پرش به محتوای اصلی

09_درس 25 تا 27

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۲۵ تا ۲۷

این صفحه، پیش‌نمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سه‌درسیِ ۲۵، ۲۶، ۲۷ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — واژه‌های ۲۸۹ تا ۳۲۴، از میانه‌های راهِ کتاب که واژگان کمی پیچیده‌تر و مناسبِ سطحِ کنکور را پوشش می‌دهند. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل می‌بینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۱ واژه — هفت واژه از هر درس، همراه با ریشه‌شناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تله‌ایِ کنکور — به‌طور کامل آورده شده است.


نمای کلی ۳۶ واژه

# درس واژه تلفظ معنی کوتاه
289 25 architect ˈɑːrkɪtekt معمار، طراح ساختمان
290 25 matrimony ˈmætrɪmoʊni ازدواج، زندگی زناشویی، پیوند زناشویی
291 25 baggage ˈbæɡɪdʒ چمدان‌ها و وسایل سفر
292 25 squander ˈskwɑːndər هدر دادن، ولخرجی کردن، اسراف کردن (پول، زمان، فرصت)
293 25 abroad əˈbrɔːd در خارج از کشور، به خارج از کشور
294 25 fugitive ˈfjuːdʒətɪv فراری، گریخته (از قانون یا زندان)
295 25 calamity kəˈlæməti فاجعه، مصیبت، بلا، بدبختی بزرگ
296 25 pauper ˈpɔːpər فقیر، بینوا، آدم مفلوک و بی‌پول
297 25 envy ˈenvi حسادت (از نوع حسرت داشتن چیزهای دیگران)
298 25 collapse kəˈlæps فرو ریختن، فروپاشی کردن، از حال رفتن، به هم خوردن (برنامه)
299 25 prosecute ˈprɑːsɪkjuːt تحت پیگرد قانونی قرار دادن، دادگاهی کردن، تعقیب قضایی کردن
300 25 bigamy ˈbɪɡəmi دو همسری (داشتن دو زن یا دو شوهر همزمان)
301 26 possible ˈpɑːsəbəl ممکن، شدنی، قابل انجام
302 26 compel kəmˈpel مجبور کردن، وادار کردن
303 26 awkward ˈɔːkwərd دست و پا چلفتی، بی‌عرضه
304 26 venture ˈventʃər اقدام پرمخاطره، کار خطیر، سرمایه‌گذاری خطرناک
305 26 awesome ˈɔːsəm شگفت‌انگیز، حیرت‌آور، پرشکوه و باابهت (گاهی ترسناک)
306 26 guide ɡaɪd راهنما، بلد
307 26 quench kwentʃ خاموش کردن (آتش)
308 26 betray bɪˈtreɪ خیانت کردن، لو دادن، فاش کردن (ناخواسته)
309 26 utter ˈʌtər (فعل) به زبان آوردن، گفتن، ادا کردن
310 26 pacify ˈpæsɪfaɪ آرام کردن، ساکت کردن، فرو نشاندن (خشم)
311 26 respond rɪˈspɑːnd پاسخ دادن، واکنش نشان دادن، جواب دادن
312 26 beckon ˈbekən با اشاره (دست یا سر) صدا زدن و دعوت کردن
313 27 despite dɪˈspaɪt علی‌رغم، با وجود، با اینکه
314 27 disrupt dɪsˈrʌpt مختل کردن، بر هم زدن، ایجاد اختلال کردن
315 27 rash ræʃ (اسم) جوش و دانه‌های پوستی، موج ناگهانی (از حوادث)
316 27 rapid ˈræpɪd سریع، تند، شتابان
317 27 exhaust ɪɡˈzɔːst (فعل) تمام کردن، به اتمام رساندن، خسته کردن
318 27 severity sɪˈverəti شدت، سختی، سخت‌گیری، حدت (بیماری، مجازات)
319 27 feeble ˈfiːbəl ضعیف، ناتوان، نحیف، رنجور
320 27 unite juːˈnaɪt متحد شدن، یکی شدن، به هم پیوستن
321 27 cease siːs متوقف شدن، قطع شدن، پایان یافتن، دست کشیدن از
322 27 thrifty ˈθrɪfti صرفه‌جو، مقتصد، کسی که پول و منابع را با دقت خرج می‌کند
323 27 miserly ˈmaɪzərli خسیس، کنس، بخیل
324 27 monarch ˈmɑːnərk / ˈmɑːnɑːrk پادشاه، فرمانروا، سلطان

بخش ۱ — درس ۲۵ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

289. architect (ˈɑːrkɪtekt)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: معمار، طراح ساختمان؛ (مجازی) بنیان‌گذار، خالق
  • ریشه‌شناسی: از واژه یونانی arkhitekton، ترکیب arkhi- (رئیس، اصلی) + tekton (سازنده، نجار).
  • مثال در جمله:
    • The famous architect, Frank Lloyd Wright, designed his buildings to blend with their surroundings.
      • معمار مشهور، فرانک لوید رایت، ساختمان‌هایش را طوری طراحی کرد که با محیط اطراف ترکیب شوند.
    • General Eisenhower was the architect of victory over the Nazis in World War II.
      • ژنرال آیزنهاور معمار/بنیان‌گذار پیروزی بر نازی‌ها در جنگ جهانی دوم بود.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The firm hired a renowned architect to design their new headquarters.
      • شرکت یک معمار مشهور را برای طراحی دفتر مرکزی جدید خود استخدام کرد.
    • غیررسمی: He's the architect of the whole project; without him, it wouldn't exist.
      • او معمار/خالق کل پروژه‌ست؛ بدون اون، وجود نداشت.

290. matrimony (ˈmætrɪmoʊni)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: ازدواج، زندگی زناشویی، پیوند زناشویی
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین matrimonium (ازدواج، مادر شدن)، از mater (مادر).
  • مثال در جمله:
    • Though matrimony is a holy state, our local governments still collect a fee for the marriage license.
      • اگرچه ازدواج/پیوند زناشویی یک وضعیت مقدس است، دولت‌های محلی ما هنوز برای گواهی ازدواج هزینه می‌گیرند.
    • Some bachelors find it very difficult to give up their freedom for the blessings of matrimony.
      • برخی از مردان مجرد، رها کردن آزادیشان برای برکات ازدواج را بسیار سخت می‌یابند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The couple entered into holy matrimony in a traditional church ceremony.
      • زوج در یک مراسم سنتی کلیسا، پیوند مقدس زناشویی بستند.
    • غیررسمی: My grandparents have been in matrimony for over fifty years!
      • پدربزرگ و مادربزرگم بیش از پنجاه ساله که تو زندگی زناشویی/ازدواج هستن!

292. squander (ˈskwɑːndər)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: هدر دادن، ولخرجی کردن، اسراف کردن (پول، زمان، فرصت)
  • ریشه‌شناسی: ریشه نامعلوم، احتمالاً مرتبط با squat (پراکنده کردن) یا یک واژه اسکاندیناوی.
  • مثال در جمله:
    • Do not squander your money by buying what you cannot use.
      • پولت را با خرید چیزهایی که نمی‌توانی استفاده کنی، هدر نده.
    • Because Freddy squandered his time watching television, he could not catch up on his homework.
      • چون فردی وقتش را با تماشای تلویزیون تلف کرد/هدر داد، نتوانست تکالیفش را جبران کند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company squandered millions of dollars on a failed marketing campaign.
      • شرکت میلیون‌ها دلار را در یک کمپین بازاریابی شکست‌خورده هدر داد.
    • غیررسمی: Don't squander this golden opportunity; it might never come again.
      • این فرصت طلایی رو هدر نده؛ شاید دیگه هیچوقت پیش نیاد.

294. fugitive (ˈfjuːdʒətɪv)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: فراری، گریخته (از قانون یا زندان)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین fugitivus (فراری)، از fugere (فرار کردن).
  • مثال در جمله:
    • After escaping from prison, Tom led an unhappy life as a fugitive from the law.
      • تام بعد از فرار از زندان، یک زندگی ناخوشایند به عنوان یک فراری از قانون داشت.
    • The fugitives from the unsuccessful revolution were captured.
      • فراریان از انقلاب ناموفق دستگیر شدند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The suspect is considered a dangerous fugitive and should not be approached.
      • مظنون یک فراری خطرناک محسوب می‌شود و نباید به او نزدیک شد.
    • غیررسمی: He's been a fugitive ever since he robbed that bank in the movie.
      • از وقتی تو فیلم از اون بانک سرقت کرد، یه فراری بوده.

295. calamity (kəˈlæməti)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: فاجعه، مصیبت، بلا، بدبختی بزرگ
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین calamitas (خسارت، بلا، مصیبت).
  • مثال در جمله:
    • Failure in one test should not be regarded as a calamity.
      • شکست در یک امتحان نباید به عنوان یک فاجعه/مصیبت در نظر گرفته شود.
    • The death of her husband was a calamity that left Mrs. Marlowe numb.
      • مرگ شوهرش یک مصیبت/فاجعه بود که خانم مارلو را بی‌حس و کرخت کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The earthquake was one of the worst natural calamities in the country's history.
      • زلزله یکی از بدترین فجایع طبیعی در تاریخ کشور بود.
    • غیررسمی: My computer crashing was a real calamity; I lost all my work!
      • هنگ کردن کامپیوترم یه فاجعه واقعی بود؛ همه کارام رو از دست دادم!

297. envy (ˈenvi)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: حسادت (از نوع حسرت داشتن چیزهای دیگران)؛ رشک بردن، غبطه خوردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین invidia (حسادت، بدخواهی)، از invidere (با بدچشمی نگاه کردن).
  • مثال در جمله:
    • Marilyn's selection as Prom Queen made her the envy of every senior.
      • انتخاب مرلین به عنوان ملکه جشن، او را مورد حسادت/رشک همه دانشجویان سال آخری کرد.
    • My parents taught me not to envy anyone else's wealth.
      • والدینم به من آموختند که به ثروت هیچ‌کس دیگری حسادت/رشک نبرم.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company's success is the envy of its competitors.
      • موفقیت شرکت، مورد رشک رقبایش است.
    • غیررسمی: I really envy your hair; it's so shiny and beautiful!
      • واقعاً به موهات غبطه می‌خورم/حسرت می‌خورم؛ خیلی براق و قشنگه!

299. prosecute (ˈprɑːsɪkjuːt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: تحت پیگرد قانونی قرار دادن، دادگاهی کردن، تعقیب قضایی کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین prosecutus، اسم مفعولی prosequi (دنبال کردن، تعقیب کردن)، ترکیب pro- (جلو) + sequi (دنبال کردن).
  • مثال در جمله:
    • Drunken drivers should be prosecuted.
      • رانندگان مست باید تحت پیگرد قانونی قرار بگیرند/دادگاهی شوند.
    • The district attorney refused to prosecute the case for lack of evidence.
      • دادستان منطقه‌ای به دلیل کمبود مدرک، از پیگیری/دادگاهی کردن پرونده خودداری کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company was prosecuted for violating environmental regulations.
      • شرکت به خاطر نقض مقررات زیست‌محیطی تحت پیگرد قانونی قرار گرفت.
    • غیررسمی: If you keep stealing, they'll prosecute you eventually.
      • اگه به دزدی ادامه بدی، آخرش دادگاهیت می‌کنن.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. envy vs. jealousy

    • envy: حسرت داشتن چیزی که دیگری دارد. «I envy your success.» (من کاش موفقیت تو را داشتم). معمولاً بین دو نفر.
    • jealousy: ترس از دست دادن چیزی که داری به نفع دیگری. «He is jealous of his wife's friend.» معمولاً بین سه نفر. envy یک حس ساده‌تر و کم‌خطرتر است.
  2. matrimony vs. marriage vs. wedding

    • matrimony: کلمه‌ای رسمی و مقدس‌تر برای نهاد ازدواج. اغلب در متون مذهبی و حقوقی.
    • marriage: کلمه عمومی برای ازدواج (هم نهاد و هم رابطه).
    • wedding: مراسم عروسی. «We attended their wedding.» پس matrimony یک wedding نیست.
  3. baggage vs. luggage

    • این دو تقریباً مترادف‌اند، اما baggage یک کلمه آمریکایی‌تر و luggage بریتانیایی‌تر است. همچنین baggage معنای استعاری «بار عاطفی» را دارد که luggage ندارد.
  4. pauper vs. poor

    • poor: (صفت) فقیر. «a poor man».
    • pauper: (اسم) یک فرد بسیار فقیر و بی‌چیز. «He died a pauper.» یک pauper از یک poor person وضعش بدتر است.
  5. prosecute vs. persecute

    • prosecute (ˈprɑːsɪkjuːt): (فعل) تحت پیگرد قانونی قرار دادن. «prosecute a criminal».
    • persecute (ˈpɜːrsɪkjuːt): (فعل) آزار و اذیت کردن (به دلایل نژادی، مذهبی، سیاسی). «They were persecuted for their beliefs.» تلفظ و املای نزدیک، معانی کاملاً متفاوت.
  6. calamity vs. tragedy

    • calamity: یک فاجعه بزرگ و ناگهانی (طبیعی یا شخصی).
    • tragedy: یک رویداد غم‌انگیز که معمولاً با رنج انسانی همراه است. calamity اغلب مقیاس بزرگ‌تری دارد (مثل زلزله)، اما هر دو برای مصیبت شخصی هم به کار می‌روند.

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • envy با jealousy فرق دارد: envy یعنی من چیزِ تو را می‌خواهم (حسرت)؛ jealousy یعنی می‌ترسم تو چیزی که مالِ من است را از من بگیری (ترسِ از دست دادن).
  • baggage همیشه مفرد و غیرقابلِ شمارش است: هیچ‌وقت «baggages» نمی‌گوییم — «How much baggage do you have?»
  • architect فقط ساختمان نمی‌سازد: «the architect of the peace treaty» یعنی «معمارِ پیمانِ صلح» — این معنیِ استعاری بسیار رایج است.

بخش ۲ — درس ۲۶ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

301. possible (ˈpɑːsəbəl)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: ممکن، شدنی، قابل انجام
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین possibilis (ممکن، توانستن)، از posse (توانستن).
  • مثال در جمله:
    • Call me tomorrow evening if possible.
      • اگر ممکن شد، فردا عصر با من تماس بگیر.
    • It is now possible for man to walk on the moon.
      • اکنون برای انسان ممکن/شدنی است که روی ماه راه برود.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: It is no longer possible to ignore the effects of climate change.
      • دیگر ممکن نیست که اثرات تغییرات اقلیمی را نادیده بگیریم.
    • غیررسمی: Is it possible to get a pizza delivered this late?
      • ممکنه این موقع شب پیتزا سفارش داد؟

302. compel (kəmˈpel)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: مجبور کردن، وادار کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین compellere (به جلو راندن، مجبور کردن)، ترکیب com- (با هم) + pellere (راندن).
  • مثال در جمله:
    • Heavy floods compelled us to stop.
      • سیل‌های شدید ما را مجبور به توقف کرد.
    • It is not possible to compel a person to love his fellow man.
      • ممکن نیست که یک شخص را مجبور به دوست داشتن همنوعش کنیم.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The new evidence compelled the judge to reconsider the verdict.
      • مدارک جدید، قاضی را مجبور به تجدید نظر در رأی کرد.
    • غیررسمی: I feel compelled to tell you the truth, even if it hurts.
      • احساس می‌کنم مجبورم حقیقت رو بهت بگم، حتی اگه ناراحت‌کننده باشه.

303. awkward (ˈɔːkwərd)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: دست و پا چلفتی، بی‌عرضه؛ ناخوشایند و شرم‌آور؛ بدقواره
  • ریشه‌شناسی: از اسکاندیناوی قدیم afugr (وارونه، برعکس) + پسوند -ward.
  • مثال در جمله:
    • Sally is very awkward in speaking to the class but quite relaxed with her own group of friends.
      • سالی در صحبت کردن برای کلاس خیلی دست‌وپاچلفتی/معذب است اما با گروه دوستان خودش کاملاً راحت است.
    • The handle of this bulky suitcase has an awkward shape.
      • دسته این چمدان حجیم شکل بدقواره/ناجوری دارد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The negotiations were complicated by an awkward diplomatic situation.
      • مذاکرات با یک وضعیت دیپلماتیک ناخوشایند و پیچیده، مشکل شد.
    • غیررسمی: There was an awkward silence when he mentioned his ex-girlfriend.
      • وقتی از دوست‌دختر سابقش اسم برد، یه سکوت شرم‌آور/ناخوشایندی ایجاد شد.

304. venture (ˈventʃər)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: اقدام پرمخاطره، کار خطیر، سرمایه‌گذاری خطرناک؛ (فعل) جسارت انجام کاری را داشتن، به خطر انداختن
  • ریشه‌شناسی: کوتاه‌شده adventure، از لاتین adventurus (چیزی که قرار است اتفاق بیفتد).
  • مثال در جمله:
    • Ulysses was a man who would not reject any venture, no matter how dangerous.
      • اولیس مردی بود که هیچ اقدام پرمخاطره‌ای را، هر چقدر هم خطرناک، رد نمی‌کرد.
    • John Jacob Astor made his fortune by a lucky venture in animal furs.
      • جان جیکوب آستور ثروتش را با یک سرمایه‌گذاری/اقدام پرریسک خوش‌شانس در پوست حیوانات به دست آورد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The business venture proved to be highly profitable for all investors.
      • این سرمایه‌گذاری/کار تجاری پرریسک برای تمام سرمایه‌گذاران بسیار سودآور بود.
    • غیررسمی: Nothing ventured, nothing gained.
      • خواستن توانستن است/تا نکنی خطری، سودی نبری.

305. awesome (ˈɔːsəm)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: شگفت‌انگیز، حیرت‌آور، پرشکوه و باابهت (گاهی ترسناک)
  • ریشه‌شناسی: از اسم awe (حیرت، ترس آمیخته با احترام) + پسوند -some.
  • مثال در جمله:
    • The towering mountains, covered with snow, are an awesome sight.
      • کوه‌های سر به فلک کشیده پوشیده از برف، منظره‌ای شگفت‌انگیز/پرشکوه هستند.
    • The atom bomb is an awesome achievement for mankind.
      • بمب اتم یک دستاورد حیرت‌آور/پرهیبت برای بشریت است.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The cathedral's awesome architecture leaves visitors speechless.
      • معماری پرشکوه و حیرت‌انگیز کلیسای جامع، بازدیدکنندگان را مات و مبهوت می‌کند.
    • غیررسمی: That roller coaster was totally awesome!
      • اون ترن هوایی کاملاً عالی/محشر بود!

306. guide (ɡaɪd)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: راهنما، بلد؛ (فعل) راهنمایی کردن، هدایت کردن
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم guider (راهنمایی کردن، هدایت کردن)، از ژرمنی witan (نگاه کردن، محافظت کردن).
  • مثال در جمله:
    • Tourists often hire guides.
      • گردشگران اغلب راهنماها را استخدام می‌کنند.
    • The Indian guided the hunters through the forest.
      • سرخپوست شکارچیان را از میان جنگل راهنمایی/هدایت کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The report provides a comprehensive guide to the new tax regulations.
      • گزارش، یک راهنمای جامع برای مقررات مالیاتی جدید ارائه می‌دهد.
    • غیررسمی: Can you guide me through this recipe? I'm a bit lost.
      • می‌تونی توی این دستور آشپزی راهنماییم کنی؟ یه کم گم شدم.

308. betray (bɪˈtreɪ)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: خیانت کردن، لو دادن، فاش کردن (ناخواسته)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین tradere (تحویل دادن، سپردن)، که از آن traditore در ایتالیایی به معنای خائن شد.
  • مثال در جمله:
    • Nick's awkward motions betrayed his nervousness.
      • حرکات دست‌وپاچلفتی نیک، اضطراب/نگرانی‌اش را لو داد/فاش کرد.
    • Without realizing what he was doing, the talkative soldier betrayed his unit's plans.
      • سرباز پرحرف بدون اینکه بفهمد چه می‌کند، نقشه‌های یگانش را لو داد/فاش کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The spy was executed for betraying state secrets to the enemy.
      • جاسوس به خاطر خیانت در افشای اسرار دولتی به دشمن اعدام شد.
    • غیررسمی: I trusted you completely, and you betrayed me!
      • من کاملاً بهت اعتماد داشتم و تو بهم خیانت کردی!

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. venture vs. adventure

    • venture: (اسم و فعل) بر جنبهٔ «ریسکِ مالی و تجاری» یا «جرأتِ انجامِ کاری» تأکید دارد. «a business venture».
    • adventure: (اسم) بر جنبهٔ «هیجان و ماجراجویی» تأکید دارد. «a jungle adventure».
  2. awesome vs. awful

    • awesome: (صفت) شگفت‌انگیز، پرهیبت (مثبت یا خنثی). «an awesome view».
    • awful: (صفت) وحشتناک، افتضاح (منفی). «an awful smell». این دو از یک ریشه (awe) هستند اما معنیِ کاملاً متضاد گرفته‌اند.
  3. utter (فعل) vs. utter (صفت)

    • utter به‌عنوانِ فعل یعنی «به زبان آوردن». «He uttered a cry.»
    • utter به‌عنوانِ صفت یعنی «کامل و مطلق» (برایِ تأکید بر چیزهایِ منفی). «utter nonsense», «utter chaos».
  4. respond vs. reply vs. answer

    • respond: واکنش نشان دادن (هم با کلام، هم با عمل). «The patient responded to the treatment.»
    • reply: پاسخِ کلامی یا کتبی دادن.
    • answer: عمومی‌ترین کلمه برایِ جواب دادن. respond رسمی‌تر و گسترده‌تر از reply است.
  5. pacify vs. placate vs. appease

    • هر سه یعنی آرام کردن. pacify می‌تواند با زور و قدرت همراه باشد («pacify a rebellion»). placate یعنی با دادنِ امتیاز کسی را آرام کردن. appease یعنی با تسلیم شدن در برابرِ خواسته‌ها کسی را آرام کردن (اغلب بارِ منفیِ «مماشات» دارد).

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • venture را با adventure قاطی نکنید: یکی جسارتِ مالی/کاری است، دیگری هیجانِ ماجراجویی — در سوالاتِ هم‌خانواده‌سازی هر دو می‌توانند در گزینه‌ها بیایند.
  • awesome امروزه در محاوره یعنی «محشر»: در انگلیسیِ آمریکاییِ غیررسمی، awesome اغلب فقط یعنی «خیلی خوب»، نه لزوماً «حیرت‌انگیز و باابهت» — به بافتِ رسمی/غیررسمیِ جمله دقت کنید.
  • betray می‌تواند بدونِ قصد هم باشد: «His face betrayed his disappointment» یعنی چهره‌اش ناخواسته ناامیدی‌اش را لو داد — اینجا خیانتِ عمدی در کار نیست، بلکه لو رفتنِ یک احساس است.

بخش ۳ — درس ۲۷ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

313. despite (dɪˈspaɪt)

  • نوع کلمه: حرف اضافه (Preposition)
  • معنی فارسی: علی‌رغم، با وجود، با اینکه
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم despit (نفرت، کینه)، از لاتین despectus (تحقیر کردن).
  • مثال در جمله:
    • The player continued in the game despite his injuries.
      • بازیکن علی‌رغم مصدومیت‌هایش به بازی ادامه داد.
    • Despite being shy, Ted signed up to audition on American Idol.
      • علی‌رغم خجالتی بودن، تد برای تست آمریکن آیدل ثبت‌نام کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Despite the economic downturn, the company managed to prosper.
      • علی‌رغم رکود اقتصادی، شرکت توانست موفق شود.
    • غیررسمی: We had a great time at the picnic despite the rain.
      • علی‌رغم بارون، بهمون تو پیک‌نیک خیلی خوش گذشت.

314. disrupt (dɪsˈrʌpt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: مختل کردن، بر هم زدن، ایجاد اختلال کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین disruptus، اسم مفعولی disrumpere (تکه‌تکه کردن، گسستن)، ترکیب dis- (جدا) + rumpere (شکستن).
  • مثال در جمله:
    • Pam's clowning disrupted the class every day.
      • دلقک‌بازی پم هر روز کلاس را مختل می‌کرد/بر هم می‌زد.
    • The storm disrupted the telephone lines throughout the area.
      • طوفان خطوط تلفن را در سراسر منطقه مختل کرد/قطع کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The protests severely disrupted public transportation in the city center.
      • اعتراضات به شدت حمل‌ونقل عمومی در مرکز شهر را مختل کرد.
    • غیررسمی: Sorry to disrupt your conversation, but I need to ask a quick question.
      • ببخشید که صحبتتون رو قطع می‌کنم/مختل می‌کنم، اما باید یه سوال سریع بپرسم.

316. rapid (ˈræpɪd)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: سریع، تند، شتابان
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین rapidus (تند، سریع، شتابان)، از rapere (ربودن، با عجله بردن).
  • مثال در جمله:
    • We took a rapid walk around the camp before breakfast.
      • قبل از صبحانه یک پیاده‌روی سریع دور اردوگاه زدیم.
    • The response to the surprise attack was a rapid retreat.
      • واکنش به حمله غافلگیرانه یک عقب‌نشینی سریع بود.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The country experienced rapid economic growth in the last decade.
      • کشور در دهه گذشته رشد اقتصادی سریعی را تجربه کرد.
    • غیررسمی: His English is improving at a rapid pace since he moved to London.
      • از وقتی به لندن نقل مکان کرده، انگلیسی‌اش داره با سرعت/به تندی پیشرفت می‌کنه.

318. severity (sɪˈverəti)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: شدت، سختی، سخت‌گیری، حدت (بیماری، مجازات)
  • ریشه‌شناسی: از صفت severe (سخت، شدید) + پسوند اسم‌ساز -ity.
  • مثال در جمله:
    • The severity of the teacher was not appreciated by the pupils until they reached the final examinations.
      • سخت‌گیری معلم تا زمانی که دانش‌آموزان به امتحانات نهایی رسیدند، توسطشان قدردانی نشد.
    • Rosita complained to the principal about the severity of the punishment that the Student Court gave to her.
      • روزیتا به مدیر در مورد شدت مجازاتی که دادگاه دانش‌آموزی به او داده بود، شکایت کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The severity of the drought has forced the government to declare a state of emergency.
      • شدت خشکسالی، دولت را مجبور به اعلام وضعیت اضطراری کرده است.
    • غیررسمی: I didn't realize the severity of the storm until the power went out.
      • تا وقتی برق نرفت، شدت طوفان رو نفهمیدم.

319. feeble (ˈfiːbəl)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: ضعیف، ناتوان، نحیف، رنجور؛ بی‌اثر و ناکارآمد
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین flebilis (قابل گریه، ناراحت‌کننده)، از flere (گریه کردن).
  • مثال در جمله:
    • We heard a feeble cry from the exhausted child.
      • ما یک گریه ضعیف و ناتوان از کودک خسته شنیدیم.
    • The guide made a feeble attempt to explain why he had taken the wrong turn.
      • راهنما تلاش ضعیف و بی‌اثری کرد تا توضیح دهد چرا مسیر را اشتباه رفته است.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The government's response to the crisis was described as feeble and inadequate.
      • واکنش دولت به بحران، ضعیف و ناکافی توصیف شد.
    • غیررسمی: I'm feeling a bit feeble today; I think I'm coming down with a cold.
      • امروز یه کم حس ضعف و ناتوانی دارم؛ فکر کنم دارم سرما می‌خورم.

320. unite (juːˈnaɪt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: متحد شدن، یکی شدن، به هم پیوستن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین unitus، اسم مفعولی unire (یکی کردن، متحد کردن)، از unus (یک).
  • مثال در جمله:
    • The thirteen colonies united to form one country.
      • سیزده مستعمره متحد شدند تا یک کشور را تشکیل دهند.
    • America and Russia were united against a common enemy in World War II.
      • آمریکا و روسیه در جنگ جهانی دوم علیه یک دشمن مشترک متحد شدند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The two political parties agreed to unite in a coalition government.
      • دو حزب سیاسی توافق کردند تا در یک دولت ائتلافی متحد شوند.
    • غیررسمی: Let's unite our efforts and get this project finished!
      • بیایید تلاش‌هامون رو یکی/متحد کنیم و این پروژه رو تموم کنیم!

321. cease (siːs)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: متوقف شدن، قطع شدن، پایان یافتن، دست کشیدن از
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین cessare (متوقف شدن، پایان یافتن، درنگ کردن).
  • مثال در جمله:
    • Cease trying to do more than you can.
      • از تلاش برای انجام بیش از توانت دست بردار/متوقف شو.
    • The whispering in the audience ceased when the curtain went up.
      • زمزمه حضار وقتی پرده بالا رفت، متوقف شد/قطع شد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company announced it would cease operations by the end of the year.
      • شرکت اعلام کرد که تا پایان سال فعالیت‌های خود را متوقف خواهد کرد.
    • غیررسمی: Cease and desist! Stop that annoying noise right now!
      • بس کن و دست بردار! الان این صدای آزاردهنده رو قطع کن!

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. despite vs. in spite of vs. although

    • هر سه معنایِ «علی‌رغم» را دارند.
    • despite / in spite of: حرفِ اضافه هستند و بعد از آن‌ها اسم یا -ing می‌آید. «Despite the rain...»
    • although: حرفِ ربط است و بعد از آن یک جمله (فاعل + فعل) می‌آید. «Although it was raining...» استفاده از جمله بعد از despite یک خطایِ گرامریِ رایج است.
  2. rash (اسم) vs. rash (صفت)

    • rash به‌عنوانِ اسم: جوشِ پوستی، موجِ ناگهانی. «a rash of crimes».
    • rash به‌عنوانِ صفت: عجول و بی‌فکر. «a rash decision». معانیِ کاملاً متفاوت دارند.
  3. exhaust vs. exhaustive vs. exhausted

    • exhaust: (فعل) تمام کردن، خسته کردن.
    • exhausted: (صفت) احساسِ خستگیِ شدید. «I'm exhausted.»
    • exhaustive: (صفت) کامل و جامع. «an exhaustive search». exhaustive به معنیِ خسته‌کننده نیست!
  4. thrifty vs. miserly vs. economical

    • thrifty: (مثبت) صرفه‌جو و هوشمند در خرج کردن. «a thrifty shopper».
    • economical: (خنثی) مقرون‌به‌صرفه و کارآمد در مصرفِ پول و منابع. «an economical car».
    • miserly: (منفی) خسیس و کنس. «a miserly old man». درجهٔ خساست در miserly خیلی بالاتر و ناپسند است.
  5. cease vs. seize

    • cease (siːs): متوقف شدن. «Cease fire!»
    • seize (siːz): گرفتن با قدرت، توقیف کردن. «The police seized the drugs.» تلفظشان فقط در یک حرف (s و z) فرق دارد.

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • despite هرگز با جمله نمی‌آید: چون حرفِ اضافه است، بعدش فقط اسم یا -ing می‌آید — «Despite losing» درست است، «Despite he lost» غلط.
  • خانوادهٔ unite را با هم یاد بگیرید: unite (فعل)، unity (اسم: وحدت)، union (اسم: اتحادیه)، united (صفت) — این خانواده در سوالاتِ هم‌خانواده‌سازی پرتکرار است.
  • cease قیدِ ceaselessly می‌سازد: «working ceaselessly» یعنی «بی‌وقفه کار کردن» — پسوندِ -less اینجا معنیِ «بدون» می‌دهد، دقیقاً برعکسِ خودِ فعل.

نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۱ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیب‌های رایج، فهرستِ کاملِ واژه‌هایِ تله‌ایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جمله‌به‌جمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جای‌خالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلش‌کارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر می‌گیرد.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. The glass tower that now dominates the skyline was designed by a young .................... whose earlier work had been limited to small country houses.

  • contractor
  • inspector
  • architect
  • monarch

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«architect» صحیح است؛ این اسم یعنی «معمار» و به کسی گفته می‌شود که شکل و نقشهٔ یک ساختمان را می‌آفریند، دقیقاً همان کاری که فعلِ designed در جمله به آن اشاره دارد. «contractor» یعنی «پیمانکار» و کسی است که نقشهٔ آماده را اجرا می‌کند، نه اینکه آن را بکشد. «inspector» یعنی «بازرس» و کارش وارسیِ کارِ انجام‌شده در برابرِ مقررات است، نه طراحیِ آن. «monarch» یعنی «پادشاه» و فرمانروای یک کشور است، نه کسی که نقشهٔ ساختمان می‌کشد. تلهٔ تستی: هر چهار گزینه در صنعتِ ساختمان کار می‌کنند و همین شباهت گمراه‌کننده است؛ آنچه پاسخ را قطعی می‌کند فعلِ designed است که تنها با کسی می‌نشیند که نقشه را از صفر می‌آفریند.

2. General Eisenhower is remembered today less as a battlefield commander than as the .................... of the alliance that defeated the Axis powers.

  • monarch
  • architect
  • fugitive
  • opponent

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«architect» صحیح است؛ این اسم در کاربردِ مجازی یعنی «بنیان‌گذار و طراحِ اصلی» و برای کسی به کار می‌رود که ساختارِ یک ائتلاف یا برنامه را پی‌ریزی کرده است. «monarch» یعنی «پادشاه» و به فرمانروای موروثیِ یک کشور اشاره دارد، نه به سازندهٔ یک اتحادِ نظامی. «fugitive» یعنی «فراری» و کسی است که از چنگِ قانون می‌گریزد؛ چنین کسی ائتلافِ بین‌المللی نمی‌سازد. «opponent» یعنی «حریف» و درست نقطهٔ مقابلِ کسی است که ائتلاف را برای شکستِ دشمن بنا می‌کند. تلهٔ تستی: ساختِ less ... than نشان می‌دهد جای‌خالی باید نقشی بنیادی‌تر از فرماندهیِ میدان را برساند؛ همین قید هر گزینه‌ای را که معنای مخالفت یا گریز دارد از دور خارج می‌کند.

3. Every detail of the museum, from the curve of the staircase to the angle of the daylight, reflected the vision of the .................... who spent ten years on the drawings.

  • sculptor
  • historian
  • architect
  • fugitive

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«architect» صحیح است؛ کسی که ده سال روی drawings یعنی نقشه‌ها کار می‌کند و پیچِ پلکان و زاویهٔ نورِ ساختمان را تعیین می‌کند، معمارِ آن بناست. «sculptor» یعنی «مجسمه‌ساز» و اثرش یک تندیسِ مستقل است، نه بدنه و نورگیریِ کلِ بنا. «historian» یعنی «مورخ» و کارش بازنویسیِ گذشته است، نه کشیدنِ نقشهٔ یک بنای تازه. «fugitive» یعنی «فراری» و کسی است که از قانون می‌گریزد؛ چنین کسی ده سال روی نقشهٔ یک موزه کار نمی‌کند. تلهٔ تستی: واژهٔ drawings ذهن را به سمتِ نقاشی و هنر می‌کشاند؛ اما در کنارِ staircase و daylight منظور نقشهٔ ساختمانی است و همین جای‌خالی را قطعی می‌کند.

4. She is widely regarded as the .................... of the reform program, since every clause of the final law can be traced back to her early drafts.

  • observer
  • guardian
  • monarch
  • architect

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«architect» صحیح است؛ این اسم برای کسی به کار می‌رود که یک طرح را از پایه طراحی کرده است، و جمله با traced back to her early drafts دقیقاً همین را می‌گوید. «observer» یعنی «ناظر» و کسی است که از بیرون تماشا و گزارش می‌کند، نه کسی که خودِ طرح را نوشته باشد. «guardian» یعنی «نگهبان و پاسدار» و از چیزی که از پیش وجود دارد محافظت می‌کند، نه اینکه آن را بیافریند. «monarch» یعنی «پادشاه» و ممکن است طرحی را تأیید کند، ولی بندهای قانون به پیش‌نویسِ خودِ او بازنمی‌گردد. تلهٔ تستی: گزینهٔ «guardian» فریبنده است چون هم مثبت است هم به طرح نزدیک؛ اما قیدِ since ... traced back to her early drafts از خلق سخن می‌گوید نه از حفاظت.

5. Before a single brick was laid, the .................... had to redraw the plans three times to satisfy the city's new safety rules.

  • bricklayer
  • carpenter
  • monarch
  • architect

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«architect» صحیح است؛ کسی که plans یعنی نقشه‌ها را می‌کشد و بازمی‌کشد معمار است، و جمله می‌گوید این کار پیش از گذاشتنِ نخستین آجر انجام شده است. «bricklayer» یعنی «بنّا» و کارش چیدنِ آجر است؛ جمله صریحاً می‌گوید هنوز هیچ آجری گذاشته نشده بود. «carpenter» یعنی «نجار» و با چوب و درودگری سروکار دارد، نه با نقشهٔ کلیِ ساختمان. «monarch» یعنی «پادشاه» و نقشهٔ ساختمان را سه بار بازنمی‌کشد. تلهٔ تستی: عبارتِ Before a single brick was laid عمداً در آغاز آمده تا هر گزینه‌ای را که کارش پس از شروعِ ساخت است حذف کند.

6. The company hired a renowned .................... to give its new headquarters a shape that would be recognized all over the world.

  • architect
  • assistant
  • carpenter
  • fugitive

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«architect» صحیح است؛ دادنِ shape یعنی «فرم و هیئت» به یک ساختمان کارِ معمار است و صفتِ renowned هم با شهرتِ حرفه‌ایِ او می‌خواند. «assistant» یعنی «دستیار» و نقشی کمکی دارد؛ شرکت برای فرمِ ساختمانِ مرکزی‌اش دستیار استخدام نمی‌کند. «carpenter» یعنی «نجار» و در ساختِ اجزای چوبی نقش دارد، نه در تعیینِ شکلِ کلیِ بنا. «fugitive» یعنی «فراری» و کسی است که پنهان می‌شود؛ شرکت او را برای طراحیِ دفترِ مرکزی استخدام نمی‌کند. تلهٔ تستی: واژهٔ headquarters ممکن است ذهن را به سمتِ نقش‌های اداری بکشاند؛ اما فعلِ give ... a shape فقط با طراحِ بنا معنا پیدا می‌کند.

7. Although the couple had shared the same house for years, they entered into holy .................... only last spring in a small village church.

  • ceremony
  • bigamy
  • matrimony
  • testimony

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«matrimony» صحیح است؛ این اسم یعنی «پیوند زناشویی» و در ترکیبِ ثابتِ holy matrimony به کار می‌رود که همان صیغهٔ رسمی و مقدسِ ازدواج است. «ceremony» یعنی «مراسم» و به خودِ جشن اشاره دارد نه به نهادِ ازدواج؛ ضمناً holy ceremony با entered into نمی‌نشیند. «bigamy» یعنی «دو همسری» و یک جرم است، نه پیوندی که در کلیسا و با صفتِ holy بسته شود. «testimony» یعنی «شهادتِ حقوقی» و در دادگاه ادا می‌شود، نه در مراسمِ ازدواج. تلهٔ تستی: هر سه گزینهٔ نادرست پایانهٔ «mony» دارند و همین شباهتِ صوری تله است؛ تنها یکی از آن‌ها با صفتِ holy ترکیبِ جاافتاده می‌سازد.

8. The registrar explained that the fee is charged not for the wedding party but for the legal record of .................... itself.

  • ancestry
  • baggage
  • testimony
  • matrimony

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«matrimony» صحیح است؛ آنچه در دفترِ ثبت به‌صورتِ رسمی ثبت می‌شود خودِ پیوندِ زناشویی است، و جمله آن را در برابرِ wedding party یعنی جشن قرار داده است. «ancestry» یعنی «تبار و نیاکان» و به پیشینهٔ خانوادگی اشاره دارد، نه به پیوندی که همین امروز بسته می‌شود. «baggage» یعنی «بارِ سفر» و برای آن دفترِ ثبتِ رسمی و هزینهٔ قانونی وجود ندارد. «testimony» یعنی «شهادتِ حقوقی» و گفتهٔ شاهد در دادگاه است، نه چیزی که برایش هزینهٔ ثبت گرفته شود. تلهٔ تستی: تقابلِ not ... but در جمله کلیدِ کار است: چون یک طرفِ تقابل wedding party است، طرفِ دیگر باید خودِ نهادِ ازدواج باشد نه یک مفهومِ اداریِ بی‌ربط.

9. Some bachelors find it very hard to give up their freedom for the quieter blessings that .................... is said to bring.

  • ancestry
  • bigamy
  • symphony
  • matrimony

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«matrimony» صحیح است؛ چیزی که در برابرِ freedom قرار می‌گیرد و برای مردانِ مجرد blessings یعنی برکت به همراه دارد، همان زندگیِ زناشویی است. «ancestry» یعنی «تبار و نیاکان» و چیزی نیست که کسی آزادی‌اش را برای آن کنار بگذارد. «bigamy» یعنی «دو همسری» و به‌جای برکت، گرفتاریِ قانونی می‌آورد. «symphony» یعنی «سمفونی» و قطعه‌ای موسیقایی است؛ ربطی به تصمیمِ مردِ مجرد ندارد. تلهٔ تستی: واژهٔ bachelors در آغازِ جمله عمداً آمده است؛ تنها مفهومی که در نقطهٔ مقابلِ تجرد می‌نشیند وضعیتِ زناشویی است.

10. In many old legal texts the word .................... appears wherever a modern lawyer would simply write marriage.

  • matrimony
  • testimony
  • bigamy
  • harmony

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«matrimony» صحیح است؛ این واژه هم‌معنای رسمی و کهنِ marriage است و درست به همین دلیل در متونِ حقوقیِ قدیمی به جای آن می‌آمده است. «testimony» یعنی «شهادتِ حقوقی» و معادلِ کهنِ marriage نیست، بلکه مفهومی کاملاً جدا در دادرسی است. «bigamy» یعنی «دو همسری» و وکیلِ امروز هرگز به‌جای آن marriage نمی‌نویسد، چون یکی جرم است و دیگری پیوندِ قانونی. «harmony» یعنی «هماهنگی» و یک مفهومِ کلیِ توافق است، نه اصطلاحی حقوقی برای ازدواج. تلهٔ تستی: جمله خودش معنیِ واژه را با marriage توضیح داده است؛ پس داوطلب باید تنها گزینه‌ای را بردارد که هم‌معنای رسمیِ همان است، نه واژه‌ای که فقط آهنگِ مشابه دارد.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان