درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۲۸ تا ۳۰
این صفحه، پیشنمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سهدرسیِ ۲۸، ۲۹، ۳۰ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — واژههای ۳۲۵ تا ۳۶۰. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل میبینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۳ واژه — دستِکم هفت واژه از هر درس، همراه با ریشهشناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تلهایِ کنکور — بهطور کامل آورده شده است.
نمای کلی ۳۶ واژه
| # | درس | واژه | تلفظ | معنی کوتاه |
|---|---|---|---|---|
| 325 | 28 | outlaw | ˈaʊtlɔː | (اسم) یاغی، قانونشکن، تبهکار فراری |
| 326 | 28 | promote | prəˈmoʊt | ترفیع دادن، ارتقا دادن |
| 327 | 28 | undernourished | ˌʌndərˈnɜːrɪʃt | دچار سوءتغذیه، به اندازه کافی تغذیه نشده |
| 328 | 28 | illustrate | ˈɪləstreɪt | نشان دادن، شرح دادن، توضیح دادن (با مثال، تصویر، داستان) |
| 329 | 28 | disclose | dɪsˈkloʊz | فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن |
| 330 | 28 | excessive | ɪkˈsesɪv | بیش از حد، مفرط، افراطی، زیادی |
| 331 | 28 | disaster | dɪˈzæstər | فاجعه، مصیبت، بلا، سانحه ویرانگر |
| 332 | 28 | censor | ˈsensər | (اسم) سانسورچی، بازرس (کتب و فیلم) |
| 333 | 28 | culprit | ˈkʌlprɪt | مقصر، گناهکار، مجرم، شخص خاطی |
| 334 | 28 | juvenile | ˈdʒuːvənaɪl / ˈdʒuːvənəl | (صفت) جوان، نوجوان، مربوط به بچهها و نوجوانان |
| 335 | 28 | bait | beɪt | (اسم) طعمه (برای ماهی یا حیوانات)، هر چیز فریبنده |
| 336 | 28 | insist | ɪnˈsɪst | اصرار کردن، پافشاری کردن |
| 337 | 29 | toil | tɔɪl | کار سخت و طاقتفرسا، زحمت، رنج کار |
| 338 | 29 | blunder | ˈblʌndər | اشتباه بزرگ و احمقانه، گاف |
| 339 | 29 | daze | deɪz | گیج و منگ کردن، مبهوت کردن |
| 340 | 29 | mourn | mɔːrn | عزا گرفتن، سوگواری کردن، غصه خوردن برای مرگ یا فقدان |
| 341 | 29 | subside | səbˈsaɪd | فروکش کردن، کاهش یافتن، تهنشین شدن |
| 342 | 29 | maim | meɪm | معلول کردن، نقص عضو کردن، مثله کردن |
| 343 | 29 | comprehend | ˌkɑːmprɪˈhend | فهمیدن، درک کردن، پی بردن به عمق چیزی |
| 344 | 29 | commend | kəˈmend | تحسین و تمجید کردن، ستودن |
| 345 | 29 | final | ˈfaɪnəl | نهایی، آخرین، قطعی |
| 346 | 29 | exempt | ɪɡˈzempt | معاف کردن، مستثنی کردن |
| 347 | 29 | vain | veɪn | مغرور (از ظاهر/توانایی)، خودبین |
| 348 | 29 | repetition | ˌrepɪˈtɪʃən | تکرار |
| 349 | 30 | depict | dɪˈpɪkt | به تصویر کشیدن، توصیف کردن، نمایش دادن |
| 350 | 30 | mortal | ˈmɔːrtəl | فانی، میرا |
| 351 | 30 | novel | ˈnɑːvəl | (صفت) جدید، نو، بدیع، تازه |
| 352 | 30 | occupant | ˈɑːkjəpənt | ساکن، متصرف، کسی که در یک مکان یا موقعیت قرار دارد |
| 353 | 30 | appoint | əˈpɔɪnt | منصوب کردن، تعیین کردن (زمان، مکان)، مجهز کردن |
| 354 | 30 | quarter | ˈkwɔːrtər | (اسم) محله، منطقه، یکچهارم |
| 355 | 30 | site | saɪt | مکان، محل، سایت |
| 356 | 30 | quote | kwoʊt | (فعل) نقل قول کردن، قیمت دادن |
| 357 | 30 | verse | vɜːrs | شعر، بیت، آیه (در کتاب مقدس) |
| 358 | 30 | morality | məˈræləti | اخلاقیات، اصول اخلاقی، فضیلت |
| 359 | 30 | roam | roʊm | پرسه زدن، ولگشتن، آواره بودن، سرگردان بودن |
| 360 | 30 | attract | əˈtrækt | جذب کردن، به خود کشیدن، مجذوب کردن |
بخش ۱ — درس ۲۸ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
325. outlaw (ˈaʊtlɔː)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: (اسم) یاغی، قانونشکن، تبهکار فراری؛ (فعل) غیرقانونی اعلام کردن، ممنوع کردن
- ریشهشناسی: ترکیب
out(بیرون) +law(قانون). یعنی «کسی که خارج از حمایت قانون است». - مثال در جمله:
- Congress has outlawed the sale of certain drugs.
- کنگره فروش برخی داروها را غیرقانونی/ممنوع اعلام کرده است.
- The best-known outlaw of the American West was Jesse James.
- مشهورترین یاغی/قانونشکن غرب وحشی آمریکا، جسی جیمز بود.
- Congress has outlawed the sale of certain drugs.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: International treaties seek to outlaw the use of chemical weapons.
- معاهدات بینالمللی به دنبال ممنوع کردن استفاده از سلاحهای شیمیایی هستند.
- غیررسمی: He's like an outlaw in this town; everyone avoids him.
- اون تو این شهر مثل یه یاغی/قانونشکنه؛ همه ازش دوری میکنن.
- رسمی: International treaties seek to outlaw the use of chemical weapons.
326. promote (prəˈmoʊt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: ترفیع دادن، ارتقا دادن؛ ترویج کردن، تبلیغ کردن؛ به پیشرفت کمک کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
promotus، اسم مفعولیpromovere(به جلو راندن، پیش بردن)، ترکیبpro-(جلو) +movere(حرکت دادن). - مثال در جمله:
- Students who pass the test will be promoted to the next grade.
- دانشآموزانی که امتحان را پاس کنند، به پایه بعدی ارتقا/ترفیع مییابند.
- An accurate knowledge of other cultures will promote good will among people of different backgrounds.
- دانش دقیق از فرهنگهای دیگر، حسننیت را در میان مردم با پیشینههای مختلف ترویج/تقویت میکند.
- Students who pass the test will be promoted to the next grade.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The government launched a campaign to promote healthy eating.
- دولت کمپینی را برای ترویج تغذیه سالم راهاندازی کرد.
- غیررسمی: They're using social media to promote their new album.
- اونا دارن از شبکههای اجتماعی برای تبلیغ آلبوم جدیدشون استفاده میکنن.
- رسمی: The government launched a campaign to promote healthy eating.
327. undernourished (ˌʌndərˈnɜːrɪʃt)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: دچار سوءتغذیه، به اندازه کافی تغذیه نشده
- ریشهشناسی: پیشوند
under-(کمتر از حد) +nourish(تغذیه کردن) +-ed. - مثال در جمله:
- The undernourished child was so feeble he could hardly walk.
- کودک دچار سوءتغذیه آنقدر ضعیف و ناتوان بود که به سختی میتوانست راه برود.
- There is evidence that even wealthy people are undernourished because they do not eat sufficient quantities of healthful foods.
- شواهدی وجود دارد که حتی افراد ثروتمند هم به دلیل نخوردن مقدار کافی غذاهای سالم، دچار سوءتغذیه هستند.
- The undernourished child was so feeble he could hardly walk.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The report highlighted the plight of undernourished children in war-torn regions.
- گزارش، وضعیت اسفناک کودکان دچار سوءتغذیه در مناطق جنگزده را برجسته کرد.
- غیررسمی: You look a bit undernourished; when did you last eat a proper meal?
- یه کم دچار سوءتغذیه/ضعیف به نظر میرسی؛ آخرین بار کی یه غذای درست و حسابی خوردی؟
- رسمی: The report highlighted the plight of undernourished children in war-torn regions.
328. illustrate (ˈɪləstreɪt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: نشان دادن، شرح دادن، توضیح دادن (با مثال، تصویر، داستان)؛ مصور کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
illustratus، اسم مفعولیillustrare(روشن کردن، قابل فهم کردن). - مثال در جمله:
- To illustrate how the heart sends blood around the body, the teacher described how a pump works.
- برای اینکه نشان دهد/توضیح دهد چطور قلب خون را در بدن میفرستد، معلم نحوه کار یک پمپ را شرح داد.
- This exhibit will illustrate the many uses of atomic energy.
- این نمایشگاه، استفادههای متعدد انرژی اتمی را نشان خواهد داد/تصویر خواهد کرد.
- To illustrate how the heart sends blood around the body, the teacher described how a pump works.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The data clearly illustrates the need for urgent action.
- دادهها به وضوح نیاز به اقدام فوری را نشان میدهد.
- غیررسمی: Let me give you an example to illustrate what I mean.
- بذار یه مثال بزنم تا منظورم رو برات روشن کنم/نشونت بدم.
- رسمی: The data clearly illustrates the need for urgent action.
330. excessive (ɪkˈsesɪv)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: بیش از حد، مفرط، افراطی، زیادی
- ریشهشناسی: از اسم
excess(زیادهروی) + پسوند صفتساز-ive. - مثال در جمله:
- Pollution of the atmosphere is an excessive price to pay for so-called progress.
- آلودگی هوا، بهای بیش از حد/گزافی است که برای به اصطلاح پیشرفت میپردازیم.
- Numerous attempts have been made to outlaw jet planes that make excessive noise.
- تلاشهای متعددی برای ممنوع کردن هواپیماهای جتی که صدای بیش از حد تولید میکنند، صورت گرفته است.
- Pollution of the atmosphere is an excessive price to pay for so-called progress.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The report criticized the excessive use of force by the police.
- گزارش، استفاده بیش از حد زور توسط پلیس را مورد انتقاد قرار داد.
- غیررسمی: Isn't $20 for a cup of coffee a bit excessive?
- بیست دلار برای یه فنجون قهوه یه کمی زیاد/زیادهروی نیست؟
- رسمی: The report criticized the excessive use of force by the police.
331. disaster (dɪˈzæstər)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: فاجعه، مصیبت، بلا، سانحه ویرانگر
- ریشهشناسی: از واژه ایتالیایی
disastro(بداقبالی، بدشگون)، ترکیبdis-(بد، منفی) +astro(ستاره). یعنی «تحت تأثیر ستاره بد قرار گرفتن». - مثال در جمله:
- The hurricane's violent winds brought disaster to the coastal town.
- بادهای شدید طوفان، فاجعه/بلای ویرانگری برای شهر ساحلی به بار آورد.
- The coach considered the captain's injury a disaster for the team.
- مربی، مصدومیت کاپیتان را یک فاجعه/مصیبت برای تیم در نظر گرفت.
- The hurricane's violent winds brought disaster to the coastal town.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The government declared a state of emergency after the natural disaster.
- دولت بعد از فاجعه طبیعی، وضعیت اضطراری اعلام کرد.
- غیررسمی: The party was a total disaster; nothing went right!
- مهمونی یه فاجعه کامل بود؛ هیچی درست پیش نرفت!
- رسمی: The government declared a state of emergency after the natural disaster.
333. culprit (ˈkʌlprɪt)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: مقصر، گناهکار، مجرم، شخص خاطی
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
culpable(گناهکار) +prit(آماده). اصطلاحی در دادگاههای قدیم انگلستان. - مثال در جمله:
- Who is the culprit who has eaten all the strawberries?
- مقصر/گناهکار کسی که تمام توتفرنگیها را خورده کیست؟
- In the Sherlock Holmes story, the culprit turned out to be a snake.
- در داستان شرلوک هلمز، مشخص شد که گناهکار/مقصر یک مار بوده است.
- Who is the culprit who has eaten all the strawberries?
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The police are determined to find the culprit responsible for the homicide.
- پلیس مصمم است مقصر/مجرم مسئول قتل را پیدا کند.
- غیررسمی: My dog looks like the culprit who chewed up my shoes.
- سگم مثل اون مقصری که کفشام رو جوید، به نظر میاد.
- رسمی: The police are determined to find the culprit responsible for the homicide.
336. insist (ɪnˈsɪst)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: اصرار کردن، پافشاری کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
insistere(محکم ایستادن روی، پافشاری کردن)، ترکیبin-(روی) +sistere(ایستادن). - مثال در جمله:
- Mother insists that we do our homework before we start sending e-mails.
- مادر اصرار میکند که ما قبل از شروع ایمیل زدن، تکالیفمان را انجام دهیم.
- She insisted that Sal was not jealous of his twin brother.
- او اصرار/پافشاری میکرد که سال به برادر دوقلویش حسادت نمیکرد.
- Mother insists that we do our homework before we start sending e-mails.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The client insisted on speaking to the manager immediately.
- مشتری اصرار داشت که فوراً با مدیر صحبت کند.
- غیررسمی: If you insist on paying, I won't argue with you.
- اگه اصرار داری که پول رو تو بدی، باهات بحث نمیکنم.
- رسمی: The client insisted on speaking to the manager immediately.
واژههای تلهای این درس
censor vs. sensor vs. censure
- censor: (اسم و فعل) سانسور کردن و ممیزی.
- sensor: (اسم) حسگر، سنسور (دستگاه الکترونیکی). «motion sensor».
- censure: (فعل) به شدت انتقاد و سرزنش کردن (بهویژه به طور رسمی). «The senator was censured for his misconduct.» این سهقلو همیشه یک تله بزرگ هستند.
excessive vs. excess
- excessive: (صفت) بیش از حد، مفرط. «excessive noise».
- excess: (اسم) مقدار اضافی. «an excess of noise».
excessiveنحوه بودن را توصیف میکند،excessمقدار اضافه را میگوید.
disaster vs. tragedy
disasterمعمولاً مقیاس بزرگتر و ناگهانیتری دارد (مثل سیل، زلزله).tragedyمیتواند شخصیتر و غمانگیزتر باشد. «a family tragedy». با این حال، خیلی جاها مترادف هستند.
bait vs. bate
- bait (beɪt): طعمه. «fish bait».
- bate (beɪt): کم کردن، فرونشاندن. «with bated breath» (با نفس در سینه حبسشده). این دو همآوا هستند.
juvenile vs. youthful
- juvenile: رسمی و اغلب برای اشاره به مسائل قانونی و یا با بار منفی (رفتار بچهگانه). «juvenile delinquency».
- youthful: صفتی مثبت و شاعرانه برای توصیف طراوت، انرژی و شادابی جوانی. «youthful enthusiasm».
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
censor،sensor،censureسهقلویِ خطرناک:censor(سانسور کردن)،sensor(حسگر)،censure(رسمی سرزنش کردن) — تلفظِ دو تایِ اول یکسان است.disasterاز «ستارهٔ بد» میآید:dis-(بد) +aster(ستاره) — رومیانِ باستان اتفاقاتِ بد را به فالِ بدِ ستارهها نسبت میدادند.illustrateفقط نقاشی نیست:illustrate a pointیعنی منظوری را با مثال زدن روشن کردن — این کاربرد در بحث و نگارش خیلی رایج است.
بخش ۲ — درس ۲۹ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
337. toil (tɔɪl)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: کار سخت و طاقتفرسا، زحمت، رنج کار؛ (فعل) سخت کار کردن، با زحمت حرکت کردن
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
toiller(کشیدن، عذاب دادن، تقلا کردن). - مثال در جمله:
- The feeble old man toiled up the hill.
- پیرمرد ضعیف و ناتوان با زحمت/به سختی از تپه بالا رفت.
- After years of toil, scientists disclosed that they had made progress in controlling the dreaded disease.
- بعد از سالها زحمت/کار طاقتفرسا، دانشمندان فاش کردند که در کنترل بیماری وحشتناک پیشرفت کردهاند.
- The feeble old man toiled up the hill.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The workers toiled day and night to complete the bridge on time.
- کارگران شب و روز زحمت کشیدند/سخت کار کردند تا پل را به موقع تمام کنند.
- غیررسمی: I've been toiling away at this report all day; I need a break!
- تمام روز مشغول زحمت کشیدن/عرق ریختن روی این گزارش بودم؛ نیاز به استراحت دارم!
- رسمی: The workers toiled day and night to complete the bridge on time.
338. blunder (ˈblʌndər)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: اشتباه بزرگ و احمقانه، گاف؛ (فعل) اشتباه لپی/بزرگ کردن، کورکورانه حرکت کردن
- ریشهشناسی: از اسکاندیناوی قدیم
blunda(چشم بستن، چرت زدن). اشتباه از روی خوابآلودگی! - مثال در جمله:
- The general's blunder forced his army to a rapid retreat.
- اشتباه بزرگ/گاف ژنرال، ارتشش را مجبور به عقبنشینی سریع کرد.
- The exhausted boy blundered through the woods.
- پسر خسته به طور کورکورانه و با دستوپاچلفتی از میان جنگل رد شد.
- The general's blunder forced his army to a rapid retreat.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company admitted to making a serious financial blunder.
- شرکت به انجام یک اشتباه بزرگ مالی اعتراف کرد.
- غیررسمی: I made a huge blunder by accidentally sending that email to the wrong person.
- با فرستادن اتفاقی اون ایمیل به آدم اشتباه، یه گاف خیلی بزرگ دادم.
- رسمی: The company admitted to making a serious financial blunder.
340. mourn (mɔːrn)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: عزا گرفتن، سوگواری کردن، غصه خوردن برای مرگ یا فقدان
- ریشهشناسی: از انگلیسی قدیم
murnan(نگران بودن، غصه خوردن). - مثال در جمله:
- Sandra did not cease to mourn for John Lennon.
- ساندرا از سوگواری/عزاداری برای جان لنون دست برنداشت.
- The entire city mourned for the people lost in the calamity.
- تمام شهر برای افرادی که در فاجعه از دست رفته بودند، سوگواری/عزا گرفتند.
- Sandra did not cease to mourn for John Lennon.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The nation declared a day of mourning to honor the fallen soldiers.
- ملت یک روز عزای عمومی برای ادای احترام به سربازان کشتهشده اعلام کرد.
- غیررسمی: She's still mourning the loss of her favorite cat.
- اون هنوزم برای از دست دادن گربه محبوبش غصه میخوره/عزاداره.
- رسمی: The nation declared a day of mourning to honor the fallen soldiers.
341. subside (səbˈsaɪd)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: فروکش کردن، کاهش یافتن، تهنشین شدن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
subsidere(فرو نشستن، تهنشین شدن)، ترکیبsub-(پایین) +sidere(نشستن). - مثال در جمله:
- After the excessive rains stopped, the flood waters subsided.
- بعد از توقف بارانهای شدید، آب سیل فروکش کرد.
- Danny's anger subsided when the culprit apologized.
- وقتی مقصر/خاطی عذرخواهی کرد، خشم دنی فروکش کرد.
- After the excessive rains stopped, the flood waters subsided.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Inflation is expected to subside in the coming months.
- انتظار میرود تورم در ماههای آینده فروکش کند/کاهش یابد.
- غیررسمی: Wait for the noise to subside before you start talking.
- صبر کن سروصدا بخوابه/کم بشه بعد شروع به حرف زدن کن.
- رسمی: Inflation is expected to subside in the coming months.
342. maim (meɪm)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: معلول کردن، نقص عضو کردن، مثله کردن
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
mehaigner(زخمی کردن، ناقص کردن). - مثال در جمله:
- Auto accidents maim many persons each year.
- تصادفات رانندگی هر ساله افراد زیادی را معلول/نقض عضو میکنند.
- Car manufacturers insist that seat belts can prevent the maiming of passengers in the event of a crash.
- خودروسازان اصرار دارند که کمربند ایمنی میتواند از معلولیت/نقض عضو شدن مسافران در صورت تصادف جلوگیری کند.
- Auto accidents maim many persons each year.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The soldier was severely maimed by an exploding land mine.
- سرباز در اثر انفجار یک مین زمینی به شدت معلول/نقض عضو شد.
- غیررسمی: Be careful with that saw; you could seriously maim yourself!
- مراقب اون اره باش؛ ممکنه خودتو حسابی زخمی/ناقص کنی!
- رسمی: The soldier was severely maimed by an exploding land mine.
343. comprehend (ˌkɑːmprɪˈhend)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: فهمیدن، درک کردن، پی بردن به عمق چیزی
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
comprehendere(گرفتن، در بر گرفتن، با ذهن گرفتن)، ترکیبcom-(با هم) +prehendere(گرفتن). - مثال در جمله:
- If you can use a word correctly, there is a good chance that you comprehend it.
- اگر بتوانی یک کلمه را درست استفاده کنی، احتمالاً آن را میفهمی/درک میکنی.
- My parents say that they cannot comprehend today's music.
- والدینم میگویند که موسیقی امروزی را نمیفهمند/درک نمیکنند.
- If you can use a word correctly, there is a good chance that you comprehend it.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: It is difficult to comprehend the scale of the disaster without seeing it firsthand.
- درک/فهمیدن ابعاد فاجعه بدون دیدن آن از نزدیک دشوار است.
- غیررسمی: I just can't comprehend why he would do such a stupid thing!
- واقعاً نمیتونم بفهمم/درک کنم چرا باید همچین کار احمقانهای بکنه!
- رسمی: It is difficult to comprehend the scale of the disaster without seeing it firsthand.
واژههای تلهای این درس
vain vs. vein vs. vane
- vain: (صفت) مغرور، بیهوده. «a vain attempt», «he is so vain».
- vein: (اسم) رگ خونی، رگه (در سنگ یا برگ).
- vane: (اسم) بادنما (weather vane). این سهقلو همآوا هستند و دام بزرگی برایِ املا و معنی.
comprehend vs. apprehend
- comprehend: درک کردن و فهمیدنِ یک مفهوم. «comprehend the meaning».
- apprehend: دستگیر کردن (مجرم) یا نگران و بیمناک بودن. «apprehend a suspect», «apprehend danger».
blunder vs. mistake vs. error
- blunder: یک اشتباهِ خیلی بزرگ و احمقانه که معمولاً ناشی از بیدقتیِ فاحش است.
- mistake: عمومیترین کلمه برایِ اشتباه.
- error: رسمیتر و فنیتر. «a computer error».
commend vs. command
- commend: (فعل) ستودن و تحسین کردن.
- command: (فعل) فرمان دادن. املایِ نزدیک و معانیِ کاملاً متفاوت.
final vs. finale
- final: (صفت) آخرین.
- finale: (اسم) بخشِ پایانیِ یک اجرا یا نمایش. «the grand finale».
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
finalفعلِ خودش را هم دارد:finalizeیعنی «نهایی کردن» — «We need to finalize the contract by Friday.» — از اسمِfinalساخته شده.vainدو معنیِ کاملاً متفاوت دارد: برایِ شخص یعنی «مغرور و خودشیفته» («a vain person»)، اما در ترکیبِin vainیعنی «بیهوده و بینتیجه» («His efforts were in vain»).subsideبرایِ چیزهایِ در حالِ تغییر است، نه اجسامِ ثابت: طوفان، خشم، تب و دردsubsideمیشوند؛ این فعل برایِ توصیفِ کاهشِ تدریجیِ شدتِ چیزی به کار میرود.
بخش ۳ — درس ۳۰ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
349. depict (dɪˈpɪkt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: به تصویر کشیدن، توصیف کردن، نمایش دادن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
depictus، اسم مفعولیdepingere(نقاشی کردن، ترسیم کردن)، ترکیبde-(کاملاً) +pingere(نقاشی کردن). - مثال در جمله:
- The artist and the author both tried to depict the sunset's beauty.
- هنرمند و نویسنده هر دو سعی کردند زیبایی غروب خورشید را به تصویر بکشند/توصیف کنند.
- Mr. Salinger depicted the juvenile character with great accuracy.
- آقای سالینجر شخصیت نوجوان را با دقت زیادی به تصویر کشید/توصیف کرد.
- The artist and the author both tried to depict the sunset's beauty.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The report depicts a grim picture of the country's economic future.
- گزارش، تصویری تلخ از آینده اقتصادی کشور را به تصویر میکشد/نشان میدهد.
- غیررسمی: I love how that movie depicts life in the 1920s.
- عاشق اینم که اون فیلم چطور زندگی در دهه ۱۹۲۰ رو به تصویر میکشه/نشون میده.
- رسمی: The report depicts a grim picture of the country's economic future.
350. mortal (ˈmɔːrtəl)
- نوع کلمه: صفت (Adjective) و اسم (Noun)
- معنی فارسی: فانی، میرا؛ کشنده، مهلک؛ (اسم) انسان فانی
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
mortalis(فانی، میرا)، ازmors(مرگ). - مثال در جمله:
- We must live with the knowledge that all living creatures are mortal.
- ما باید با این آگاهی زندگی کنیم که تمام موجودات زنده فانی/میرا هستند.
- The two monarchs were mortal enemies.
- دو پادشاه، دشمنان مرگبار/خونی یکدیگر بودند.
- We must live with the knowledge that all living creatures are mortal.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The soldier suffered a mortal wound in the battle.
- سرباز در نبرد یک زخم مهلک/کشنده برداشت.
- غیررسمی: I'm just a mortal; I can't work for 24 hours without sleep!
- من فقط یه انسان فانی/آدمیزادم؛ نمیتونم ۲۴ ساعت بدون خواب کار کنم!
- رسمی: The soldier suffered a mortal wound in the battle.
351. novel (ˈnɑːvəl)
- نوع کلمه: صفت (Adjective) و اسم (Noun)
- معنی فارسی: (صفت) جدید، نو، بدیع، تازه؛ (اسم) رمان
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
novellus(جدید، تازه)، کوچکشدهnovus(نو). - مثال در جمله:
- The architect created a novel design that pleased everyone.
- معمار یک طراحی جدید/بدیع/نوآورانه خلق کرد که همه را خوشحال کرد.
- Robert was commended by his teacher for the excellent report on the American novel, The Grapes of Wrath.
- رابرت برای گزارش عالیاش درباره رمان آمریکایی «خوشههای خشم» توسط معلمش تحسین شد.
- The architect created a novel design that pleased everyone.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The scientist proposed a novel approach to treating the disease.
- دانشمند یک رویکرد جدید و بدیع برای درمان بیماری پیشنهاد کرد.
- غیررسمی: That's a novel idea! I never thought of it that way before.
- این یه ایده جدید/باحاله! قبلاً اینطوری بهش فکر نکرده بودم.
- رسمی: The scientist proposed a novel approach to treating the disease.
356. quote (kwoʊt)
- نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
- معنی فارسی: (فعل) نقل قول کردن، قیمت دادن؛ (اسم) نقل قول، مظنه قیمت
- ریشهشناسی: از لاتین قرون وسطایی
quotare(شمارهگذاری کردن، فصلبندی کردن). - مثال در جمله:
- She often quotes her spouse to prove a point.
- او اغلب از همسرش نقل قول میکند تا نکتهای را ثابت کند.
- The stockbroker quoted gold at a dollar off yesterday's closing price.
- کارگزار بورس، قیمت طلا را یک دلار کمتر از قیمت پایانی دیروز اعلام/نقل کرد.
- She often quotes her spouse to prove a point.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Please quote the reference number in all correspondence.
- لطفاً شماره مرجع را در تمام مکاتبات نقل/ذکر کنید.
- غیررسمی: Can you quote me a price for fixing my car?
- میتونی یه قیمت بهم بدی برای تعمیر ماشینم؟
- رسمی: Please quote the reference number in all correspondence.
357. verse (vɜːrs)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: شعر، بیت، آیه (در کتاب مقدس)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
versus(چرخش، ردیف، خط شعر). - مثال در جمله:
- Several verses of a religious nature were contained in the document.
- چندین آیه/شعر با ماهیت مذهبی در آن سند موجود بود.
- Though it is not always easy to comprehend, Shakespeare's verse has merit that is worth the toil.
- اگرچه فهمیدن شعر شکسپیر همیشه آسان نیست، اما ارزش و زیبایی دارد که ارزش زحمت کشیدن را دارد.
- Several verses of a religious nature were contained in the document.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The poet recited a beautiful verse at the inauguration.
- شاعر در مراسم تحلیف، شعر/بیت زیبایی را دکلمه کرد.
- غیررسمی: I can still remember a few verses from that song we learned in kindergarten.
- هنوز چندتا از بیتهای اون آهنگی که توی مهدکودک یاد گرفتیم رو یادم میاد.
- رسمی: The poet recited a beautiful verse at the inauguration.
359. roam (roʊm)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: پرسه زدن، ولگشتن، آواره بودن، سرگردان بودن
- ریشهشناسی: از انگلیسی قدیم
ramian(سرگردان بودن، پرسه زدن). - مثال در جمله:
- In the days of the Wild West, outlaws roamed the country.
- در روزهای غرب وحشی، یاغیها/قانونشکنان در سراسر کشور پرسه میزدند/آواره بودند.
- A variety of animals once roamed our land.
- زمانی انواع مختلفی از حیوانات در سرزمین ما پرسه میزدند/میگشتند.
- In the days of the Wild West, outlaws roamed the country.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The tribes roamed freely across the plains before the settlers arrived.
- قبایل قبل از ورود مهاجران، آزادانه در دشتها پرسه میزدند/کوچ میکردند.
- غیررسمی: I love to just roam around the city on weekends with no particular plan.
- آخر هفتهها عاشق اینم که بدون برنامه خاصی تو شهر پرسه بزنم/بگردم.
- رسمی: The tribes roamed freely across the plains before the settlers arrived.
360. attract (əˈtrækt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: جذب کردن، به خود کشیدن، مجذوب کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
attractus، اسم مفعولیattrahere(به سمت خود کشیدن)، ترکیبad-(به) +trahere(کشیدن). - مثال در جمله:
- The magnet attracted the iron particles.
- آهنربا ذرات آهن را جذب کرد/به خود کشید.
- A glimpse into the brightly colored room attracted the children's attention.
- یک نگاه گذرا به اتاق رنگارنگ، توجه بچهها را جلب کرد/به خود جذب کرد.
- The magnet attracted the iron particles.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The conference attracted experts from all over the world.
- این کنفرانس متخصصانی را از سراسر جهان جذب کرد.
- غیررسمی: She's so funny; her personality really attracts people.
- اون خیلی بامزهست؛ شخصیتش واقعاً مردم رو جذب میکنه.
- رسمی: The conference attracted experts from all over the world.
واژههای تلهای این درس
site vs. sight vs. cite
- site: (اسم) مکان، محل. «construction site».
- sight: (اسم) بینایی، منظره. «a beautiful sight».
- cite: (فعل) ارجاع دادن، نقل قول کردن. «cite a reference». این سهقلوی همآوا یکی از بزرگترین تلههایِ زبانِ انگلیسی است.
mortal vs. morale vs. moral
- mortal: (صفت) فانی، کشنده.
- morale: (اسم) روحیه. «The team's morale is high.»
- moral: (صفت) اخلاقی؛ (اسم) درسِ اخلاقی. «a moral story». هر سه از یک ریشه نیستند اما تلفظِ مشابهی دارند.
novel (صفت) vs. novelty (اسم)
- novel: (صفت) جدید و بدیع. «a novel solution».
- novelty: (اسم) نوآوری، چیزِ جدید و جالب. «the novelty wore off» (تازگیاش از بین رفت).
verse vs. prose
- verse: شعر، نظم. «written in verse».
- prose: نثر. «a prose narrative». این دو کاملاً مقابلِ هم هستند.
attract vs. distract
- attract: به سمتِ خود کشیدن. «The light attracted moths.»
- distract: حواس را پرت کردن و منحرف کردن. «The noise distracted me from my work.»
tractبه معنایِ «کشیدن» است؛at-یعنی به سمت،dis-یعنی به جهاتِ مختلف.
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
site/sight/citeرا دقیق تشخیص بدهید: اگر جمله دربارهٔ «مکان» بودsite، دربارهٔ «دیدن/منظره» بودsight، و دربارهٔ «ارجاع دادن» بودcite— سه تلفظِ یکسان، سه معنایِ کاملاً متفاوت.novelدو چهرهٔ کاملاً متفاوت دارد: بهعنوانِ صفت یعنی «جدید و بدیع»، بهعنوانِ اسم یعنی «رمان» — در جمله باید نقشِ دستوریاش را تشخیص داد.- خانوادهٔ
quarterرا از یاد نبرید:quarter(محله/ربع)،quarterly(فصلنامه/سهماهه)،headquarters(دفترِ مرکزی) — همگی از همین ریشهٔ «یکچهارم» میآیند.
نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۳ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیبهای رایج، فهرستِ کاملِ واژههایِ تلهایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جملهبهجمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جایخالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلشکارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر میگیرد.