پرش به محتوای اصلی

سیاست هویت

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

هویت مدرن: ناسیونالیسم و مدل همانندسازی

با ظهور جهان متجدد، هویت دینی جای خود را به هویتی داد که بر تاریخ، جغرافیا، قومیت و نژاد استوار بود -یعنی ناسیونالیسم. چون اکثر کشورها تنوع قومی و مذهبی داشتند، دولت‌ـ‌ملت‌ها ناگزیر از سیاست‌گذاری هویتی شدند و مدل رایج‌شان همانندسازی بود: پذیرش اجباری ارزش‌ها و سبک زندگی گروه مسلط توسط بقیه، برای از‌بین‌بردن تفاوت‌های هویتی. این کار از راه‌های گوناگون انجام می‌شد -از کشتار (نسل‌کشی ارمنیان، هولوکاست) و جابه‌جایی اجباری، تا جداسازی (آپارتاید) و فشار اجتماعی تدریجی مثل ممنوعیت زبان مادری. در کشتار، «دیگری» شرّ و باید نابود شود؛ در جداسازی، «دیگری» قابل اصلاح است اما باید جدا بماند. الگوی دیگری هم به نام «دیگچهٔ همانندسازی» وجود دارد که در آن گروه‌های مختلف به‌جای حذف یکدیگر، در یک فرهنگ مختلط ذوب می‌شوند.

هویت پسامدرن و مدل تکثرگرا

در دوران پسامدرن، هویت ملی زیر سؤال رفت و هویت‌های خرد و محلی و در حال تغییر اهمیت یافتند؛ در اواخر قرن بیستم، هویت جای قشربندی طبقاتی را در مباحثات فکری گرفت. برخی از پیدایش سیاستِ هویت به «باز شدن جعبهٔ پاندورا» یاد می‌کنند -نگرانی از چندپارگی سیاسی و فرهنگی. در برابر همانندسازی، مدل تکثرگرا مطرح شد: تفاوت‌های قومی و زبانی حفظ و حتی تقویت می‌شوند، در ابعاد فرهنگی (تمایزات زبانی و مذهبی)، سیاسی (سهیم‌شدن در قدرت) و اجتماعی (رفع تبعیض)، مشروط به وجود یک ساختار مشترک سیاسی-اقتصادی. این مدل هم دو چهره دارد: از یک سو به‌رسمیت‌شناختن اقلیت‌ها و مبارزه با تبعیض، از سوی دیگر خطر چندپارگی و از‌بین‌رفتن فرصت گفت‌وگو (نمونه‌اش تنش فرانسوی‌زبانان کبک با انگلیسی‌زبانان کانادا، یا فلامان‌ها و والون‌ها در بلژیک). جهانی‌شدن هم به این ماجرا دامن زده: از یک سو جهانی بدون مرز ساخته و فرهنگ‌ها را در هم آمیخته، از سوی دیگر واکنشی از جنس دفاع از هویت خودی برانگیخته -از جنبش‌های زنان و قومی-مذهبی تا جنبش‌های زیست‌محیطی؛ در همهٔ این عرصه‌ها، هویت و دانش هم مثل ثروت و قدرت به کانون نزاع بدل شده‌اند.

الگوی تعارف: راه سوم

در برابر هر دو مدل، الگوی تعارف (شناخت متقابل) قرار دارد که در تقابل با «الگوی تنازع» است: کمک به افراد و جوامع تا هم تفاوت‌های یکدیگر را درک و محترم بشمارند و هم اشتراکاتشان را کشف کنند. آیهٔ ۱۳ سورهٔ حجرات صراحتاً می‌گوید تنوع قومی و قبیله‌ای برای شناخت متقابل است، نه ملاکِ برتری -که ملاکش فقط تقواست؛ آیهٔ ۲۲ سورهٔ روم هم تفاوت زبان و رنگ را نشانهٔ الهی می‌داند، نه عامل تفرقه. رشد علمی جهان اسلام در قرن سوم و چهارم هجری -با دانشمندانی چون سیبویه، فارابی و ابن‌سینا از ملیت‌های گوناگون- نمونهٔ عملی همین الگوست. در ایران هم اصول ۱۲ تا ۱۵ قانون اساسی، حقوق اقوام و اقلیت‌های دینی و زبان‌های محلی را به رسمیت می‌شناسد.

سیاستِ هویت و مرزهای علم

از دل رویکرد تفسیری، جریانی شکل گرفت که معتقد است داوری علمی دربارهٔ ارزش‌ها اساساً ناممکن است و خودِ ادعای «درست و غلط کردن» نوعی سلطه‌گری است؛ از این منظر، هر فرهنگ و هویتی حق دارد نظریهٔ خودش را بسازد -از نظریهٔ فمینیستی معاصر تا نظریه‌های آفریقایی‌آمریکایی و بومی، همه با این ادعا که علوم اجتماعی کلاسیک فقط روایت مردان سفیدپوست اروپایی بوده است. نقد اصلی این جریان تناقضی درونی دارد: اگر هیچ دانشی برتر از دیگری نیست، خودِ این ادعا هم یک ادعای دانشی است که باید معیاری برای اثباتش وجود داشته باشد. نکتهٔ مثبتش مبارزه با حذف هویت‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده است، اما تأکید افراطی بر تفاوت‌ها در نهایت اشتراکات انسانی را انکار می‌کند و فرصت شناخت متقابل را از بین می‌برد.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. در کدام‌یک از روش‌های سیاست همانندسازی، رویکرد به گروه «دیگری» مبتنی بر این پیش‌فرض است که آن‌ها موجوداتی «شر مطلق» هستند؟

  • کشتار و نسل‌کشی
  • جابه‌جاییِ اجباریِ جمعیت
  • جداسازی و انزوای اجتماعی
  • اعمال فشار اجتماعی

پاسخنامه‌ی تحلیلی

وقتی گروهِ «دیگری» شرّ مطلق تلقی شود، تنها راه‌حلِ متصور، نابودیِ فیزیکیِ آن است؛ این دقیقاً تعریفِ روشِ «کشتار و نسل‌کشی» است، بنابراین گزینهٔ «کشتار و نسل‌کشی» درست است. گزینهٔ «جداسازی و انزوای اجتماعی» نادرست است، زیرا در جداسازی، دیگری «قابل اصلاح» فرض می‌شود که باید دور نگه داشته شود، نه شرّی که باید نابود شود. گزینهٔ «اعمال فشار اجتماعی» نادرست است، زیرا هدفِ فشار اجتماعی، وادار کردنِ تدریجیِ گروه به همانند شدن است، نه نابودیِ آن به‌عنوانِ شرّ مطلق. گزینهٔ «جابه‌جاییِ اجباریِ جمعیت» نادرست است، زیرا این روش دیگری را تبعید یا اخراج می‌کند، نه اینکه او را به‌طورِ فیزیکی نابود کند. تلهٔ تستی: هر چهار گزینه از روش‌های همانندسازی‌اند، پس نمی‌توان با ردِ سطحیِ «نامرتبط بودن» به پاسخ رسید؛ باید دقیقاً به کلیدواژهٔ «شرّ مطلق» توجه کرد که تنها با نابودیِ فیزیکی (کشتار) سازگار است، نه با انزوا، فشار یا تبعید.

2. مفهوم «دیگچه همانندسازی» (Melting Pot) چه تفاوتی با همانندسازی یک‌سویه دارد؟

  • در دیگچه، یک فرهنگ کاملاً حذف می‌شود اما در همانندسازی یک‌سویه، فرهنگ‌ها در کنار هم زندگی می‌کنند.
  • در دیگچه، فرهنگ‌ها می‌آمیزند و فرهنگی نو می‌سازند، اما در همانندسازی یک‌سویه، گروهی فرهنگ مسلط را می‌پذیرد.
  • دیگچه همانندسازی بر حفظ تفاوت‌های هویتی تأکید دارد، اما همانندسازی یک‌سویه آن‌ها را نادیده می‌گیرد.
  • دیگچه همانندسازی مربوط به دوران پسامدرن است، در حالی که همانندسازی یک‌سویه در دوران مدرن شکل گرفت.

پاسخنامه‌ی تحلیلی

دیگچهٔ همانندسازی، فرهنگ‌های مختلف را در کنارِ هم به یک فرهنگِ مختلط و جدید ذوب می‌کند؛ اما همانندسازیِ یک‌سویه، یک گروه را وادار می‌کند ارزش‌های گروهِ مسلط را بپذیرد. بنابراین گزینهٔ «در دیگچه، فرهنگ‌ها می‌آمیزند و فرهنگی نو می‌سازند، اما در همانندسازی یک‌سویه، گروهی فرهنگ مسلط را می‌پذیرد.» درست است. گزینهٔ «در دیگچه، یک فرهنگ کاملاً حذف می‌شود اما در همانندسازی یک‌سویه، فرهنگ‌ها در کنار هم زندگی می‌کنند.» نادرست است، زیرا دقیقاً برعکس است: در دیگچه فرهنگی حذف نمی‌شود بلکه ترکیب می‌شود. گزینهٔ «دیگچه همانندسازی مربوط به دوران پسامدرن است، در حالی که همانندسازی یک‌سویه در دوران مدرن شکل گرفت.» نادرست است، زیرا هر دو روشِ همانندسازی، مشخصهٔ دوران مدرن‌اند، نه پسامدرن. گزینهٔ «دیگچه همانندسازی بر حفظ تفاوت‌های هویتی تأکید دارد، اما همانندسازی یک‌سویه آن‌ها را نادیده می‌گیرد.» نادرست است، زیرا هیچ‌کدام از این دو روش بر حفظِ تفاوت‌ها تأکید ندارد؛ هر دو در نهایت به از‌بین‌رفتنِ تفاوت‌ها می‌انجامند، فقط با سازوکاری متفاوت. تلهٔ تستی: چون دیگچه ظاهراً «صلح‌آمیزتر» به‌نظر می‌رسد، ممکن است آن را با تکثرگرایی (حفظِ تفاوت‌ها) اشتباه گرفت؛ اما دیگچه هم مانندِ همانندسازیِ یک‌سویه، در نهایت تفاوت‌ها را از بین می‌برد، فقط به‌جای تحمیلِ فرهنگِ مسلط، همه را در یک فرهنگِ جدید ذوب می‌کند.

3. در دوران مدرن، کدام‌یک از عوامل زیر محور اصلی تعریف «هویت» قرار گرفت و جایگزین هویت دینی پیشین شد؟

  • سبکِ زندگی و هویت‌های محلیِ خرد
  • نژاد، جغرافیا، تاریخ و قومیت
  • دانش و قدرتِ سایبریِ نوظهور
  • طبقهٔ اقتصادی و منزلتِ اجتماعیِ افراد

پاسخنامه‌ی تحلیلی

با ظهورِ جهانِ متجدد و شکل‌گیریِ دولت‌ـ‌ملت‌ها، هویتِ دینیِ پیشین جای خود را به هویت‌هایی داد که بر تاریخ، جغرافیا، قومیت و نژاد استوار بودند؛ بنابراین گزینهٔ «نژاد، جغرافیا، تاریخ و قومیت» درست است. گزینهٔ «طبقهٔ اقتصادی و منزلتِ اجتماعیِ افراد» نادرست است، زیرا این محورِ نزاعِ عصرِ صنعتیِ کلاسیک بود که بعدها (نه هم‌زمان با ظهورِ ناسیونالیسم) جای خود را به هویت داد. گزینهٔ «سبکِ زندگی و هویت‌های محلیِ خرد» نادرست است، زیرا این محورِ هویتِ دورانِ پسامدرن است، نه دورانِ مدرن. گزینهٔ «دانش و قدرتِ سایبریِ نوظهور» نادرست است، زیرا مفهومی کاملاً معاصر و بی‌ربط به شکل‌گیریِ هویتِ ملی در دورانِ مدرن است. تلهٔ تستی: دانش‌آموز ممکن است «سبکِ زندگی و هویت‌های محلی» را به‌خاطرِ آشناییِ ذهنی با مفهومِ هویت، برای دورانِ مدرن هم درست بداند؛ در حالی‌که این ویژگی، دقیقاً معرفِ نقدِ پسامدرن بر هویتِ ملیِ مدرن است، نه خودِ هویتِ مدرن.

4. چرا رویکرد «فراتر از علم» (برخاسته از رویکرد تفسیری)، داوری علمی درباره ارزش‌ها را ناممکن می‌داند؟

  • زیرا داوری دربارهٔ ارزش‌ها را وظیفهٔ نهادِ دین می‌داند نه علم.
  • چون هر فرهنگی نظریاتِ متناسبِ خود را دارد و داوریِ علمی، سلطه‌گری است.
  • زیرا رویکرد انتقادی تمام معیارهای داوری را پیش‌تر رد کرده است.
  • زیرا معتقد است ابزارهای کمّی برای سنجش ارزش‌ها کافی نیستند.

پاسخنامه‌ی تحلیلی

این جریان معتقد است هر فرهنگی نظریات و معیارهای متناسب با خودش را تولید می‌کند؛ پس هیچ معیارِ فرافرهنگی باقی نمی‌ماند که با آن بتوان ارزش‌های یک فرهنگ را «درست» و ارزش‌های فرهنگِ دیگر را «غلط» خواند، و هر تلاشی برای چنین داوری‌ای، تحمیلِ معیارِ یک فرهنگ بر فرهنگِ دیگر یعنی سلطه‌گری است. وارسیِ مستقل: حالتِ حدی را در نظر بگیرید — اگر حتی یک معیارِ مشترکِ فرافرهنگی وجود داشت، داوری ممکن می‌شد؛ پس ناممکنیِ داوری فقط از نفیِ «وجودِ» آن معیار نتیجه می‌شود، نه از نقصِ ابزار یا تقسیمِ وظایفِ نهادی. بنابراین گزینهٔ «چون هر فرهنگی نظریاتِ متناسبِ خود را دارد و داوریِ علمی، سلطه‌گری است.» درست است. گزینهٔ «زیرا معتقد است ابزارهای کمّی برای سنجش ارزش‌ها کافی نیستند.» نادرست است، زیرا این جریان اصلِ امکانِ داوری را رد می‌کند؛ اگر مسئله صرفاً نارساییِ ابزارِ کمّی بود، با ابزارِ کیفیِ بهتر حل می‌شد و ناممکنی در کار نبود. گزینهٔ «زیرا رویکرد انتقادی تمام معیارهای داوری را پیش‌تر رد کرده است.» نادرست است، زیرا رویکردِ انتقادی برعکس، معیارِ داوری را حفظ می‌کند و از آن برای نقدِ سلطه بهره می‌برد؛ ضمناً این جریان استدلالِ خود را از رویکردِ انتقادی وام نگرفته است. گزینهٔ «زیرا داوری دربارهٔ ارزش‌ها را وظیفهٔ نهادِ دین می‌داند نه علم.» نادرست است، زیرا این موضع، داوریِ ارزشی را ممکن ولی خارج از قلمروِ علم می‌داند و آن را به نهادِ دین می‌سپارد؛ حال آنکه این جریان اساساً منکرِ وجودِ هر مرجعِ داوریِ فرافرهنگی — دینی یا علمی — است. تلهٔ تستی: سؤال «چرا ناممکن می‌داند» را می‌پرسد، یعنی استدلال را می‌خواهد نه راه‌حلِ جایگزین یا نتیجهٔ عملی را؛ گزینه‌ای که داوری را صرفاً به نهادِ دیگری واگذار می‌کند، امکانِ داوری را انکار نکرده بلکه فقط جایش را عوض کرده است.

5. سیاست «آپارتاید» در آفریقای جنوبی، نمونه‌ای از کدام روش همانندسازی است و نگاه آن به «دیگری» چیست؟

  • جداسازی - دیگری قابل اصلاح است اما باید جدا نگه داشته شود.
  • جابه‌جایی اجباری - دیگری شر است و باید اخراج شود.
  • دیگچه همانندسازی - دیگری باید در فرهنگ مسلط حل شود.
  • فشار اجتماعی - دیگری باید با اجبار زبانش را تغییر دهد.

پاسخنامه‌ی تحلیلی

آپارتاید، دیگری را «قابل اصلاح» می‌داند اما او را از حقوقِ برابر و زندگیِ مشترک محروم می‌کند و صرفاً جدا نگه می‌دارد؛ بنابراین گزینهٔ «جداسازی - دیگری قابل اصلاح است اما باید جدا نگه داشته شود.» درست است. گزینهٔ «جابه‌جایی اجباری - دیگری شر است و باید اخراج شود.» نادرست است، زیرا در جابه‌جاییِ اجباری، اخراج انگیزهٔ اصلی است اما پیش‌فرضِ آن «شرّ مطلق‌بودن» نیست، بلکه رفعِ تهدید از طریقِ فاصله است. گزینهٔ «دیگچه همانندسازی - دیگری باید در فرهنگ مسلط حل شود.» نادرست است، زیرا آپارتاید نه فرهنگ‌ها را ترکیب می‌کند و نه در فرهنگِ مسلط حل می‌نماید؛ برعکس، جدایی را دائمی می‌سازد. گزینهٔ «فشار اجتماعی - دیگری باید با اجبار زبانش را تغییر دهد.» نادرست است، زیرا فشار اجتماعی به دنبالِ همانند کردنِ دیگری است، نه صرفاً جدا نگه داشتنِ او. تلهٔ تستی: چون آپارتاید هم گونه‌ای «طردِ اجتماعی» است، ممکن است با فشارِ اجتماعی (که آن هم نوعی طرد است) اشتباه گرفته شود؛ تمایز این است که در فشارِ اجتماعی هدف تغییرِ رفتارِ اقلیت و هضم‌شدنِ اوست، اما در جداسازی هدف صرفاً دورنگه‌داشتنِ او بدونِ الزام به تغییر است.

6. در اواخر قرن بیستم، کدام مفهوم به عنوان محور اصلی مباحثات فکری و سیاسی، جایگزین «قشربندی طبقاتی» شد؟

  • ساختارگراییِ اجتماعی
  • توسعهٔ اقتصادی
  • هویتِ فردی و جمعی
  • روندِ جهانی‌شدن

پاسخنامه‌ی تحلیلی

در اواخرِ قرنِ بیستم، با گذر از تحلیل‌های صرفاً طبقاتیِ عصرِ صنعتی، هویت به‌عنوانِ محورِ اصلیِ مباحثاتِ فکری و سیاسی جایگزینِ قشربندیِ طبقاتی شد؛ بنابراین گزینهٔ «هویتِ فردی و جمعی» درست است. گزینهٔ «توسعهٔ اقتصادی» نادرست است، زیرا این مفهوم به سیاست‌های اقتصادیِ کشورهای در حالِ توسعه مربوط است، نه به تحولِ محورِ مباحثاتِ هویتی. گزینهٔ «روندِ جهانی‌شدن» نادرست است، زیرا جهانی‌شدن عاملی است که بعدها بر شدتِ سیاستِ هویت افزود، اما خودِ مفهومی که جایِ قشربندیِ طبقاتی را گرفت، «هویت» بود نه «جهانی‌شدن». گزینهٔ «ساختارگراییِ اجتماعی» نادرست است، زیرا ساختارگرایی یک رویکردِ نظریِ جامعه‌شناختی است، نه محورِ اصلیِ نزاعِ سیاسی-اجتماعی. تلهٔ تستی: «روندِ جهانی‌شدن» به‌خاطرِ ارتباطِ نزدیکش با سیاستِ هویت، گزینهٔ فریبنده‌ای است؛ اما در متن، جهانی‌شدن عاملِ تشدیدکنندهٔ سیاستِ هویت معرفی شده، نه خودِ مفهومی که جایگزینِ قشربندیِ طبقاتی شد.

7. تعبیر «باز شدن جعبه پاندورا» در نقد سیاست هویت دوران پسامدرن، به کدام پیامد این سیاست اشاره دارد؟

  • بازگشت به هویت‌های دینی و سنتیِ پیشامدرن
  • همانندسازیِ خشونت‌آمیز در کشورهای در حالِ توسعه
  • تثبیتِ کاملِ هویت‌های ملی و سرکوبِ اقلیت‌ها
  • چندپارگیِ سیاسی و فرهنگی ناشی از تأکید افراطی بر تفاوت‌ها

پاسخنامه‌ی تحلیلی

جعبهٔ پاندورا نمادِ رها شدنِ مشکلات و بلاهاست؛ منتقدان معتقدند تأکیدِ افراطی بر هویت‌های خرد در پسامدرنیسم باعثِ چندپارگیِ سیاسی و فرهنگی می‌شود؛ بنابراین گزینهٔ «چندپارگیِ سیاسی و فرهنگی ناشی از تأکید افراطی بر تفاوت‌ها» درست است. گزینهٔ «تثبیتِ کاملِ هویت‌های ملی و سرکوبِ اقلیت‌ها» نادرست است، زیرا این توصیفِ خطرِ همانندسازیِ مدرن است، نه پیامدِ سیاستِ هویتِ پسامدرن (که برعکس، هویتِ ملی را تضعیف می‌کند). گزینهٔ «بازگشت به هویت‌های دینی و سنتیِ پیشامدرن» نادرست است، زیرا سیاستِ هویتِ پسامدرن به سمتِ هویت‌های خرد و محلی می‌رود، نه لزوماً هویت‌های دینیِ پیشامدرن. گزینهٔ «همانندسازیِ خشونت‌آمیز در کشورهای در حالِ توسعه» نادرست است، زیرا جعبهٔ پاندورا استعاره‌ای برای نقدِ تکثرِ هویتیِ پسامدرن است، نه توصیفِ سیاستِ همانندسازی که متعلق به دورانِ مدرن است. تلهٔ تستی: چون جعبهٔ پاندورا در دلِ نقدِ «افراط در تنوع» مطرح می‌شود، ممکن است آن را با پیامدهای منفیِ همانندسازی (که هم افراطی است) خلط کرد؛ باید توجه داشت این استعاره دقیقاً برایِ نقدِ زیاده‌رویِ سیاستِ هویتِ پسامدرن (نه مدرن) به‌کار می‌رود.

8. جنبش‌های هویتی مانند جنبش زنان یا جنبش‌های زیست‌محیطی، در چه بستری و بیشتر در واکنش به چه پدیده‌ای شکل گرفتند؟

  • در بسترِ جهانی‌شدن و در راستایِ بازسازیِ هویتیِ خاصِ گروه
  • در بسترِ جوامعِ سنتی و در واکنش به شکل‌گیریِ هویت‌های ملی
  • در بسترِ رویکردِ تبیینی و در واکنش به نظریاتِ فمینیستی
  • در بسترِ دولت‌ـ‌ملت‌های کلاسیک و در واکنش به جنگ‌های جهانی

پاسخنامه‌ی تحلیلی

در عصرِ جهانی‌شدن، بسیاری از گروه‌ها برای جلوگیری از حل‌شدن در فرهنگِ جهانی یا برای احقاقِ حقوقِ نادیده‌گرفته‌شدهٔ خود، جنبش‌های هویتی به‌راه انداختند؛ بنابراین گزینهٔ «در بسترِ جهانی‌شدن و در راستایِ بازسازیِ هویتیِ خاصِ گروه» درست است. گزینهٔ «در بسترِ دولت‌ـ‌ملت‌های کلاسیک و در واکنش به جنگ‌های جهانی» نادرست است، زیرا این جنبش‌ها محصولِ عصرِ جهانی‌شدن‌اند، نه دولت‌ـ‌ملتِ کلاسیک، و در واکنش به همگن‌سازیِ جهانی شکل گرفته‌اند نه جنگ‌های جهانی. گزینهٔ «در بسترِ جوامعِ سنتی و در واکنش به شکل‌گیریِ هویت‌های ملی» نادرست است، زیرا جنبش‌های هویتیِ موردِ اشاره پدیده‌ای معاصر و پساملی‌اند، نه واکنشی در جوامعِ سنتی. گزینهٔ «در بسترِ رویکردِ تبیینی و در واکنش به نظریاتِ فمینیستی» نادرست است، زیرا رویکردِ تبیینی یک روش‌شناسیِ جامعه‌شناختی است و ربطی به بسترِ شکل‌گیریِ جنبش‌های هویتیِ اجتماعی ندارد. تلهٔ تستی: دانش‌آموز ممکن است جنگ‌های جهانی را به‌خاطرِ ارتباطشان با نقدِ ناسیونالیسم، بسترِ این جنبش‌ها بداند؛ اما جنگ‌های جهانی زمینه‌سازِ نقدِ هویتِ ملی در دورانِ پسامدرن بودند، در حالی‌که جنبش‌های زنان و محیط‌زیست، مشخصاً محصولِ واکنش به جهانی‌شدنِ متأخرند.

9. الگوی «تکثرگرا» برای موفقیت و جلوگیری از فروپاشی جامعه، چه شرط لازمی را می‌طلبد؟

  • وجودِ ساختارِ مشترکِ سیاسی و اقتصادی میانِ گروه‌ها
  • اجرایِ دقیقِ سیاستِ دیگچهٔ همانندسازیِ فرهنگی
  • از بین بردنِ کاملِ هویت‌های محلی و یکسان‌سازیِ زبانی
  • حذفِ کاملِ دولت و ایجادِ جوامعِ خودگردانِ محلی

پاسخنامه‌ی تحلیلی

در مدلِ تکثرگرا، چون تفاوت‌ها حفظ می‌شوند، اگر یک ساختارِ مشترکِ سیاسی و اقتصادی وجود نداشته باشد، کشور در معرضِ فروپاشی و تجزیه قرار می‌گیرد؛ بنابراین گزینهٔ «وجودِ ساختارِ مشترکِ سیاسی و اقتصادی میانِ گروه‌ها» درست است. گزینهٔ «از بین بردنِ کاملِ هویت‌های محلی و یکسان‌سازیِ زبانی» نادرست است، زیرا این دقیقاً هدفِ الگویِ همانندسازی است، در حالی‌که تکثرگرایی برعکس، به دنبالِ حفظِ این هویت‌هاست. گزینهٔ «حذفِ کاملِ دولت و ایجادِ جوامعِ خودگردانِ محلی» نادرست است، زیرا شرطِ لازمِ تکثرگرایی، وجودِ یک ساختارِ مشترک (نه حذفِ کاملِ دولت) است؛ حذفِ دولت خود عاملِ تشدیدِ چندپارگی خواهد بود. گزینهٔ «اجرایِ دقیقِ سیاستِ دیگچهٔ همانندسازیِ فرهنگی» نادرست است، زیرا دیگچه به‌دنبالِ ذوب‌کردنِ تفاوت‌ها در یک فرهنگِ واحد است، در حالی‌که تکثرگرایی تفاوت‌ها را حفظ و حتی تشدید می‌کند. تلهٔ تستی: ممکن است تصور شود «حذفِ دولتِ مرکزی» به معنایِ آزادیِ بیشترِ گروه‌هاست و بنابراین به نفعِ تکثرگرایی است؛ اما بدونِ ساختارِ مشترک، تکثرگرایی دقیقاً به همان خطری می‌افتد که درس هشدار می‌دهد: چندپارگیِ سیاسی و فرهنگی.

10. تفاوت بنیادین «الگوی تعارف» با «مدل تکثرگرای پسامدرن» در چیست؟

  • تکثرگرا ریشه در فطرتِ انسانی دارد، اما تعارف محصولِ دورانِ مدرن است.
  • هیچ تفاوتی ندارند و هر دو بر پایهٔ ناسیونالیسمِ افراطی بنا شده‌اند.
  • تکثرگرا به‌دنبالِ وحدتِ اجباری است، اما تعارف به‌دنبالِ حذفِ تفاوت‌هاست.
  • تکثرگرا تفاوت‌ها را تشدید و وحدت را نفی می‌کند، اما تعارف به وحدت در عینِ کثرت می‌رسد.

پاسخنامه‌ی تحلیلی

تکثرگراییِ پسامدرن با تشدیدِ تفاوت‌ها به چندپارگی می‌رسد، اما تعارف، تنوع را بهانه‌ای برای شناخت و رسیدن به اشتراکات (وحدت) می‌داند؛ بنابراین گزینهٔ «تکثرگرا تفاوت‌ها را تشدید و وحدت را نفی می‌کند، اما تعارف به وحدت در عینِ کثرت می‌رسد.» درست است. گزینهٔ «تکثرگرا به‌دنبالِ وحدتِ اجباری است، اما تعارف به‌دنبالِ حذفِ تفاوت‌هاست.» نادرست است، زیرا این توصیف کاملاً معکوس است: وحدتِ اجباری ویژگیِ همانندسازی است، و حذفِ تفاوت‌ها هرگز هدفِ تعارف نیست. گزینهٔ «تکثرگرا ریشه در فطرتِ انسانی دارد، اما تعارف محصولِ دورانِ مدرن است.» نادرست است، زیرا برعکس، تعارف ریشه در فطرت و آموزه‌های قرآنی دارد و تکثرگرایی محصولِ پسامدرنیسم است. گزینهٔ «هیچ تفاوتی ندارند و هر دو بر پایهٔ ناسیونالیسمِ افراطی بنا شده‌اند.» نادرست است، زیرا نه تنها این دو تفاوتِ بنیادین دارند، بلکه هیچ‌کدام بر ناسیونالیسم استوار نیستند؛ ناسیونالیسم ویژگیِ همانندسازیِ مدرن است. تلهٔ تستی: چون هر دو الگو ظاهراً «تفاوت‌ها را می‌پذیرند»، ممکن است یکسان انگاشته شوند؛ تمایزِ کلیدی در نتیجهٔ نهایی است: تکثرگرایی صرفاً به پذیرشِ تفاوت بسنده می‌کند و به چندپارگی می‌رسد، اما تعارف از دلِ تفاوت، به‌دنبالِ کشفِ وحدت هم هست.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان