پرش به محتوای اصلی

تحولات هویتی جامعه

درسنامه‌ی کامل این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

درسنامه

یک جامعه، مثلِ یک آدم، می‌تواند «خودش» بماند یا «آدمِ دیگری» بشود

تا این‌جا دربارهٔ هویتِ افراد حرف زدیم. اما خودِ جامعه هم یک هویتِ فرهنگی دارد — چیزی گسترده‌تر از هویتِ اجتماعیِ تک‌تکِ افرادش، که از عقاید و ارزش‌های مشترکِ همان جامعه شکل می‌گیرد. سؤالِ این درس این است: این هویتِ فرهنگی، چطور دوام می‌آورد؟ و چه زمانی می‌شکند و به چیزِ دیگری تبدیل می‌شود؟

تا کِی هویتِ فرهنگی دوام می‌آورد؟

هویتِ فرهنگیِ یک جامعه، تا زمانی پابرجاست که عقاید و ارزش‌هایش، برای اعضایش «مهم» باشند. وقتی فردی هویتِ اجتماعی‌اش را در همان چارچوبِ ارزش‌های جامعه تغییر می‌دهد — مثلِ کسی که با تلاش و پشتکار، جایگاهش را ارتقا می‌دهد — جامعه از او تشویق و تأیید می‌کند. مشکل از جایی شروع می‌شود که این تغییرات، دیگر با ارزش‌های جامعه هم‌خوان نباشند.

چهار پله‌ای که به تحولِ فرهنگی می‌رسد

تصور کن این فرایند مثلِ ترک‌خوردنِ یک دیوار است — نه یک اتفاقِ ناگهانی، بلکه چهار مرحلهٔ پی‌درپی:

۱. تعارضِ فرهنگی: شیوهٔ زندگیِ برخی افراد، با ارزش‌های جامعه ناسازگار می‌شود — اولین ترک روی دیوار.
۲. تزلزلِ فرهنگی: این ناسازگاری ادامه پیدا می‌کند و اضطراب و نگرانیِ اجتماعی ایجاد می‌کند — ترک‌ها عمیق‌تر می‌شوند.
۳. بحرانِ هویتِ فرهنگی: عقاید و ارزش‌هایی که پایهٔ هویتِ فرهنگیِ جامعه بودند، موردِ تردید قرار می‌گیرند و ثباتشان را در زندگیِ مردم از دست می‌دهند — دیوار دیگر نمی‌تواند وزن نگه دارد.
۴. تحولِ فرهنگی: جامعه دیگر نمی‌تواند از عقاید و ارزش‌های قبلی‌اش دفاع کند؛ راه برای شکل‌گیریِ یک جامعهٔ تازه — با هویتی متفاوت — باز می‌شود.

آیا تحولِ فرهنگی همیشه بد است؟

نه؛ اینجا باید بینِ جهتِ حرکت و خودِ تحول فرق گذاشت. اگر فرهنگی که دچارِ تحول می‌شود، فرهنگِ باطل بوده و مسیرِ تحول به‌سمتِ فرهنگِ حق باشد، این تحول مثبت است — مثلِ تبدیلِ جامعهٔ جاهلیِ پیش از اسلام به جامعهٔ نبوی. اما اگر جامعه‌ای که فرهنگِ حق داشته، اعتبارش را از دست بدهد و به سمتِ باطل حرکت کند، این تحول منفی است — مثلِ تبدیلِ جامعهٔ نبوی به جامعهٔ اموی. پس معیارِ خوب‌وبدبودنِ یک تحول، خودِ «تغییر» نیست؛ جهتی‌ست که آن تغییر به‌سویش می‌رود.

چرا این تحولات رخ می‌دهند؟ دو دسته علت

علل درونی: یا نوآوری‌های (مثبت یا منفی) اعضای جامعه، یا کاستی‌ها و بن‌بست‌هایی در دلِ خودِ فرهنگ. وقتی فرهنگِ یک جامعه نتواند به نیازهای طبیعی/جسمی یا فطری/معنویِ انسان‌ها پاسخ بدهد، آن جامعه نشاطِ زندگی را از دست می‌دهد و گرفتارِ یأس می‌شود — و همین کاستی، متفکران را به بازاندیشی در بنیان‌های فرهنگ فرامی‌خواند.

علل بیرونی: روبه‌روشدن و ارتباط با جوامعِ دیگر. اما مهم این‌جاست که چگونگیِ این ارتباط، سرنوشتِ متفاوتی رقم می‌زند — و اینجا چهار سناریوی کاملاً متفاوت پیشِ روی یک جامعه است:

سناریوی اول — رشد و پیشرفت: جامعه با حفظِ عقاید و ارزش‌های خودش وارد تعامل می‌شود و فقط عناصرِ سازگار (در سطحِ هنجارها و شیوهٔ زندگی) را از جامعهٔ دیگر می‌گیرد، در صورتِ لزوم آن‌ها را بازسازی هم می‌کند. نمونهٔ درخشانش، برخوردِ جهانِ اسلام با تمدنِ یونان و روم است: مسلمانان چون به عقل و عقلانیت در اسلام اهمیت می‌دادند، آثارِ فلسفی، پزشکی، ریاضی و نجومِ یونانیان را ترجمه کردند — اما آثارِ تاریخی، ادبی و اسطوره‌ایِ آن‌ها را که رنگِ شرک داشت، رها کردند. گرفتن، آری؛ ولی گزینشگرانه و با حفظِ هویت.

سناریوی دوم — الحاق: جامعه در تعامل، بر عقایدش پافشاری نمی‌کند، به‌مرور به عقاید و ارزش‌های خودش پشت می‌کند، و در نهایت عقاید و ارزش‌های جامعهٔ دیگر را کاملاً می‌پذیرد — یعنی به آن جامعه «ملحق» می‌شود. مصرِ باستان و ایرانِ باستان، در ارتباط با جوامعِ اسلامی، دقیقاً همین مسیر را رفتند: عقاید و ارزش‌های اسلامی را پذیرفتند و به جهانِ اسلام ملحق شدند.

سناریوی سوم — هویتِ تازه: جامعه بخش‌هایی از فرهنگِ دیگری را می‌پذیرد و هویتِ جدیدی به دست می‌آورد، بدونِ این‌که به‌طورِ کامل به آن جامعه ملحق شود. غربِ مسیحیِ قرونِ‌وسطا، پس از جنگ‌های صلیبی و رویارویی با جهانِ اسلام، تحولِ هویتی پیدا کرد و به غربِ سکولارِ مدرن بدل شد — بدونِ این‌که مسلمان شود؛ یک هویتِ کاملاً تازه ساخت.

سناریوی چهارم — خودباختگیِ فرهنگی: اینجا فرقِ اساسیِ این سناریو با سه‌تای قبلی این است که در سه سناریویِ اول، جامعه همیشه فعال و انتخاب‌گر بود — حتی وقتی می‌پذیرفت، آگاهانه می‌پذیرفت. اما در خودباختگیِ فرهنگی، اعضای جامعه مبهوت و مقهورِ فرهنگِ دیگری می‌شوند و حالتِ فعال و خلاقِ خود را در گزینشِ عناصرِ فرهنگی از دست می‌دهند. نتیجه‌اش تقلیدِ بی‌تحقیق است — و چون ارتباطش را هم با تاریخ و فرهنگِ خودش قطع کرده، نه می‌تواند فرهنگِ خودش را ادامه دهد، نه می‌تواند به جامعه‌ای که شیفته‌اش شده واقعاً بپیوندد؛ یک تعبیرِ گویا برایِ این وضعیت هست: «از این‌جا رانده و از آن‌جا مانده.» وقتی این خودباختگی، مشخصاً در برابرِ قدرتِ سیاسی‌اقتصادیِ غرب اتفاق بیفتد، به آن غرب‌زدگی می‌گویند — نمونه‌اش اقداماتِ آتاتورک در ترکیه (کشفِ حجاب، تغییرِ خط به لاتین، تبدیلِ مسجدِ ایاصوفیه به موزه، لغوِ تقویمِ هجری) یا قانونِ سالِ ۱۹۰۵ فرانسه که دین را از آخرین عرصه‌های حضورِ اجتماعی‌اش حذف کرد.

از خودبیگانگیِ فرهنگی: دو معنای کاملاً متفاوت

اینجا باید حواسمان جمعِ یک نکتهٔ ظریف باشد، چون این اصطلاح دو معنای متفاوت دارد که به‌راحتی با هم قاطی می‌شوند:

از خودبیگانگیِ تاریخی: جامعه‌ای که خودباخته شده و در روبه‌رویی با جامعهٔ دیگر، هویتِ فرهنگیِ خودش را از یاد می‌برد — یعنی تاریخ و ریشه‌های خودش را فراموش می‌کند.

از خودبیگانگیِ حقیقی (فطری): این یکی عمیق‌تر و خطرناک‌تر است. اینجا موضوع، فراموشیِ تاریخ نیست، بلکه این است که عقاید و ارزش‌های خودِ آن فرهنگ — چه فرهنگِ اساطیری باشد چه فرهنگِ دنیویِ سکولار — مانعِ آشناییِ انسان با حقیقتِ خودش و جهان می‌شوند. چنین فرهنگی، تصویری از انسان ارائه می‌دهد که نه خودِ حقیقت، بلکه فقط سرابی از آن است؛ به همین دلیل، آدمی حتی در اوجِ رفاهِ مادی هم به آرامش نمی‌رسد، بلکه دچارِ تشویش می‌شود و در نهایت سر به عصیان برمی‌دارد. قرآن کریم این حالت را این‌طور توصیف می‌کند: «مانندِ کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خداوند نیز آنان را از یادِ خودشان بُرد» — یعنی فراموش‌کردنِ حقیقتِ برتر، به فراموش‌کردنِ خودِ انسان از خودش می‌انجامد. تنها فرهنگِ توحیدی‌ست که، از دیدگاهِ قرآن، دروازه‌های آسمان و زمین را به روی انسان می‌گشاید و او را با حقیقتِ خودش و هستی آشنا می‌کند.

می‌شود این دو نوع از‌خودبیگانگی را این‌طور از هم جدا کرد: از‌خودبیگانگیِ تاریخی یعنی «فراموش‌کردنِ این‌که از کجا آمده‌ای»؛ از‌خودبیگانگیِ حقیقی یعنی «حتی اگر بدانی از کجا آمده‌ای، نتوانی بفهمی واقعاً چه کسی هستی» — یکی مسئلهٔ حافظه است، دیگری مسئلهٔ شناخت.

نمونهٔ تاریخیِ ایرانی برای این ماجرا: جشنِ هنرِ شیراز (که با معیارهای اخلاقی همخوانی نداشت و نشانِ ابتذالِ فرهنگیِ دورهٔ پهلوی بود) و تغییرِ تقویمِ رسمیِ کشور در سالِ ۱۳۵۴ از هجریِ اسلامی به «شاهنشاهی» — که مبدأِ تاریخ را از هجرتِ پیامبر به تاجگذاریِ کوروش منتقل کرد؛ نمونه‌ای روشن از از‌خودبیگانگیِ تاریخی.

جمع‌بندی

هویتِ فرهنگیِ یک جامعه، مثلِ یک ساختمان است که هرروز، با هر کنشِ اجتماعیِ اعضایش، یا تقویت می‌شود یا ترک برمی‌دارد. رویارویی با جوامعِ دیگر، اجتناب‌ناپذیر است — نه فرصت است، نه تهدید؛ بلکه یک آزمون. جامعه‌ای که فعال، آگاه و گزینشگر بماند، از این رویارویی رشد می‌کند؛ جامعه‌ای که مبهوت و منفعل شود، هم تاریخِ خودش را گم می‌کند و هم هرگز واقعاً «دیگری» نمی‌شود. سؤالِ همیشگی این است: در برابرِ فرهنگِ دیگری، من دارم انتخاب می‌کنم، یا دارم فقط مسحور می‌شوم؟

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان