درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۴ تا ۶
این صفحه، پیشنمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سهدرسیِ ۴، ۵، ۶ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — ادامهٔ مستقیمِ سه درسِ نخست، با واژههای ۳۷ تا ۷۲. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل میبینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۱ واژه — هفت واژه از هر درس، همراه با ریشهشناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تلهایِ کنکور — بهطور کامل آورده شده است.
نمای کلی ۳۶ واژه
| # | درس | واژه | تلفظ | معنی کوتاه |
|---|---|---|---|---|
| 37 | 4 | vapor | ˈveɪpər | بخار، رطوبت قابل مشاهده در هوا (مه رقیق، میست) |
| 38 | 4 | eliminate | ɪˈlɪmɪneɪt | حذف کردن، از بین بردن، کنار گذاشتن |
| 39 | 4 | villain | ˈvɪlən | شخصیت شرور، تبهکار، آدم پلید (در داستان یا واقعیت) |
| 40 | 4 | dense | dens | متراکم، غلیظ، انبوه |
| 41 | 4 | utilize | ˈjuːtəlaɪz | به کار گرفتن، استفاده کردن مؤثر از چیزی |
| 42 | 4 | humid | ˈhjuːmɪd | مرطوب، شرجی (معمولاً برای هوا) |
| 43 | 4 | theory | ˈθɪəri / ˈθiːəri | نظریه، فرضیه (توضیحی بر اساس فکر، مشاهده یا استدلال) |
| 44 | 4 | descend | dɪˈsend | پایین آمدن، نزول کردن، فرود آمدن |
| 45 | 4 | circulate | ˈsɜːrkjəleɪt | به گردش درآوردن/درآمدن، چرخیدن، پخش شدن (خون، خبر، پول) |
| 46 | 4 | enormous | ɪˈnɔːrməs | بسیار بزرگ، عظیم، غولآسا |
| 47 | 4 | predict | prɪˈdɪkt | پیشبینی کردن، از قبل خبر دادن |
| 48 | 4 | vanish | ˈvænɪʃ | ناپدید شدن، محو شدن (به طور ناگهانی) |
| 49 | 5 | tradition | trəˈdɪʃən | سنت، رسم، آیین |
| 50 | 5 | rural | ˈrʊrəl | روستایی، مربوط به حومه شهر و مناطق غیرشهری |
| 51 | 5 | burden | ˈbɜːrdən | بار، سنگینی، مسئولیت طاقتفرسا |
| 52 | 5 | campus | ˈkæmpəs | محوطه دانشگاه یا مدرسه، پردیس |
| 53 | 5 | majority | məˈdʒɔːrəti | اکثریت، بیشترین تعداد، بخش اعظم |
| 54 | 5 | assemble | əˈsembəl | جمع شدن، گرد هم آمدن |
| 55 | 5 | explore | ɪkˈsplɔːr | کاوش کردن، جستجو کردن، بررسی دقیق کردن |
| 56 | 5 | topic | ˈtɑːpɪk | موضوع، مبحث |
| 57 | 5 | debate | dɪˈbeɪt | بحث، مناظره، مباحثه |
| 58 | 5 | evade | ɪˈveɪd | فرار کردن از، طفره رفتن از، با ترفند از زیر چیزی در رفتن |
| 59 | 5 | probe | proʊb | کاوش کردن، بررسی کامل و دقیق، تحقیق کردن |
| 60 | 5 | reform | rɪˈfɔːrm | اصلاح کردن، بهبود بخشیدن، دگرگون ساختن (برای بهتر شدن) |
| 61 | 6 | approach | əˈproʊtʃ | نزدیک شدن، نزدیک آمدن |
| 62 | 6 | detect | dɪˈtekt | تشخیص دادن، کشف کردن، پی بردن |
| 63 | 6 | defect | ˈdiːfekt / dɪˈfekt | (اسم) نقص، عیب، ایراد |
| 64 | 6 | employee | ɪmˈplɔɪiː / ˌemplɔɪˈiː | کارمند، کارگر (کسی که برای حقوق کار میکند) |
| 65 | 6 | neglect | nɪˈɡlekt | غفلت کردن، کوتاهی کردن در، نادیده گرفتن (از روی بیتوجهی) |
| 66 | 6 | deceive | dɪˈsiːv | فریب دادن، گول زدن، فریفتن |
| 67 | 6 | undoubtedly | ʌnˈdaʊtɪdli | بدون شک، بیتردید، قطعاً |
| 68 | 6 | popular | ˈpɑːpjələr | محبوب، مشهور، متداول، همهپسند |
| 69 | 6 | thorough | ˈθɜːroʊ / ˈθʌrə | کامل، جامع، دقیق، همهجانبه |
| 70 | 6 | client | ˈklaɪənt | مشتری (خدمات حرفهای مثل وکالت، حسابداری)، موکل |
| 71 | 6 | comprehensive | ˌkɑːmprɪˈhensɪv | جامع، فراگیر، کامل (شامل همه چیز) |
| 72 | 6 | defraud | dɪˈfrɔːd | کلاهبرداری کردن، با تقلب پول یا حق کسی را گرفتن |
بخش ۱ — درس ۴ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
37. vapor (ˈveɪpər)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: بخار، رطوبت قابل مشاهده در هوا (مه رقیق، میست)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
vaporبه معنای «بخار، حرارت». - مثال در جمله:
- Scientists have devised methods for trapping vapor in bottles so they can study its makeup.
- دانشمندان روشهایی برای به دام انداختن بخار در بطریها ابداع کردهاند تا بتوانند ترکیبات آن را مطالعه کنند.
- A vapor trail is the visible stream of moisture left by the engines of a jet flying at high altitudes.
- ردّ بخار، جریان قابل مشاهده رطوبتی است که توسط موتورهای یک جت در حال پرواز در ارتفاعات بالا به جا گذاشته میشود.
- Scientists have devised methods for trapping vapor in bottles so they can study its makeup.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The experiment measured the amount of water vapor in the atmosphere.
- این آزمایش، میزان بخار آب موجود در جو را اندازهگیری کرد.
- غیررسمی: Look at the vapor coming out of the kettle; the water is boiling.
- به بخاری که از کتری بیرون میاد نگاه کن؛ آب داره میجوشه.
- رسمی: The experiment measured the amount of water vapor in the atmosphere.
38. eliminate (ɪˈlɪmɪneɪt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: حذف کردن، از بین بردن، کنار گذاشتن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
eliminareبه معنای «بیرون انداختن از در»، ترکیبe-(بیرون) +limen(آستانه در). - مثال در جمله:
- When the railroad tracks are raised, the danger of crossing will be eliminated.
- وقتی ریلهای راهآهن بالا برده شوند، خطر عبور از آنها از بین خواهد رفت.
- If we were to eliminate all reclining chairs, no one would fall asleep while watching television.
- اگر قرار بود همه صندلیهای لمداده را حذف کنیم، دیگر هیچکس هنگام تماشای تلویزیون خوابش نمیبرد.
- When the railroad tracks are raised, the danger of crossing will be eliminated.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company plans to eliminate 500 jobs as part of a restructuring plan.
- شرکت قصد دارد به عنوان بخشی از یک طرح تجدید ساختار، ۵۰۰ شغل را حذف کند.
- غیررسمی: I've eliminated sugar from my diet to lose weight.
- برای کاهش وزن، شکر رو از رژیم غذاییم حذف کردم.
- رسمی: The company plans to eliminate 500 jobs as part of a restructuring plan.
39. villain (ˈvɪlən)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: شخصیت شرور، تبهکار، آدم پلید (در داستان یا واقعیت)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
villaبه معنای «مزرعه». بعدها بهvillanus(کشاورز، روستایی) تبدیل شد. مردم شهر به روستاییها به دیده تحقیر مینگریستند و آنها را کودن و پست میدانستند، به این ترتیب کلمهvillainبار معنایی منفی «آدم شرور» به خود گرفت. - مثال در جمله:
- A typical moving picture villain gets killed at the end.
- یک شخصیت شرور معمولی در فیلمها، در آخر کشته میشود.
- The villain concealed the corpse in the cellar.
- شخص شرور، جسد را در زیرزمین پنهان کرد.
- A typical moving picture villain gets killed at the end.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The prosecutor described the defendant as a ruthless villain with no remorse.
- دادستان، متهم را به عنوان یک تبهکار بیرحم و بدون پشیمانی توصیف کرد.
- غیررسمی: I love how the villain in that movie was so clever and sinister.
- عاشق اینم که شخصیت منفی اون فیلم چقدر باهوش و شوم بود.
- رسمی: The prosecutor described the defendant as a ruthless villain with no remorse.
40. dense (dens)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: متراکم، غلیظ، انبوه؛ (برای شخص) کودن، دیرفهم
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
densusبه معنای «ضخیم، فشرده، شلوغ». - مثال در جمله:
- The dense leaves on the trees let in a minimum of sunlight.
- برگهای انبوه درختان، حداقل نور خورشید را به داخل عبور میدهند.
- His keen knife cut through the dense jungle.
- چاقوی تیز او از میان جنگل انبوه عبور کرد.
- The dense leaves on the trees let in a minimum of sunlight.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The city has a very dense population, leading to housing shortages.
- این شهر جمعیت بسیار متراکمی دارد که منجر به کمبود مسکن میشود.
- غیررسمی: Can you explain this again? I'm being a bit dense today.
- میتونی دوباره توضیح بدی؟ امروز یه کم حواسم کند/کودن شده.
- رسمی: The city has a very dense population, leading to housing shortages.
43. theory (ˈθɪəri / ˈθiːəri)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: نظریه، فرضیه (توضیحی بر اساس فکر، مشاهده یا استدلال)
- ریشهشناسی: از واژه یونانی
theoriaبه معنای «تفکر، نگاه کردن به»، ازtheorein(نگاه کردن، مشاهده کردن، حدس زدن). - مثال در جمله:
- Einstein's theory is really too difficult for the average person to understand.
- نظریه انیشتین واقعاً برای یک فرد عادی برای فهمیدن زیادی سخت است.
- My uncle has a theory about the effect of weather on baseball batters.
- عمویم یک نظریه در مورد تأثیر آب و هوا بر چوبزنان بیسبال دارد.
- Einstein's theory is really too difficult for the average person to understand.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The scientist proposed a new theory to explain the data.
- دانشمند یک نظریه جدید برای توضیح دادهها ارائه کرد.
- غیررسمی: My theory is that he's late because he lost track of time, as usual.
- نظریه من اینه که طبق معمول دیرش کرده چون حواسش به ساعت نبوده.
- رسمی: The scientist proposed a new theory to explain the data.
46. enormous (ɪˈnɔːrməs)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: بسیار بزرگ، عظیم، غولآسا
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
enormis، ترکیبe-(بیرون از) +norma(قاعده، الگو). یعنی «بیرون از اندازه معمول». - مثال در جمله:
- Public hangings once drew enormous crowds.
- اعدامهای در ملأ عام زمانی جمعیتهای عظیمی را به خود جذب میکرد.
- The gallant knight drew his sword and killed the enormous dragon.
- شوالیه شجاع شمشیرش را کشید و اژدهای عظیمالجثه را کشت.
- Public hangings once drew enormous crowds.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The project required an enormous amount of time and money.
- پروژه به مقدار عظیمی زمان و پول نیاز داشت.
- غیررسمی: That's an enormous dog! Is it a bear?
- این یه سگ غولآساست! خرسه؟
- رسمی: The project required an enormous amount of time and money.
48. vanish (ˈvænɪʃ)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: ناپدید شدن، محو شدن (به طور ناگهانی)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
evanescere، ترکیبe-(بیرون) +vanescere(ناپدید شدن)، از ریشهvanus(خالی، تهی). - مثال در جمله:
- Even in California the sun will sometimes vanish behind a cloud.
- حتی در کالیفرنیا هم خورشید گاهی پشت ابر محو/ناپدید میشود.
- Not even a powerful witch can make a jealous lover vanish.
- حتی یک جادوگر قدرتمند هم نمیتواند یک عاشق حسود را ناپدید کند.
- Even in California the sun will sometimes vanish behind a cloud.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Many traditional crafts are slowly vanishing due to industrialization.
- بسیاری از صنایع دستی سنتی به دلیل صنعتیشدن به آرامی در حال ناپدید شدن هستند.
- غیررسمی: I turned around and the kid just vanished! It was scary.
- برگشتم و بچه یکهو غیبش زد! ترسناک بود.
- رسمی: Many traditional crafts are slowly vanishing due to industrialization.
واژههای تلهای این درس
vapor vs. steam
- vapor: تودهای از ذرات ریز مایع در هوا، معمولاً در دمای اتاق و کمتر داغ. مفهومی علمیتر و کلیتر است (مثل مه صبحگاهی).
- steam: بخار آب داغ و نامرئی یا ابر سفیدی که از آب جوش بلند میشود. «Steam engine».
eliminate vs. omit
- eliminate: حذف کامل و ریشهای چیزی که وجود دارد. «eliminate poverty».
- omit: جا انداختن، ذکر نکردن یا شامل نکردن چیزی (اغلب عمدی یا سهوی). «He omitted the last paragraph.»
dense vs. thick
- dense: بر تراکم مولکولی یا ساختاری درون یک ماده تأکید دارد. «dense metal», «dense crowd».
- thick: بر فاصله بین دو سطح بیرونی تأکید دارد. «a thick book», «thick slice». در مورد مه،
dense fogرایجتر و صحیحتر ازthick fogاست.
utilize vs. use
- use: فعل عمومی و خنثی برای «استفاده کردن».
- utilize: استفاده هوشمندانه و بهینه از چیزی، اغلب برای هدفی غیرمعمول یا فراتر از کاربرد اصلیاش. «He utilized his shoe to hammer the nail.» در متون رسمی،
utilizeبار علمی و حرفهایتری دارد.
descend vs. decline
- descend: اشاره به حرکت فیزیکی از بالا به پایین دارد.
- decline: اشاره به کاهش کیفیت، کمیت یا رد کردن یک درخواست دارد (اعداد
declineمیشوند، هواپیماdescendمیکند).
vanish vs. disappear
vanishخیلی ناگهانیتر و اسرارآمیزتر ازdisappearاست. چیزی کهvanishمیشود، انگار در هوا محو میشود.disappearمیتواند تدریجی باشد.
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
- ریشهٔ
villain: این کلمه ازvilla(مزرعه) آمده؛ روستاییها را شهرنشینها تحقیر میکردند و به آنها نسبت شرارت میدادند — یک سوالِ ریشهشناسیِ رایج. theoryبا حرفِ اضافهٔofیاabout:theory ofبرایِ نظریاتِ علمیِ اثباتشده («theory of relativity»)،theory aboutبرایِ حدسها و فرضیههایِ روزمره.vanishبا قیدهایِ ناگهانی میآید:suddenly,into thin air,without a traceبهترین نشانهها برایِ تشخیصِ آن در جایِ خالی هستند.
بخش ۲ — درس ۵ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
49. tradition (trəˈdɪʃən)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: سنت، رسم، آیین (باورها، عقاید و رسومی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
traditionem، از فعلtradereبه معنای «تحویل دادن، سپردن»، ترکیبtrans-(از این سو به آن سو) +dare(دادن). - مثال در جمله:
- The father tried to persuade his son that the tradition of marriage was important.
- پدر سعی کرد پسرش را متقاعد کند که سنت ازدواج مهم است.
- As time goes on, we will eliminate traditions that are meaningless.
- به مرور زمان، ما سنتهایی که بیمعنی هستند را حذف خواهیم کرد.
- The father tried to persuade his son that the tradition of marriage was important.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The ceremony is a centuries-old tradition that symbolizes peace and unity.
- این مراسم یک سنت چند صد ساله است که نماد صلح و اتحاد است.
- غیررسمی: It's a family tradition to have pizza every Friday night.
- این یک رسم خانوادگیست که هر جمعه شب پیتزا بخوریم.
- رسمی: The ceremony is a centuries-old tradition that symbolizes peace and unity.
51. burden (ˈbɜːrdən)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: بار، سنگینی، مسئولیت طاقتفرسا؛ (فعل) بار کردن، سنگین کردن
- ریشهشناسی: از انگلیسی قدیم
byrthen، مرتبط با فعلberan(حمل کردن). - مثال در جمله:
- The burden of the country's safety is in the hands of the president.
- بار مسئولیت امنیت کشور بر دوش رئیسجمهور است.
- Irma found the enormous box too much of a burden.
- ایرما آن جعبه عظیم را باری زیادی سنگین یافت.
- The burden of the country's safety is in the hands of the president.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The new tax will place a heavy burden on low-income families.
- مالیات جدید، بار سنگینی بر دوش خانوادههای کمدرآمد خواهد گذاشت.
- غیررسمی: I don't want to be a burden to my friends.
- نمیخوام سربار دوستام باشم.
- رسمی: The new tax will place a heavy burden on low-income families.
52. campus (ˈkæmpəs)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: محوطه دانشگاه یا مدرسه، پردیس
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
campusبه معنای «میدان، دشت». اولین بار برای دانشگاه پرینستون در قرن ۱۸ استفاده شد. - مثال در جمله:
- The campus was designed to utilize all of the college's buildings.
- محوطه دانشگاه به گونهای طراحی شده بود که از تمام ساختمانهای کالج استفاده کند.
- I chose to go to Penn State because it has a beautiful campus.
- من پن استیت را انتخاب کردم چون محوطه دانشگاه زیبایی دارد.
- The campus was designed to utilize all of the college's buildings.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The new library will be located at the north end of the campus.
- کتابخانه جدید در انتهای شمالی پردیس دانشگاه واقع خواهد شد.
- غیررسمی: Are you living on campus or off campus this year?
- امسال توی محوطه دانشگاه زندگی میکنی یا بیرون از دانشگاه؟
- رسمی: The new library will be located at the north end of the campus.
53. majority (məˈdʒɔːrəti)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: اکثریت، بیشترین تعداد، بخش اعظم
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
majoritas، ازmajorبه معنای «بزرگتر». - مثال در جمله:
- A majority of votes was needed for the bill to pass.
- برای تصویب این لایحه، اکثریت آرا لازم بود.
- The majority of people prefer to pay wholesale prices for meat.
- اکثریت مردم ترجیح میدهند برای گوشت قیمت عمده بپردازند.
- A majority of votes was needed for the bill to pass.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The majority of the committee voted against the proposal.
- اکثریت اعضای کمیته به این پیشنهاد رأی منفی دادند.
- غیررسمی: The vast majority of my friends use social media.
- اکثریت قاطع دوستان من از شبکههای اجتماعی استفاده میکنند.
- رسمی: The majority of the committee voted against the proposal.
56. topic (ˈtɑːpɪk)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: موضوع، مبحث (چیزی که مردم دربارهاش فکر میکنند، مینویسند یا صحبت میکنند)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
Topica(عنوان یک کتاب از ارسطو)، از یونانیta topikaبه معنای «مباحث مربوط به مکانهای مشترک (استدلال)». - مثال در جمله:
- Predicting the weather is our favorite topic of conversation.
- پیشبینی آب و هوا، موضوع مورد علاقه ما برای گفتگوست.
- The speaker's main topic was how to eliminate hunger in this world.
- موضوع اصلی سخنران این بود که چگونه گرسنگی را در جهان ریشهکن کنیم.
- Predicting the weather is our favorite topic of conversation.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The conference will cover a wide range of topics, from economics to social policy.
- این کنفرانس طیف وسیعی از موضوعات، از اقتصاد گرفته تا سیاست اجتماعی را پوشش خواهد داد.
- غیررسمی: Let's change the topic; this one is boring.
- بیا موضوع رو عوض کنیم؛ این یکی حوصلهسربره.
- رسمی: The conference will cover a wide range of topics, from economics to social policy.
58. evade (ɪˈveɪd)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: فرار کردن از، طفره رفتن از، با ترفند از زیر چیزی در رفتن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
evadere، ترکیبe-(بیرون) +vadere(رفتن). - مثال در جمله:
- Juan tried to evade the topic by changing the subject.
- خوان سعی کرد با عوض کردن موضوع بحث، از آن طفره برود.
- In order to evade the police dragnet, Ernie grew a beard.
- ارنی برای فرار از تور پلیس، ریش گذاشت.
- Juan tried to evade the topic by changing the subject.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The corporation was accused of using loopholes to evade paying taxes.
- شرکت متهم شد که از راههای گریز قانونی برای فرار از پرداخت مالیات استفاده کرده است.
- غیررسمی: Stop evading the question and tell me the truth!
- از جواب سوال طفره نرو و حقیقت رو به من بگو!
- رسمی: The corporation was accused of using loopholes to evade paying taxes.
60. reform (rɪˈfɔːrm)
- نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
- معنی فارسی: اصلاح کردن، بهبود بخشیدن، دگرگون ساختن (برای بهتر شدن)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
reformare، ترکیبre-(دوباره) +formare(شکل دادن). - مثال در جمله:
- After the prison riot, the council decided to reform the correctional system.
- بعد از شورش زندان، شورا تصمیم به اصلاح سیستم زندانها گرفت.
- Brad reformed when he saw that breaking the law was hurting people other than himself.
- براد وقتی فهمید قانونشکنی به دیگران غیر از خودش آسیب میزند، اصلاح شد.
- After the prison riot, the council decided to reform the correctional system.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The government is committed to a program of social and economic reform.
- دولت به یک برنامه اصلاحات اجتماعی و اقتصادی متعهد است.
- غیررسمی: He promised his family he would reform and stop gambling.
- او به خانوادهاش قول داد که اصلاح شود و دیگر قمار نکند.
- رسمی: The government is committed to a program of social and economic reform.
واژههای تلهای این درس
tradition vs. custom vs. habit
- tradition: باور یا رسمی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود و بار معنایی تاریخی و فرهنگی قوی دارد. «It's a family tradition.»
- custom: رویه رایج و پذیرفتهشده در یک جامعه یا گروه. «It's a Japanese custom to bow.»
- habit: رفتار تکراری یک فرد که اغلب ناآگاهانه انجام میشود. «Biting nails is a bad habit.»
rural vs. rustic
- rural: صفتی خنثی برای اشاره به مکانهای خارج از شهر.
- rustic: صفتی با بار احساسی مثبت و رمانتیک که به سادگی، زیبایی و بیآلایشی روستا اشاره دارد. «a rustic cottage».
burden vs. load
- load: بار فیزیکی و خنثی. «a load of bricks».
- burden: بار سنگین (فیزیکی یا عاطفی) که تحملش سخت است. «the burden of guilt», «a heavy burden».
assemble vs. resemble
- assemble: جمع شدن، سرهم کردن.
- resemble: شبیه بودن. این دو به دلیل املای نزدیک، دام بزرگی هستند.
evade vs. avoid
- avoid: دوری کردن از چیزی، اقدام نکردن. «I avoid fast food.»
- evade: فرار از چیزی که در حال تعقیب توست یا با زیرکی از زیر یک وظیفه در رفتن. «evade arrest». پس
evadeفعالتر، فریبکارانهتر و ماجراجویانهتر است.
probe vs. prove
- probe: کاوش کردن برای کشف حقیقت.
- prove: اثبات کردن. این دو از یک ریشه لاتین هستند (
probare)، ولی معنای متفاوتی گرفتهاند.
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
majorityبا فعلِ مفرد یا جمع؟ اگر به خودِ «گروه» بهعنوانِ یک واحد اشاره دارد، فعلِ مفرد میآید: «The majority is in favor.» اگر به تکتکِ اعضا اشاره دارد، فعلِ جمع رایجتر است: «The majority of students are working hard.»evadeوevasiveهمنشینِ همیشگی: صفتِevasive(طفرهآمیز) را هم یاد بگیرید — «an evasive answer» یک ترکیبِ طلایی برایِ تستهاست.reformهمیشه مثبت است: هر جاreformمیبینید، یعنی تغییری به سمتِ بهتر شدن؛ اگر در گزینهها کلماتِ منفی مثلِdestroy,worsen,ruinآمد، متضادِreformهستند.
بخش ۳ — درس ۶ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
61. approach (əˈproʊtʃ)
- نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
- معنی فارسی: نزدیک شدن، نزدیک آمدن؛ روش، رویکرد، نحوه برخورد
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
appropiare، ترکیبad-(به سمت) +propiare(نزدیکتر آمدن)، از ریشهprope(نزدیک). - مثال در جمله:
- Her beau kissed Sylvia when he approached her.
- دوستپسرش وقتی به سیلویا نزدیک شد، او را بوسید.
- Ben approached the burden of getting a job with a new spirit.
- بن با روحیهای جدید به بار مسئولیت پیدا کردن کار نزدیک شد (با آن روبرو شد).
- Her beau kissed Sylvia when he approached her.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: We need a new approach to solving the climate crisis.
- ما به یک رویکرد جدید برای حل بحران آبوهوا نیاز داریم.
- غیررسمی: As I approached the house, I could hear loud music.
- وقتی به خونه نزدیک میشدم، صدای موزیک بلندی میشنیدم.
- رسمی: We need a new approach to solving the climate crisis.
62. detect (dɪˈtekt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: تشخیص دادن، کشف کردن، پی بردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
detectus، اسم مفعولیdetegere(کشف کردن، رو کردن)، ترکیبde-(برداشتن) +tegere(پوشاندن). یعنی «برداشتن پوشش». - مثال در جمله:
- Sam Spade detected that the important papers had vanished.
- سم اسپید تشخیص داد/فهمید که کاغذهای مهم ناپدید شدهاند.
- From her voice it was easy to detect that Ellen was frightened.
- از صدایش به راحتی میشد تشخیص داد که الن ترسیده است.
- Sam Spade detected that the important papers had vanished.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The test can detect the virus within 24 hours of infection.
- این آزمایش میتواند ویروس را ظرف ۲۴ ساعت پس از آلودگی تشخیص دهد.
- غیررسمی: I detect a note of jealousy in your voice!
- یک ذره حس حسادت توی صدات تشخیص میدم!
- رسمی: The test can detect the virus within 24 hours of infection.
63. defect (ˈdiːfekt / dɪˈfekt)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: (اسم) نقص، عیب، ایراد؛ (فعل) فرار کردن، پناهنده شدن (از یک کشور یا حزب)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
defectus، اسم مفعولیdeficere(ترک کردن، کمبود داشتن)، ترکیبde-(دور) +facere(انجام دادن). - مثال در جمله (اسم):
- My Chevrolet was sent back to the factory because of a steering defect.
- شورلت من به دلیل یک نقص در فرمان به کارخانه برگردانده شد.
- The villain was caught because his plan had many defects.
- شخص شرور دستگیر شد چون نقشهاش ایرادات زیادی داشت.
- My Chevrolet was sent back to the factory because of a steering defect.
- مثال در جمله (فعل):
- The spy defected to the other side during the Cold War.
- جاسوس در طول جنگ سرد به طرف دیگر پناهنده شد.
- The spy defected to the other side during the Cold War.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی (اسم): The report highlighted several major defects in the design of the bridge.
- گزارش، چندین نقص عمده در طراحی پل را برجسته کرد.
- غیررسمی (اسم): This phone has a defect; the screen freezes all the time.
- این گوشی یه ایرادی داره؛ صفحهاش مدام هنگ میکنه.
- رسمی (اسم): The report highlighted several major defects in the design of the bridge.
64. employee (ɪmˈplɔɪiː / ˌemplɔɪˈiː)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: کارمند، کارگر (کسی که برای حقوق کار میکند)
- ریشهشناسی: از فعل
employ(استخدام کردن) + پسوند-ee(نشاندهنده کسی که کاری روی او انجام میشود).employerکارفرماست وemployeeکارمند. - مثال در جمله:
- The employees went on strike for higher wages.
- کارمندان برای دستمزد بالاتر دست به اعتصاب زدند.
- My boss had to fire many employees when meat became scarce.
- رئیس من مجبور شد وقتی گوشت کمیاب شد، بسیاری از کارمندان را اخراج کند.
- The employees went on strike for higher wages.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: All employees are entitled to 20 days of paid vacation per year.
- همه کارمندان از ۲۰ روز مرخصی با حقوق در سال برخوردارند.
- غیررسمی: She's a hard-working employee; she deserves a raise.
- اون یه کارمند سختکوشه؛ لیاقت افزایش حقوق داره.
- رسمی: All employees are entitled to 20 days of paid vacation per year.
68. popular (ˈpɑːpjələr)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: محبوب، مشهور، متداول، همهپسند
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
popularis، ازpopulus(مردم). یعنی «مربوط به مردم، مورد پسند مردم». - مثال در جمله:
- The Beatles wrote many popular songs.
- بیتلها آهنگهای محبوب زیادی نوشتند.
- Popular people often find it hard to evade their many friends.
- افراد محبوب اغلب فرار از دست دوستان پرشمارشان را سخت مییابند.
- The Beatles wrote many popular songs.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The president's popular support has declined in recent polls.
- حمایت مردمی/محبوبیت رئیسجمهور در نظرسنجیهای اخیر کاهش یافته است.
- غیررسمی: That new movie is really popular right now; everyone is talking about it.
- اون فیلم جدید الان حسابی مد شده/محبوب شده؛ همه دارن درموردش حرف میزنن.
- رسمی: The president's popular support has declined in recent polls.
66. deceive (dɪˈsiːv)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: فریب دادن، گول زدن، فریفتن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
decipere(فریب دادن، گرفتار کردن)، ترکیبde-+capere(گرفتن). - مثال در جمله:
- Atlas was deceived about the burden he had to carry.
- اطلس در مورد باری که باید حمل میکرد فریب خورده بود.
- Virginia cried when she learned that her best friend had deceived her.
- ویرجینیا وقتی فهمید بهترین دوستش او را فریب داده، گریه کرد.
- Atlas was deceived about the burden he had to carry.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company was found guilty of deceiving its investors.
- شرکت به جرم فریب سرمایهگذارانش مجرم شناخته شد.
- غیررسمی: Don't let his kind smile deceive you; he's a ruthless businessman.
- نگذار لبخند مهربانش گولت بزنه؛ او یه تاجر بیرحمه.
- رسمی: The company was found guilty of deceiving its investors.
71. comprehensive (ˌkɑːmprɪˈhensɪv)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: جامع، فراگیر، کامل (شامل همه چیز)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
comprehensivus، ازcomprehendere(فهمیدن، شامل شدن)، ترکیبcom-(با هم) +prehendere(گرفتن). یعنی «همه چیز را باهم گرفتن». - مثال در جمله:
- After a comprehensive exam, my doctor said I was in good condition.
- بعد از یک معاینه جامع، پزشکم گفت که در شرایط خوبی هستم.
- The engineer gave our house a thorough, comprehensive checkup before my father bought it.
- مهندس قبل از اینکه پدرم خانه را بخرد، یک بازرسی کامل و جامع از آن انجام داد.
- After a comprehensive exam, my doctor said I was in good condition.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The government has announced a comprehensive plan to reform the economy.
- دولت یک طرح جامع برای اصلاح اقتصاد اعلام کرده است.
- غیررسمی: This travel guide is very comprehensive; it covers everything from hotels to restaurants.
- این راهنمای سفر خیلی کامله؛ همه چیز رو از هتلها تا رستورانها پوشش میده.
- رسمی: The government has announced a comprehensive plan to reform the economy.
واژههای تلهای این درس
client vs. customer
- client: مشتری خدمات حرفهای و تخصصی (وکالت، حسابداری، مشاوره). رابطه طولانیمدت و بر اساس اعتماد است.
- customer: مشتری کالا یا خدمات عمومی (مثل فروشگاه، رستوران). رابطه عمومیتر و کوتاهمدتتری دارد. «The lawyer's client» vs. «The store's customer».
defect (اسم) vs. deficit
- defect (ˈdiːfekt): نقص و عیب فیزیکی یا کارکردی. «a defect in the system».
- deficit (ˈdefɪsɪt): کسری بودجه، کمبود مالی یا عددی. «budget deficit», «attention deficit».
neglect vs. ignore
- neglect: غفلت غیرعمدی یا از روی بیتوجهی. معمولاً ناشی از تنبلی یا فراموشی. «He neglected to lock the door.»
- ignore: نادیده گرفتن عمدی. «He ignored my advice.»
neglectبیشتر باfail to doهممعنی است.
comprehensive vs. comprehensible
- comprehensive: (صفت) «جامع و کامل». «a comprehensive guide».
- comprehensible: (صفت) «قابل فهم». «His speech was barely comprehensible.» این دو از یک ریشه هستند (درک کردن) اما معنی کاملاً متفاوتی گرفتهاند.
defraud vs. deceive
- defraud: فریب دادن به قصد کلاهبرداری مالی یا گرفتن حق و حقوق. همیشه جنبه مالی یا حقوقی دارد. «defraud the system».
- deceive: فریب دادن به طور کلی. میتواند انگیزههای مختلفی (عاطفی، سیاسی و ...) داشته باشد.
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
defectدو نقش در یک کلمه: هم اسم است (عیب، نقص) و هم فعل (پناهنده شدن). «The scientist defected to the West» یعنی «دانشمند به غرب پناهنده شد»، نه «دانشمند به غرب عیب کرد!» — به فعل و اسم بودنش دقت کنید.comprehensiveمعادلِ دقیقِ «جامع»: «a comprehensive insurance» بیمهٔ جامع، «a comprehensive exam» آزمونِ جامع. برایِ «همهجوانب را پوشش دادن»، بهترین کلمه است.deceiveو خانوادهٔ پرفریبش: اسمِ این فعلdeceptionیاdeceitاست، و صفتِ آنdeceptive— ترکیبِ «deceptive appearance» (ظاهرِ فریبنده) یک ترکیبِ طلایی است.
نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۱ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیبهای رایج، فهرستِ کاملِ واژههایِ تلهایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جملهبهجمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جایخالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلشکارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر میگیرد.