چالشهای جدید غرب و ریشهٔ فقر و غنا
فرهنگِ جدیدِ غرب با حلکردنِ چالشهای پیشین، مسائلِ بنیادینِ تازهای آفرید — اقتصادی، سیاسی، معرفتی و معنوی، که اغلب چند بُعد را همزمان دارند و به آنها چالشِ ذاتی (ریشه در ارزشهایِ درونیِ خودِ فرهنگِ غرب) میگویند، در برابرِ چالشِ عارضی (ناشی از عواملِ بیرونی).
نخستین چالشِ بزرگ، شکافِ فقر و غنا بود. لیبرالیسمِ اولیهٔ قرنِ ۱۸و۱۹، رویکردی فردگرا و ضدِمداخلهٔ دولت داشت که از فقرا حمایت نمیکرد؛ روابطِ اربابرعیتیِ سنتی فروپاشید و کشاورزانِ «ظاهراً آزادشده» به کارگرانِ مزدبگیری تبدیل شدند که نیرویِ کارشان را آزادانه میفروختند — نوعی بردگیِ نوین. مالتوس معتقد بود کسی که در فقر متولد میشود حقِ حیات ندارد؛ ریکاردو با افزایشِ دستمزدِ کارگران مخالف بود؛ دیکنز در رمانِ «الیور تویست» وضعِ فقرا را به تصویر کشید. نمونهٔ تلخِ این دوره، قحطیِ ایرلند بود که نزدیک به یکونیممیلیون نفر را به کشتن یا مهاجرت داد، در حالی که دولت حتی صادراتِ گندم را متوقف نکرد.
در واکنش به این وضعیت، جریانِ چپ (سوسیالیسم و کمونیسم) شکل گرفت: سوسیالیسم مالکیتِ خصوصیِ محدود را میپذیرد، کمونیسم اصلاً آن را قبول ندارد، و مارکسیسم چارچوبِ فکریای است که سوسیالیسم را مرحلهای انتقالی بهسویِ کمونیسم میبیند. با انقلابِ روسیه (۱۹۱۷م.) و شکلگیریِ بلوکِ شرق (کمونیستی) در برابرِ بلوکِ غرب (لیبرالسرمایهداری)، این چالش تا فروپاشیِ بلوکِ شرق در ۱۹۹۱م. ادامه یافت. اما جوامعِ سوسیالیستی هم دو مشکلِ اساسی پیدا کردند: ازبینرفتنِ آزادیِ فردی، و پیدایشِ طبقهٔ جدیدی که اینبار نه بر مدارِ ثروت بلکه بر مدارِ قدرت شکل گرفت — تناقضی درونی در نظریهای که ادعایِ حذفِ طبقه داشت. نکتهٔ کلیدیِ درس این است که چالشِ شرقوغرب یک چالشِ درونفرهنگی است، نه بینفرهنگی، چون هر دو در چارچوبِ فرهنگِ سکولارِ غرب شکل گرفتهاند. فیلسوفِ لیبرالِ آیزایا برلین همین شکافِ درونی را با تفکیکِ دو نوعِ آزادی توضیح داده: «آزادیِ منفی» (نبودِ مانعِ بیرونی، مبنایِ لیبرالیسم) در برابرِ «آزادیِ مثبت» (توانِ واقعی برایِ عمل، مبنایِ سوسیالیسم) — لیبرالیسمِ اولیه فقط آزادیِ منفی به کارگر داد، بدونِ توانِ واقعی برایِ استفاده از آن.
جنگهای جهانی و تقابلها
قرآن دو نوعِ جامعه را توصیف میکند: امتِ واحده (وحدت بر مدارِ آرمانِ حقیقی) در برابرِ جامعهٔ پراکنده و متخاصم. اگوست کنت پیشبینی کرده بود با رشدِ تجارتوصنعت، جنگ در غربِ مدرن از بین میرود؛ اما وقوعِ دو جنگِ جهانی در نیمهٔ اولِ قرنِ بیستم این نظریه را باطل کرد. برخلافِ جنگهای قدیم که اغلب توجیهِ دینی داشتند، جنگهای معاصر بدونِ منشأِ دینی، وارد شهرها شدند و غیرنظامیان را هم درگیر کردند؛ علتِ اصلیِ این دو جنگ، رقابتِ کشورهایِ اروپایی بر سرِ مناطقِ استعماری بود که در قالبِ ناسیونالیسم و ایدئولوژیهای دیگر توجیه میشد، اما تا صدمیلیون کشته و اولین کاربردِ سلاحِ شیمیایی و بمبِ اتم را بههمراه داشت.
پس از جنگِ جهانیِ دوم، جنگِ سرد (رقابتِ بدونِ درگیریِ مستقیمِ نظامی) میانِ دو بلوک آغاز شد که با جنگهایِ نیابتی (کره، ویتنام) و بحرانِ موشکیِ کوبا همراه بود. پس از فروپاشیِ بلوکِ شرق در ۱۹۹۱م.، ساموئل هانتینگتون نظریهٔ «جنگِ تمدنها» را مطرح کرد: جنگهای آینده نه میانِ دولتملتها بلکه میانِ تمدنها رخ میدهد و فرهنگِ اسلامی بزرگترین تهدیدِ غرب است — نظریهای که کتاب آن را ابزارِ توجیهِ سلطهٔ نظامیِ غرب میداند، نه تحلیلی واقعبینانه — منتقدانی مانندِ ادوارد سعید هم گفتهاند این نظریه، هر تمدن را موجودی یکپارچه و بدونِ اختلافِ درونی تصویر میکند، در حالی که چنین نیست. مفهومِ دیگری هم که پس از جنگِ جهانیِ دوم مطرح شد، تقابلِ شمالوجنوب (کشورهایِ صنعتی در برابرِ کشورهایِ فقیر) است، با معادلهایی مانندِ جهانِ اولودوموسوم و مرکزوپیرامون. تفاوتِ مرکزوپیرامون با استعمارگرواستعمارزده این است که اولی بر بُعدِ اقتصادی تمرکز دارد و دومی بر بُعدِ فرهنگی (خودباختگی) هم تأکید میکند.
بحرانهای اقتصادی و زیستمحیطی
بحران یعنی برهمخوردنِ تعادلِ کلِ یک نظام. بحرانِ اقتصادی با کاهشِ قدرتِ خرید آغاز میشود، به تعطیلیِ کارخانهها و بیکاریِ گسترده میرسد؛ بزرگترینِ آنها (۱۹۲۹تا۱۹۳۳) حدودِ ۴۰میلیون کارگر را بیکار کرد. برخلافِ چالشِ فقروغنا که همیشگیوساختاری است، بحرانِ اقتصادی موقتیودورهای است، هرچند سرمایهدارانِ صاحبِ ابزار، فشارِ آن را معمولاً به اقشارِ ضعیف منتقل میکنند.
بحرانِ زیستمحیطی ریشه در نگاهِ انسانِ مدرن به طبیعت دارد: برخلافِ نگاهِ توحیدی که طبیعت را نشانهای الهی میبیند، نگاهِ مدرن طبیعت را مادهٔ خامِ بیجانی میداند که تسخیرش راهحلِ همهٔ مشکلات است — نگاهی که با انقلابِ صنعتی شتاب گرفت و آلودگیِ هوا، تخریبِ لایهٔ اوزون، خشکسالی و در معرضِ نابودیقرارگرفتنِ یکسومِ گونههای جانوریوگیاهی را بههمراه آورد. نمونهٔ آشکارِ بیعدالتیِ این بحران، صدورِ زبالهٔ سمیِ کشورهایِ غربی به کشورهایِ جهانِسوم بود که برخی آن را «استعمارِ زیستمحیطی» مینامند؛ پیمانِ بازل (۱۹۸۹م.) برایِ جلوگیری از این روند تصویب شد، هرچند برخی کشورها آن را نپذیرفتند. زمینشناسان دورانِ کنونی را «آنتروپوسن» مینامند — دورهای که در آن خودِ انسان، نه عواملِ طبیعی، عاملِ اصلیِ تغییرِ زمینشناختیِ سیاره شده است؛ گواهی علمی بر همان ادعایِ کتاب که تغییراتِ ۲۰۰سالِ اخیرِ بشر، از کلِ عمرِ زمین بیشتر بوده.
بحرانهای معرفتی و معنوی
عمیقترینِ لایهٔ فرهنگِ غرب — سکولاریسم، اومانیسم و روشنگری — با دو بحران روبهروست. بحرانِ معرفتی: معرفتِ غربی مسیری طی کرد از اعتبارِ وحیوشهود در قرونِوسطا، به اعتبارِ عقلوتجربه در رنسانس، تا اعتبارِ صرفِ حسوتجربه در قرنِ ۱۹و۲۰ (پوزیتیویسم)؛ اما در نیمهٔ دومِ قرنِ بیستم روشن شد که علمِ تجربی خودش به مبانیِ غیرتجربی وابسته است — یعنی تنها تفسیرِ ممکنِ جهان نیست. این تردید، هم زمینهسازِ پستمدرنیسم شد و هم توانِ توجیهِ حضورِ جهانیِ اقتصادوسیاستِ غرب را از آن گرفت؛ تصویرِ کتاب برایِ این وضعیت، حیوانِ پیری است با جثهای بزرگ که دیگر توانِ دفاع از خودش را ندارد. فیلسوفِ علم توماس کوهن هم با مفهومِ «پارادایم» (چارچوبِ غیرتجربیِ زیرِ هر نظریهٔ علمی) دقیقاً همین وابستگیِ علمِ تجربی به مبانیِ غیرتجربی را نشان داده است.
بحرانِ معنوی: سکولاریسمِ مدرن دین را از حوزهٔ عمومی بیرون راند، اما برخلافِ پیشبینیِ جامعهشناسان، دین حتی از زندگیِ خصوصی هم حذف نشد و در دهههای پایانیِ قرنِ بیستم بازگشت — پدیدهای که «افولِ سکولاریسم» یا «پساسکولاریسم» نام گرفت. نیازِ فطریِ انسان به حقایقِ قدسی، خلأیی ایجاد کرد که سکولاریسم پاسخگویش نبود؛ نتیجه، رونقِ معنویتهایِ کاذب (خرافه، شیپرستی، عرفانهایِ تحریفشده) و همزمان بازگشتِ برخی نخبگانِ غرب به سنتهای دینی و فراخواندهشدنِ مهاجرانِ مذهبی بهسویِ هویتِ دینیِ خود بود. حتی یورگن هابرماس — از بزرگترین متفکرانِ سکولارِ معاصر — و پیتر برگر — از پیشگامانِ خودِ نظریهٔ سکولاریسم — بعدها رسماً پذیرفتند که دورانِ پساسکولار فرا رسیده و جهان نه سکولارتر، بلکه مذهبیتر شده است.
جمعبندی مفاهیم کلیدی
| چالش | ریشه | نتیجهگیریِ کتاب |
|---|---|---|
| فقر و غنا | لیبرالیسمِ اولیه؛ آزادیِ اقتصادیِ بیقیدوشرط | استثمار بهجایِ عدالت |
| بلوکِ شرقوغرب | مارکسیسم در برابرِ لیبرالیسم | چالشی درونفرهنگی، نه بینفرهنگی |
| جنگهایِ جهانی | رقابتِ استعماری، نه منشأِ دینی | نظریهٔ «جنگِ عارضی» اگوست کنت را باطل کرد |
| بحرانِ اقتصادی | ناپایداریِ نظامِ سرمایهداری | دورهای، اما فشارش به اقشارِ ضعیف منتقل میشود |
| بحرانِ زیستمحیطی | نگاهِ ابزاری به طبیعت | جهانی و روبهگسترش |
| بحرانِ معرفتیومعنوی | سکولاریسم، اومانیسم، روشنگری | تردید در علمِ مدرن + بازگشتِ دین |
نکتهٔ مشترکِ هر چهار درس این است: تمامِ این چالشها از دلِ خودِ فرهنگِ غرب بیرون زدهاند، نه از برخورد با فرهنگهایِ دیگر — و همین، آنها را به مسائلی بدل کرده که غرب نمیتواند مسئولیتشان را به دیگری نسبت دهد.