هویت مدرن: ناسیونالیسم و مدل همانندسازی
با ظهور جهان متجدد، هویت دینی جای خود را به هویتی داد که بر تاریخ، جغرافیا، قومیت و نژاد استوار بود -یعنی ناسیونالیسم. چون اکثر کشورها تنوع قومی و مذهبی داشتند، دولتـملتها ناگزیر از سیاستگذاری هویتی شدند و مدل رایجشان همانندسازی بود: پذیرش اجباری ارزشها و سبک زندگی گروه مسلط توسط بقیه، برای ازبینبردن تفاوتهای هویتی. این کار از راههای گوناگون انجام میشد -از کشتار (نسلکشی ارمنیان، هولوکاست) و جابهجایی اجباری، تا جداسازی (آپارتاید) و فشار اجتماعی تدریجی مثل ممنوعیت زبان مادری. در کشتار، «دیگری» شرّ و باید نابود شود؛ در جداسازی، «دیگری» قابل اصلاح است اما باید جدا بماند. الگوی دیگری هم به نام «دیگچهٔ همانندسازی» وجود دارد که در آن گروههای مختلف بهجای حذف یکدیگر، در یک فرهنگ مختلط ذوب میشوند.
هویت پسامدرن و مدل تکثرگرا
در دوران پسامدرن، هویت ملی زیر سؤال رفت و هویتهای خرد و محلی و در حال تغییر اهمیت یافتند؛ در اواخر قرن بیستم، هویت جای قشربندی طبقاتی را در مباحثات فکری گرفت. برخی از پیدایش سیاستِ هویت به «باز شدن جعبهٔ پاندورا» یاد میکنند -نگرانی از چندپارگی سیاسی و فرهنگی. در برابر همانندسازی، مدل تکثرگرا مطرح شد: تفاوتهای قومی و زبانی حفظ و حتی تقویت میشوند، در ابعاد فرهنگی (تمایزات زبانی و مذهبی)، سیاسی (سهیمشدن در قدرت) و اجتماعی (رفع تبعیض)، مشروط به وجود یک ساختار مشترک سیاسی-اقتصادی. این مدل هم دو چهره دارد: از یک سو بهرسمیتشناختن اقلیتها و مبارزه با تبعیض، از سوی دیگر خطر چندپارگی و ازبینرفتن فرصت گفتوگو (نمونهاش تنش فرانسویزبانان کبک با انگلیسیزبانان کانادا، یا فلامانها و والونها در بلژیک). جهانیشدن هم به این ماجرا دامن زده: از یک سو جهانی بدون مرز ساخته و فرهنگها را در هم آمیخته، از سوی دیگر واکنشی از جنس دفاع از هویت خودی برانگیخته -از جنبشهای زنان و قومی-مذهبی تا جنبشهای زیستمحیطی؛ در همهٔ این عرصهها، هویت و دانش هم مثل ثروت و قدرت به کانون نزاع بدل شدهاند.
الگوی تعارف: راه سوم
در برابر هر دو مدل، الگوی تعارف (شناخت متقابل) قرار دارد که در تقابل با «الگوی تنازع» است: کمک به افراد و جوامع تا هم تفاوتهای یکدیگر را درک و محترم بشمارند و هم اشتراکاتشان را کشف کنند. آیهٔ ۱۳ سورهٔ حجرات صراحتاً میگوید تنوع قومی و قبیلهای برای شناخت متقابل است، نه ملاکِ برتری -که ملاکش فقط تقواست؛ آیهٔ ۲۲ سورهٔ روم هم تفاوت زبان و رنگ را نشانهٔ الهی میداند، نه عامل تفرقه. رشد علمی جهان اسلام در قرن سوم و چهارم هجری -با دانشمندانی چون سیبویه، فارابی و ابنسینا از ملیتهای گوناگون- نمونهٔ عملی همین الگوست. در ایران هم اصول ۱۲ تا ۱۵ قانون اساسی، حقوق اقوام و اقلیتهای دینی و زبانهای محلی را به رسمیت میشناسد.
سیاستِ هویت و مرزهای علم
از دل رویکرد تفسیری، جریانی شکل گرفت که معتقد است داوری علمی دربارهٔ ارزشها اساساً ناممکن است و خودِ ادعای «درست و غلط کردن» نوعی سلطهگری است؛ از این منظر، هر فرهنگ و هویتی حق دارد نظریهٔ خودش را بسازد -از نظریهٔ فمینیستی معاصر تا نظریههای آفریقاییآمریکایی و بومی، همه با این ادعا که علوم اجتماعی کلاسیک فقط روایت مردان سفیدپوست اروپایی بوده است. نقد اصلی این جریان تناقضی درونی دارد: اگر هیچ دانشی برتر از دیگری نیست، خودِ این ادعا هم یک ادعای دانشی است که باید معیاری برای اثباتش وجود داشته باشد. نکتهٔ مثبتش مبارزه با حذف هویتهای بهحاشیهراندهشده است، اما تأکید افراطی بر تفاوتها در نهایت اشتراکات انسانی را انکار میکند و فرصت شناخت متقابل را از بین میبرد.