معنای زندگی
معنای زندگی یکی از بنیادیترین پرسشهای بشری است: انسانها با چه انگیزه و آرمانی زندگی میکنند؟ چرا برخی امیدوارند و برخی احساس پوچی دارند؟ آیا معنا از پیش تعیین شده یا انسانها خودشان به زندگی معنا میبخشند؟ این پرسشها در علوم اجتماعی هم مطرحاند و به کل زندگی انسان و همهٔ پدیدههای اجتماعی مربوط میشوند.
معنا، هویتبخشِ پدیدههاست
سه پدیدهٔ ظاهراً مشابه — شهادت، جنگ کامیکازه و خودکشی — همه بهنوعی «دست شستن از جان»اند، اما در معنا متفاوتند: شهادت از عشق به دیدار محبوب و دفاع از دین و ظلمستیزی مایه میگیرد؛ جنگ کامیکازه از ملیگرایی؛ و خودکشی، کنشی غیرعادی و برخلاف طبیعت انسان، از رنجگریزی و احساس پوچی. همین تفاوتِ معنا نشان میدهد که سه پدیدهٔ کاملاً متفاوت روبهروی ماست.
پس از انقلاب صنعتی، جامعهشناسانی که علت خودکشی را صرفاً در فقر و کاهش رفاه میجستند، با این واقعیت روبهرو شدند که نرخ خودکشی در برخی کشورهای ثروتمند از کشورهای فقیر بیشتر است — نشانهای از پیچیدگی پدیدههای اجتماعی، که تحلیلهای تکعاملی هویت واقعیشان را نادیده میگیرند.
با این همه، همهٔ انسانها در نیازهای طبیعی، میل به جاودانگی، کمالطلبی، گرایش به زیبایی و تنفر از ظلم مشترکاند؛ آنچه متفاوتشان میکند، ویژگیهای فردی و اجتماعی-فرهنگی است. شناخت درست پدیدههای اجتماعی، شناخت توأمِ تفاوتها و اشتراکهاست.
جامعهشناسی تفسیری
در قرن نوزدهم، متفکرانی مثل ویلهلم دیلتای و ماکس وبر استدلال کردند که کنش اجتماعی معنادار است و نمیتوان آن را فقط از راه حواس شناخت؛ باید معنایش را فهمید. وبر «فهمیدن» (Verstehen) را برای درک پدیدههای اجتماعی ضروری میدانست، اما چون علم را به تجربی محدود میکرد، تفهم را مقدمهای برای تبیین میدانست، نه روشی مستقل؛ به همین دلیل جامعهشناسی خود را «تفهمی-تبیینی» نامید. از نظر او جامعهشناس میتواند ارزشها را توصیف کند، نه دربارهٔ درستیشان داوری.
در قرن بیستم اما این باور که «مرز علم و غیرعلم را تجربه تعیین میکند» زیر سؤال رفت و رویکرد تفسیری مستقل شد: در برابر دانشِ جهانشمول و تجربیِ رویکرد تبیینی، رویکرد تفسیری دانش را محلی و تولیدی اجتماعی-فرهنگی میداند و هدفش نه پیشبینی، بلکه معنابخشی و انسجام اجتماعی است.
معنای کنش
وقتی از معنای یک کنش میپرسیم، دو چیز مد نظر است: هدف کنشگر (چه میخواهد) و دلالت فرهنگی کنش (نشانهٔ چیست). برای مثال، درس خواندنِ یک دانشآموز میتواند با هدف کشف حقیقت یا کسب موقعیت اجتماعی باشد؛ و در همان حال نشانهٔ فضای رقابتی مدرسه یا ارزشمندی سواد در جامعه هم باشد. فهم هدف مستلزم راهیابی به ذهن کنشگر است، و فهم دلالت مستلزم مراجعه به زمینهٔ فرهنگی.
از فعالیت و خلاقیت کنشگران در ساختن معنا، خردهفرهنگها و جهانهای اجتماعی متفاوت پدید میآیند؛ یک نشانه در یک فرهنگ معنایی دارد که در فرهنگ دیگر شاید نداشته باشد — و ندانستنِ این تفاوت، به سوءتفاهم میانجامد.
روشهای کیفی
تنوع و پیچیدگی معانی، روشهای کمّی را ناکافی میکند و پژوهشگر را به روشهای کیفی سوق میدهد: قومنگاری، که در آن پژوهشگر مدتی با قومِ موردمطالعه زندگی میکند و کنشهایشان را از طریق مشاهدهٔ مشارکتی تجربه میکند؛ و مطالعهٔ موردی، که به بررسی عمیق یک فرد، نهاد یا فرهنگ خاص میپردازد. دامنهٔ آزمایش در جامعهشناسی، برخلاف علوم طبیعی، بسیار محدود است، چون افراد وقتی میدانند مورد مطالعهاند رفتار طبیعی خود را از دست میدهند — پدیدهای که «اثر هوثرن» نام دارد.
سرانجام، کتاب دانش، قدرت و ثروت را با معنای زندگی مرتبط میداند: این سه همواره ابزاری برای سعادت بودهاند، اما در دوران مدرن دانش هم به علوم تجربیِ صرف محدود شد.