ارزشهای واسطه و تعریف سیاست
انسان همواره قدرت، ثروت و دانش را ارزشهای واسطه میدانست؛ ابزاری برای رسیدن به سعادت و کمال، نه هدف غایی زندگی -به همین دلیل با انکار ارزش غایی، این سه هم بیمعنا میشوند. داوری سنتی دربارهٔ آنها متفاوت بود: دانش مثبت، ثروت خنثی، و قدرت منفیتر ارزیابی میشد. در دوران مدرن این داوریهای اخلاقی کنار گذاشته شد، دانش هم به علوم تجربیِ ابزاری محدود شد و در خدمت توسعهٔ مادی قرار گرفت. پیامد ناخواستهٔ این چرخش، فقر و نابرابری و تخریب طبیعت بود که دو موج واکنش برانگیخت: جنبشهای سوسیالیستی قرن نوزدهم که ثروت را ریشهٔ ظلم دانستند و مالکیت را «دزدی» خواندند، و پستمدرنیسم که خودِ دانش را هم -بهعنوان همراه قدرت و ثروت- زیر سؤال برد.
سیاست از دو چالش زندگی جمعی سرچشمه میگیرد: تدبیر امور مشترک (قانون) و ضمانت اجرای آن (قدرت). در گذشته قدرت وسیلهای برای تحقق اهداف اخلاقی و فضیلتها بود؛ در دوران مدرن، قدرت خودش به مسئلهٔ اصلی سیاست بدل شد و از هدف اخلاقی جدا شد. قلمرو سیاست هم دیگر محدود به دولت نیست، بلکه هر کنشی که در تنظیم اهداف جامعه مشارکت دارد یا با قدرت سروکار دارد، امری سیاسی است.
قدرت اجتماعی: ابزار و منابع
قدرت اجتماعی یعنی توانایی اثرگذاری بر ارادهٔ دیگران و بهخدمتگرفتن کنش ارادی آنان. سه ابزار اصلی اعمال آن عبارتاند از:
| ابزار | توضیح | آگاهی پیرو |
|---|---|---|
| تنبیهی | زور، خشونت، تهدید | آگاه از اجبار |
| تشویقی | ثروت و پاداش مالی | آگاه از انگیزه |
| اقناعی | فکر، آموزش، تبلیغ | گاه ناآگاه از تبعیت خود |
روند تاریخی از تنبیهی بهسمت تشویقی و اقناعی حرکت کرده؛ امروزه ابزار تنبیهی منحصراً در دست دولت و از طریق قانون اعمال میشود، و هیچکس حق اعمال خودسرانهٔ خشونت را ندارد. سه منبع قدرت هم عبارتاند از شخصیت (ویژگیهای جسمانی، فکری و اخلاقی؛ نمونهاش گاندی)، مالکیت (ثروت، پیوندخورده با قدرت تشویقی) و سازمان (انسجام اجتماعی میان افراد + یکپارچگی نظام میان نهادها، پیوندخورده با قدرت اقناعی) — نقش شخصیت و مالکیت رو به کاهش و نقش سازمان (رسانهها، احزاب، نهادهای آموزشی) رو به افزایش بوده است؛ امروزه حتی در شرکتهای بزرگ، از سهم مالکیت کاسته و بر نقش مدیران افزوده شده.
مطالعهٔ علمی قدرت و سه رویکرد جامعهشناختی
مطالعهٔ قدرت دشوار است، چون مفهومی ارزشبار است، سابقهٔ اعمال تنبیهیاش شهرتی هراسناک برایش ساخته، و قدرت اقناعی هم بر بسیاری از اعمال قدرت سرپوش میگذارد. با اینهمه، قدرت ذاتاً شر نیست؛ ضرورتی اجتماعی است که فقط نامشروعبودنش میتواند فساد باشد. باید هم از بدبینی افراطی به قدرت پرهیز کرد، هم از بیتفاوتی نسبت به مشروعیتش؛ رویکرد درست، عالمانه و انتقادی است.
جامعهشناسان قدرت را از سه منظر بررسی میکنند، و هرکدام فقط بخشی از قلمروهای سهگانهٔ ارزشهای سیاسی (حقیقی، آرمانی، واقعی) را میتوانند بشناسند:
- رویکرد تبیینی: علم را به علوم تجربی محدود میکند، فقط وجه مادی و محسوس قدرت (قلمرو واقعی) را میبیند و دچار معنازدایی از سیاست میشود. مثال کتاب: وبر با تعریف شهر بر اساس معیارهای اروپایی (قلعه، بازار، دادگاه) به نتیجهٔ نادرست رسید که شهر فقط در اروپا وجود داشته است.
- رویکرد تفسیری: سیاست را پدیدهای معنادار میداند و قلمرو آرمانی را خوب توصیف میکند، اما بدون معیاری برای داوری میان درست و غلط، و قادر به مطالعهٔ وجوه محسوس قدرت هم نیست.
- رویکرد انتقادی: داوری علمی دربارهٔ ارزشهای سیاسی را ضروری میداند، ظرفیت بررسی هر سه قلمرو را دارد، و دو رویکرد قبلی را بهدلیل حفظ وضع موجود و منفعلکردن انسانها، محافظهکار میخواند.
هدف نهایی هر کنش سیاسی یکی از این دو است: بهتر کردن وضع موجود یا جلوگیری از بدترشدن آن، با معیار فضیلت و سعادت بهعنوان هدف غایی زندگی اجتماعی -و امور سیاسی هرگز خنثی نیستند، همواره در معرض تأیید یا نکوهش قرار میگیرند.