جهانهای سهگانه و ریشههای فرهنگ
هر آنچه در هستی وجود دارد، در دو دستهٔ کلی جای میگیرد: جهان انسانی (محصول اندیشه و عمل آدمی) و جهان تکوینی (مستقل از ارادهٔ انسان). جهان انسانی خودش دو بخش دارد: جهان ذهنی که ابعاد فردی، اخلاقی و روانی هر شخص را در بر میگیرد و کسی در آن شریک نیست، و جهان فرهنگی که محصول آگاهی و عمل مشترک انسانهاست و هویتی اجتماعی دارد. وقتی اندیشهای در ذهن شکل میگیرد و از راه گفتار، نوشتار یا رفتار بیان میشود، از جهان ذهنی وارد جهان فرهنگی میشود؛ نوشتن کتاب یا ساختن یک اثر هنری دقیقاً همین مسیر را طی میکند.
جهان تکوینی هم پیش از انسان بوده و شامل هرچیزی میشود که محصول زندگی بشر نیست، مثل کوه و دریا و آسمان. از دید متفکران مسلمان، این جهان از طبیعت و فوقطبیعت تشکیل شده، در حالی که دیدگاه مادیگرا فقط طبیعت را میبیند. کتاب سه دیدگاه دربارهٔ رابطهٔ این جهانها را میسنجد و دیدگاه سوم را درست میداند:
| دیدگاه | مضمون | داوری کتاب |
|---|---|---|
| اول | همهچیز ماهیت طبیعی دارد | تفاوت علوم انسانی و طبیعی را نادیده میگیرد |
| دوم | فرهنگ مهمتر از ذهن و طبیعت است | استقلال دو جهان دیگر را نفی میکند |
| سوم | هر سه جهان در تعاملاند | دیدگاه صحیح، منطبق با نگاه قرآنی |
هر فرهنگ در عمیقترین لایههای خود پاسخی به سه پرسش بنیادین میدهد که تفاوتِ پاسخ به آنها تنوع فرهنگی جهان را رقم میزند:
| نوع پرسش | موضوع |
|---|---|
| هستیشناسانه | آیا جهان فقط مادی است؟ |
| انسانشناسانه | آیا انسان مختار است یا مجبور؟ |
| معرفتشناسانه | آیا تنها راه شناخت، حس و تجربه است؟ |
از دید قرآن، جهان تکوینی محدود به طبیعت نیست و ادراک و آگاهی هم منحصر به انسان نیست؛ این جهان بر اساس حکمت الهی با افراد و جوامع رفتار میکند — فرهنگ توحیدی درهای برکتش را میگشاید و فرهنگ مشرکانه از تعامل با آن سر باز میزند.
فرهنگ جهانی چیست و چند گونه دارد؟
فرهنگی که از مرزهای جغرافیایی و قومی عبور کند و در سطح جهان گسترش یابد، فرهنگ جهانی نام دارد. فرهنگها از نظر گسترهٔ جغرافیایی و تداوم تاریخی با هم فرق دارند؛ اسلام و مسیحیت هر دو گسترهٔ وسیع و تداوم بالا دارند، در حالی که فرهنگ اینکاها محدود و پایانیافته است. حتی عناصر فرهنگی هم میتوانند مستقل از فرهنگ اصلی خود سفر کنند؛ واژهٔ «تومان» مغولی و «ریال» اسپانیایی، هر دو وارد زبان فارسی شدهاند.
فرهنگ جهانیشده دو گونه دارد. فرهنگ سلطه (استکبار) عقایدش را متعلق به قوم یا گروهی خاص میداند و جهان را به «مرکز» خود و «پیرامون» دیگران تقسیم میکند؛ صهیونیسم (که نژاد خاصی را برتر میداند) و فرهنگ سرمایهداری (که ثروت و قدرت را محور قرار میدهد) دو نمونهٔ آناند. در برابرش، فرهنگ حق در خدمت همهٔ انسانهاست و از آرمانهای مشترک بشری سخن میگوید. فارابی جامعهای که ارزشهایش حق باشد را «مدینهٔ فاضله» و جامعهای که هنجارهایش موافق حق نیست را «مدینهٔ فاسقه» مینامد. فرهنگهای قومی که نگاه سلطهجویانه نداشته باشند، اصلاً ظرفیت جهانیشدن ندارند؛ فقط فرهنگهای دارای ارزشهای عام یا فرهنگهای قومیِ سلطهجو جهانی میشوند (دومی با زور و تسلط).
فرهنگ جهانیِ مطلوب باید شش ویژگی داشته باشد: ارزشهای عام و جهانشمول (نه ارزش یک قوم خاص)، معنویت (پاسخ به نیازهای ابدی انسان، وگرنه عرفانهای دروغین جای آن را میگیرند)، عدالت جهانشمول (به تعبیر حدیث نبوی، آسمانها و زمین با عدالت پابرجا میمانند)، آزادی انسان از قید و بندهای مانع کمال (با دو پرسش لازم: آزادی از چه، آزادی برای چه — آزادی بدون هدف پوچ است)، روحیهٔ مسئولیت و تعهد در برابر جبرگرایی (فرهنگهای جبرگرا، مانند باور به تأثیر طالعبینی بر سرنوشت، زمینهٔ نفوذ سلطهگران را فراهم میکنند)، و عقلانیت در دو سطح: پاسخ به پرسشهای بنیادین ثابت دربارهٔ انسان و جهان، و پاسخ به پرسشهای متغیر هر دوره (دیروز معنای مرگ، امروز بحران زیستمحیطی). تأکید بر اشتراکات انسانی به معنای نادیدهگرفتن تفاوتها نیست؛ آیهٔ ۱۳ سورهٔ حجرات («تا یکدیگر را بشناسید... گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شماست») و آیین حج، همزمان بر اشتراک و تفاوت تأکید دارند.
فرهنگ سلطه در طول تاریخ
فارابی جامعهای را که بر پایهٔ سلطه بناشده «جامعهٔ تغلّب» مینامد؛ مردمش تنها برای غلبه بر دیگران با هم همکاری میکنند -نه از سر ارزش- و خود را تنها خوشبخت و برتر میپندارند، در حالی که دیگران را بیارزش میشمارند. سیر تاریخی فرهنگ سلطه چهار مرحله دارد:
| مرحله | ابزار اصلی | ویژگی |
|---|---|---|
| جهانگشایی و امپراتوری | قدرت نظامی | غلبه نظامی همیشه به گسترش فرهنگی نمیانجامد؛ مغولان با وجود فتوحات، در فرهنگ ایران و هند و چین حل شدند |
| امپریالیسم و استعمار (از قرن ۱۵) | نظامی و سیاسی | اشغال آشکار سرزمین؛ اروپا از تصرف ۳۵٪ به ۶۷٪ کرهٔ زمین رسید (قرن ۱۵ تا ۱۹) |
| استعمار نو | اقتصادی و سیاسی | پس از استقلالطلبیهای قرن بیستم؛ مجریان بومی، استعمارگر پنهان، کودتاهای وابسته |
| استعمار فرانو | فرهنگی و رسانهای | استعمارگر و مجری هر دو پنهان؛ هدف اصلی، هویت فرهنگی جامعه است، نه فقط منابع آن |
امپریالیسم میتواند سه شکل داشته باشد: سیاسی (اشغال نظامی)، اقتصادی (تصرف بازار و مواد خام) و فرهنگی (از بین بردن مقاومت فرهنگی جامعهٔ مغلوب). نتیجهٔ کلی کتاب این است: فرهنگ قوی میتواند فاتح نظامی را در خود هضم کند و قومی که هویت فرهنگیاش را نگه دارد، با تضعیف قدرت نظامی مهاجم، استقلال سیاسی خود را بازمییابد.
اسلام، نمونهٔ فرهنگ جهانیِ حق
اسلام بر سه پایه ادعای جهانشمولی دارد: توحید جهانشمول (خدای همهٔ انسانها، نه قوم خاص)، انسانشناسیای که انسان را مختار، مسئول و خلیفهٔ خدا در زمین میداند و سعادتش را در نزدیکی به خدا میبیند، و جایگاه ویژهٔ عقل -زیباترین مخلوق خدا- که هدف بعثت پیامبران شکوفایی آن، اجرای عدالت و آزادسازی مستضعفان بوده است. گسترش فرهنگ اسلامی چهار مرحله را طی کرده:
| مرحله | رویداد کلیدی |
|---|---|
| عصر نبوی | تأسیس حکومت اسلامی؛ غلبه بر فرهنگ جاهلیِ قبیلهای پس از ۱۳ سال دعوت و مقاومت |
| دوران خلافت | گسترش از مرزهای سیاسی و هضم مهاجمان، هرچند اموی و عباسی و عثمانی رفتاری قومی-قبیلهای داشتند |
| دوران استعمار | پیوند استبداد قومی با قدرت استعمارگران؛ حذف آشکار مظاهر اسلامی (مانند قانون کشف حجاب ۱۳۱۴)، برخلاف استبداد قومی که ظاهر دینی را حفظ میکرد |
| عصر بیداری اسلامی | بازگشت به هویت الهی بهجای ناسیونالیسم و مارکسیسم؛ نقطهٔ عطف آن انقلاب اسلامی ایران بود |
مکاتب غربیِ ناسیونالیسم و مارکسیسم در این میان وحدت امت اسلامی را مخدوش کردند، بیآنکه حمایت واقعی مردمی به دست آورند. مورخ عبدالحسین زرینکوب در «کارنامهٔ اسلام» مینویسد که این دین، آداب اقوام گوناگون را در هم آمیخت و از آنها چیزی تازه ساخت، بهطوریکه مسلمان هر نژادی در هر گوشهٔ قلمرو اسلام، خود را در وطن خویش مییافت؛ او رشد چند سدهای فرهنگ اسلامی را «به یک معجزه» تشبیه میکند. این پیشرفت، به تعبیر کتاب، محصول شمشیر نبود بلکه محصول جذابیت فرهنگی و معنوی اسلام بود.