درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۲۵ تا ۲۷
این صفحه، پیشنمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سهدرسیِ ۲۵، ۲۶، ۲۷ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — واژههای ۲۸۹ تا ۳۲۴، از میانههای راهِ کتاب که واژگان کمی پیچیدهتر و مناسبِ سطحِ کنکور را پوشش میدهند. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل میبینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۱ واژه — هفت واژه از هر درس، همراه با ریشهشناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تلهایِ کنکور — بهطور کامل آورده شده است.
نمای کلی ۳۶ واژه
| # | درس | واژه | تلفظ | معنی کوتاه |
|---|---|---|---|---|
| 289 | 25 | architect | ˈɑːrkɪtekt | معمار، طراح ساختمان |
| 290 | 25 | matrimony | ˈmætrɪmoʊni | ازدواج، زندگی زناشویی، پیوند زناشویی |
| 291 | 25 | baggage | ˈbæɡɪdʒ | چمدانها و وسایل سفر |
| 292 | 25 | squander | ˈskwɑːndər | هدر دادن، ولخرجی کردن، اسراف کردن (پول، زمان، فرصت) |
| 293 | 25 | abroad | əˈbrɔːd | در خارج از کشور، به خارج از کشور |
| 294 | 25 | fugitive | ˈfjuːdʒətɪv | فراری، گریخته (از قانون یا زندان) |
| 295 | 25 | calamity | kəˈlæməti | فاجعه، مصیبت، بلا، بدبختی بزرگ |
| 296 | 25 | pauper | ˈpɔːpər | فقیر، بینوا، آدم مفلوک و بیپول |
| 297 | 25 | envy | ˈenvi | حسادت (از نوع حسرت داشتن چیزهای دیگران) |
| 298 | 25 | collapse | kəˈlæps | فرو ریختن، فروپاشی کردن، از حال رفتن، به هم خوردن (برنامه) |
| 299 | 25 | prosecute | ˈprɑːsɪkjuːt | تحت پیگرد قانونی قرار دادن، دادگاهی کردن، تعقیب قضایی کردن |
| 300 | 25 | bigamy | ˈbɪɡəmi | دو همسری (داشتن دو زن یا دو شوهر همزمان) |
| 301 | 26 | possible | ˈpɑːsəbəl | ممکن، شدنی، قابل انجام |
| 302 | 26 | compel | kəmˈpel | مجبور کردن، وادار کردن |
| 303 | 26 | awkward | ˈɔːkwərd | دست و پا چلفتی، بیعرضه |
| 304 | 26 | venture | ˈventʃər | اقدام پرمخاطره، کار خطیر، سرمایهگذاری خطرناک |
| 305 | 26 | awesome | ˈɔːsəm | شگفتانگیز، حیرتآور، پرشکوه و باابهت (گاهی ترسناک) |
| 306 | 26 | guide | ɡaɪd | راهنما، بلد |
| 307 | 26 | quench | kwentʃ | خاموش کردن (آتش) |
| 308 | 26 | betray | bɪˈtreɪ | خیانت کردن، لو دادن، فاش کردن (ناخواسته) |
| 309 | 26 | utter | ˈʌtər | (فعل) به زبان آوردن، گفتن، ادا کردن |
| 310 | 26 | pacify | ˈpæsɪfaɪ | آرام کردن، ساکت کردن، فرو نشاندن (خشم) |
| 311 | 26 | respond | rɪˈspɑːnd | پاسخ دادن، واکنش نشان دادن، جواب دادن |
| 312 | 26 | beckon | ˈbekən | با اشاره (دست یا سر) صدا زدن و دعوت کردن |
| 313 | 27 | despite | dɪˈspaɪt | علیرغم، با وجود، با اینکه |
| 314 | 27 | disrupt | dɪsˈrʌpt | مختل کردن، بر هم زدن، ایجاد اختلال کردن |
| 315 | 27 | rash | ræʃ | (اسم) جوش و دانههای پوستی، موج ناگهانی (از حوادث) |
| 316 | 27 | rapid | ˈræpɪd | سریع، تند، شتابان |
| 317 | 27 | exhaust | ɪɡˈzɔːst | (فعل) تمام کردن، به اتمام رساندن، خسته کردن |
| 318 | 27 | severity | sɪˈverəti | شدت، سختی، سختگیری، حدت (بیماری، مجازات) |
| 319 | 27 | feeble | ˈfiːbəl | ضعیف، ناتوان، نحیف، رنجور |
| 320 | 27 | unite | juːˈnaɪt | متحد شدن، یکی شدن، به هم پیوستن |
| 321 | 27 | cease | siːs | متوقف شدن، قطع شدن، پایان یافتن، دست کشیدن از |
| 322 | 27 | thrifty | ˈθrɪfti | صرفهجو، مقتصد، کسی که پول و منابع را با دقت خرج میکند |
| 323 | 27 | miserly | ˈmaɪzərli | خسیس، کنس، بخیل |
| 324 | 27 | monarch | ˈmɑːnərk / ˈmɑːnɑːrk | پادشاه، فرمانروا، سلطان |
بخش ۱ — درس ۲۵ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
289. architect (ˈɑːrkɪtekt)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: معمار، طراح ساختمان؛ (مجازی) بنیانگذار، خالق
- ریشهشناسی: از واژه یونانی
arkhitekton، ترکیبarkhi-(رئیس، اصلی) +tekton(سازنده، نجار). - مثال در جمله:
- The famous architect, Frank Lloyd Wright, designed his buildings to blend with their surroundings.
- معمار مشهور، فرانک لوید رایت، ساختمانهایش را طوری طراحی کرد که با محیط اطراف ترکیب شوند.
- General Eisenhower was the architect of victory over the Nazis in World War II.
- ژنرال آیزنهاور معمار/بنیانگذار پیروزی بر نازیها در جنگ جهانی دوم بود.
- The famous architect, Frank Lloyd Wright, designed his buildings to blend with their surroundings.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The firm hired a renowned architect to design their new headquarters.
- شرکت یک معمار مشهور را برای طراحی دفتر مرکزی جدید خود استخدام کرد.
- غیررسمی: He's the architect of the whole project; without him, it wouldn't exist.
- او معمار/خالق کل پروژهست؛ بدون اون، وجود نداشت.
- رسمی: The firm hired a renowned architect to design their new headquarters.
290. matrimony (ˈmætrɪmoʊni)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: ازدواج، زندگی زناشویی، پیوند زناشویی
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
matrimonium(ازدواج، مادر شدن)، ازmater(مادر). - مثال در جمله:
- Though matrimony is a holy state, our local governments still collect a fee for the marriage license.
- اگرچه ازدواج/پیوند زناشویی یک وضعیت مقدس است، دولتهای محلی ما هنوز برای گواهی ازدواج هزینه میگیرند.
- Some bachelors find it very difficult to give up their freedom for the blessings of matrimony.
- برخی از مردان مجرد، رها کردن آزادیشان برای برکات ازدواج را بسیار سخت مییابند.
- Though matrimony is a holy state, our local governments still collect a fee for the marriage license.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The couple entered into holy matrimony in a traditional church ceremony.
- زوج در یک مراسم سنتی کلیسا، پیوند مقدس زناشویی بستند.
- غیررسمی: My grandparents have been in matrimony for over fifty years!
- پدربزرگ و مادربزرگم بیش از پنجاه ساله که تو زندگی زناشویی/ازدواج هستن!
- رسمی: The couple entered into holy matrimony in a traditional church ceremony.
292. squander (ˈskwɑːndər)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: هدر دادن، ولخرجی کردن، اسراف کردن (پول، زمان، فرصت)
- ریشهشناسی: ریشه نامعلوم، احتمالاً مرتبط با
squat(پراکنده کردن) یا یک واژه اسکاندیناوی. - مثال در جمله:
- Do not squander your money by buying what you cannot use.
- پولت را با خرید چیزهایی که نمیتوانی استفاده کنی، هدر نده.
- Because Freddy squandered his time watching television, he could not catch up on his homework.
- چون فردی وقتش را با تماشای تلویزیون تلف کرد/هدر داد، نتوانست تکالیفش را جبران کند.
- Do not squander your money by buying what you cannot use.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company squandered millions of dollars on a failed marketing campaign.
- شرکت میلیونها دلار را در یک کمپین بازاریابی شکستخورده هدر داد.
- غیررسمی: Don't squander this golden opportunity; it might never come again.
- این فرصت طلایی رو هدر نده؛ شاید دیگه هیچوقت پیش نیاد.
- رسمی: The company squandered millions of dollars on a failed marketing campaign.
294. fugitive (ˈfjuːdʒətɪv)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و صفت (Adjective)
- معنی فارسی: فراری، گریخته (از قانون یا زندان)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
fugitivus(فراری)، ازfugere(فرار کردن). - مثال در جمله:
- After escaping from prison, Tom led an unhappy life as a fugitive from the law.
- تام بعد از فرار از زندان، یک زندگی ناخوشایند به عنوان یک فراری از قانون داشت.
- The fugitives from the unsuccessful revolution were captured.
- فراریان از انقلاب ناموفق دستگیر شدند.
- After escaping from prison, Tom led an unhappy life as a fugitive from the law.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The suspect is considered a dangerous fugitive and should not be approached.
- مظنون یک فراری خطرناک محسوب میشود و نباید به او نزدیک شد.
- غیررسمی: He's been a fugitive ever since he robbed that bank in the movie.
- از وقتی تو فیلم از اون بانک سرقت کرد، یه فراری بوده.
- رسمی: The suspect is considered a dangerous fugitive and should not be approached.
295. calamity (kəˈlæməti)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: فاجعه، مصیبت، بلا، بدبختی بزرگ
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
calamitas(خسارت، بلا، مصیبت). - مثال در جمله:
- Failure in one test should not be regarded as a calamity.
- شکست در یک امتحان نباید به عنوان یک فاجعه/مصیبت در نظر گرفته شود.
- The death of her husband was a calamity that left Mrs. Marlowe numb.
- مرگ شوهرش یک مصیبت/فاجعه بود که خانم مارلو را بیحس و کرخت کرد.
- Failure in one test should not be regarded as a calamity.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The earthquake was one of the worst natural calamities in the country's history.
- زلزله یکی از بدترین فجایع طبیعی در تاریخ کشور بود.
- غیررسمی: My computer crashing was a real calamity; I lost all my work!
- هنگ کردن کامپیوترم یه فاجعه واقعی بود؛ همه کارام رو از دست دادم!
- رسمی: The earthquake was one of the worst natural calamities in the country's history.
297. envy (ˈenvi)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: حسادت (از نوع حسرت داشتن چیزهای دیگران)؛ رشک بردن، غبطه خوردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
invidia(حسادت، بدخواهی)، ازinvidere(با بدچشمی نگاه کردن). - مثال در جمله:
- Marilyn's selection as Prom Queen made her the envy of every senior.
- انتخاب مرلین به عنوان ملکه جشن، او را مورد حسادت/رشک همه دانشجویان سال آخری کرد.
- My parents taught me not to envy anyone else's wealth.
- والدینم به من آموختند که به ثروت هیچکس دیگری حسادت/رشک نبرم.
- Marilyn's selection as Prom Queen made her the envy of every senior.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company's success is the envy of its competitors.
- موفقیت شرکت، مورد رشک رقبایش است.
- غیررسمی: I really envy your hair; it's so shiny and beautiful!
- واقعاً به موهات غبطه میخورم/حسرت میخورم؛ خیلی براق و قشنگه!
- رسمی: The company's success is the envy of its competitors.
299. prosecute (ˈprɑːsɪkjuːt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: تحت پیگرد قانونی قرار دادن، دادگاهی کردن، تعقیب قضایی کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
prosecutus، اسم مفعولیprosequi(دنبال کردن، تعقیب کردن)، ترکیبpro-(جلو) +sequi(دنبال کردن). - مثال در جمله:
- Drunken drivers should be prosecuted.
- رانندگان مست باید تحت پیگرد قانونی قرار بگیرند/دادگاهی شوند.
- The district attorney refused to prosecute the case for lack of evidence.
- دادستان منطقهای به دلیل کمبود مدرک، از پیگیری/دادگاهی کردن پرونده خودداری کرد.
- Drunken drivers should be prosecuted.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company was prosecuted for violating environmental regulations.
- شرکت به خاطر نقض مقررات زیستمحیطی تحت پیگرد قانونی قرار گرفت.
- غیررسمی: If you keep stealing, they'll prosecute you eventually.
- اگه به دزدی ادامه بدی، آخرش دادگاهیت میکنن.
- رسمی: The company was prosecuted for violating environmental regulations.
واژههای تلهای این درس
envy vs. jealousy
- envy: حسرت داشتن چیزی که دیگری دارد. «I envy your success.» (من کاش موفقیت تو را داشتم). معمولاً بین دو نفر.
- jealousy: ترس از دست دادن چیزی که داری به نفع دیگری. «He is jealous of his wife's friend.» معمولاً بین سه نفر.
envyیک حس سادهتر و کمخطرتر است.
matrimony vs. marriage vs. wedding
- matrimony: کلمهای رسمی و مقدستر برای نهاد ازدواج. اغلب در متون مذهبی و حقوقی.
- marriage: کلمه عمومی برای ازدواج (هم نهاد و هم رابطه).
- wedding: مراسم عروسی. «We attended their wedding.» پس
matrimonyیکweddingنیست.
baggage vs. luggage
- این دو تقریباً مترادفاند، اما
baggageیک کلمه آمریکاییتر وluggageبریتانیاییتر است. همچنینbaggageمعنای استعاری «بار عاطفی» را دارد کهluggageندارد.
- این دو تقریباً مترادفاند، اما
pauper vs. poor
- poor: (صفت) فقیر. «a poor man».
- pauper: (اسم) یک فرد بسیار فقیر و بیچیز. «He died a pauper.» یک
pauperاز یکpoor personوضعش بدتر است.
prosecute vs. persecute
- prosecute (ˈprɑːsɪkjuːt): (فعل) تحت پیگرد قانونی قرار دادن. «prosecute a criminal».
- persecute (ˈpɜːrsɪkjuːt): (فعل) آزار و اذیت کردن (به دلایل نژادی، مذهبی، سیاسی). «They were persecuted for their beliefs.» تلفظ و املای نزدیک، معانی کاملاً متفاوت.
calamity vs. tragedy
- calamity: یک فاجعه بزرگ و ناگهانی (طبیعی یا شخصی).
- tragedy: یک رویداد غمانگیز که معمولاً با رنج انسانی همراه است.
calamityاغلب مقیاس بزرگتری دارد (مثل زلزله)، اما هر دو برای مصیبت شخصی هم به کار میروند.
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
envyباjealousyفرق دارد:envyیعنی من چیزِ تو را میخواهم (حسرت)؛jealousyیعنی میترسم تو چیزی که مالِ من است را از من بگیری (ترسِ از دست دادن).baggageهمیشه مفرد و غیرقابلِ شمارش است: هیچوقت «baggages» نمیگوییم — «How much baggage do you have?»architectفقط ساختمان نمیسازد: «the architect of the peace treaty» یعنی «معمارِ پیمانِ صلح» — این معنیِ استعاری بسیار رایج است.
بخش ۲ — درس ۲۶ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
301. possible (ˈpɑːsəbəl)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: ممکن، شدنی، قابل انجام
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
possibilis(ممکن، توانستن)، ازposse(توانستن). - مثال در جمله:
- Call me tomorrow evening if possible.
- اگر ممکن شد، فردا عصر با من تماس بگیر.
- It is now possible for man to walk on the moon.
- اکنون برای انسان ممکن/شدنی است که روی ماه راه برود.
- Call me tomorrow evening if possible.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: It is no longer possible to ignore the effects of climate change.
- دیگر ممکن نیست که اثرات تغییرات اقلیمی را نادیده بگیریم.
- غیررسمی: Is it possible to get a pizza delivered this late?
- ممکنه این موقع شب پیتزا سفارش داد؟
- رسمی: It is no longer possible to ignore the effects of climate change.
302. compel (kəmˈpel)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: مجبور کردن، وادار کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
compellere(به جلو راندن، مجبور کردن)، ترکیبcom-(با هم) +pellere(راندن). - مثال در جمله:
- Heavy floods compelled us to stop.
- سیلهای شدید ما را مجبور به توقف کرد.
- It is not possible to compel a person to love his fellow man.
- ممکن نیست که یک شخص را مجبور به دوست داشتن همنوعش کنیم.
- Heavy floods compelled us to stop.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The new evidence compelled the judge to reconsider the verdict.
- مدارک جدید، قاضی را مجبور به تجدید نظر در رأی کرد.
- غیررسمی: I feel compelled to tell you the truth, even if it hurts.
- احساس میکنم مجبورم حقیقت رو بهت بگم، حتی اگه ناراحتکننده باشه.
- رسمی: The new evidence compelled the judge to reconsider the verdict.
303. awkward (ˈɔːkwərd)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: دست و پا چلفتی، بیعرضه؛ ناخوشایند و شرمآور؛ بدقواره
- ریشهشناسی: از اسکاندیناوی قدیم
afugr(وارونه، برعکس) + پسوند-ward. - مثال در جمله:
- Sally is very awkward in speaking to the class but quite relaxed with her own group of friends.
- سالی در صحبت کردن برای کلاس خیلی دستوپاچلفتی/معذب است اما با گروه دوستان خودش کاملاً راحت است.
- The handle of this bulky suitcase has an awkward shape.
- دسته این چمدان حجیم شکل بدقواره/ناجوری دارد.
- Sally is very awkward in speaking to the class but quite relaxed with her own group of friends.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The negotiations were complicated by an awkward diplomatic situation.
- مذاکرات با یک وضعیت دیپلماتیک ناخوشایند و پیچیده، مشکل شد.
- غیررسمی: There was an awkward silence when he mentioned his ex-girlfriend.
- وقتی از دوستدختر سابقش اسم برد، یه سکوت شرمآور/ناخوشایندی ایجاد شد.
- رسمی: The negotiations were complicated by an awkward diplomatic situation.
304. venture (ˈventʃər)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: اقدام پرمخاطره، کار خطیر، سرمایهگذاری خطرناک؛ (فعل) جسارت انجام کاری را داشتن، به خطر انداختن
- ریشهشناسی: کوتاهشده
adventure، از لاتینadventurus(چیزی که قرار است اتفاق بیفتد). - مثال در جمله:
- Ulysses was a man who would not reject any venture, no matter how dangerous.
- اولیس مردی بود که هیچ اقدام پرمخاطرهای را، هر چقدر هم خطرناک، رد نمیکرد.
- John Jacob Astor made his fortune by a lucky venture in animal furs.
- جان جیکوب آستور ثروتش را با یک سرمایهگذاری/اقدام پرریسک خوششانس در پوست حیوانات به دست آورد.
- Ulysses was a man who would not reject any venture, no matter how dangerous.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The business venture proved to be highly profitable for all investors.
- این سرمایهگذاری/کار تجاری پرریسک برای تمام سرمایهگذاران بسیار سودآور بود.
- غیررسمی: Nothing ventured, nothing gained.
- خواستن توانستن است/تا نکنی خطری، سودی نبری.
- رسمی: The business venture proved to be highly profitable for all investors.
305. awesome (ˈɔːsəm)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: شگفتانگیز، حیرتآور، پرشکوه و باابهت (گاهی ترسناک)
- ریشهشناسی: از اسم
awe(حیرت، ترس آمیخته با احترام) + پسوند-some. - مثال در جمله:
- The towering mountains, covered with snow, are an awesome sight.
- کوههای سر به فلک کشیده پوشیده از برف، منظرهای شگفتانگیز/پرشکوه هستند.
- The atom bomb is an awesome achievement for mankind.
- بمب اتم یک دستاورد حیرتآور/پرهیبت برای بشریت است.
- The towering mountains, covered with snow, are an awesome sight.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The cathedral's awesome architecture leaves visitors speechless.
- معماری پرشکوه و حیرتانگیز کلیسای جامع، بازدیدکنندگان را مات و مبهوت میکند.
- غیررسمی: That roller coaster was totally awesome!
- اون ترن هوایی کاملاً عالی/محشر بود!
- رسمی: The cathedral's awesome architecture leaves visitors speechless.
306. guide (ɡaɪd)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: راهنما، بلد؛ (فعل) راهنمایی کردن، هدایت کردن
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
guider(راهنمایی کردن، هدایت کردن)، از ژرمنیwitan(نگاه کردن، محافظت کردن). - مثال در جمله:
- Tourists often hire guides.
- گردشگران اغلب راهنماها را استخدام میکنند.
- The Indian guided the hunters through the forest.
- سرخپوست شکارچیان را از میان جنگل راهنمایی/هدایت کرد.
- Tourists often hire guides.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The report provides a comprehensive guide to the new tax regulations.
- گزارش، یک راهنمای جامع برای مقررات مالیاتی جدید ارائه میدهد.
- غیررسمی: Can you guide me through this recipe? I'm a bit lost.
- میتونی توی این دستور آشپزی راهنماییم کنی؟ یه کم گم شدم.
- رسمی: The report provides a comprehensive guide to the new tax regulations.
308. betray (bɪˈtreɪ)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: خیانت کردن، لو دادن، فاش کردن (ناخواسته)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
tradere(تحویل دادن، سپردن)، که از آنtraditoreدر ایتالیایی به معنای خائن شد. - مثال در جمله:
- Nick's awkward motions betrayed his nervousness.
- حرکات دستوپاچلفتی نیک، اضطراب/نگرانیاش را لو داد/فاش کرد.
- Without realizing what he was doing, the talkative soldier betrayed his unit's plans.
- سرباز پرحرف بدون اینکه بفهمد چه میکند، نقشههای یگانش را لو داد/فاش کرد.
- Nick's awkward motions betrayed his nervousness.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The spy was executed for betraying state secrets to the enemy.
- جاسوس به خاطر خیانت در افشای اسرار دولتی به دشمن اعدام شد.
- غیررسمی: I trusted you completely, and you betrayed me!
- من کاملاً بهت اعتماد داشتم و تو بهم خیانت کردی!
- رسمی: The spy was executed for betraying state secrets to the enemy.
واژههای تلهای این درس
venture vs. adventure
- venture: (اسم و فعل) بر جنبهٔ «ریسکِ مالی و تجاری» یا «جرأتِ انجامِ کاری» تأکید دارد. «a business venture».
- adventure: (اسم) بر جنبهٔ «هیجان و ماجراجویی» تأکید دارد. «a jungle adventure».
awesome vs. awful
- awesome: (صفت) شگفتانگیز، پرهیبت (مثبت یا خنثی). «an awesome view».
- awful: (صفت) وحشتناک، افتضاح (منفی). «an awful smell». این دو از یک ریشه (
awe) هستند اما معنیِ کاملاً متضاد گرفتهاند.
utter (فعل) vs. utter (صفت)
utterبهعنوانِ فعل یعنی «به زبان آوردن». «He uttered a cry.»utterبهعنوانِ صفت یعنی «کامل و مطلق» (برایِ تأکید بر چیزهایِ منفی). «utter nonsense», «utter chaos».
respond vs. reply vs. answer
- respond: واکنش نشان دادن (هم با کلام، هم با عمل). «The patient responded to the treatment.»
- reply: پاسخِ کلامی یا کتبی دادن.
- answer: عمومیترین کلمه برایِ جواب دادن.
respondرسمیتر و گستردهتر ازreplyاست.
pacify vs. placate vs. appease
- هر سه یعنی آرام کردن.
pacifyمیتواند با زور و قدرت همراه باشد («pacify a rebellion»).placateیعنی با دادنِ امتیاز کسی را آرام کردن.appeaseیعنی با تسلیم شدن در برابرِ خواستهها کسی را آرام کردن (اغلب بارِ منفیِ «مماشات» دارد).
- هر سه یعنی آرام کردن.
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
ventureرا باadventureقاطی نکنید: یکی جسارتِ مالی/کاری است، دیگری هیجانِ ماجراجویی — در سوالاتِ همخانوادهسازی هر دو میتوانند در گزینهها بیایند.awesomeامروزه در محاوره یعنی «محشر»: در انگلیسیِ آمریکاییِ غیررسمی،awesomeاغلب فقط یعنی «خیلی خوب»، نه لزوماً «حیرتانگیز و باابهت» — به بافتِ رسمی/غیررسمیِ جمله دقت کنید.betrayمیتواند بدونِ قصد هم باشد: «His face betrayed his disappointment» یعنی چهرهاش ناخواسته ناامیدیاش را لو داد — اینجا خیانتِ عمدی در کار نیست، بلکه لو رفتنِ یک احساس است.
بخش ۳ — درس ۲۷ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
313. despite (dɪˈspaɪt)
- نوع کلمه: حرف اضافه (Preposition)
- معنی فارسی: علیرغم، با وجود، با اینکه
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
despit(نفرت، کینه)، از لاتینdespectus(تحقیر کردن). - مثال در جمله:
- The player continued in the game despite his injuries.
- بازیکن علیرغم مصدومیتهایش به بازی ادامه داد.
- Despite being shy, Ted signed up to audition on American Idol.
- علیرغم خجالتی بودن، تد برای تست آمریکن آیدل ثبتنام کرد.
- The player continued in the game despite his injuries.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Despite the economic downturn, the company managed to prosper.
- علیرغم رکود اقتصادی، شرکت توانست موفق شود.
- غیررسمی: We had a great time at the picnic despite the rain.
- علیرغم بارون، بهمون تو پیکنیک خیلی خوش گذشت.
- رسمی: Despite the economic downturn, the company managed to prosper.
314. disrupt (dɪsˈrʌpt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: مختل کردن، بر هم زدن، ایجاد اختلال کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
disruptus، اسم مفعولیdisrumpere(تکهتکه کردن، گسستن)، ترکیبdis-(جدا) +rumpere(شکستن). - مثال در جمله:
- Pam's clowning disrupted the class every day.
- دلقکبازی پم هر روز کلاس را مختل میکرد/بر هم میزد.
- The storm disrupted the telephone lines throughout the area.
- طوفان خطوط تلفن را در سراسر منطقه مختل کرد/قطع کرد.
- Pam's clowning disrupted the class every day.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The protests severely disrupted public transportation in the city center.
- اعتراضات به شدت حملونقل عمومی در مرکز شهر را مختل کرد.
- غیررسمی: Sorry to disrupt your conversation, but I need to ask a quick question.
- ببخشید که صحبتتون رو قطع میکنم/مختل میکنم، اما باید یه سوال سریع بپرسم.
- رسمی: The protests severely disrupted public transportation in the city center.
316. rapid (ˈræpɪd)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: سریع، تند، شتابان
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
rapidus(تند، سریع، شتابان)، ازrapere(ربودن، با عجله بردن). - مثال در جمله:
- We took a rapid walk around the camp before breakfast.
- قبل از صبحانه یک پیادهروی سریع دور اردوگاه زدیم.
- The response to the surprise attack was a rapid retreat.
- واکنش به حمله غافلگیرانه یک عقبنشینی سریع بود.
- We took a rapid walk around the camp before breakfast.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The country experienced rapid economic growth in the last decade.
- کشور در دهه گذشته رشد اقتصادی سریعی را تجربه کرد.
- غیررسمی: His English is improving at a rapid pace since he moved to London.
- از وقتی به لندن نقل مکان کرده، انگلیسیاش داره با سرعت/به تندی پیشرفت میکنه.
- رسمی: The country experienced rapid economic growth in the last decade.
318. severity (sɪˈverəti)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: شدت، سختی، سختگیری، حدت (بیماری، مجازات)
- ریشهشناسی: از صفت
severe(سخت، شدید) + پسوند اسمساز-ity. - مثال در جمله:
- The severity of the teacher was not appreciated by the pupils until they reached the final examinations.
- سختگیری معلم تا زمانی که دانشآموزان به امتحانات نهایی رسیدند، توسطشان قدردانی نشد.
- Rosita complained to the principal about the severity of the punishment that the Student Court gave to her.
- روزیتا به مدیر در مورد شدت مجازاتی که دادگاه دانشآموزی به او داده بود، شکایت کرد.
- The severity of the teacher was not appreciated by the pupils until they reached the final examinations.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The severity of the drought has forced the government to declare a state of emergency.
- شدت خشکسالی، دولت را مجبور به اعلام وضعیت اضطراری کرده است.
- غیررسمی: I didn't realize the severity of the storm until the power went out.
- تا وقتی برق نرفت، شدت طوفان رو نفهمیدم.
- رسمی: The severity of the drought has forced the government to declare a state of emergency.
319. feeble (ˈfiːbəl)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: ضعیف، ناتوان، نحیف، رنجور؛ بیاثر و ناکارآمد
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
flebilis(قابل گریه، ناراحتکننده)، ازflere(گریه کردن). - مثال در جمله:
- We heard a feeble cry from the exhausted child.
- ما یک گریه ضعیف و ناتوان از کودک خسته شنیدیم.
- The guide made a feeble attempt to explain why he had taken the wrong turn.
- راهنما تلاش ضعیف و بیاثری کرد تا توضیح دهد چرا مسیر را اشتباه رفته است.
- We heard a feeble cry from the exhausted child.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The government's response to the crisis was described as feeble and inadequate.
- واکنش دولت به بحران، ضعیف و ناکافی توصیف شد.
- غیررسمی: I'm feeling a bit feeble today; I think I'm coming down with a cold.
- امروز یه کم حس ضعف و ناتوانی دارم؛ فکر کنم دارم سرما میخورم.
- رسمی: The government's response to the crisis was described as feeble and inadequate.
320. unite (juːˈnaɪt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: متحد شدن، یکی شدن، به هم پیوستن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
unitus، اسم مفعولیunire(یکی کردن، متحد کردن)، ازunus(یک). - مثال در جمله:
- The thirteen colonies united to form one country.
- سیزده مستعمره متحد شدند تا یک کشور را تشکیل دهند.
- America and Russia were united against a common enemy in World War II.
- آمریکا و روسیه در جنگ جهانی دوم علیه یک دشمن مشترک متحد شدند.
- The thirteen colonies united to form one country.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The two political parties agreed to unite in a coalition government.
- دو حزب سیاسی توافق کردند تا در یک دولت ائتلافی متحد شوند.
- غیررسمی: Let's unite our efforts and get this project finished!
- بیایید تلاشهامون رو یکی/متحد کنیم و این پروژه رو تموم کنیم!
- رسمی: The two political parties agreed to unite in a coalition government.
321. cease (siːs)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: متوقف شدن، قطع شدن، پایان یافتن، دست کشیدن از
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
cessare(متوقف شدن، پایان یافتن، درنگ کردن). - مثال در جمله:
- Cease trying to do more than you can.
- از تلاش برای انجام بیش از توانت دست بردار/متوقف شو.
- The whispering in the audience ceased when the curtain went up.
- زمزمه حضار وقتی پرده بالا رفت، متوقف شد/قطع شد.
- Cease trying to do more than you can.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company announced it would cease operations by the end of the year.
- شرکت اعلام کرد که تا پایان سال فعالیتهای خود را متوقف خواهد کرد.
- غیررسمی: Cease and desist! Stop that annoying noise right now!
- بس کن و دست بردار! الان این صدای آزاردهنده رو قطع کن!
- رسمی: The company announced it would cease operations by the end of the year.
واژههای تلهای این درس
despite vs. in spite of vs. although
- هر سه معنایِ «علیرغم» را دارند.
- despite / in spite of: حرفِ اضافه هستند و بعد از آنها اسم یا
-ingمیآید. «Despite the rain...» - although: حرفِ ربط است و بعد از آن یک جمله (فاعل + فعل) میآید. «Although it was raining...» استفاده از جمله بعد از
despiteیک خطایِ گرامریِ رایج است.
rash (اسم) vs. rash (صفت)
rashبهعنوانِ اسم: جوشِ پوستی، موجِ ناگهانی. «a rash of crimes».rashبهعنوانِ صفت: عجول و بیفکر. «a rash decision». معانیِ کاملاً متفاوت دارند.
exhaust vs. exhaustive vs. exhausted
- exhaust: (فعل) تمام کردن، خسته کردن.
- exhausted: (صفت) احساسِ خستگیِ شدید. «I'm exhausted.»
- exhaustive: (صفت) کامل و جامع. «an exhaustive search».
exhaustiveبه معنیِ خستهکننده نیست!
thrifty vs. miserly vs. economical
- thrifty: (مثبت) صرفهجو و هوشمند در خرج کردن. «a thrifty shopper».
- economical: (خنثی) مقرونبهصرفه و کارآمد در مصرفِ پول و منابع. «an economical car».
- miserly: (منفی) خسیس و کنس. «a miserly old man». درجهٔ خساست در
miserlyخیلی بالاتر و ناپسند است.
cease vs. seize
- cease (siːs): متوقف شدن. «Cease fire!»
- seize (siːz): گرفتن با قدرت، توقیف کردن. «The police seized the drugs.» تلفظشان فقط در یک حرف (
sوz) فرق دارد.
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
despiteهرگز با جمله نمیآید: چون حرفِ اضافه است، بعدش فقط اسم یا-ingمیآید — «Despite losing» درست است، «Despite he lost» غلط.- خانوادهٔ
uniteرا با هم یاد بگیرید:unite(فعل)،unity(اسم: وحدت)،union(اسم: اتحادیه)،united(صفت) — این خانواده در سوالاتِ همخانوادهسازی پرتکرار است. ceaseقیدِceaselesslyمیسازد: «working ceaselessly» یعنی «بیوقفه کار کردن» — پسوندِ-lessاینجا معنیِ «بدون» میدهد، دقیقاً برعکسِ خودِ فعل.
نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۱ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیبهای رایج، فهرستِ کاملِ واژههایِ تلهایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جملهبهجمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جایخالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلشکارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر میگیرد.