هر فرهنگ یک شالوده دارد
هر فرهنگ مثل یک ساختمان، شالوده و بنا دارد: عقاید و ارزشهای بنیادین همان پی و شالودهاند و بقیهی عناصر فرهنگی روی آنها بنا میشود. این عقاید بنیادین از پاسخ به سه پرسش اساسی برمیخیزند: پرسش هستیشناسانه (ماهیت جهان چیست؟)، انسانشناسانه (انسان کیست؟) و معرفتشناسانه (چگونه میتوان شناخت؟). پاسخ فرهنگ معاصر غرب به این سه پرسش، بهترتیب سکولاریسم، اومانیسم و روشنگری است.
سکولاریسم، اومانیسم و روشنگری
سکولاریسم پاسخ هستیشناختی غرب است: نگاهی صرفاً دنیوی و اینجهانی به هستی، که همهی ظرفیتها و آرمانهای انسان را متوجه همین جهان میکند. دو نوع دارد: سکولاریسم آشکار که ابعاد معنوی هستی را صریحاً انکار میکند (مثل فلسفههای ماتریالیستی)، و سکولاریسم پنهان که ابعاد معنوی را نفی نمیکند اما باورهای معنوی را در خدمت اهداف دنیوی قرار میدهد — کتاب پروتستانتیسم را نمونهی این نوع دوم معرفی میکند؛ برای مثال، وقتی حرکات نماز صرفاً بهعنوان «ورزشی مفید برای سلامتی» توجیه میشود، ظاهر دینی حفظ شده اما هدف برتر، دنیوی است.
از آنجا که اگر مرکز هستی متعالی نباشد، انسان میتواند اصالت پیدا کند، سکولاریسم بهطور منطقی به اومانیسم میرسد: اصالتبخشیدن به انسان دنیوی و اینجهانی، مهمترین ویژگی انسانشناختی فرهنگ معاصر غرب. در نگاه اسلامی، انسان برترین آیت خدا و خلیفهی او در زمین است و کرامتش از نزدیکی به خداست؛ در نگاه اومانیستی، انسان موجودی مستقل از خداست که کرامتش از تمایلات و خواستههای طبیعیِ خودش میآید — برخلاف فرعون که برای توجیه ظلمش خود را در زمرهی خدایان معرفی میکرد، انسان مدرن اصلاً نیازی به توجیه الهی برای خواستههای دنیویاش نمیبیند. این تفاوت در حوزههای گوناگون اثر میگذارد: در هنر (هنر قرونوسطا بر بُعد معنوی انسان تمرکز داشت، هنر مدرن بر بُعد جسمانی و زیباییهای بدنی)، در ادبیات (رمان مدرن به حالات روانی در زندگی روزمره میپردازد، نه کشفوشهود الهی)، و در حقوق بشر (در فرهنگ دینی بر پایهی فطرت الهی، در اومانیسم بر پایهی خواستههای طبیعی).
پاسخ معرفتشناختی غرب، روشنگری است. کتاب چهار نوع شناخت را برمیشمارد: حسی (حواس پنجگانه)، عقلی (استدلال و قوانین منطقی)، شهودی (درک مستقیم بدون مشاهده و استدلال، مثل درک غم و شادی) و وحی که نوعی خاص از شناخت شهودی است که خداوند به پیامبران عطا کرده. در فرهنگ اسلامی هر سه ابزار — حس، عقل و وحی — به رسمیت شناخته میشوند و روشنگری در معنای عام (همراه با پذیرش وحی) مشکلی ندارد. اما روشنگری در معنای خاص غربی، وحی و شهود را کنار میگذارد و طی سه دوره تحول یافت: در قرنهای هفدهم و هجدهم با تکیه بر عقل (و کنار گذاشتن وحی) به دئیسم رسید — باور به خدایی بیبرنامه برای هدایت و سعادت بشر؛ در قرنهای نوزدهم و بیستم با تکیه بر حس و تجربه (و کنار گذاشتن عقل و وحی) به دانش ابزاری رسید — دانشی که فقط وسیلهی رسیدن به اهداف دنیوی است و توان ارزیابی خودِ اهداف را ندارد؛ و در پایان قرن بیستم، با افول اعتماد به تجربه هم، به یک بحران معرفتی رسید — ناتوانی از تشخیص درست و غلط بودن باورها و خوب و بد بودن هنجارها. جامعهشناسانی مثل ماکس وبر همین روند را «افسونزدایی از جهان» نامیدند: جهانی که دیگر رمز و رازِ الهی ندارد و همهچیز با عقل ابزاری قابل محاسبه میشود.
چگونگی شکلگیری فرهنگ معاصر غرب
فرهنگ غرب چهار دورهی تاریخی را پشت سر گذاشته: یونان و روم باستان (اساطیری و چندخدایی)، قرون وسطا (مسیحی)، رنسانس («تولد دوباره»، بازگشت به فرهنگ یونان و روم در قرنهای چهاردهم تا شانزدهم) و غرب جدید. رنسانس از دلِ یک تناقض بیرون آمد: آباء کلیسا شعارهای معنوی و مفاهیم توحیدی سر میدادند، اما در عمل دنیاگرا و سلطهطلب بودند و عقل را به بهانهی ایمان و وحی از اعتبار انداختند؛ رویدادهایی مثل جنگهای صلیبی، مواجهه با مسلمانان و فتح قسطنطنیه هم اقتدار کلیسا را فروریخت، و پادشاهان محلی از این ضعف برای حذف دخالت دین در امور دنیوی بهره بردند. علت اصلی رنسانس نه مخالفت با اصل دین، بلکه واکنش به همین سوءاستفاده از دین بود.
نمونهای از همین تقابل عقل و ایمان در کلیسا، ماجرای تثلیث است: آریوس، کشیش اسکندریه، معتقد بود عیسی مخلوق خداست، اما شورای نیقیه در سال ۳۲۵ میلادی این نظر را محکوم کرد و باور به یک ذات در سه شخص (خدا، عیسی، روحالقدس) را که با عقل قابل توضیح نبود، عقیدهی رسمی کرد — همین تناقض، کلیسا را بیشتر به سمت تقابل عقل و ایمان سوق داد.
در همین دوران، اعتراضهای پروتستانی دو مسیر داشتند: یک جریان فقط با قدرتِ پاپ مخالف بود و با دنیاگرایی مشکلی نداشت — و همین جریان با کمک قدرتهای محلی موفق شد بخشی از اروپا را از تسلط کلیسا خارج کند؛ جریان دیگر (مثل آناباپتیستها، که امروز با نام آمیش شناخته میشوند) هم با پاپ و هم با دنیاگرایی مخالف بود، اما مورد هجوم قرار گرفت و بهحاشیه رانده شد. نتیجه این شد که فرهنگ جدید غرب از دو مسیر گسترش یافت: تفاسیر پروتستانیِ کالون و لوتر (در سطح فرهنگ عمومی) و فلسفهی روشنگری (در سطوح عمیقتر).
پیامدهای این تحول در همهی حوزههای زندگی نمایان شد: علم دیگر وظیفهی «شناخت حقیقت و راهنمایی انسان» را برعهده نگرفت و به ابزار تسلط بر طبیعت تبدیل شد (زمینهساز انقلاب صنعتی از قرن هجدهم)؛ اقتصاد از فئودالیسم قرونوسطایی (رابطهی اربابـرعیتی) به سرمایهداری صنعتی (رابطهی کارگرـسرمایهدار) تغییر کرد؛ و در سیاست، لیبرالیسم — نظام سیاسیِ متناسب با سکولاریسم، اومانیسم و روشنگری — شکل گرفت، با این اصل بنیادین که خواست و ارادهی انسان، نه ارزشهای متعالی، مبدأ قانونگذاری است.
جامعهی جهانی و سه حالت آن
جامعهی جهانی یعنی مجموع جوامع مختلف، روابط میان آنها و جهانی که با هم میسازند؛ وضعیت آن به ویژگیهای فرهنگی جوامع و قدرت تأثیرگذاریشان بستگی دارد. سه حالت برای آن متصور است: منسجم (وقتی فرهنگ غالب همان ویژگیهای مطلوب را دارد)، سلطه (وقتی فرهنگ غالب فاقد آن ویژگیهاست و ساختار مرکزـپیرامون شکل میگیرد — نمونهی آن غرب جدید است) و چندفرهنگی (وقتی چند فرهنگ بدون غلبهی یکی در کنار هماند، مثل مواجههی اسلام و غرب که نمونهی چالش بینفرهنگیـتمدنی است).
پیش از غرب جدید، فرهنگها و تمدنهای مختلف حاکمیت سیاسی مستقل داشتند و سرنوشت تعاملات فرهنگیشان تابع روابط نظامی نبود؛ قانونی که کتاب برجسته میکند این است: فرهنگ قویتر، فاتح نظامی را جذب میکند — همانطور که فرهنگ ایرانی، فاتحان مغول را در خود هضم کرد، یا اسلام نه با قدرت نظامی بلکه با قوّت فرهنگی گسترش یافت و مسلمانان آسیای جنوب شرقی از طریق تجارت مسلمان شدند.
نظام نوین جهانی طی چهار مرحله شکل گرفت: نخست پیدایش قدرتهای سیاسی سکولار (زوال فئودالیسم، شکلگیری دولتـملت با هویت قومیـنژادی بهجای دینی)؛ سپس پیوند قدرت با تجارت، سرمایه و صنعت؛ سوم، بهخدمتگرفتن مبلغان مذهبی برای اختلال در فرهنگ عمومی جوامع غیرغربی و سازمانهای فراماسونری (که آرمانشان کاسموپولیتیسم یا جهانوطنی بود) برای تغییر هویت نخبگان سیاسی؛ و سرانجام استعمار و ادغام جوامع در نظام جدید — بهصورت استعمار مستقیم (مثل هند و اندونزی) یا نیمهاستعماری (مثل ایران، چین و عثمانی، که بدون اشغال کامل، از نظر اقتصادی و سیاسی زیر نفوذ قرار گرفتند و بخشهایی از سرزمینشان جدا شد).
تحولات نظام جهانی: اقتصاد، سیاست و فرهنگ
کشور، بهعنوان واحد اصلی زندگی اجتماعی امروز، سه بُعد دارد: اقتصادی، سیاسی و فرهنگی — و نظام نوین جهانی هم همین سه بُعد را در مقیاسی کلانتر دارد. از نظر اقتصادی، کشورهای استعمارزده به بازار مصرف کالاهای غربی، تأمینکنندهی نیروی کار و مواد خام، و اقتصادهای تکمحصولی تبدیل شدند (مثلاً بزرگترین تولیدکنندگان قهوهی جهان کشورهایی مثل برزیل و اتیوپیاند، اما شرکتهای آمادهسازی و فروش آن عمدتاً آمریکاییاند) — وابستگیای که حتی پس از استقلال سیاسی ظاهری هم باقی ماند و به شکل «استعمار نو» (بدون حضور نظامی، از طریق شرکتهای چندملیتی) ادامه یافت.
از نظر سیاسی، دولتـملتهای جدید با هویت سکولار و قومی (نه دینی) شکل گرفتند؛ نمونهی مهم آن فروپاشی امپراتوری عثمانی و تجزیهاش به چند دولتـملت مجزاست. اما با انباشت ثروت و پیدایش شرکتهای چندملیتی، مرزهای سیاسی هم اهمیت خود را از دست دادند و «جهانیشدن» شکل گرفت — پدیدهای که هم موافقانی دارد (فرایندی فراتر از مرزهای ملی، ایجاد نظم نوین) و هم مخالفانی (ایجاد چالشها و تضادهای تازه). دادهی گویای این تحول: فروش سالانهی برخی شرکتهای بزرگ از تولید ناخالص داخلی کشورهایی مثل فنلاند یا مالزی بیشتر است.
از نظر فرهنگی، غرب فرهنگ خود را از دو مسیر مدیریت و توزیع میکند: رسانه برای فرهنگ عمومی (با القای سبک زندگی و ارزشهای غربی از طریق غولهای رسانهای متمرکز در آمریکا و چند کشور صنعتی دیگر)، و علوم برای تربیت نخبگان — با توزیع هدفمند: علوم طبیعیِ مفید برای غرب داده میشود اما دانشهای راهبردی نه، و مهمتر از همه، ترویج علوم انسانی غربی (که بر مبانی سکولار، اومانیستی و رنسانسی استوار است) عمیقترین تأثیر را در گسترش جهانی فرهنگ غرب دارد، چون کشورهای غیرغربی را وامیدارد هویت خودشان را از دریچهی فرهنگ غربی ارزیابی کنند. حاصل این فرایند برای کشورهای پیرامونی، «خودباختگی فرهنگی» است: از دست دادن حالت فعال و تقلید بدون گزینش از فرهنگ دیگری. در برابر این نظام سلطه، جنبشها و سازمانهای مقاومتی هم شکل گرفتهاند، از جنبش عدم تعهد و اتحادیهی عرب تا بریکس و سازمان همکاری شانگهای — نشانهی اینکه فرهنگ جهانی هنوز میدان تعارض میان سلطه و استقلال است، نه یک مسیرِ ازپیشتعیینشده.
جمعبندی: یک مسیر واحد یا میدان کشمکش؟
روایت این چهار درس در کنار هم یک زنجیرهی علّی میسازد: نخست فرهنگ معاصر غرب بر پایهی سه ستون سکولاریسم، اومانیسم و روشنگری شکل گرفت؛ سپس همین بنیادها، از دل تناقضهای قرونوسطایی و رنسانس، به فرهنگ جدید غرب رسیدند؛ آنگاه این فرهنگ از مرزهای اروپا فراتر رفت و با قدرت سیاسی، اقتصادی و رسانهای، جامعهی جهانی را بهسمت الگوی «سلطه» (مرکزـپیرامون) سوق داد؛ و در نهایت، همین نظام در قالب دولتـملتهای تازه، جهانیشدن اقتصادی و امپراتوری رسانه ادامه یافت. نکتهای که کتاب بارها تکرار میکند این است که این مسیر یک قانون طبیعی و اجتنابناپذیر نیست، بلکه محصول انتخابها و روابط قدرت است — و به همین دلیل، جوامعی مثل کرهی جنوبی که در دستهی نیمهپیرامونی بودند توانستند جایگاه اقتصادیشان را تغییر دهند، و جنبشهای مقاومتی هم در برابر این نظام شکل گرفتهاند. شناخت این زنجیره، پیششرط فهم بسیاری از رویدادهای سیاسی و فرهنگی امروز جهان است — از رقابت قدرتهای بزرگ تا واکنشهای فرهنگی جوامع غیرغربی به آنها.