پذیرفته شده باشد، به آن اقتدار می‌گویند.

اما یک سؤالِ عمیق‌تر باقی می‌ماند: قدرتی که با اکراه از آن تبعیت می‌شود، تا کی دوام می‌آورد؟ استالین، همان کسی که سال‌ها با ترس بر اطرافیانش حکومت کرده بود، وقتی در تنهایی جان می‌داد، هیچ‌کس جرئت نکرد در بزند و حالش را بپرسد — چون شبِ قبل گفته بود کسی مزاحمش نشود، و همه فکر می‌کردند این یک آزمونِ وفاداری‌ست. این صحنه، تصویرِ روشنی از قدرتی‌ست که با کراهت به دست آمده: در ظاهر مطلق، اما در باطن، حتی یک نفر هم واقعاً همراهش نیست.

مقبولیت با مشروعیت فرق دارد

اینجا سخت‌ترین و مهم‌ترین تمایزِ این درس است، پس با دقت پیش برویم. مقبولیت یعنی چقدر مردم از یک قدرت، با میلِ خودشان، تبعیت می‌کنند — محورش «خواستِ مردم» است. مشروعیت یعنی آیا آن قدرت، خودش حق است یا باطل — محورش «مطابقت با قانون و حکمِ الهی» است. این دو محور، کاملاً مستقل از هم عمل می‌کنند و می‌توانند هم‌مسیر باشند یا از هم جدا شوند:

قدرتی که هم مطابقِ حکمِ الهی باشد و هم مردم با میل از آن تبعیت کنند، هم مشروعیتِ حقیقی دارد هم مقبولیتِ اجتماعی — این حالتِ ایده‌آل است.
اما قدرتی هم می‌تواند وجود داشته باشد که برخلافِ حکمِ الهی باشد، ولی چون مردم (به هر دلیل، نه از سرِ اجبار) از آن راضی‌اند، مقبول باشد بی‌آنکه مشروع باشد. هیتلر، با موفقیت‌های اقتصادی و سخنرانی‌های پرشورش علیه پیمانِ ورسای، در میانِ مردمِ آلمان محبوبیتِ واقعی پیدا کرد — یعنی مقبولیتِ اجتماعیِ بالا داشت، بی‌آنکه این به معنیِ مشروعیتِ حقیقیِ حکومتش باشد.

از سویِ دیگر، رهبرانی مثلِ گاندی (که مردمِ هند به او لقبِ «ماهاتما»/روحِ بزرگ و «باپو»/پدرِ ملت دادند)، رئیس‌علی دلواری (رهبرِ قیامِ مردمِ تنگستان علیهِ استعمارِ انگلیس)، و مارتین لوتر کینگ (رهبرِ جنبشِ مدنیِ سیاهانِ آمریکا، در سخنرانیِ معروفِ «رؤیایی دارم») نمونه‌های رهبریِ مقبول‌اند که در برابرِ قدرتِ نامشروعِ استعمارگر یا سرکوبگر ایستادند — با تکیه بر ارادهٔ واقعیِ مردم، نه ترس.

نمونهٔ ایرانی: تسخیرِ لانهٔ جاسوسیِ آمریکا در ۱۳ آبانِ ۱۳۵۸، که امام خمینی آن را «انقلابِ دوم» نامیدند. این اقدام، ابهتِ ظاهریِ آمریکا را در جهان فرو ریخت، به همهٔ ستم‌دیدگانِ جهان جرئت داد برای رهاییِ خود از سلطهٔ آمریکا دست‌به‌کار شوند، و هزاران صفحه سندِ جاسوسی که از آن‌جا کشف شد، مستندِ دشمنیِ آمریکا با ملتِ ایران باقی ماند.

نظامِ سیاسی: چند نوع دارد؟

وقتی قدرت، برای رسیدن به هدفی معین، سازمان پیدا کند، «سیاست» پدید می‌آید — و مجموعهٔ سازوکارهایی که برای اعمالِ سیاست‌های یک جامعه وجود دارد، نظامِ سیاسی آن جامعه را می‌سازد. برای دسته‌بندیِ نظام‌های سیاسی، سه ملاک وجود دارد:

ملاک حالت‌ها
تعدادِ تصمیم‌گیرندگان یک فرد / یک اقلیت / اکثریتِ مردم
روشِ تصمیم‌گیری بر اساسِ خواسته و میلِ حاکم / بر اساسِ حقیقت و فضیلت
مبنای دین‌مداری دینی (بر مدارِ احکامِ الهی) / دنیوی (فقط ارزش‌های این‌جهانی)

ارسطو، با ترکیبِ دو ملاکِ اول، شش نوعِ حکومت را نام می‌برد:

تعداد بر اساسِ فضیلت بر اساسِ خواستِ حاکم
فرد مونارشی استبدادی
اقلیت آریستوکراسی اُلیگارشی
اکثریت جمهوری دموکراسی

نکتهٔ ظریفِ نگاهِ ارسطو همین‌جاست: او بینِ «جمهوری» و «دموکراسی» فرق می‌گذارد — هر دو حکومتِ اکثریت‌اند، اما جمهوری وقتی است که اکثریت بر مدارِ حقیقت و فضیلت عمل کند، و دموکراسی وقتی است که اکثریت فقط بر مدارِ خواسته و میلِ خودش حرکت کند؛ یعنی از نگاهِ او، حکومتِ اکثریت به‌تنهایی تضمینی برای درستی نیست.

فارابی، یک ملاکِ سوم هم اضافه می‌کند: آیا نظام بر مدارِ قوانینِ الهی است یا نه؟ جامعه‌ای که بر اساسِ قوانینِ الهی شکل بگیرد را «مدینهٔ فاضله» می‌نامد؛ جوامعی که آرمان‌ها و ارزش‌هایشان الهی و عقلانی نباشد را «جوامعِ جاهله».

لیبرال دموکراسی و جمهوریِ اسلامی

لیبرالیسم یعنی مباح‌دانستنِ همهٔ امور برای انسان‌ها؛ دموکراسی یعنی حاکمیتِ مردم. لیبرال دموکراسی، نوعی نظامِ سیاسی‌ست که ادعا می‌کند با خواست و ارادهٔ اکثریتِ مردم سازمان می‌یابد؛ هیچ حقیقت و فضیلتی را به‌رسمیت نمی‌شناسد و حکومتی کاملاً دنیوی و این‌جهانی‌ست — هم‌سو با فرهنگِ جدیدِ غرب که رویکردی دنیوی به هستی دارد.

جمهوریِ اسلامی (یا مردم‌سالاریِ دینی)، نوعِ دیگری از نظامِ سیاسی‌ست: «جمهوری» یعنی به‌رسمیت‌شناختنِ حضورِ مؤثرِ مردم، و «اسلامی» یعنی این‌که فعالیت‌ها بر اساسِ عقاید و ارزش‌های اسلامی سازمان می‌یابد. در این نظام، قوانین با خواستِ مردم، اما ذیلِ ارادهٔ الهی شکل می‌گیرند — نه مستقل از آن. ارزش‌های اجتماعیِ این نظام عبارت‌اند از: عبودیت، عدالت، استقلال، آزادی، نفیِ وابستگی، نفیِ تسلطِ بیگانگان، امنیت، تأمینِ اجتماعی، عمران و آبادانی، عقلانیت، مشورت و مشارکت، و ارتقایِ معرفت و آگاهی. نکتهٔ کلیدی: با این‌که این ارزش‌ها ظاهراً دنیوی‌اند، در نگاهِ اسلامی تفسیرِ صرفاً دنیوی ندارند — سیرتی الهی دارند؛ یعنی دستیابی به آن‌ها، هم زندگیِ اجتماعی را بهتر می‌کند، هم مثلِ سایرِ عبادات، انسان را به خدا نزدیک‌تر می‌سازد.

جمع‌بندی

از محبوبیتِ یک فوتبالیست تا سقوطِ یک دیکتاتوریِ منزوی، از دیوارِ آشکارِ قدرتِ سخت تا هوایِ نامرئیِ قدرتِ نرم — این درس یک پیامِ مرکزی دارد: قدرت، به‌تنهایی هیچ ارزشِ اخلاقی‌ای ندارد. آنچه یک قدرت را واقعاً می‌سنجد، دو پرسشِ جداگانه است: مردم از رویِ میل تبعیت می‌کنند یا از ترس؟ و آیا این قدرت، از اساس، حق است یا باطل؟ نظامِ سیاسیِ هر جامعه‌ای، در نهایت، پاسخی‌ست که آن جامعه به همین دو پرسش داده — و همین پاسخ، هویتِ سیاسیِ آن جامعه را می‌سازد.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان