پرش به محتوای اصلی

05_درس 13 تا 15

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۱۳ تا ۱۵

این بخش، نمایِ کلیِ سه درسِ ۱۳، ۱۴ و ۱۵ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است: واژه‌های ۱۴۵ تا ۱۸۰ (۳۶ واژه)، هرکدام با تلفظ و معنیِ کوتاه در جدولِ زیر. برای بخشی از این واژه‌ها — همان‌هایی که بیشترین کاربرد را در متن‌های کنکوری دارند یا بیشترین اشتباه را در امتحان می‌سازند — نگاهی عمیق‌تر به ریشه‌شناسی، جملهٔ کاربردی و تله‌های رایج آورده‌ایم. این سه درس در کنارِ هم، دامنه‌ای از زبانِ رسانه‌ای گرفته تا زبانِ رقابت و تعهد را پوشش می‌دهند و برایِ آماده‌شدنِ دقیق برایِ بخشِ لغتِ کنکور طراحی شده‌اند و همراه با تلفظِ استاندارد ارائه شده‌اند.


نمای کلی ۳۶ واژه

# درس واژه تلفظ معنی کوتاه
145 13 journalist ˈdʒɜːrnəlɪst روزنامه‌نگار، خبرنگار
146 13 famine ˈfæmɪn قحطی، کمبود شدید غذا، گرسنگی فراگیر
147 13 revive rɪˈvaɪv احیا کردن، دوباره زنده کردن، تجدید حیات بخشیدن
148 13 commence kəˈmens شروع شدن، آغاز گردیدن
149 13 observant əbˈzɜːrvənt تیزبین، دقیق، متوجه (کسی که سریع متوجه چیزها می‌شود)
150 13 identify aɪˈdentɪfaɪ شناسایی کردن، تشخیص دادن، تعیین هویت کردن
151 13 migrate ˈmaɪɡreɪt مهاجرت کردن
152 13 vessel ˈvesəl کشتی (بزرگ)، شناور
153 13 persist pərˈsɪst اصرار ورزیدن، پافشاری کردن، ادامه یافتن، باقی ماندن
154 13 hazy ˈheɪzi مه‌آلود، تیره و تار (از دود یا مه)
155 13 gleam ɡliːm پرتو نور، درخشش ملایم، سوسو
156 13 editor ˈedɪtər ویراستار، سردبیر
157 14 unruly ʌnˈruːli سرکش، یاغی، قانون‌شکن، کنترل‌ناپذیر
158 14 rival ˈraɪvəl رقیب، حریف
159 14 violent ˈvaɪələnt خشن، شدید، پرزور و زور
160 14 brutal ˈbruːtəl وحشیانه، بی‌رحمانه، ظالمانه
161 14 opponent əˈpoʊnənt حریف، رقیب، مخالف
162 14 brawl brɔːl نزاع، زد و خورد، جروبحث پر سر و صدا و خشونت‌آمیز
163 14 duplicate ˈduːplɪkət / ˈdjuːplɪkət کپی، رونوشت، نمونه مشابه
164 14 vicious ˈvɪʃəs شریر، پلید، وحشی و خطرناک
165 14 whirling ˈhwɜːrlɪŋ / ˈwɜːrlɪŋ چرخان، در حال چرخش، در حال دور زدن سریع
166 14 underdog ˈʌndərˌdɔːɡ بازنده احتمالی، ضعیف‌تر
167 14 thrust θrʌst فرو کردن، هل دادن با قدرت، چپاندن
168 14 bewildered bɪˈwɪldərd گیج، سردرگم، مبهوت
169 15 expand ɪkˈspænd گسترش دادن، توسعه دادن، بزرگ شدن/کردن، منبسط شدن
170 15 alter ˈɔːltər تغییر دادن، عوض کردن، اصلاح کردن (معمولاً جزئی)
171 15 mature məˈtʃʊr / məˈtʊr بالغ، پخته، رشد‌یافته
172 15 sacred ˈseɪkrɪd مقدس، محترم، دارای ارزش والا (مذهبی یا اخلاقی)
173 15 revise rɪˈvaɪz بازبینی و اصلاح کردن، تجدید نظر کردن، ویرایش کردن
174 15 pledge pledʒ متعهد شدن، قول رسمی دادن، سوگند وفاداری خوردن
175 15 casual ˈkæʒuəl اتفاقی، غیررسمی، خودمانی، بی‌تکلف
176 15 pursue pərˈsuː دنبال کردن، تعقیب کردن، پیگیری کردن (هدف، شغل، شخص)
177 15 unanimous juːˈnænɪməs هم‌رأی، متفق‌القول، با توافق کامل
178 15 fortunate ˈfɔːrtʃənət خوش‌شانس، خوش‌بخت، مبارک
179 15 pioneer ˌpaɪəˈnɪr پیشگام، پیشاهنگ، اولین فاتح
180 15 innovative ˈɪnəveɪtɪv / ˈɪnoʊveɪtɪv نوآورانه، مبتکرانه، خلاقانه

بخش ۱ — درس ۱۳ (واژه‌های ۱۴۵ تا ۱۵۶)

درس ۱۳ حول محور رسانه، حرکت و دقت می‌چرخد؛ از journalist و editor که شغل‌های رسانه‌ای‌اند، تا migrate و vessel که حرکت و جابه‌جایی را توصیف می‌کنند.

نگاهی عمیق‌تر به چند واژه

journalist (ˈdʒɜːrnəlɪst) از فرانسویِ journaliste می‌آید، از journal (روزنامه) که خودش ریشه در لاتینِ diurnalis یعنی «روزانه» دارد — در اصل یعنی «کسی که چیزهای روزانه را می‌نویسد». مثال رسمی: «The award-winning journalist was praised for her unbiased reporting» (روزنامه‌نگارِ برندهٔ جایزه به‌خاطر گزارش‌دهیِ بی‌طرفانه‌اش تحسین شد). مثال محاوره‌ای: «My dream is to become a journalist and travel the world» (رویای من اینه که یه روزنامه‌نگار بشم و دنیا رو بگردم). نکتهٔ تله‌ای مهم: journalist با reporter یکی نیست؛ reporter فقط خبر جمع می‌کند و گزارش می‌دهد، اما journalist مفهومی گسترده‌تر است که شامل ویراستار، تحلیل‌گر و ستون‌نویس هم می‌شود — پس هر reporter یک journalist هست، اما برعکسش همیشه درست نیست. ترکیب‌های رایج: investigative journalist (روزنامه‌نگارِ تحقیقی)، freelance journalist.

commence (kəˈmens) از فرانسویِ قدیمِ comencier و در نهایت از لاتینِ cominitiare (com- «با هم» + initiare «آغاز کردن») ساخته شده. مثال رسمی: «The trial is scheduled to commence next Monday» (محاکمه قرار است دوشنبهٔ آینده آغاز شود). مثال محاوره‌ای و طنزآمیز: «Let the party commence!» (بذارید جشن شروع بشه!) — همین کاربردِ طنزآمیز در فضایِ غیررسمی نشان می‌دهد که خودِ کلمه چقدر رسمی به گوش می‌رسد. نکتهٔ طلایی کنکوری: commence فقط برای مراسم، دادگاه و فرآیندهای اداری به کار می‌رود؛ در مکالمهٔ روزمره به‌جایش از start یا begin استفاده کنید. یک نکتهٔ گرامری ظریف هم دارد: commence با -ing خیلی کمتر از start و begin به کار می‌رود.

migrate (ˈmaɪɡreɪt) از لاتینِ migrare (حرکت کردن، نقل مکان کردن) می‌آید. مثال رسمی: «Many birds migrate south for the winter» (بسیاری از پرندگان برای زمستان به سمتِ جنوب مهاجرت می‌کنند). مثال محاوره‌ای: «My grandfather migrated to New York from Italy in 1919» (پدربزرگم در سالِ ۱۹۱۹ از ایتالیا به نیویورک مهاجرت کرد). تلهٔ رایج این خانواده سه‌قلوست: migrate معنیِ کلیِ جابه‌جایی دارد (مثل کوچِ پرندگان)، immigrate یعنی مهاجرت به داخلِ یک کشور و همیشه با to می‌آید («He immigrated to Canada»)، و emigrate یعنی مهاجرت از یک کشور به بیرون و با from می‌آید («She emigrated from Italy»). migrate هر دو جهت را پوشش می‌دهد.

vessel (ˈvesəl) از لاتینِ vascellum (ظرفِ کوچک) می‌آید و در فارسی سه معنیِ کاملاً متفاوت دارد: کشتی، ظرف، و رگِ خونی. مثال رسمی: «The research vessel is equipped with state-of-the-art sonar technology» (کشتیِ تحقیقاتی به فناوریِ پیشرفتهٔ سونار مجهز است). مثال محاوره‌ای: «My father burst a blood vessel when he got the bill from the garage» (پدرم از شدتِ عصبانیت وقتی قبضِ تعمیرگاه را گرفت، رگِ خونی‌اش پاره شد). نکتهٔ کاربردی: vessel با ship فرق دارد — ship کلمه‌ای عمومی برای هر شناورِ بزرگ است، اما vessel رسمی‌تر، فنی‌تر و در اسنادِ حقوقی و متونِ دریایی رایج‌تر است؛ همیشه بر اساسِ بافتِ جمله تشخیص دهید کدام معنی مدنظر است.

observant (əbˈzɜːrvənt) از فعلِ observe (مشاهده کردن) به‌علاوهٔ پسوندِ -ant ساخته شده. مثال رسمی: «An observant police officer noticed the suspicious vehicle» (افسر پلیسِ تیزبینی متوجهِ خودروی مشکوک شد). مثال محاوره‌ای: «You're very observant! I just got my hair cut yesterday» (چقدر دقیقی/تیزبینی! من دیروز موهامو کوتاه کردم). نکتهٔ مهم کنکوری: این واژه دو معنیِ کاملاً متفاوت دارد — یکی «تیزبین و دقیق» (معنیِ رایج‌تر) و دیگری «پایبند به آدابِ مذهبی» (مثل «an observant Jew» یعنی یهودیِ پایبند به قوانینِ دینی)؛ در متن‌های فرهنگی و مذهبی حواستان به این معنیِ دوم باشد.

identify (aɪˈdentɪfaɪ) از لاتینِ identificare می‌آید، ترکیبِ idem (همان، یکسان) + -ficare (ساختن). مثال رسمی: «The victim was unable to identify her attacker» (قربانی قادر به شناساییِ مهاجمِ خود نبود). مثال محاوره‌ای: «Can you identify the song that's playing? It sounds so familiar» (می‌تونی آهنگی که داره پخش می‌شه رو تشخیص بدی؟ خیلی آشنا به نظر میاد). نکتهٔ تله‌ای مهم: identify with someone یک اصطلاحِ کاملاً متفاوت است و یعنی «با کسی احساسِ همذات‌پنداری کردن» یا «خود را جایِ کسی گذاشتن» — «I can identify with your pain» — این معنی در متن‌های ادبی و روان‌شناختی زیاد امتحان می‌شود.

persist (pərˈsɪst) از لاتینِ persistere می‌آید، ترکیبِ per- (به‌طورِ کامل) + sistere (ایستادن، ثابت ماندن). مثال رسمی: «If the symptoms persist, please consult your physician» (اگر علائم ادامه یافت، لطفاً با پزشکِ خود مشورت کنید). مثال محاوره‌ای: «I told him I didn't want any, but he persisted and offered me cake again» (بهش گفتم نمی‌خوام، اما اصرار کرد و دوباره کیک تعارفم کرد). نکتهٔ گرامریِ ثابت: persist همیشه با حرفِ اضافهٔ in و سپس اسمِ مصدر می‌آید — «He persisted in asking questions» — این ساختار در تست‌های گرامری زیاد امتحان می‌شود.

hazy (ˈheɪzi) ریشه‌اش نامعلوم است، احتمالاً مرتبط با haze (مهِ رقیق، دود). مثال رسمی: «The report provided only a hazy outline of the proposed changes» (گزارش تنها یک طرحِ کلیِ مبهم از تغییراتِ پیشنهادی ارائه کرد). مثال محاوره‌ای: «My memory of that night is a bit hazy; I think I was too tired» (خاطره‌م از اون شب یه‌کم مبهم و تاره؛ فکر کنم زیادی خسته بودم). نکتهٔ کاربردی: hazy هم برایِ هوایِ مه‌آلود و هم برایِ خاطره یا فکرِ نامشخص و مبهم به کار می‌رود — «a hazy memory»، «a hazy idea».

gleam (ɡliːm) از انگلیسیِ قدیمِ glæm (درخشش، روشنایی) می‌آید و هم اسم است هم فعل. مثال رسمی: «The first gleam of dawn appeared on the horizon» (اولین پرتوِ سپیده‌دم در افق ظاهر شد). مثال محاوره‌ای: «There was a mischievous gleam in his eyes when he told the joke» (وقتی جوک رو تعریف کرد، یه برقِ شیطنت‌آمیز توی چشماش بود). نکتهٔ کاربردی: gleam معمولاً برایِ نورِ ملایم و کوتاه به کار می‌رود، برخلافِ shine که می‌تواند نورِ پیوسته و قوی هم باشد؛ «a gleam in one's eye» یک اصطلاحِ رایج برای نشان‌دادنِ هیجان یا شیطنت است.

مترادف و متضاد این ۱۲ واژه

کلمه معادل‌ها متضادها
journalist reporter, correspondent, writer
famine starvation, hunger, scarcity abundance, plenty
revive restore, revitalize, resuscitate kill, suppress
commence begin, start, initiate end, conclude, cease
observant attentive, watchful, alert unobservant, oblivious
identify recognize, distinguish, pinpoint overlook, mistake
migrate move, relocate, immigrate stay, remain, settle
vessel ship, boat; container; duct
persist continue, persevere, endure quit, stop, abandon
hazy misty, foggy, vague clear, distinct, sharp
gleam glow, shine, glimmer darkness, gloom
editor redactor, reviser, compiler

ترکیب‌های رایج این درس

investigative journalist، famine relief، revive the economy، commence proceedings، a keenly observant eye، identify a suspect / identify with someone (احساسِ همذات‌پنداری کردن)، migrate for work، burst a blood vessel، persist in doing something، a hazy memory، a gleam in one's eye، editor-in-chief (سردبیر).

تله‌های رایجِ این درس

چند تلهٔ مهم را از یاد نبرید. یکم، commence فقط رسمی است؛ در گفتارِ روزمره start و begin طبیعی‌ترند و commence با -ing خیلی کمتر به کار می‌رود. دوم، سه‌قلوهای migrate/immigrate/emigrate را با حروفِ اضافه‌شان (to برای immigrate، from برای emigrate) به‌خاطر بسپارید. سوم، revive در کاربردِ غیررسمی معنیِ «سرحال آوردن» هم می‌دهد — «A shower will revive you» — که با معنیِ اصلیِ «زنده کردن» فاصله دارد. چهارم، editor با journalist اشتباه گرفته نشود: editor کسی است که متن را ویرایش و آماده می‌کند، در حالی که journalist دامنهٔ گسترده‌تری از تولیدِ محتوا را شامل می‌شود.

نکاتِ طلایی این درس

یک، vessel سه معنیِ کاملاً متفاوت دارد — کشتی، ظرف و رگِ خونی — همیشه بر اساسِ بافتِ جمله تصمیم بگیرید. دو، observant را با بارِ مذهبی‌اش («an observant Muslim») در متن‌های فرهنگی اشتباه نگیرید. سه، persist in doing something یک ترکیبِ ثابت و پرتکرار در تست‌هایِ گرامری است. چهار، identify with someone را از identify (شناسایی کردن) جدا نگه دارید؛ اولی احساسی است، دومی صرفاً تشخیصِ هویت.


بخش ۲ — درس ۱۴ (واژه‌های ۱۵۷ تا ۱۶۸)

درس ۱۴ فضای خشونت‌بار و پرهیجانِ رقابت را توصیف می‌کند — از rival و opponent گرفته تا brawl و vicious.

نگاهی عمیق‌تر به چند واژه

rival (ˈraɪvəl) ریشه‌ای شاعرانه دارد: از لاتینِ rivalis یعنی «همسایهٔ رودخانه، کسی که در آب با دیگری شریک است» — کسانی که در دو طرفِ یک رودخانه زندگی می‌کردند، معمولاً بر سرِ آب با هم رقابت داشتند. مثال رسمی: «The two companies are fierce rivals in the smartphone market» (دو شرکت در بازارِ گوشیِ هوشمند رقبایِ سرسختِ هم‌اند). مثال محاوره‌ای: «My biggest rival in video games is my little brother» (بزرگ‌ترین رقیبم توی بازی‌هایِ ویدیویی، داداشِ کوچیکمه). نکتهٔ تله‌ای: rival بر رقابتِ طولانی‌مدت و شخصی برایِ یک هدفِ مشخص دلالت دارد، در حالی که opponent کلی‌تر و موقعیتی‌تر است (مثلِ حریفِ یک بازیِ واحد)؛ هر rival یک opponent است، اما عکسش همیشه صادق نیست.

opponent (əˈpoʊnənt) از لاتینِ opponere می‌آید، ترکیبِ ob- (در برابر) + ponere (قرار دادن) — یعنی «در برابرِ کسی قرار گرفتن». مثال رسمی: «The senator is a vocal opponent of the proposed tax bill» (سناتور یک مخالفِ پرسروصدا برایِ لایحهٔ مالیاتیِ پیشنهادی است). مثال محاوره‌ای: «My tennis opponent was really tough; I barely won» (حریفِ تنیسم واقعاً سخت بود؛ به‌زور بردم). نکتهٔ کاربردی: opponent برخلافِ rival، می‌تواند برای یک رویدادِ یک‌باره هم به کار برود (حریفِ همین یک مسابقه)، در حالی که rival معمولاً به رقابتی طولانی و شخصی اشاره دارد.

brutal (ˈbruːtəl) از لاتینِ brutalis (حیوانی، وحشی) می‌آید. مثال رسمی: «The report exposed the brutal treatment of prisoners in the camp» (گزارش، رفتارِ وحشیانه با زندانیان در اردوگاه را افشا کرد). مثال محاوره‌ای: «To be brutally honest, I think that dress looks terrible on you» (رک و بی‌پرده بگم، فکر می‌کنم اون لباس به تو وحشتناکه). نکتهٔ طلایی: brutal یک پله از violent بالاتر است — violent فقط به خشونتِ فیزیکیِ شدید اشاره دارد، اما brutal بر بی‌رحمی و «حیوان‌صفت بودن» تأکید می‌کند. یک کاربردِ استعاریِ رایج هم دارد: brutal honesty یعنی «صداقتِ بی‌پرده و گزنده»، بدونِ هیچ بارِ فیزیکی.

vicious (ˈvɪʃəs) از لاتینِ vitiosus (پر از نقص، فاسد) می‌آید. مثال رسمی: «The regime launched a vicious crackdown on dissent» (رژیم، سرکوبِ شریرانه و وحشیانه‌ای را علیهِ مخالفان آغاز کرد). مثال محاوره‌ای: «Be careful of that dog; it can be vicious» (مراقبِ آن سگ باش؛ می‌تواند وحشی و خطرناک باشد). تلهٔ املایی مهم: vicious را با viscous (ˈvɪskəs) یعنی «غلیظ و چسبناک، مثلِ عسل» اشتباه نگیرید — تلفظ و معنی‌شان کاملاً فرق دارد. ترکیبِ رایجِ کنکوری: vicious circle (چرخهٔ معیوب) که در متن‌های تحلیلی زیاد ظاهر می‌شود.

whirling (ˈwɜːrlɪŋ) از اسکاندیناویِ قدیمِ hvirfla (چرخاندن، چرخیدن) می‌آید. مثال رسمی: «The dancer's whirling movements captivated the audience» (حرکاتِ چرخانِ رقصنده، تماشاگران را مجذوب کرد). مثال محاوره‌ای: «My mind was whirling after I heard the amazing news» (بعد از شنیدنِ اون خبرِ شگفت‌انگیز، مغزم داشت می‌چرخید). نکتهٔ کاربردی: whirling هم برایِ حرکتِ فیزیکیِ سریع (whirling dervish، whirling blades) و هم برایِ حالتِ ذهنیِ آشفته و گیج («my head is whirling») به کار می‌رود.

underdog (ˈʌndərˌdɔːɡ) ترکیبی از under («زیر») و dog («سگ») است — اشاره به سگی دارد که در جنگِ سگ‌ها بازنده می‌شود و زیرِ سگِ برنده می‌افتد. مثال رسمی: «The small company entered the market as a clear underdog but quickly gained ground» (شرکتِ کوچک به‌عنوانِ یک بازندهٔ آشکار واردِ بازار شد اما به‌سرعت پیشرفت کرد). مثال محاوره‌ای: «Come on! Everyone loves rooting for the underdog!» (زودباش! همه عاشقِ تشویق‌کردنِ آدمِ ضعیف‌ترند!). نکتهٔ کاربردی: نقطهٔ مقابلِ underdog، top dog است — یعنی «شخصِ برنده و مسلط در یک رقابت». این جفتِ متضاد را باهم به‌خاطر بسپارید: «He went from underdog to top dog.»

thrust (θrʌst) از اسکاندیناویِ قدیمِ þrysta (فشار دادن) می‌آید. مثال رسمی: «The general thrust his troops into battle» (ژنرال نیروهایش را به دلِ نبرد فرستاد). مثال محاوره‌ای: «He thrust his hands in his pockets and walked away angrily» (دستاشو با قدرت تو جیبش چپوند و با عصبانیت رفت). نکتهٔ مهم برای متن‌های دانشگاهی: thrust معنیِ استعاریِ پرکاربردی دارد — «thrust into the spotlight» یعنی «ناگهان در مرکزِ توجه قرار گرفتن»، و «the main thrust of the argument» یعنی «نقطهٔ اصلی و هستهٔ مرکزیِ یک استدلال». این کاربردهایِ غیرفیزیکی در متونِ تحلیلی بسیار رایج‌اند.

unruly (ʌnˈruːli) از پیشوندِ un- (نه) به‌علاوهٔ ruly (قابلِ اداره، منظم) ساخته شده که خودش از rule (قانون) می‌آید. مثال رسمی: «The police were called to control the unruly crowd» (پلیس برایِ کنترلِ جمعیتِ یاغی/سرکش فراخوانده شد). مثال محاوره‌ای: «My unruly hair just won't stay down today!» (موهایِ وحشی و کنترل‌ناپذیرم امروز اصلاً نمی‌خوابن!). نکتهٔ کاربردی: unruly هم برایِ رفتارِ انسانی (جمعیت، شاگردِ کلاس) و هم به‌طورِ طنزآمیز برایِ چیزهایِ فیزیکی مثلِ مو به کار می‌رود.

duplicate (ˈduːplɪkət) از لاتینِ duplicare (دو برابر کردن) می‌آید، از duplex (دوگانه). مثال رسمی: «The laboratory was able to duplicate the results of the previous experiment» (آزمایشگاه توانست نتایجِ آزمایشِ قبلی را دوباره تکرار/تکثیر کند). مثال محاوره‌ای: «Can you make a duplicate key for my apartment?» (می‌تونی یه کلیدِ یدکی برای آپارتمانم بسازی؟). نکتهٔ کاربردی: duplicate با copy فرق دارد — duplicate بر «کپیِ دقیق و یکسان» تأکید دارد و رسمی‌تر و فنی‌تر است، در حالی که copy می‌تواند تقریبی هم باشد.

مترادف و متضاد این ۱۲ واژه

کلمه معادل‌ها متضادها
unruly uncontrollable, wild, rebellious obedient, calm, docile
rival competitor, adversary, foe ally, friend, partner
violent fierce, savage, rough gentle, mild, peaceful
brutal cruel, savage, ruthless kind, gentle, humane
opponent adversary, antagonist, foe ally, supporter
brawl fight, scuffle, clash peace, harmony
duplicate copy, replica, clone original, prototype
vicious wicked, evil, ferocious kind, gentle, virtuous
whirling spinning, swirling, twirling still, motionless
underdog loser, long shot favorite, top dog, winner
thrust push, shove, plunge, drive pull, withdraw
bewildered confused, puzzled, baffled clear, oriented

ترکیب‌های رایج این درس

an unruly crowd/mob، fierce rival، violent crime/storm، brutal honesty، a worthy opponent، a barroom brawl، duplicate a key، a vicious circle، a whirling dervish، root for the underdog، thrust into the spotlight، a bewildered look.

تله‌های رایجِ این درس

از هم تشخیص‌شان دهید: rival در برابرِ opponent (شخصی/موقعیتی)، brutal در برابرِ violent (شدت و بی‌رحمی)، و مخصوصاً vicious در برابرِ viscous — این آخری فقط یک حرف فرق می‌کند اما معنایش زمین تا آسمان تفاوت دارد. duplicate هم با copy اشتباه گرفته می‌شود: duplicate بر «کپیِ دقیق و یکسان» تأکید دارد («a duplicate key»)، در حالی که copy می‌تواند تقریبی هم باشد و duplicate رسمی‌تر است.

نکاتِ طلایی این درس

یک، bewildered با wild هم‌ریشه است — کسی که bewildered می‌شود، انگار در بیابان گم شده. دو، rival از rivalis یعنی «همسایهٔ رودخانه» می‌آید؛ این نکتهٔ ریشه‌شناسی در طراحیِ سوال‌های کنکور محبوب است. سه، underdog نقطهٔ مقابلش top dog است — این جفت را همیشه باهم مرور کنید.


بخش ۳ — درس ۱۵ (واژه‌های ۱۶۹ تا ۱۸۰)

درس ۱۵ دربارهٔ تغییر، تعهد و پیشرفت است — از expand و alter تا pledge، pioneer و innovative.

نگاهی عمیق‌تر به چند واژه

expand (ɪkˈspænd) از لاتینِ expandere می‌آید، ترکیبِ ex- (بیرون) + pandere (گستردن، پهن کردن). مثال رسمی: «The university plans to expand its research facilities over the next decade» (دانشگاه قصد دارد امکاناتِ تحقیقاتیِ خود را طیِ دههٔ آینده گسترش دهد). مثال محاوره‌ای: «My waistline seems to expand every time I eat pizza!» (انگار هر بار پیتزا می‌خورم، دورِ کمرم گشادتر می‌شه!). نکتهٔ کاربردی: expand هم برایِ رشدِ فیزیکی (منبسط شدن) و هم برایِ رشدِ کسب‌وکار و ایده به کار می‌رود؛ متضادش شامل shrink و contract می‌شود.

mature (məˈtʃʊr) از لاتینِ maturus (رسیده، آماده) می‌آید و هم صفت است هم فعل. مثال رسمی: «The investment will mature in ten years» (سرمایه‌گذاری ده سالِ دیگر سررسید/بالغ می‌شود). مثال محاوره‌ای: «It's time for you to grow up and act like a mature adult!» (وقتشه بزرگ بشی و مثلِ یه آدمِ بزرگِ پخته رفتار کنی!). نکتهٔ کاربردی: علاوه‌بر معنیِ «پخته و بالغِ» انسانی، mature در زمینهٔ مالی معنیِ «سررسید شدن» هم می‌دهد — این معنیِ دوم در متن‌های اقتصادی زیاد گول‌زننده است.

sacred (ˈseɪkrɪd) از صفتِ لاتینیِ sacer (مقدس، وقف‌شده برای خدا) به‌علاوهٔ پسوندِ -ed ساخته شده. مثال رسمی: «The right to freedom of speech is considered sacred in many democracies» (حقِ آزادیِ بیان در بسیاری از دموکراسی‌ها مقدس شمرده می‌شود). مثال محاوره‌ای: «My Sunday morning coffee ritual is sacred; don't ever disturb me then!» (آیینِ صبحِ یکشنبه و قهوه‌ام مقدسه؛ هیچ‌وقت اون موقع مزاحمم نشو!). نکتهٔ کاربردی: sacred لزوماً مذهبی نیست — در گفتارِ روزمره برایِ هر چیزِ «دست‌نزدنی و باارزش» هم به کار می‌رود، حتی یک عادتِ شخصی.

pledge (pledʒ) از فرانسویِ قدیمِ plege (گروگان، وثیقه، ضمانت) می‌آید. مثال رسمی: «All delegates signed the pledge to reduce carbon emissions» (همهٔ نمایندگان، پیمانِ کاهشِ انتشارِ کربن را امضا کردند). مثال محاوره‌ای: «I pledge to always be there for you, no matter what» (قول می‌دم همیشه برات باشم، هر اتفاقی بیفته). نکتهٔ کاربردی: pledge هم فعل است («قول رسمی دادن») هم اسم («پیمان، تعهد») و همیشه بارِ معناییِ رسمی و جدی‌تری از promise دارد — بیشتر برای سوگندها، تعهداتِ مالی و پیمان‌نامه‌ها به کار می‌رود.

pursue (pərˈsuː) از لاتینِ prosequi (دنبال کردن) می‌آید، ترکیبِ pro- (جلو) + sequi (دنبال کردن). مثال رسمی: «The government is pursuing an aggressive policy to combat inflation» (دولت در حالِ پیگیریِ یک سیاستِ تهاجمی برای مبارزه با تورم است). مثال محاوره‌ای: «She decided to pursue her dream of becoming an actress, against all odds» (با وجودِ همهٔ مشکلات، تصمیم گرفت رویایِ بازیگرشدنش را دنبال کند). نکتهٔ کاربردی: pursue فقط «تعقیبِ فیزیکی» نیست؛ در بیشترِ متن‌های رسمی و کنکوری به معنیِ «پیگیریِ یک هدف، شغل یا سیاست» می‌آید — «pursue a career»، «pursue a policy».

unanimous (juːˈnænɪməs) از لاتینِ unanimus (یک‌دل، هم‌نظر) می‌آید، ترکیبِ unus (یک) + animus (ذهن، روح) — یعنی به‌معنیِ واقعی «یک‌ذهن‌بودن». مثال رسمی: «The board reached a unanimous decision to approve the merger» (هیئتِ مدیره به یک تصمیمِ هم‌رأی برایِ تأییدِ ادغام رسید). مثال محاوره‌ای: «We were all unanimous: that was the best pizza we'd ever had!» (هممون هم‌نظر بودیم: اون بهترین پیتزایی بود که تاحالا خورده بودیم!). نکتهٔ کاربردی: بیشترِ کاربردهایش در بافتِ رأی‌گیری و تصمیمِ گروهی است؛ اگر در متنی «unanimous decision» یا «unanimous vote» دیدید، یعنی همه بدونِ استثنا موافق بوده‌اند.

pioneer (ˌpaɪəˈnɪr) از فرانسویِ قدیمِ peonier (سربازِ پیاده‌نظام، کارگرِ راه‌ساز) می‌آید که بعدها معنیِ «اولین مهاجران به سرزمینِ جدید» را گرفت. مثال رسمی: «She is considered a pioneer in the field of genetics» (او پیشگامی در زمینهٔ ژنتیک شناخته می‌شود). مثال محاوره‌ای: «My grandpa was one of the first pioneers to use the internet for business» (پدربزرگم یکی از اولین پیشگامانِ استفاده از اینترنت برای کسب‌وکار بود). نکتهٔ کاربردی: pioneer هم اسم است هم فعل («pioneer a new method» یعنی «راهِ تازه‌ای را باز کردن») و همیشه بارِ معناییِ مثبت و پیشروانه دارد — برخلافِ underdog که ضعف را نشان می‌دهد، pioneer نمادِ نوآوری و شجاعتِ اولین‌بودن است.

alter (ˈɔːltər) از لاتینِ alterare (تغییر دادن) می‌آید، از alter (دیگری، دوم). مثال رسمی: «The company had to alter its marketing strategy due to the economic downturn» (شرکت مجبور شد استراتژیِ بازاریابیِ خود را به‌دلیلِ رکودِ اقتصادی تغییر دهد). مثال محاوره‌ای: «I need to get this suit altered; the sleeves are too long» (باید این کت‌وشلوار رو براش تغییر بدم؛ آستین‌هاش زیادی بلنده). نکتهٔ کاربردی: alter معمولاً برایِ تغییراتِ جزئی و دقیق (مثلِ اصلاحِ اندازهٔ لباس) به کار می‌رود، نه دگرگونیِ کامل — برایِ آن change یا transform مناسب‌ترند.

casual (ˈkæʒuəl) از لاتینِ casualis (اتفاقی، تصادفی) می‌آید، از casus (اتفاق، رویداد). مثال رسمی: «The office has a casual dress code on Fridays» (دفترِ کار روزهایِ جمعه قانونِ پوششِ غیررسمی/راحتی دارد). مثال محاوره‌ای: «It was just a casual thing; we weren't officially dating» (فقط یه چیزِ بی‌تکلف و معمولی بود؛ ما رسماً باهم نبودیم). نکتهٔ کاربردی: casual هم صفت است («غیررسمی، بی‌تکلف») هم اسم («لباسِ راحتی» در انگلیسیِ بریتانیایی) و در بافتِ رفتار می‌تواند معنیِ «بی‌تفاوت و خونسرد» هم بگیرد.

مترادف و متضاد این ۱۲ واژه

کلمه معادل‌ها متضادها
expand grow, extend, enlarge shrink, contract, reduce
alter change, modify, adjust preserve, maintain, keep
mature ripe, adult, developed immature, undeveloped
sacred holy, revered, hallowed profane, secular
revise edit, amend, update leave unchanged
pledge promise, vow, commit break a promise
casual informal, relaxed, offhand formal, official
pursue chase, follow, seek abandon, give up
unanimous united, in agreement divided, split
fortunate lucky, blessed unfortunate, unlucky
pioneer trailblazer, innovator follower, imitator
innovative inventive, original conventional, outdated

ترکیب‌های رایج این درس

expand a business، alter a plan، mature study habits، a sacred promise، revise an essay، pledge loyalty، a casual dress code، pursue a career/dream، a unanimous decision، fortunate enough to...، a pioneer in a field، an innovative solution.

تله‌های رایجِ این درس

توجه کنید: alter یعنی تغییرِ جزئی و کنترل‌شده، در حالی‌که تغییراتِ بزرگ‌تر معمولاً با change یا transform بیان می‌شوند. pledge برخلافِ promise، همیشه رسمی‌تر و متعهدانه‌تر است — در نامه‌های اداری و متونِ حقوقی از pledge بیشتر استفاده می‌شود تا در گفتگویِ روزمره. innovative را با imaginative اشتباه نگیرید: innovative یعنی «واقعاً تازه و کاربردی» (مثلِ یک فناوری یا روشِ نو)، در حالی که imaginative فقط به «خلاقیتِ ذهنی» اشاره دارد و لزوماً به یک محصولِ عملی منجر نمی‌شود. fortunate هم گاهی با fortunately اشتباه در جمله جا می‌گیرد — اولی صفت است و باید کنارِ اسم بیاید («a fortunate man»)، دومی قید است و کنارِ فعل یا کلِ جمله می‌نشیند.

نکاتِ طلایی این درس

یک، fortunate با fortune (سرنوشت، بخت) هم‌ریشه است — پس «خوش‌شانس‌بودن» در اصل یعنی «بختِ خوب داشتن». دو، casual هم صفت است هم اسم (لباسِ راحتی)؛ در جملاتِ رسمی‌تر با «casual dress code» ظاهر می‌شود. سه، revise را با review اشتباه نگیرید: revise یعنی «اصلاح و بازنویسیِ متن»، اما review یعنی «مرور و نقدِ چیزی» بدونِ لزوماً تغییردادنش. چهار، expand و alter را باهم مقایسه کنید: expand یعنی «بزرگ‌تر کردنِ چیزی که هست» اما alter یعنی «تغییرِ شکل یا جزئیاتش»، بدونِ لزوماً بزرگ‌ترشدن.


جمع‌بندی سه درس

این سه درس، سه لایهٔ متفاوت از زبانِ روزمره تا متنِ رسمی را پوشش می‌دهند: درسِ ۱۳ بیشتر حولِ رسانه و حرکت (journalist، migrate، vessel)، درسِ ۱۴ حولِ رقابت و خشونت (rival، brutal، vicious)، و درسِ ۱۵ حولِ تغییر و تعهد (alter، pledge، pioneer) می‌چرخد. نکتهٔ مشترکِ همهٔ این واژه‌ها این است که هرکدام حداقل یک «همزادِ گمراه‌کننده» دارند — کلمه‌ای با تلفظ یا املایِ نزدیک اما معنیِ کاملاً متفاوت (مثلِ vicious/viscous یا migrate/immigrate/emigrate) — و دقیقاً همین همزادها هستند که بیشترین سؤال‌های کنکوری را می‌سازند.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. Before the story about the factory fire was published, the .................... had spent three weeks interviewing workers and checking official records.

  • journalist
  • novelist
  • librarian
  • accountant

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«journalist» به معنای روزنامه‌نگار و خبرنگار است؛ کسی که پیش از انتشارِ خبر با کارگران مصاحبه می‌کند و اسنادِ رسمی را وارسی می‌کند، همان روزنامه‌نگار است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «novelist» به معنای رمان‌نویس است و کارش ساختنِ داستانِ خیالی است نه تهیهٔ گزارشِ مستند؛ «librarian» به معنای کتابدار است و کارش نگهداری و سازمان‌دهیِ کتاب‌هاست؛ «accountant» به معنای حسابدار است و با دفاتر و اعدادِ مالی سر و کار دارد. تلهٔ تستی: گزینهٔ «novelist» هم «می‌نویسد» و همین شباهت فریبنده است، اما آنچه اینجا منتشر می‌شود گزارشی بر پایهٔ مصاحبه و سندِ واقعی است، نه داستان.

2. Any .................... who invents quotations instead of recording them accurately will very quickly lose the trust of readers.

  • novelist
  • journalist
  • translator
  • illustrator

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«journalist» به معنای روزنامه‌نگار و خبرنگار است؛ دقتِ نقلِ‌قول و اعتمادِ خواننده دقیقاً معیارِ حرفه‌ایِ کارِ خبرنگاری است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «novelist» به معنای رمان‌نویس است و ساختنِ گفت‌وگوی خیالی اصلاً بخشی از کارِ اوست، پس این هشدار دربارهٔ او بی‌معناست؛ «translator» به معنای مترجم است و نقلِ‌قول را از زبانی به زبانِ دیگر می‌برد، نه اینکه خودش آن را گردآوری کند؛ «illustrator» به معنای تصویرگر است و با طرح و نقاشی کار می‌کند نه با نقلِ‌قول. تلهٔ تستی: فعلِ «invents» شما را به سمتِ «novelist» می‌کشاند، در حالی که نکتهٔ جمله این است که ساختنِ نقلِ‌قول برای این شغل یک تخلف است، نه بخشی از کار.

3. The magazine hired an experienced .................... to cover the coming elections in three neighbouring countries at the same time.

  • printer
  • publisher
  • journalist
  • librarian

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«journalist» به معنای روزنامه‌نگار و خبرنگار است؛ پوشش دادنِ خبریِ انتخابات وظیفهٔ روزنامه‌نگار است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «printer» به معنای چاپگر یا چاپچی است و فقط مرحلهٔ چاپِ فیزیکی را انجام می‌دهد؛ «publisher» به معنای ناشر است و کارش سرمایه‌گذاری و انتشارِ اثر است، نه تهیهٔ گزارش از محلِ رویداد؛ «librarian» به معنای کتابدار است و در کتابخانه کار می‌کند. تلهٔ تستی: هر سه گزینهٔ دیگر به دنیای نشر مربوط‌اند و همین آن‌ها را وسوسه‌انگیز می‌کند، اما فقط «journalist» کسی است که به محلِ رویداد می‌رود و خبر را تهیه می‌کند.

4. Although she originally trained as a lawyer, she later became a well-known .................... whose weekly column appeared in three national newspapers.

  • publisher
  • biographer
  • journalist
  • translator

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«journalist» به معنای روزنامه‌نگار و خبرنگار است؛ نوشتنِ ستونِ هفتگی در روزنامه‌های سراسری کارِ روزنامه‌نگار است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «publisher» به معنای ناشر است و مالک یا مدیرِ انتشار است نه نویسندهٔ ستون؛ «biographer» به معنای زندگی‌نامه‌نویس است و یک کتابِ بلند دربارهٔ زندگیِ یک نفر می‌نویسد، نه ستونِ هفتگی؛ «translator» به معنای مترجم است و متنِ دیگران را برمی‌گرداند. تلهٔ تستی: کلیدواژهٔ تصمیم‌گیری «weekly column ... in newspapers» است؛ «biographer» هم می‌نویسد ولی نه به‌صورتِ هفتگی و نه در روزنامه.

5. A responsible .................... checks a rumour against at least two independent sources before ever turning it into a headline.

  • photographer
  • librarian
  • novelist
  • journalist

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«journalist» به معنای روزنامه‌نگار و خبرنگار است؛ راستی‌آزماییِ شایعه پیش از تبدیلِ آن به تیترِ خبر، هستهٔ اخلاقِ حرفه‌ایِ روزنامه‌نگاری است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «photographer» به معنای عکاس است و ابزارِ کارش دوربین است نه راستی‌آزماییِ متنِ خبر؛ «librarian» به معنای کتابدار است و منابع را نگهداری می‌کند اما تیترِ خبر نمی‌سازد؛ «novelist» به معنای رمان‌نویس است و اصلاً با شایعه به‌عنوانِ خبر سر و کار ندارد. تلهٔ تستی: واژهٔ «sources» ممکن است ذهن را به «librarian» ببرد چون او هم با منابع کار می‌کند، اما تولیدِ «headline» فقط از عهدهٔ «journalist» برمی‌آید.

6. The prize went to a young .................... whose long investigation of child labour finally forced the government to change the law.

  • biographer
  • illustrator
  • journalist
  • printer

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«journalist» به معنای روزنامه‌نگار و خبرنگار است؛ تحقیقِ افشاگرانه دربارهٔ یک معضلِ اجتماعی و اثرگذاری بر قانون، کارِ روزنامه‌نگارِ تحقیق‌گر است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «biographer» به معنای زندگی‌نامه‌نویس است و موضوعِ کارش زندگیِ یک شخص است نه یک معضلِ اجتماعیِ جاری؛ «illustrator» به معنای تصویرگر است و کارش کشیدنِ تصویر برای متن است؛ «printer» به معنای چاپچی است و در مرحلهٔ چاپ نقش دارد نه در تحقیق. تلهٔ تستی: ترکیبِ «investigative journalist» یکی از پرتکرارترین ترکیب‌های این واژه است؛ هرجا «investigation» به انتشارِ عمومی ختم شود، پای «journalist» در میان است.

7. After two successive years without rain, a severe .................... spread through the northern provinces and thousands of families were left with nothing to eat.

  • harvest
  • ceremony
  • rivalry
  • famine

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«famine» به معنای قحطی و کمبودِ شدیدِ غذا است؛ قحطی دقیقاً همان کمبودِ فراگیرِ غذاست که هزاران خانواده را بی‌غذا می‌گذارد، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «harvest» به معنای برداشتِ محصول است و رویدادی مثبت و نشانهٔ فراوانی است، نه کمبود؛ «ceremony» به معنای مراسم و آیین است و هیچ ربطی به نبودِ غذا ندارد؛ «rivalry» به معنای رقابت است و میانِ دو طرفِ رقیب معنا پیدا می‌کند. تلهٔ تستی: گزینهٔ «harvest» چون هم‌حوزهٔ کشاورزی است وسوسه‌انگیز می‌شود، اما برداشتِ محصول نتیجهٔ فراوانی است و درست نقطهٔ مقابلِ چیزی است که جمله توصیف می‌کند.

8. The charity is collecting food and medicine for the millions of villagers now facing .................... after the harvest failed completely last year.

  • rivalry
  • famine
  • pledge
  • gleam

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«famine» به معنای قحطی و کمبودِ شدیدِ غذا است؛ شکستِ کاملِ محصول و نیاز به کمکِ غذایی، تصویرِ روشنی از قحطی است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «rivalry» به معنای رقابت است و وضعیتی اجتماعی میانِ دو طرف را می‌رساند نه یک بحرانِ غذایی؛ «pledge» به معنای تعهد و پیمانِ رسمی است و یک قولِ اخلاقی یا حقوقی را می‌رساند؛ «gleam» به معنای پرتوِ نورِ ملایم است و کاملاً بی‌ربط به این بافت است. تلهٔ تستی: حواستان باشد که «facing» با هر اسمی می‌نشیند و به‌تنهایی هیچ راهنمایی‌ای نمی‌دهد؛ تنها نشانهٔ تصمیم‌گیری «food» و «the harvest failed» است.

9. Historians agree that the .................... of 1845 in Ireland drove more than a million people to leave the country for ever.

  • banquet
  • voyage
  • custom
  • famine

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«famine» به معنای قحطی و کمبودِ شدیدِ غذا است؛ رویدادی که در ۱۸۴۵ میلیون‌ها ایرلندی را به ترکِ کشور واداشت، قحطیِ بزرگ بود، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «banquet» به معنای ضیافت و مهمانیِ باشکوه است و درست نقطهٔ مقابلِ گرسنگی را می‌رساند؛ «voyage» به معنای سفرِ دریایی است و خودِ سفر علتِ ترکِ کشور نیست بلکه نتیجهٔ آن است؛ «custom» به معنای رسم و عادتِ فرهنگی است و کسی را از کشور بیرون نمی‌راند. تلهٔ تستی: گزینهٔ «voyage» فریبنده است چون در جمله سخن از ترکِ کشور است، اما جای خالی جای علت است نه جای وسیلهٔ رفتن.

10. Aid agencies warned that unless the border was opened within days, a widespread .................... would kill more people than the fighting itself.

  • famine
  • rumour
  • tribute
  • festival

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«famine» به معنای قحطی و کمبودِ شدیدِ غذا است؛ بستهٔ ماندنِ مرز جلوی رسیدنِ غذا را می‌گیرد و پیامدش قحطی است، بنابراین جای خالی را کامل می‌کند. گزینه‌های نادرست: «rumour» به معنای شایعه است و خودش کسی را نمی‌کشد؛ «tribute» به معنای خراج یا ادایِ احترام است و بارِ معناییِ مثبت یا تشریفاتی دارد؛ «festival» به معنای جشنواره است و رویدادی شادمانه است. تلهٔ تستی: مقایسهٔ صریحِ جمله با «the fighting» نشان می‌دهد جای خالی باید یک عاملِ مرگبار باشد؛ سه گزینهٔ دیگر هیچ‌کدام کشنده نیستند.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان