پرش به محتوای اصلی

نام ها و یاد ها (نهم)

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

نام ها و یاد ها (نهم)

این فصل سه درس دارد و هر سه یک پرسش را از سه زاویه جواب می‌دهند: چرا نامِ بعضی آدم‌ها می‌ماند؟ پاسخ فصل این است که ماندگاری نه به ثروت است، نه به مقام، نه حتی به سن — به یک ویژگی درونی است: عشق به دانستن، شجاعت و ایمان، یا تسلیم و رضا.


درس نهم — راز موفقیت

نوع متن: نثر داستانی–تعلیمی. لحن: تعلیمی و الهام‌بخش. دو دانشمند بزرگ در آن حضور دارند.

خواجه نصیرالدین طوسی

متولد طوس در خراسان، قرن هفتم هجری؛ از بزرگ‌ترین دانشمندان جهان اسلام در ریاضی، نجوم، فلسفه و کلام. متن، کودکیِ او را این‌طور تصویر می‌کند: به‌جای بازی در کوچه به محضر استاد می‌رفت؛ مطالعه و بحث برایش لذت بود نه رنج؛ و هر مسئله که حل می‌شد، شوقش بیشتر می‌شد — درست مثل تشنه‌ای که هرچه آب می‌نوشد، تشنه‌تر می‌شود. شب‌ها هم کنار باغچه می‌ایستاد و به آسمان و ستارگان نگاه می‌کرد و غرق اندیشه می‌شد. هم‌کلاسی‌هایش می‌گفتند درسی را که آن‌ها در یک سال می‌آموختند، او در یک ماه یاد می‌گرفت.

گفت‌وگوی کلیدی — لقب «کوه آهن»

هم‌کلاسیِ هجده‌ساله‌اش به او گفت: «من نام تو را کوه آهن نهاده‌ام» — چون با اینکه دوازده سال بیشتر ندارد و من قوی‌ترم، من آخر روز خسته می‌شوم و تو هیچ‌وقت خسته و آزرده نمی‌شوی.

پاسخ نصیرالدین، همان راز موفقیت و عنوان درس است:

«راز این است: تو می‌خواهی بخوانی، من می‌خواهم بدانم. من شب‌ها کنار پدرم می‌نشینم و دربارهٔ هر چه آموخته‌ام بحث می‌کنم. آن‌گاه که شهر در آرامش خوابیده، به آسمان و ستارگان نقره‌فام نگاه می‌کنم و غرق اندیشه می‌شوم.»

پس رازِ او چهار چیز است: علاقهٔ واقعی (خواستنِ دانستن، نه فقط خواندن)، بحث و گفت‌وگو با پدر، تأملِ شبانه، و پیوستگی — یعنی جای دادنِ آموخته‌ها در «گنجینهٔ وجود» خودش.

دقت کن: لقب «کوه آهن» به قدرتِ جسمی او اشاره ندارد؛ به خستگی‌ناپذیریِ ذهنی و علمی او اشاره دارد.

ابوریحان بیرونی

دانشمند بزرگ قرن پنجم هجری در ریاضی، نجوم، تاریخ، جغرافیا و فیزیک. در بستر بیماری و آستانهٔ مرگ، از دوستش می‌خواهد یک مسئلهٔ علمی را برایش توضیح دهد. دوست می‌گوید الان وقت این حرف‌هاست؟ و ابوریحان جواب می‌دهد:

«کدام بهتر است — بدانم و بمیرم، یا ندانسته بگذرم؟»

دوست توضیح می‌دهد، ابوریحان پاسخش را می‌شنود و آرام می‌رود. پیام: دانش‌طلبی تا آخرین لحظهٔ زندگی — هم‌سو با حدیث «اطلبوا العلم من المهد الی اللحد» (از گهواره تا گور دانش بجوی).

تفاوت پیام دو داستان: داستان نصیرالدین دربارهٔ عشق به دانستن در طول زندگی است؛ داستان ابوریحان یک قدم جلوتر می‌رود و می‌گوید این عشق حتی در واپسین لحظه هم متوقف نمی‌شود.

آرایه‌ها و واژه‌ها

  • «هر روز درخت وجود نصیرالدین پربارتر می‌شد» → استعاره؛ چون فقط مشبّه‌به («درخت») آمده و ادات تشبیه و وجه‌شبه حذف شده‌اند.
  • «همه یک‌صدا نام او را بر زبان می‌راندند» → کنایه از اتفاق‌نظرِ همه.

واژه‌ها: محضر = حضور، کلاس درس استاد | فراست = زیرکی و هوشمندی فطری | مناظره = بحث علمی دوطرفه | فرزانه = خردمند | نقره‌فام و سیمگون = نقره‌رنگ (مترادف) | بی‌کران = بی‌پایان | واپسین = آخرین | رمق = توان اندکِ باقی‌مانده | جاهل = نادان.

روابط معنایی از تمرین: جاهل/دانا، فروزان/بی‌فروغ، بلندآوازه/گمنام → تضاد. فراست/زیرکی، نقره‌فام/سیمگون، بحث/گفت‌وگو → ترادف (هم‌معنایی).

جملهٔ مرتبط از کلیله و دمنه: «انسان بلندهمت تا پایه‌ای بلند به دست نیاورد، از پای طلب ننشیند.» — این جمله بیشترین ارتباط را با بخش نصیرالدین دارد، چون او هم هرگز از طلبِ دانش دست نمی‌کشید.

دستور زبان — فعل گذشته (۱)

نوع ساخت نمونه یعنی
گذشتهٔ ساده بن گذشته + شناسه گفت، شنیدم، یافت کاری که در گذشته انجام و تمام شد
گذشتهٔ نقلی بن گذشته + ه + (ام/ای/است/ایم/اید/اند) نهاده‌ام، خوابیده‌اند کاری در گذشته که اثرش هنوز باقی است

دو نکته: (۱) تفاوت این دو فقط شکلی نیست، معنایی است؛ «گفت» تمام شده، «گفته است» اثرش مانده. (۲) در سوم‌شخص مفردِ گذشتهٔ نقلی، «است» گاهی حذف می‌شود: «نهاده» = «نهاده است». پس فعل ناقص نیست.


درس دهم — آرشی دیگر

نوع متن: شعرِ حماسی–روایی از محمد دهریزی، به‌همراه یک حکایت نثر. لحن غالب: حماسی–روایی — یعنی هم کوبنده و استوار (حماسی) و هم داستان‌گو (روایی). چون شعر یک ماجرا را از ابتدا تا انتها روایت می‌کند، گفتنِ «فقط حماسی» ناقص است.

روایت شعر

شعر با فضای نابرابرِ جنگ شروع می‌شود: دشمنِ بدعهد با تانک‌های آتشین می‌آید و در این‌سو تنها سلاح، ایمان است. خانه‌های خاکی، «مهد شیران و دلیران»‌اند — این خودش یک استعاره است (ایران به گهوارهٔ شیران تشبیه شده).

بعد شهر خونینِ خرمشهر در غبار آتش، مردان را صدا می‌زند و می‌گوید «فصل تکرار تاریخ است»؛ همین یک عبارت، تلمیح به داستان آرش کمانگیر است.

سپس کودکی از راه می‌رسد — «کودکی از دانایان» — که همان حسین فهمیده است. خطِ دشمن گیج می‌شود و می‌پرسد این کودک کیست. اما دشمنانِ کوردل نمی‌بینند که در دل او خورشیدی است، بر کمانش تیرِ آرش است، در رگش خون سیاوش است و در تیغش آتشِ دستان (لقب رستم). این سه نام، هر سه تلمیح به قهرمانان شاهنامه‌اند.

کودک خودش را معرفی می‌کند — «من حسینم» — و در پایانِ سخنش می‌گوید: «من مینم.» این عبارت کنایه از آمادگی کامل برای فداکاری است. آن‌گاه «کودکی از جنس نارنجک» در دهان تانک‌ها می‌افتد و از تمام تانک‌ها تنها تلّی از خاکستر می‌ماند. شعر با دو تصویر تمام می‌شود: «آسمان از شوق دف می‌زد» و «شط خرمشهر کف می‌زد»؛ و شهر چشمِ اشک‌آلود را می‌گشاید و پرچمش را بر فراز گنبد می‌بیند.

آرایه‌های کلیدی

  • تلمیح (مفهوم ادبی محوری درس): یعنی شاعر یا نویسنده با اشاره‌ای کوتاه به یک آیه، حدیث، داستان یا رویدادِ مشهور، سخنش را زیباتر و مؤثرتر کند. «تلمیح» در لغت یعنی با گوشهٔ چشم اشاره کردن.
عبارت تلمیح به
«بر کمانش تیر آرش» آرش کمانگیر
«در رگش خون سیاوش» سیاوش در شاهنامه
«تیغ آتش‌خیز دستان» رستم (دستان)
«من حسینم» امام حسین (ع) و حماسهٔ کربلا
«فصل تکرار تاریخ» آرش کمانگیر
  • «کودکی از جنس نارنجک» → استعاره؛ کودکی که مثل نارنجک آمادهٔ انفجار و فداکاری است.
  • «آسمان از شوق دف می‌زد» → هم تشخیص (به آسمانِ بی‌جان، شوق و دف‌زدنِ انسانی نسبت داده شده) و هم از نظر مفهومی کنایه از عظمتِ آن لحظه. «شط خرمشهر کف می‌زد» هم دقیقاً همین ساختار را دارد.

دقت کن: «من حسینم» تلمیح است، اما «من مینم» کنایه — دو آرایهٔ متفاوت در یک جا.

حکایت — اسکندر و کاردان (بهارستان جامی)

اسکندر یکی از کاردانان را از کاری شریف برکنار کرد و کاری پست به او سپرد. آن مرد گفت:

«نه مرد به عمل بزرگ و شریف گردد؛ بلکه عمل به مرد بزرگ و شریف گردد. پس در هر کاری، نیکوسیرتی و داد می‌باید.»

پیام: ارزش انسان به اخلاق و شخصیت اوست، نه به مقام و شغلش. این حکایت با شعر پیوند دارد: در شعر هم یک کودک — نه یک فرماندهٔ باتجربه — قهرمان می‌شود؛ یعنی ارزش نه به سن است نه به مقام، به کاری است که از آدم سر می‌زند.

واژه‌ها: بدعهد = پیمان‌شکن | مهد = گهواره | کمند آذر = طنابِ آتش، کنایه از محاصره و خطر | فصیح = گویا و خوش‌بیان | کاران = روستای زادگاه حسین فهمیده (نزدیک قم) | تکبیر = گفتن «الله اکبر» | شط = رودخانهٔ بزرگ | عزل = برکناری از مقام | خسیس = پست و بی‌ارزش | نیکوسیرتی = درستکاری | داد = عدالت | دستان = لقب رستم | سیاوش = شاهزادهٔ بی‌گناهِ شاهنامه، نماد پاکی.

پس‌زمینه: حسین فهمیده (۱۳۴۶–۱۳۵۹) نوجوانی سیزده‌ساله بود که در دفاع از خرمشهر، با فدا کردن خود، تانک دشمن را از کار انداخت. آرش کمانگیر هم در اسطورهٔ ایرانی همهٔ جانش را در یک تیر گذاشت تا مرز ایران را مشخص کند. عنوان «آرشی دیگر» یعنی: این نوجوان، آرشِ روزگارِ ماست. کنار هم گذاشتنِ یک شخصیت واقعی با چند شخصیت اسطوره‌ای، شگردی رایج در ادبیات پایداری است — ادبیاتی که دربارهٔ مقاومت و ایثار در دوران جنگ نوشته شد.


درس یازدهم — زن پارسا

نویسنده: عطّار نیشابوری، از کتاب تذکرةالاولیاء — کتابی که شرح زندگی و حالِ عارفان بزرگ را روایت می‌کند. نوع متن: نثر روایی–تعلیمی (حکایت عرفانی). لحن: آرام و معنوی. شخصیت اصلی: رابعهٔ عدویه، عارفهٔ بزرگ قرن دوم هجری.

روایت داستان

شب تولد: رابعه چهارمین دختر خانواده بود و نامش را از همین گرفت — «رابعه» در عربی یعنی چهارم؛ این یک لقب افتخاری یا دینی نیست. آن شب خانه نه چراغ داشت نه روغن، و همسایه‌ها خواب بودند. پدر دلتنگ خوابید و پیامبر (ص) را در خواب دید که فرمود غمگین مباش، این دختر بانویی است که گروه بسیاری از امتِ من در شفاعت او خواهند بود.

سختی و بردگی: پدر و برادر درگذشتند، در بصره قحطی شد، خواهران پراکنده شدند و رابعه به بردگی فروخته شد. اربابش او را به کارهای طاقت‌فرسا وامی‌داشت. در همین اوجِ سختی، مهم‌ترین جملهٔ درس گفته می‌شود:

«ای خداوند! غریبم، یتیمم، اسیرم، دستم شکسته. مرا از این همه، چیزی نیست، اِلّا رضای تو؛ می‌خواهم بدانم که راضی هستی یا نه؟»

دقت کن او از ظلم شکایت نمی‌کند؛ فقط می‌پرسد آیا خدا از او راضی است. این جوهرِ تفکر عرفانی و همان چیزی است که در عرفان «مقام رضا» نامیده می‌شود. آن‌گاه آوازی می‌شنود که به او نوید جاه و مقام می‌دهد.

عبادت و آزادی: شب‌ها به نماز می‌ایستاد. شبی ارباب بیدار شد و او را در سجده دید که می‌گفت:

«الهی! تو می‌دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشمم در خدمت درگاه توست. اگر کار به دست من بود، یک ساعت از خدمت تو نیاسودمی؛ اما تو مرا زیر دست مخلوق کرده‌ای.»

ارباب ترسید و صبح او را آزاد کرد.

ماجرای طرّار: شبی چراغ رابعه افتاد و شکست و در تاریکی راه گم کرد. طرّاری (دزدی) قصد آزار او را داشت که آوازی از گوشهٔ صومعه برخاست:

«تو خود را مرنجان، ای طرّار! که اگر یک دوست خفته است، دوست دیگر بیدار است.»

این جمله نمادین است: «دوستِ» اول خودِ رابعه است (که خوابش برده) و «دوستِ» دوم خداوند است که همیشه بیدار و نگهبان اوست. توجه کن در هر دو صحنه — بردگی و طرّار — یک الگو تکرار می‌شود: آوازی از سوی نیرویی غیبی که از رابعه حمایت می‌کند.

واژه‌ها: پارسا = پرهیزگار | عارف = رسیده به شناخت عمیقِ خدا | قحطی = کمبود شدید خوراک | تَفرّق = پراکنده شدن | رضا = خشنودی | مقرّبان = نزدیکان درگاه خدا | صومعه = خانهٔ عبادت | طرّار = دزد و راهزن | زَهره = جرئت | نیاسودمی = آسوده نمی‌شدم | سیّده = بانوی بزرگ | شفاعت = میانجیگری در قیامت.

دستور زبان — فعل گذشته (۲)

نوع ساخت نمونه یعنی
ماضی استمراری می + بن گذشته + شناسه می‌رفت، کار می‌فرمود کاری که در گذشته بارها و پیوسته انجام می‌شد
ماضی مستمر (جاری) گذشتهٔ سادهٔ «داشتن» + ماضی استمراری داشت می‌رفت کاری که در جریان بود و کار دیگری وسطش رخ داد

راه تشخیص: ماضی ساده یک‌بار اتفاق افتاده («رفت»)، ماضی استمراری بارها («می‌رفت»). و در ماضی مستمر معمولاً دو فعل در جمله هست: یکی در جریان، یکی ناگهانی — «داشتم می‌رفتم که حسن آمد». اسم این دو شبیه هم است اما کارکردشان فرق دارد.


اشتباهات رایجی که نمره می‌برد

۱. تشخیصِ گذشتهٔ ساده و نقلی فقط از روی شکل فعل؛ تفاوت اصلی معنایی است.
۲. ناقص دانستنِ «نهاده» چون «است» ندارد؛ این گذشتهٔ نقلیِ سوم‌شخص است.
۳. تشبیه دانستنِ «درخت وجود»؛ چون فقط مشبّه‌به آمده، استعاره است.
۴. «کوه آهن» را کنایه از قدرت جسمی گرفتن.
۵. کنایه دانستنِ اشاره به آرش و سیاوش و یوسف؛ نام درستش تلمیح است.
۶. «آسمان از شوق دف می‌زد» را فقط استعاره خواندن؛ دقیق‌ترش تشخیص است.
۷. یکی دانستنِ ماضی استمراری و ماضی مستمر.
۸. لقب افتخاری پنداشتنِ نام «رابعه»؛ فقط یعنی «چهارم».

جمع‌بندی فصل

راز موفقیت آرشی دیگر زن پارسا
نوع متن نثر داستانی–تعلیمی شعر حماسی–روایی + حکایت نثر روایی–تعلیمی
شخصیت محوری نصیرالدین طوسی، ابوریحان بیرونی حسین فهمیده رابعهٔ عدویه
راز ماندگاری عشق به دانستن، نه فقط خواندن فداکاری و ایمان تسلیم و رضا
نکتهٔ دستوری ماضی ساده و نقلی (تمرکز بر تلمیح) ماضی استمراری و مستمر

اگر از «وجه اشتراک فصل چهارم» پرسیدند، جواب این است: هر سه درس دربارهٔ کسانی است که با یک ویژگی درونی ماندگار شدند — نه با ثروت، قدرت ظاهری یا مقام رسمی.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. در بیت‌های زیر، کدام یک تلمیح محسوب نمی‌شود؟

  • در رگش خون سیاوش را نمی‌دیدند
  • آسمان از شوق دف می‌زد
  • فصل تکرار تاریخ است
  • بر کمانش تیر آرش را نمی‌دیدند

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«آسمان از شوق دف می‌زد» درست است؛ زیرا این عبارت جان‌دارانگاری (تشخیص) و کنایه از شادی است، نه اشاره به داستانی شناخته‌شده. «فصل تکرار تاریخ است» نادرست است؛ زیرا این عبارت تلمیح به داستان آرش کمانگیر دارد. «بر کمانش تیر آرش را نمی‌دیدند» نادرست است؛ زیرا این عبارت مستقیماً به تیراندازی آرش کمانگیر اشاره دارد و تلمیح است. «در رگش خون سیاوش را نمی‌دیدند» نادرست است؛ زیرا این عبارت تلمیح به داستان سیاوش در شاهنامه دارد. تلهٔ تستی: همهٔ چهار گزینه دربارهٔ شعر «آرشی دیگر»اند؛ باید دقت کرد که «آسمان از شوق دف می‌زد» بر خلاف سه گزینهٔ دیگر، به هیچ داستان یا شخصیت شناخته‌شده‌ای اشاره ندارد، پس نمی‌تواند تلمیح باشد.

2. فعل «نهاده‌ام» در عبارت «من نام تو را کوه آهن نهاده‌ام» از نظر دستوری چه نوع فعلی است؟

  • ماضی استمراری
  • ماضی مستمر
  • گذشتهٔ نقلی
  • گذشتهٔ ساده

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«گذشتهٔ نقلی» درست است؛ زیرا با ساخت «بن گذشته + ه + شناسه» (نهاد+ه+ام) ساخته شده و بر کاری دلالت دارد که اثرش تاکنون (لحظهٔ سخن‌گفتن نصیرالدین) باقی است. «گذشتهٔ ساده» نادرست است؛ زیرا گذشتهٔ ساده با «بن گذشته + شناسه» (بدون «ه») ساخته می‌شود، مانند «نهاد»، نه «نهاده‌ام». «ماضی استمراری» نادرست است؛ زیرا ماضی استمراری با پیشوند «می» ساخته می‌شود، مانند «می‌نهاد»، نه «نهاده‌ام». «ماضی مستمر» نادرست است؛ زیرا ماضی مستمر از ترکیب «داشتن + ماضی استمراری» می‌آید، مانند «داشت می‌نهاد»، نه «نهاده‌ام». تلهٔ تستی: وجود «ه» در فعل «نهاده‌ام» نشانهٔ قطعی گذشتهٔ نقلی است؛ نباید آن را با وجود «ام» در پایان، با فعل‌های حال اشتباه گرفت — «ام» در اینجا شناسهٔ اول‌شخص مفرد است، نه نشانهٔ زمان حال.

3. در داستان رابعه عدویه، کدام یک از موارد زیر با مفهوم «رضا» ناسازگار است؟

  • خشنودی از آنچه پیش می‌آید
  • تسلیم در برابر مشیت الهی
  • رضایت به قضای خدا
  • شکایت از ظلم و طلب تغییر

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«شکایت از ظلم و طلب تغییر» درست است؛ زیرا رضا به معنای تسلیم و خشنودی از تقدیر است، در حالی که شکایت و طلب تغییر نشان‌دهندهٔ نارضایتی و اعتراض به تقدیر است. «تسلیم در برابر مشیت الهی» نادرست است؛ زیرا تسلیم در برابر مشیت الهی دقیقاً همان معنای مقام رضاست، نه چیزی ناسازگار با آن. «رضایت به قضای خدا» نادرست است؛ زیرا رضایت به قضای خدا خودِ تعریف مقام رضاست. «خشنودی از آنچه پیش می‌آید» نادرست است؛ زیرا خشنودی از آنچه پیش می‌آید نیز عین معنای رضاست. تلهٔ تستی: دانش‌آموزان معمولاً «شکایت‌کردن از سختی» را با «تلاش برای بهبود وضعیت» یکی می‌گیرند؛ اما در مفهوم عرفانیِ رضا، حتی خواستنِ رفع سختی (نه فقط شکایت آشکار) هم با تسلیم کامل ناسازگار است.

4. در مصراع «تیغ آتش‌خیز دستان را نمی‌دیدند»، واژهٔ «دستان» به چه معناست؟

  • نام یک دزد
  • دست‌ها
  • لقب زال (پدر رستم)
  • یک نوع سلاح

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«لقب زال (پدر رستم)» درست است؛ زیرا «دستان» در شاهنامه لقب زال (پدر رستم و پروردهٔ سیمرغ) است و شاعر با این تلمیح به دلاوریِ خاندانِ زال و رستم اشاره دارد. «دست‌ها» نادرست است؛ زیرا «دست‌ها» معنای تحت‌اللفظی و نادرست واژه در این بافت حماسی است؛ «دستان» در اینجا نام خاص است، نه جمع «دست». «یک نوع سلاح» نادرست است؛ زیرا در متن شعر، «دستان» به شخصیت اشاره دارد، نه به سلاح. «نام یک دزد» نادرست است؛ زیرا «دستان» در این شعر لقب یک پهلوانِ اسطوره‌ای (زال) است، نه یک شخصیت منفی مانند دزد (که در درس یازدهم با عنوان «طرّار» آمده). تلهٔ تستی: شباهت ظاهری «دستان» به واژهٔ «دست‌ها» می‌تواند دانش‌آموز را به برداشت لغوی نادرست بکشاند؛ همچنین نباید «دستان» را با نوه‌اش رستم اشتباه گرفت — «دستان» لقبِ زال است، نه رستم؛ عبارتِ رایجِ «رستم دستان» به همین نسبت (رستم، فرزندِ دستان) اشاره دارد.

5. کدام یک از جفت‌واژه‌های زیر رابطهٔ تضاد ندارند؟

  • جاهل و دانا
  • نقره‌فام و سیمگون
  • فروزان و بی‌فروغ
  • بلندآوازه و گمنام

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«نقره‌فام و سیمگون» درست است؛ زیرا این دو واژه هر دو به معنای «نقره‌رنگ» هستند و رابطهٔ ترادف (نه تضاد) دارند. «جاهل و دانا» نادرست است؛ زیرا «جاهل» (نادان) و «دانا» معنایی کاملاً متضاد دارند. «فروزان و بی‌فروغ» نادرست است؛ زیرا «فروزان» (درخشان) و «بی‌فروغ» (تاریک) متضادند. «بلندآوازه و گمنام» نادرست است؛ زیرا «بلندآوازه» (مشهور) و «گمنام» متضادند. تلهٔ تستی: ممکن است دانش‌آموز چون هر دو واژهٔ «نقره‌فام» و «سیمگون» به‌ظاهر پیچیده و غیرآشناترند، گمان کند رابطهٔ خاصی (تضاد) دارند؛ در حالی‌که هر دو صرفاً دو واژهٔ هم‌معنا برای «نقره‌رنگ» هستند.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان