پرش به محتوای اصلی

02_درس 4 تا 6

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۴ تا ۶

این صفحه، پیش‌نمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سه‌درسیِ ۴، ۵، ۶ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — ادامهٔ مستقیمِ سه درسِ نخست، با واژه‌های ۳۷ تا ۷۲. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل می‌بینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۱ واژه — هفت واژه از هر درس، همراه با ریشه‌شناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تله‌ایِ کنکور — به‌طور کامل آورده شده است.


نمای کلی ۳۶ واژه

# درس واژه تلفظ معنی کوتاه
37 4 vapor ˈveɪpər بخار، رطوبت قابل مشاهده در هوا (مه رقیق، میست)
38 4 eliminate ɪˈlɪmɪneɪt حذف کردن، از بین بردن، کنار گذاشتن
39 4 villain ˈvɪlən شخصیت شرور، تبهکار، آدم پلید (در داستان یا واقعیت)
40 4 dense dens متراکم، غلیظ، انبوه
41 4 utilize ˈjuːtəlaɪz به کار گرفتن، استفاده کردن مؤثر از چیزی
42 4 humid ˈhjuːmɪd مرطوب، شرجی (معمولاً برای هوا)
43 4 theory ˈθɪəri / ˈθiːəri نظریه، فرضیه (توضیحی بر اساس فکر، مشاهده یا استدلال)
44 4 descend dɪˈsend پایین آمدن، نزول کردن، فرود آمدن
45 4 circulate ˈsɜːrkjəleɪt به گردش درآوردن/درآمدن، چرخیدن، پخش شدن (خون، خبر، پول)
46 4 enormous ɪˈnɔːrməs بسیار بزرگ، عظیم، غول‌آسا
47 4 predict prɪˈdɪkt پیش‌بینی کردن، از قبل خبر دادن
48 4 vanish ˈvænɪʃ ناپدید شدن، محو شدن (به طور ناگهانی)
49 5 tradition trəˈdɪʃən سنت، رسم، آیین
50 5 rural ˈrʊrəl روستایی، مربوط به حومه شهر و مناطق غیرشهری
51 5 burden ˈbɜːrdən بار، سنگینی، مسئولیت طاقت‌فرسا
52 5 campus ˈkæmpəs محوطه دانشگاه یا مدرسه، پردیس
53 5 majority məˈdʒɔːrəti اکثریت، بیشترین تعداد، بخش اعظم
54 5 assemble əˈsembəl جمع شدن، گرد هم آمدن
55 5 explore ɪkˈsplɔːr کاوش کردن، جستجو کردن، بررسی دقیق کردن
56 5 topic ˈtɑːpɪk موضوع، مبحث
57 5 debate dɪˈbeɪt بحث، مناظره، مباحثه
58 5 evade ɪˈveɪd فرار کردن از، طفره رفتن از، با ترفند از زیر چیزی در رفتن
59 5 probe proʊb کاوش کردن، بررسی کامل و دقیق، تحقیق کردن
60 5 reform rɪˈfɔːrm اصلاح کردن، بهبود بخشیدن، دگرگون ساختن (برای بهتر شدن)
61 6 approach əˈproʊtʃ نزدیک شدن، نزدیک آمدن
62 6 detect dɪˈtekt تشخیص دادن، کشف کردن، پی بردن
63 6 defect ˈdiːfekt / dɪˈfekt (اسم) نقص، عیب، ایراد
64 6 employee ɪmˈplɔɪiː / ˌemplɔɪˈiː کارمند، کارگر (کسی که برای حقوق کار می‌کند)
65 6 neglect nɪˈɡlekt غفلت کردن، کوتاهی کردن در، نادیده گرفتن (از روی بی‌توجهی)
66 6 deceive dɪˈsiːv فریب دادن، گول زدن، فریفتن
67 6 undoubtedly ʌnˈdaʊtɪdli بدون شک، بی‌تردید، قطعاً
68 6 popular ˈpɑːpjələr محبوب، مشهور، متداول، همه‌پسند
69 6 thorough ˈθɜːroʊ / ˈθʌrə کامل، جامع، دقیق، همه‌جانبه
70 6 client ˈklaɪənt مشتری (خدمات حرفه‌ای مثل وکالت، حسابداری)، موکل
71 6 comprehensive ˌkɑːmprɪˈhensɪv جامع، فراگیر، کامل (شامل همه چیز)
72 6 defraud dɪˈfrɔːd کلاهبرداری کردن، با تقلب پول یا حق کسی را گرفتن

بخش ۱ — درس ۴ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

37. vapor (ˈveɪpər)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: بخار، رطوبت قابل مشاهده در هوا (مه رقیق، میست)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین vapor به معنای «بخار، حرارت».
  • مثال در جمله:
    • Scientists have devised methods for trapping vapor in bottles so they can study its makeup.
      • دانشمندان روش‌هایی برای به دام انداختن بخار در بطری‌ها ابداع کرده‌اند تا بتوانند ترکیبات آن را مطالعه کنند.
    • A vapor trail is the visible stream of moisture left by the engines of a jet flying at high altitudes.
      • ردّ بخار، جریان قابل مشاهده رطوبتی است که توسط موتورهای یک جت در حال پرواز در ارتفاعات بالا به جا گذاشته می‌شود.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The experiment measured the amount of water vapor in the atmosphere.
      • این آزمایش، میزان بخار آب موجود در جو را اندازه‌گیری کرد.
    • غیررسمی: Look at the vapor coming out of the kettle; the water is boiling.
      • به بخاری که از کتری بیرون میاد نگاه کن؛ آب داره می‌جوشه.

38. eliminate (ɪˈlɪmɪneɪt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: حذف کردن، از بین بردن، کنار گذاشتن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین eliminare به معنای «بیرون انداختن از در»، ترکیب e- (بیرون) + limen (آستانه در).
  • مثال در جمله:
    • When the railroad tracks are raised, the danger of crossing will be eliminated.
      • وقتی ریل‌های راه‌آهن بالا برده شوند، خطر عبور از آن‌ها از بین خواهد رفت.
    • If we were to eliminate all reclining chairs, no one would fall asleep while watching television.
      • اگر قرار بود همه صندلی‌های لم‌داده را حذف کنیم، دیگر هیچ‌کس هنگام تماشای تلویزیون خوابش نمی‌برد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company plans to eliminate 500 jobs as part of a restructuring plan.
      • شرکت قصد دارد به عنوان بخشی از یک طرح تجدید ساختار، ۵۰۰ شغل را حذف کند.
    • غیررسمی: I've eliminated sugar from my diet to lose weight.
      • برای کاهش وزن، شکر رو از رژیم غذاییم حذف کردم.

39. villain (ˈvɪlən)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: شخصیت شرور، تبهکار، آدم پلید (در داستان یا واقعیت)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین villa به معنای «مزرعه». بعدها به villanus (کشاورز، روستایی) تبدیل شد. مردم شهر به روستایی‌ها به دیده تحقیر می‌نگریستند و آن‌ها را کودن و پست می‌دانستند، به این ترتیب کلمه villain بار معنایی منفی «آدم شرور» به خود گرفت.
  • مثال در جمله:
    • A typical moving picture villain gets killed at the end.
      • یک شخصیت شرور معمولی در فیلم‌ها، در آخر کشته می‌شود.
    • The villain concealed the corpse in the cellar.
      • شخص شرور، جسد را در زیرزمین پنهان کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The prosecutor described the defendant as a ruthless villain with no remorse.
      • دادستان، متهم را به عنوان یک تبهکار بی‌رحم و بدون پشیمانی توصیف کرد.
    • غیررسمی: I love how the villain in that movie was so clever and sinister.
      • عاشق اینم که شخصیت منفی اون فیلم چقدر باهوش و شوم بود.

40. dense (dens)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: متراکم، غلیظ، انبوه؛ (برای شخص) کودن، دیرفهم
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین densus به معنای «ضخیم، فشرده، شلوغ».
  • مثال در جمله:
    • The dense leaves on the trees let in a minimum of sunlight.
      • برگ‌های انبوه درختان، حداقل نور خورشید را به داخل عبور می‌دهند.
    • His keen knife cut through the dense jungle.
      • چاقوی تیز او از میان جنگل انبوه عبور کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The city has a very dense population, leading to housing shortages.
      • این شهر جمعیت بسیار متراکمی دارد که منجر به کمبود مسکن می‌شود.
    • غیررسمی: Can you explain this again? I'm being a bit dense today.
      • می‌تونی دوباره توضیح بدی؟ امروز یه کم حواسم کند/کودن شده.

43. theory (ˈθɪəri / ˈθiːəri)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: نظریه، فرضیه (توضیحی بر اساس فکر، مشاهده یا استدلال)
  • ریشه‌شناسی: از واژه یونانی theoria به معنای «تفکر، نگاه کردن به»، از theorein (نگاه کردن، مشاهده کردن، حدس زدن).
  • مثال در جمله:
    • Einstein's theory is really too difficult for the average person to understand.
      • نظریه انیشتین واقعاً برای یک فرد عادی برای فهمیدن زیادی سخت است.
    • My uncle has a theory about the effect of weather on baseball batters.
      • عمویم یک نظریه در مورد تأثیر آب و هوا بر چوب‌زنان بیس‌بال دارد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The scientist proposed a new theory to explain the data.
      • دانشمند یک نظریه جدید برای توضیح داده‌ها ارائه کرد.
    • غیررسمی: My theory is that he's late because he lost track of time, as usual.
      • نظریه من اینه که طبق معمول دیرش کرده چون حواسش به ساعت نبوده.

46. enormous (ɪˈnɔːrməs)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: بسیار بزرگ، عظیم، غول‌آسا
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین enormis، ترکیب e- (بیرون از) + norma (قاعده، الگو). یعنی «بیرون از اندازه معمول».
  • مثال در جمله:
    • Public hangings once drew enormous crowds.
      • اعدام‌های در ملأ عام زمانی جمعیت‌های عظیمی را به خود جذب می‌کرد.
    • The gallant knight drew his sword and killed the enormous dragon.
      • شوالیه شجاع شمشیرش را کشید و اژدهای عظیم‌الجثه را کشت.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The project required an enormous amount of time and money.
      • پروژه به مقدار عظیمی زمان و پول نیاز داشت.
    • غیررسمی: That's an enormous dog! Is it a bear?
      • این یه سگ غول‌آساست! خرسه؟

48. vanish (ˈvænɪʃ)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: ناپدید شدن، محو شدن (به طور ناگهانی)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین evanescere، ترکیب e- (بیرون) + vanescere (ناپدید شدن)، از ریشه vanus (خالی، تهی).
  • مثال در جمله:
    • Even in California the sun will sometimes vanish behind a cloud.
      • حتی در کالیفرنیا هم خورشید گاهی پشت ابر محو/ناپدید می‌شود.
    • Not even a powerful witch can make a jealous lover vanish.
      • حتی یک جادوگر قدرتمند هم نمی‌تواند یک عاشق حسود را ناپدید کند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Many traditional crafts are slowly vanishing due to industrialization.
      • بسیاری از صنایع دستی سنتی به دلیل صنعتی‌شدن به آرامی در حال ناپدید شدن هستند.
    • غیررسمی: I turned around and the kid just vanished! It was scary.
      • برگشتم و بچه یکهو غیبش زد! ترسناک بود.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. vapor vs. steam

    • vapor: توده‌ای از ذرات ریز مایع در هوا، معمولاً در دمای اتاق و کمتر داغ. مفهومی علمی‌تر و کلی‌تر است (مثل مه صبحگاهی).
    • steam: بخار آب داغ و نامرئی یا ابر سفیدی که از آب جوش بلند می‌شود. «Steam engine».
  2. eliminate vs. omit

    • eliminate: حذف کامل و ریشه‌ای چیزی که وجود دارد. «eliminate poverty».
    • omit: جا انداختن، ذکر نکردن یا شامل نکردن چیزی (اغلب عمدی یا سهوی). «He omitted the last paragraph.»
  3. dense vs. thick

    • dense: بر تراکم مولکولی یا ساختاری درون یک ماده تأکید دارد. «dense metal», «dense crowd».
    • thick: بر فاصله بین دو سطح بیرونی تأکید دارد. «a thick book», «thick slice». در مورد مه، dense fog رایج‌تر و صحیح‌تر از thick fog است.
  4. utilize vs. use

    • use: فعل عمومی و خنثی برای «استفاده کردن».
    • utilize: استفاده هوشمندانه و بهینه از چیزی، اغلب برای هدفی غیرمعمول یا فراتر از کاربرد اصلی‌اش. «He utilized his shoe to hammer the nail.» در متون رسمی، utilize بار علمی و حرفه‌ای‌تری دارد.
  5. descend vs. decline

    • descend: اشاره به حرکت فیزیکی از بالا به پایین دارد.
    • decline: اشاره به کاهش کیفیت، کمیت یا رد کردن یک درخواست دارد (اعداد decline می‌شوند، هواپیما descend می‌کند).
  6. vanish vs. disappear

    • vanish خیلی ناگهانی‌تر و اسرارآمیزتر از disappear است. چیزی که vanish می‌شود، انگار در هوا محو می‌شود. disappear می‌تواند تدریجی باشد.

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • ریشهٔ villain: این کلمه از villa (مزرعه) آمده؛ روستایی‌ها را شهرنشین‌ها تحقیر می‌کردند و به آن‌ها نسبت شرارت می‌دادند — یک سوالِ ریشه‌شناسیِ رایج.
  • theory با حرفِ اضافهٔ of یا about: theory of برایِ نظریاتِ علمیِ اثبات‌شده («theory of relativity»)، theory about برایِ حدس‌ها و فرضیه‌هایِ روزمره.
  • vanish با قیدهایِ ناگهانی می‌آید: suddenly, into thin air, without a trace بهترین نشانه‌ها برایِ تشخیصِ آن در جایِ خالی هستند.

بخش ۲ — درس ۵ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

49. tradition (trəˈdɪʃən)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: سنت، رسم، آیین (باورها، عقاید و رسومی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین traditionem، از فعل tradere به معنای «تحویل دادن، سپردن»، ترکیب trans- (از این سو به آن سو) + dare (دادن).
  • مثال در جمله:
    • The father tried to persuade his son that the tradition of marriage was important.
      • پدر سعی کرد پسرش را متقاعد کند که سنت ازدواج مهم است.
    • As time goes on, we will eliminate traditions that are meaningless.
      • به مرور زمان، ما سنت‌هایی که بی‌معنی هستند را حذف خواهیم کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The ceremony is a centuries-old tradition that symbolizes peace and unity.
      • این مراسم یک سنت چند صد ساله است که نماد صلح و اتحاد است.
    • غیررسمی: It's a family tradition to have pizza every Friday night.
      • این یک رسم خانوادگی‌ست که هر جمعه شب پیتزا بخوریم.

51. burden (ˈbɜːrdən)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: بار، سنگینی، مسئولیت طاقت‌فرسا؛ (فعل) بار کردن، سنگین کردن
  • ریشه‌شناسی: از انگلیسی قدیم byrthen، مرتبط با فعل beran (حمل کردن).
  • مثال در جمله:
    • The burden of the country's safety is in the hands of the president.
      • بار مسئولیت امنیت کشور بر دوش رئیس‌جمهور است.
    • Irma found the enormous box too much of a burden.
      • ایرما آن جعبه عظیم را باری زیادی سنگین یافت.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The new tax will place a heavy burden on low-income families.
      • مالیات جدید، بار سنگینی بر دوش خانواده‌های کم‌درآمد خواهد گذاشت.
    • غیررسمی: I don't want to be a burden to my friends.
      • نمی‌خوام سربار دوستام باشم.

52. campus (ˈkæmpəs)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: محوطه دانشگاه یا مدرسه، پردیس
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین campus به معنای «میدان، دشت». اولین بار برای دانشگاه پرینستون در قرن ۱۸ استفاده شد.
  • مثال در جمله:
    • The campus was designed to utilize all of the college's buildings.
      • محوطه دانشگاه به گونه‌ای طراحی شده بود که از تمام ساختمان‌های کالج استفاده کند.
    • I chose to go to Penn State because it has a beautiful campus.
      • من پن استیت را انتخاب کردم چون محوطه دانشگاه زیبایی دارد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The new library will be located at the north end of the campus.
      • کتابخانه جدید در انتهای شمالی پردیس دانشگاه واقع خواهد شد.
    • غیررسمی: Are you living on campus or off campus this year?
      • امسال توی محوطه دانشگاه زندگی می‌کنی یا بیرون از دانشگاه؟

53. majority (məˈdʒɔːrəti)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: اکثریت، بیشترین تعداد، بخش اعظم
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین majoritas، از major به معنای «بزرگ‌تر».
  • مثال در جمله:
    • A majority of votes was needed for the bill to pass.
      • برای تصویب این لایحه، اکثریت آرا لازم بود.
    • The majority of people prefer to pay wholesale prices for meat.
      • اکثریت مردم ترجیح می‌دهند برای گوشت قیمت عمده بپردازند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The majority of the committee voted against the proposal.
      • اکثریت اعضای کمیته به این پیشنهاد رأی منفی دادند.
    • غیررسمی: The vast majority of my friends use social media.
      • اکثریت قاطع دوستان من از شبکه‌های اجتماعی استفاده می‌کنند.

56. topic (ˈtɑːpɪk)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: موضوع، مبحث (چیزی که مردم درباره‌اش فکر می‌کنند، می‌نویسند یا صحبت می‌کنند)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین Topica (عنوان یک کتاب از ارسطو)، از یونانی ta topika به معنای «مباحث مربوط به مکان‌های مشترک (استدلال)».
  • مثال در جمله:
    • Predicting the weather is our favorite topic of conversation.
      • پیش‌بینی آب و هوا، موضوع مورد علاقه ما برای گفتگوست.
    • The speaker's main topic was how to eliminate hunger in this world.
      • موضوع اصلی سخنران این بود که چگونه گرسنگی را در جهان ریشه‌کن کنیم.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The conference will cover a wide range of topics, from economics to social policy.
      • این کنفرانس طیف وسیعی از موضوعات، از اقتصاد گرفته تا سیاست اجتماعی را پوشش خواهد داد.
    • غیررسمی: Let's change the topic; this one is boring.
      • بیا موضوع رو عوض کنیم؛ این یکی حوصله‌سربره.

58. evade (ɪˈveɪd)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: فرار کردن از، طفره رفتن از، با ترفند از زیر چیزی در رفتن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین evadere، ترکیب e- (بیرون) + vadere (رفتن).
  • مثال در جمله:
    • Juan tried to evade the topic by changing the subject.
      • خوان سعی کرد با عوض کردن موضوع بحث، از آن طفره برود.
    • In order to evade the police dragnet, Ernie grew a beard.
      • ارنی برای فرار از تور پلیس، ریش گذاشت.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The corporation was accused of using loopholes to evade paying taxes.
      • شرکت متهم شد که از راه‌های گریز قانونی برای فرار از پرداخت مالیات استفاده کرده است.
    • غیررسمی: Stop evading the question and tell me the truth!
      • از جواب سوال طفره نرو و حقیقت رو به من بگو!

60. reform (rɪˈfɔːrm)

  • نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
  • معنی فارسی: اصلاح کردن، بهبود بخشیدن، دگرگون ساختن (برای بهتر شدن)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین reformare، ترکیب re- (دوباره) + formare (شکل دادن).
  • مثال در جمله:
    • After the prison riot, the council decided to reform the correctional system.
      • بعد از شورش زندان، شورا تصمیم به اصلاح سیستم زندان‌ها گرفت.
    • Brad reformed when he saw that breaking the law was hurting people other than himself.
      • براد وقتی فهمید قانون‌شکنی به دیگران غیر از خودش آسیب می‌زند، اصلاح شد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The government is committed to a program of social and economic reform.
      • دولت به یک برنامه اصلاحات اجتماعی و اقتصادی متعهد است.
    • غیررسمی: He promised his family he would reform and stop gambling.
      • او به خانواده‌اش قول داد که اصلاح شود و دیگر قمار نکند.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. tradition vs. custom vs. habit

    • tradition: باور یا رسمی که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود و بار معنایی تاریخی و فرهنگی قوی دارد. «It's a family tradition.»
    • custom: رویه رایج و پذیرفته‌شده در یک جامعه یا گروه. «It's a Japanese custom to bow.»
    • habit: رفتار تکراری یک فرد که اغلب ناآگاهانه انجام می‌شود. «Biting nails is a bad habit.»
  2. rural vs. rustic

    • rural: صفتی خنثی برای اشاره به مکان‌های خارج از شهر.
    • rustic: صفتی با بار احساسی مثبت و رمانتیک که به سادگی، زیبایی و بی‌آلایشی روستا اشاره دارد. «a rustic cottage».
  3. burden vs. load

    • load: بار فیزیکی و خنثی. «a load of bricks».
    • burden: بار سنگین (فیزیکی یا عاطفی) که تحملش سخت است. «the burden of guilt», «a heavy burden».
  4. assemble vs. resemble

    • assemble: جمع شدن، سرهم کردن.
    • resemble: شبیه بودن. این دو به دلیل املای نزدیک، دام بزرگی هستند.
  5. evade vs. avoid

    • avoid: دوری کردن از چیزی، اقدام نکردن. «I avoid fast food.»
    • evade: فرار از چیزی که در حال تعقیب توست یا با زیرکی از زیر یک وظیفه در رفتن. «evade arrest». پس evade فعال‌تر، فریبکارانه‌تر و ماجراجویانه‌تر است.
  6. probe vs. prove

    • probe: کاوش کردن برای کشف حقیقت.
    • prove: اثبات کردن. این دو از یک ریشه لاتین هستند (probare)، ولی معنای متفاوتی گرفته‌اند.

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • majority با فعلِ مفرد یا جمع؟ اگر به خودِ «گروه» به‌عنوانِ یک واحد اشاره دارد، فعلِ مفرد می‌آید: «The majority is in favor.» اگر به تک‌تکِ اعضا اشاره دارد، فعلِ جمع رایج‌تر است: «The majority of students are working hard.»
  • evade و evasive همنشینِ همیشگی: صفتِ evasive (طفره‌آمیز) را هم یاد بگیرید — «an evasive answer» یک ترکیبِ طلایی برایِ تست‌هاست.
  • reform همیشه مثبت است: هر جا reform می‌بینید، یعنی تغییری به سمتِ بهتر شدن؛ اگر در گزینه‌ها کلماتِ منفی مثلِ destroy, worsen, ruin آمد، متضادِ reform هستند.

بخش ۳ — درس ۶ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

61. approach (əˈproʊtʃ)

  • نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
  • معنی فارسی: نزدیک شدن، نزدیک آمدن؛ روش، رویکرد، نحوه برخورد
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین appropiare، ترکیب ad- (به سمت) + propiare (نزدیک‌تر آمدن)، از ریشه prope (نزدیک).
  • مثال در جمله:
    • Her beau kissed Sylvia when he approached her.
      • دوست‌پسرش وقتی به سیلویا نزدیک شد، او را بوسید.
    • Ben approached the burden of getting a job with a new spirit.
      • بن با روحیه‌ای جدید به بار مسئولیت پیدا کردن کار نزدیک شد (با آن روبرو شد).
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: We need a new approach to solving the climate crisis.
      • ما به یک رویکرد جدید برای حل بحران آب‌وهوا نیاز داریم.
    • غیررسمی: As I approached the house, I could hear loud music.
      • وقتی به خونه نزدیک می‌شدم، صدای موزیک بلندی می‌شنیدم.

62. detect (dɪˈtekt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: تشخیص دادن، کشف کردن، پی بردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین detectus، اسم مفعولی detegere (کشف کردن، رو کردن)، ترکیب de- (برداشتن) + tegere (پوشاندن). یعنی «برداشتن پوشش».
  • مثال در جمله:
    • Sam Spade detected that the important papers had vanished.
      • سم اسپید تشخیص داد/فهمید که کاغذهای مهم ناپدید شده‌اند.
    • From her voice it was easy to detect that Ellen was frightened.
      • از صدایش به راحتی می‌شد تشخیص داد که الن ترسیده است.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The test can detect the virus within 24 hours of infection.
      • این آزمایش می‌تواند ویروس را ظرف ۲۴ ساعت پس از آلودگی تشخیص دهد.
    • غیررسمی: I detect a note of jealousy in your voice!
      • یک ذره حس حسادت توی صدات تشخیص می‌دم!

63. defect (ˈdiːfekt / dɪˈfekt)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: (اسم) نقص، عیب، ایراد؛ (فعل) فرار کردن، پناهنده شدن (از یک کشور یا حزب)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین defectus، اسم مفعولی deficere (ترک کردن، کمبود داشتن)، ترکیب de- (دور) + facere (انجام دادن).
  • مثال در جمله (اسم):
    • My Chevrolet was sent back to the factory because of a steering defect.
      • شورلت من به دلیل یک نقص در فرمان به کارخانه برگردانده شد.
    • The villain was caught because his plan had many defects.
      • شخص شرور دستگیر شد چون نقشه‌اش ایرادات زیادی داشت.
  • مثال در جمله (فعل):
    • The spy defected to the other side during the Cold War.
      • جاسوس در طول جنگ سرد به طرف دیگر پناهنده شد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی (اسم): The report highlighted several major defects in the design of the bridge.
      • گزارش، چندین نقص عمده در طراحی پل را برجسته کرد.
    • غیررسمی (اسم): This phone has a defect; the screen freezes all the time.
      • این گوشی یه ایرادی داره؛ صفحه‌اش مدام هنگ می‌کنه.

64. employee (ɪmˈplɔɪiː / ˌemplɔɪˈiː)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: کارمند، کارگر (کسی که برای حقوق کار می‌کند)
  • ریشه‌شناسی: از فعل employ (استخدام کردن) + پسوند -ee (نشان‌دهنده کسی که کاری روی او انجام می‌شود). employer کارفرماست و employee کارمند.
  • مثال در جمله:
    • The employees went on strike for higher wages.
      • کارمندان برای دستمزد بالاتر دست به اعتصاب زدند.
    • My boss had to fire many employees when meat became scarce.
      • رئیس من مجبور شد وقتی گوشت کمیاب شد، بسیاری از کارمندان را اخراج کند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: All employees are entitled to 20 days of paid vacation per year.
      • همه کارمندان از ۲۰ روز مرخصی با حقوق در سال برخوردارند.
    • غیررسمی: She's a hard-working employee; she deserves a raise.
      • اون یه کارمند سخت‌کوشه؛ لیاقت افزایش حقوق داره.

68. popular (ˈpɑːpjələr)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: محبوب، مشهور، متداول، همه‌پسند
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین popularis، از populus (مردم). یعنی «مربوط به مردم، مورد پسند مردم».
  • مثال در جمله:
    • The Beatles wrote many popular songs.
      • بیتل‌ها آهنگ‌های محبوب زیادی نوشتند.
    • Popular people often find it hard to evade their many friends.
      • افراد محبوب اغلب فرار از دست دوستان پرشمارشان را سخت می‌یابند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The president's popular support has declined in recent polls.
      • حمایت مردمی/محبوبیت رئیس‌جمهور در نظرسنجی‌های اخیر کاهش یافته است.
    • غیررسمی: That new movie is really popular right now; everyone is talking about it.
      • اون فیلم جدید الان حسابی مد شده/محبوب شده؛ همه دارن درموردش حرف می‌زنن.

66. deceive (dɪˈsiːv)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: فریب دادن، گول زدن، فریفتن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین decipere (فریب دادن، گرفتار کردن)، ترکیب de- + capere (گرفتن).
  • مثال در جمله:
    • Atlas was deceived about the burden he had to carry.
      • اطلس در مورد باری که باید حمل می‌کرد فریب خورده بود.
    • Virginia cried when she learned that her best friend had deceived her.
      • ویرجینیا وقتی فهمید بهترین دوستش او را فریب داده، گریه کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company was found guilty of deceiving its investors.
      • شرکت به جرم فریب سرمایه‌گذارانش مجرم شناخته شد.
    • غیررسمی: Don't let his kind smile deceive you; he's a ruthless businessman.
      • نگذار لبخند مهربانش گولت بزنه؛ او یه تاجر بی‌رحمه.

71. comprehensive (ˌkɑːmprɪˈhensɪv)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: جامع، فراگیر، کامل (شامل همه چیز)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین comprehensivus، از comprehendere (فهمیدن، شامل شدن)، ترکیب com- (با هم) + prehendere (گرفتن). یعنی «همه چیز را باهم گرفتن».
  • مثال در جمله:
    • After a comprehensive exam, my doctor said I was in good condition.
      • بعد از یک معاینه جامع، پزشکم گفت که در شرایط خوبی هستم.
    • The engineer gave our house a thorough, comprehensive checkup before my father bought it.
      • مهندس قبل از اینکه پدرم خانه را بخرد، یک بازرسی کامل و جامع از آن انجام داد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The government has announced a comprehensive plan to reform the economy.
      • دولت یک طرح جامع برای اصلاح اقتصاد اعلام کرده است.
    • غیررسمی: This travel guide is very comprehensive; it covers everything from hotels to restaurants.
      • این راهنمای سفر خیلی کامله؛ همه چیز رو از هتل‌ها تا رستوران‌ها پوشش می‌ده.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. client vs. customer

    • client: مشتری خدمات حرفه‌ای و تخصصی (وکالت، حسابداری، مشاوره). رابطه طولانی‌مدت و بر اساس اعتماد است.
    • customer: مشتری کالا یا خدمات عمومی (مثل فروشگاه، رستوران). رابطه عمومی‌تر و کوتاه‌مدت‌تری دارد. «The lawyer's client» vs. «The store's customer».
  2. defect (اسم) vs. deficit

    • defect (ˈdiːfekt): نقص و عیب فیزیکی یا کارکردی. «a defect in the system».
    • deficit (ˈdefɪsɪt): کسری بودجه، کمبود مالی یا عددی. «budget deficit», «attention deficit».
  3. neglect vs. ignore

    • neglect: غفلت غیرعمدی یا از روی بی‌توجهی. معمولاً ناشی از تنبلی یا فراموشی. «He neglected to lock the door.»
    • ignore: نادیده گرفتن عمدی. «He ignored my advice.» neglect بیشتر با fail to do هم‌معنی است.
  4. comprehensive vs. comprehensible

    • comprehensive: (صفت) «جامع و کامل». «a comprehensive guide».
    • comprehensible: (صفت) «قابل فهم». «His speech was barely comprehensible.» این دو از یک ریشه هستند (درک کردن) اما معنی کاملاً متفاوتی گرفته‌اند.
  5. defraud vs. deceive

    • defraud: فریب دادن به قصد کلاهبرداری مالی یا گرفتن حق و حقوق. همیشه جنبه مالی یا حقوقی دارد. «defraud the system».
    • deceive: فریب دادن به طور کلی. می‌تواند انگیزه‌های مختلفی (عاطفی، سیاسی و ...) داشته باشد.

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • defect دو نقش در یک کلمه: هم اسم است (عیب، نقص) و هم فعل (پناهنده شدن). «The scientist defected to the West» یعنی «دانشمند به غرب پناهنده شد»، نه «دانشمند به غرب عیب کرد!» — به فعل و اسم بودنش دقت کنید.
  • comprehensive معادلِ دقیقِ «جامع»: «a comprehensive insurance» بیمهٔ جامع، «a comprehensive exam» آزمونِ جامع. برایِ «همه‌جوانب را پوشش دادن»، بهترین کلمه است.
  • deceive و خانوادهٔ پرفریبش: اسمِ این فعل deception یا deceit است، و صفتِ آن deceptive — ترکیبِ «deceptive appearance» (ظاهرِ فریبنده) یک ترکیبِ طلایی است.

نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۱ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیب‌های رایج، فهرستِ کاملِ واژه‌هایِ تله‌ایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جمله‌به‌جمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جای‌خالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلش‌کارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر می‌گیرد.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. After the students had been boiling water in the sealed laboratory for two hours, a thin cloud of ____________ gathered near the ceiling and clouded every window.

  • smoke
  • dust
  • vapor
  • powder

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«vapor» یعنی بخار؛ ذرات بسیار ریز مایع که در هوا معلق می‌شوند و جوشاندن آب در فضایی بسته دقیقاً همین را تولید می‌کند، به همین دلیل هم روی شیشهٔ پنجره‌ها می‌نشیند و آن‌ها را تار می‌کند. «smoke» یعنی دود که فقط محصول سوختن است و در این آزمایشگاه چیزی نمی‌سوزد. «dust» یعنی گرد و غبار، ذراتی جامد و خشک که از جوشاندن آب پدید نمی‌آید. «powder» یعنی پودر، مادهٔ جامد آسیاب‌شده که اصلاً در هوا ابر تشکیل نمی‌دهد. تلهٔ تستی: هر ابر سفیدی در هوا بخار نیست؛ vapor فقط به ذرات ریز مایع گفته می‌شود، در حالی که smoke همیشه به سوختن گره خورده است.

2. In the freezing air at thirty thousand feet, the jet left behind a long white ____________ trail that slowly widened until the wind tore it apart.

  • smoke
  • dust
  • spray
  • vapor

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«vapor» یعنی بخار، و ترکیب vapor trail اصطلاح رایج برای همان رد سفیدی است که رطوبت خروجی موتور جت در هوای بسیار سرد پشت سر می‌گذارد. «smoke» یعنی دود؛ دود از سوختن ناقص می‌آید و رنگ تیره دارد، نه سفیدِ رقیقی که در سرما پدید آید. «dust» یعنی گرد و غبار که در ارتفاع سی هزار پایی وجود ندارد و پشت هواپیما رشتهٔ پیوسته نمی‌سازد. «spray» یعنی پاشش ریز مایع که برای رد ماندگار در آسمان به کار نمی‌رود. تلهٔ تستی: نشانهٔ تشخیص، سرمای هواست؛ سرما بخار را متراکم و دیدنی می‌کند، اما دود نیازمند آتش است نه سرما.

3. Because warm air can hold far more ____________ than cold air, the windows of a heated room often turn misty on a winter night.

  • vapor
  • oxygen
  • pressure
  • dust

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«vapor» یعنی بخار؛ ظرفیت هوا برای نگه‌داشتن بخار آب با گرم‌شدن بالا می‌رود و وقتی این هوای گرم به شیشهٔ سرد می‌رسد، بخارش متراکم و شیشه مه‌آلود می‌شود. «oxygen» یعنی اکسیژن که نسبتش در هوا با تغییر دما عوض نمی‌شود و روی شیشه هم نمی‌نشیند. «pressure» یعنی فشار که یک کمیت است نه ماده‌ای که هوا آن را در خود نگه دارد و به مه تبدیل شود. «dust» یعنی گرد و غبار که با گرم‌شدن هوا بیشتر نمی‌شود و لایهٔ مه‌مانند نمی‌سازد. تلهٔ تستی: علت مه‌گرفتن شیشه، سرد شدن هوای پرِ بخار است؛ پس واژه‌ای لازم است که هم در هوا حل شود و هم بتواند به مایع برگردد.

4. The chemist carefully trapped the escaping ____________ inside a sealed bottle so that the substance could later be condensed back into liquid form.

  • residue
  • vapor
  • powder
  • crystal

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«vapor» یعنی بخار، یعنی همان حالت گازی یک ماده؛ تنها چیزی که می‌توان دوباره متراکم کرد و به مایع بازگرداند، بخار است. «residue» یعنی ته‌مانده، مادهٔ جامدی که پس از واکنش باقی می‌ماند و اصلاً فرار نمی‌کند تا نیاز به گرفتن داشته باشد. «powder» یعنی پودر که جامد است و مفهوم condense دربارهٔ آن بی‌معناست. «crystal» یعنی بلور که خودش محصول جامدشدن است، نه چیزی که به مایع تبدیل شود. تلهٔ تستی: فعل condense کلید سؤال است و فقط دربارهٔ حالت گازی معنا می‌دهد؛ هر سه گزینهٔ دیگر جامدند.

5. The morning fog was so heavy over the valley that the drifting ____________ hid the road completely until the sun finally burned it away.

  • smoke
  • vapor
  • dust
  • sand

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«vapor» یعنی بخار؛ مه صبحگاهی توده‌ای از بخار آب است و دقیقاً به همین دلیل با گرم‌شدن هوا و تابش خورشید تبخیر می‌شود و از بین می‌رود. «smoke» یعنی دود که با تابش خورشید ناپدید نمی‌شود و برای پیدایشش آتشی لازم است که در متن نیامده. «dust» یعنی گرد و غبار که با باد پراکنده می‌شود نه با گرمای خورشید. «sand» یعنی شن که سنگین است و به‌صورت لایه‌ای شناور بالای درّه نمی‌ماند. تلهٔ تستی: هر سه گزینهٔ نادرست هم می‌توانند جاده را بپوشانند، اما فقط بخار است که خورشید «آن را می‌سوزاند» یعنی تبخیرش می‌کند.

6. Doctors warn that certain cleaning products release an invisible yet harmful ____________ which irritates the lungs of anyone working in a poorly ventilated room.

  • powder
  • liquid
  • residue
  • vapor

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«vapor» یعنی بخار؛ تنها حالتی از ماده که هم نامرئی است و هم با تنفس وارد ریه می‌شود و آن را تحریک می‌کند. «powder» یعنی پودر که ذرات جامدِ دیدنی دارد و با صفت invisible جور درنمی‌آید. «liquid» یعنی مایع که در ظرف می‌ماند و خودبه‌خود در هوای اتاق پخش نمی‌شود. «residue» یعنی ته‌مانده که روی سطوح باقی می‌ماند و آن هم قابل دیدن است. تلهٔ تستی: قید invisible سه گزینهٔ دیگر را حذف می‌کند؛ در سؤال‌های واژگان، صفت‌های کنار جای خالی معمولاً همان قید تشخیص‌اند.

7. The new safety design will completely ____________ the risk of the doors opening while the train is moving, so that such an accident can never happen again.

  • minimize
  • postpone
  • overlook
  • eliminate

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«eliminate» یعنی به‌کلی از بین بردن و ریشه‌کن کردن؛ عبارت never happen again نشان می‌دهد خطر باید کاملاً حذف شود نه فقط کم. «minimize» یعنی به کمترین حد رساندن، که یعنی خطر هنوز باقی است و با never happen again در تضاد است. «postpone» یعنی به تعویق انداختن که دربارهٔ خطر بی‌معناست، چون خطر رویداد زمان‌بندی‌شده نیست. «overlook» یعنی نادیده گرفتن، یعنی خطر همچنان هست و فقط به آن توجه نمی‌شود. تلهٔ تستی: minimize نزدیک‌ترین دام است؛ هرجا قید completely یا عبارتی مثل never again بیاید، فعلِ لازم باید حذفِ کامل را برساند نه کاهش.

8. Because the tournament allows no second chances, a single defeat is enough to ____________ even the strongest team from the competition.

  • release
  • promote
  • recruit
  • eliminate

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«eliminate» یعنی حذف کردن، و ترکیب eliminate somebody from a competition اصطلاح ثابت ورزشی برای کنار گذاشتن تیم بازنده است. «release» یعنی آزاد کردن یا رها کردن، که برای بازیکن قرارداددار به کار می‌رود نه برای کنار رفتن تیم از مسابقه. «promote» یعنی ارتقا دادن که دقیقاً نتیجهٔ برد است نه باخت. «recruit» یعنی عضوگیری کردن که هیچ ربطی به شکست خوردن ندارد. تلهٔ تستی: عبارت no second chances جهت جمله را منفی می‌کند، پس فعلی که معنای پیشرفت یا جذب دارد از همان ابتدا کنار می‌رود.

9. Her doctor asked her to ____________ salt from her diet altogether, warning that even the smallest amount could raise her blood pressure again.

  • eliminate
  • decrease
  • restrict
  • monitor

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«eliminate» یعنی به‌کلی حذف کردن؛ قید altogether همراه با even the smallest amount نشان می‌دهد نمک باید کاملاً کنار گذاشته شود. «decrease» یعنی کم کردن، که یعنی مقداری نمک باقی می‌ماند و با هشدار پزشک ناسازگار است. «restrict» یعنی محدود کردن، که باز هم مصرف کنترل‌شده را مجاز می‌داند نه قطع کامل. «monitor» یعنی زیر نظر گرفتن که فقط پایش است و اصلاً مصرف را تغییر نمی‌دهد. تلهٔ تستی: سه گزینهٔ نادرست همگی معنای کاهش یا کنترل دارند؛ کلید سؤال قید altogether است که تنها با حذف مطلق می‌خواند.

10. Automating the payment process would ____________ the need for the three separate forms that customers now have to fill in by hand.

  • eliminate
  • increase
  • describe
  • postpone

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«eliminate» یعنی از بین بردن، و ترکیب eliminate the need for از پرکاربردترین کالوکیشن‌های آن است؛ خودکارسازی باعث می‌شود دیگر به آن فرم‌ها نیازی نباشد. «increase» یعنی افزایش دادن که خلاف هدف خودکارسازی است. «describe» یعنی توصیف کردن که با کلمهٔ need معنای درستی نمی‌سازد. «postpone» یعنی به تعویق انداختن، که یعنی نیاز همچنان هست و فقط دیرتر برآورده می‌شود. تلهٔ تستی: به کالوکیشن نگاه کنید نه فقط به معنا؛ need فقط با eliminate یا reduce می‌آید و در اینجا نتیجهٔ خودکارسازی، حذف کامل فرم‌هاست.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان