پرش به محتوای اصلی

10_درس 28 تا 30

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۲۸ تا ۳۰

این صفحه، پیش‌نمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سه‌درسیِ ۲۸، ۲۹، ۳۰ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — واژه‌های ۳۲۵ تا ۳۶۰. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل می‌بینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۳ واژه — دستِ‌کم هفت واژه از هر درس، همراه با ریشه‌شناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تله‌ایِ کنکور — به‌طور کامل آورده شده است.


نمای کلی ۳۶ واژه

# درس واژه تلفظ معنی کوتاه
325 28 outlaw ˈaʊtlɔː (اسم) یاغی، قانون‌شکن، تبهکار فراری
326 28 promote prəˈmoʊt ترفیع دادن، ارتقا دادن
327 28 undernourished ˌʌndərˈnɜːrɪʃt دچار سوء‌تغذیه، به اندازه کافی تغذیه نشده
328 28 illustrate ˈɪləstreɪt نشان دادن، شرح دادن، توضیح دادن (با مثال، تصویر، داستان)
329 28 disclose dɪsˈkloʊz فاش کردن، آشکار کردن، افشا کردن
330 28 excessive ɪkˈsesɪv بیش از حد، مفرط، افراطی، زیادی
331 28 disaster dɪˈzæstər فاجعه، مصیبت، بلا، سانحه ویرانگر
332 28 censor ˈsensər (اسم) سانسورچی، بازرس (کتب و فیلم)
333 28 culprit ˈkʌlprɪt مقصر، گناهکار، مجرم، شخص خاطی
334 28 juvenile ˈdʒuːvənaɪl / ˈdʒuːvənəl (صفت) جوان، نوجوان، مربوط به بچه‌ها و نوجوانان
335 28 bait beɪt (اسم) طعمه (برای ماهی یا حیوانات)، هر چیز فریبنده
336 28 insist ɪnˈsɪst اصرار کردن، پافشاری کردن
337 29 toil tɔɪl کار سخت و طاقت‌فرسا، زحمت، رنج کار
338 29 blunder ˈblʌndər اشتباه بزرگ و احمقانه، گاف
339 29 daze deɪz گیج و منگ کردن، مبهوت کردن
340 29 mourn mɔːrn عزا گرفتن، سوگواری کردن، غصه خوردن برای مرگ یا فقدان
341 29 subside səbˈsaɪd فروکش کردن، کاهش یافتن، ته‌نشین شدن
342 29 maim meɪm معلول کردن، نقص عضو کردن، مثله کردن
343 29 comprehend ˌkɑːmprɪˈhend فهمیدن، درک کردن، پی بردن به عمق چیزی
344 29 commend kəˈmend تحسین و تمجید کردن، ستودن
345 29 final ˈfaɪnəl نهایی، آخرین، قطعی
346 29 exempt ɪɡˈzempt معاف کردن، مستثنی کردن
347 29 vain veɪn مغرور (از ظاهر/توانایی)، خودبین
348 29 repetition ˌrepɪˈtɪʃən تکرار
349 30 depict dɪˈpɪkt به تصویر کشیدن، توصیف کردن، نمایش دادن
350 30 mortal ˈmɔːrtəl فانی، میرا
351 30 novel ˈnɑːvəl (صفت) جدید، نو، بدیع، تازه
352 30 occupant ˈɑːkjəpənt ساکن، متصرف، کسی که در یک مکان یا موقعیت قرار دارد
353 30 appoint əˈpɔɪnt منصوب کردن، تعیین کردن (زمان، مکان)، مجهز کردن
354 30 quarter ˈkwɔːrtər (اسم) محله، منطقه، یک‌چهارم
355 30 site saɪt مکان، محل، سایت
356 30 quote kwoʊt (فعل) نقل قول کردن، قیمت دادن
357 30 verse vɜːrs شعر، بیت، آیه (در کتاب مقدس)
358 30 morality məˈræləti اخلاقیات، اصول اخلاقی، فضیلت
359 30 roam roʊm پرسه زدن، ول‌گشتن، آواره بودن، سرگردان بودن
360 30 attract əˈtrækt جذب کردن، به خود کشیدن، مجذوب کردن

بخش ۱ — درس ۲۸ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

325. outlaw (ˈaʊtlɔː)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: (اسم) یاغی، قانون‌شکن، تبهکار فراری؛ (فعل) غیرقانونی اعلام کردن، ممنوع کردن
  • ریشه‌شناسی: ترکیب out (بیرون) + law (قانون). یعنی «کسی که خارج از حمایت قانون است».
  • مثال در جمله:
    • Congress has outlawed the sale of certain drugs.
      • کنگره فروش برخی داروها را غیرقانونی/ممنوع اعلام کرده است.
    • The best-known outlaw of the American West was Jesse James.
      • مشهورترین یاغی/قانون‌شکن غرب وحشی آمریکا، جسی جیمز بود.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: International treaties seek to outlaw the use of chemical weapons.
      • معاهدات بین‌المللی به دنبال ممنوع کردن استفاده از سلاح‌های شیمیایی هستند.
    • غیررسمی: He's like an outlaw in this town; everyone avoids him.
      • اون تو این شهر مثل یه یاغی/قانون‌شکنه؛ همه ازش دوری می‌کنن.

326. promote (prəˈmoʊt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: ترفیع دادن، ارتقا دادن؛ ترویج کردن، تبلیغ کردن؛ به پیشرفت کمک کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین promotus، اسم مفعولی promovere (به جلو راندن، پیش بردن)، ترکیب pro- (جلو) + movere (حرکت دادن).
  • مثال در جمله:
    • Students who pass the test will be promoted to the next grade.
      • دانش‌آموزانی که امتحان را پاس کنند، به پایه بعدی ارتقا/ترفیع می‌یابند.
    • An accurate knowledge of other cultures will promote good will among people of different backgrounds.
      • دانش دقیق از فرهنگ‌های دیگر، حسن‌نیت را در میان مردم با پیشینه‌های مختلف ترویج/تقویت می‌کند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The government launched a campaign to promote healthy eating.
      • دولت کمپینی را برای ترویج تغذیه سالم راه‌اندازی کرد.
    • غیررسمی: They're using social media to promote their new album.
      • اونا دارن از شبکه‌های اجتماعی برای تبلیغ آلبوم جدیدشون استفاده می‌کنن.

327. undernourished (ˌʌndərˈnɜːrɪʃt)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: دچار سوء‌تغذیه، به اندازه کافی تغذیه نشده
  • ریشه‌شناسی: پیشوند under- (کمتر از حد) + nourish (تغذیه کردن) + -ed.
  • مثال در جمله:
    • The undernourished child was so feeble he could hardly walk.
      • کودک دچار سوء‌تغذیه آنقدر ضعیف و ناتوان بود که به سختی می‌توانست راه برود.
    • There is evidence that even wealthy people are undernourished because they do not eat sufficient quantities of healthful foods.
      • شواهدی وجود دارد که حتی افراد ثروتمند هم به دلیل نخوردن مقدار کافی غذاهای سالم، دچار سوء‌تغذیه هستند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The report highlighted the plight of undernourished children in war-torn regions.
      • گزارش، وضعیت اسفناک کودکان دچار سوء‌تغذیه در مناطق جنگ‌زده را برجسته کرد.
    • غیررسمی: You look a bit undernourished; when did you last eat a proper meal?
      • یه کم دچار سوء‌تغذیه/ضعیف به نظر میرسی؛ آخرین بار کی یه غذای درست و حسابی خوردی؟

328. illustrate (ˈɪləstreɪt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: نشان دادن، شرح دادن، توضیح دادن (با مثال، تصویر، داستان)؛ مصور کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین illustratus، اسم مفعولی illustrare (روشن کردن، قابل فهم کردن).
  • مثال در جمله:
    • To illustrate how the heart sends blood around the body, the teacher described how a pump works.
      • برای اینکه نشان دهد/توضیح دهد چطور قلب خون را در بدن می‌فرستد، معلم نحوه کار یک پمپ را شرح داد.
    • This exhibit will illustrate the many uses of atomic energy.
      • این نمایشگاه، استفاده‌های متعدد انرژی اتمی را نشان خواهد داد/تصویر خواهد کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The data clearly illustrates the need for urgent action.
      • داده‌ها به وضوح نیاز به اقدام فوری را نشان می‌دهد.
    • غیررسمی: Let me give you an example to illustrate what I mean.
      • بذار یه مثال بزنم تا منظورم رو برات روشن کنم/نشونت بدم.

330. excessive (ɪkˈsesɪv)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: بیش از حد، مفرط، افراطی، زیادی
  • ریشه‌شناسی: از اسم excess (زیاده‌روی) + پسوند صفت‌ساز -ive.
  • مثال در جمله:
    • Pollution of the atmosphere is an excessive price to pay for so-called progress.
      • آلودگی هوا، بهای بیش از حد/گزافی است که برای به اصطلاح پیشرفت می‌پردازیم.
    • Numerous attempts have been made to outlaw jet planes that make excessive noise.
      • تلاش‌های متعددی برای ممنوع کردن هواپیماهای جتی که صدای بیش از حد تولید می‌کنند، صورت گرفته است.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The report criticized the excessive use of force by the police.
      • گزارش، استفاده بیش از حد زور توسط پلیس را مورد انتقاد قرار داد.
    • غیررسمی: Isn't $20 for a cup of coffee a bit excessive?
      • بیست دلار برای یه فنجون قهوه یه کمی زیاد/زیاده‌روی نیست؟

331. disaster (dɪˈzæstər)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: فاجعه، مصیبت، بلا، سانحه ویرانگر
  • ریشه‌شناسی: از واژه ایتالیایی disastro (بداقبالی، بدشگون)، ترکیب dis- (بد، منفی) + astro (ستاره). یعنی «تحت تأثیر ستاره بد قرار گرفتن».
  • مثال در جمله:
    • The hurricane's violent winds brought disaster to the coastal town.
      • بادهای شدید طوفان، فاجعه/بلای ویرانگری برای شهر ساحلی به بار آورد.
    • The coach considered the captain's injury a disaster for the team.
      • مربی، مصدومیت کاپیتان را یک فاجعه/مصیبت برای تیم در نظر گرفت.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The government declared a state of emergency after the natural disaster.
      • دولت بعد از فاجعه طبیعی، وضعیت اضطراری اعلام کرد.
    • غیررسمی: The party was a total disaster; nothing went right!
      • مهمونی یه فاجعه کامل بود؛ هیچی درست پیش نرفت!

333. culprit (ˈkʌlprɪt)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: مقصر، گناهکار، مجرم، شخص خاطی
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم culpable (گناهکار) + prit (آماده). اصطلاحی در دادگاه‌های قدیم انگلستان.
  • مثال در جمله:
    • Who is the culprit who has eaten all the strawberries?
      • مقصر/گناهکار کسی که تمام توت‌فرنگی‌ها را خورده کیست؟
    • In the Sherlock Holmes story, the culprit turned out to be a snake.
      • در داستان شرلوک هلمز، مشخص شد که گناهکار/مقصر یک مار بوده است.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The police are determined to find the culprit responsible for the homicide.
      • پلیس مصمم است مقصر/مجرم مسئول قتل را پیدا کند.
    • غیررسمی: My dog looks like the culprit who chewed up my shoes.
      • سگم مثل اون مقصری که کفشام رو جوید، به نظر میاد.

336. insist (ɪnˈsɪst)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: اصرار کردن، پافشاری کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین insistere (محکم ایستادن روی، پافشاری کردن)، ترکیب in- (روی) + sistere (ایستادن).
  • مثال در جمله:
    • Mother insists that we do our homework before we start sending e-mails.
      • مادر اصرار می‌کند که ما قبل از شروع ایمیل زدن، تکالیفمان را انجام دهیم.
    • She insisted that Sal was not jealous of his twin brother.
      • او اصرار/پافشاری می‌کرد که سال به برادر دوقلویش حسادت نمی‌کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The client insisted on speaking to the manager immediately.
      • مشتری اصرار داشت که فوراً با مدیر صحبت کند.
    • غیررسمی: If you insist on paying, I won't argue with you.
      • اگه اصرار داری که پول رو تو بدی، باهات بحث نمی‌کنم.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. censor vs. sensor vs. censure

    • censor: (اسم و فعل) سانسور کردن و ممیزی.
    • sensor: (اسم) حسگر، سنسور (دستگاه الکترونیکی). «motion sensor».
    • censure: (فعل) به شدت انتقاد و سرزنش کردن (به‌ویژه به طور رسمی). «The senator was censured for his misconduct.» این سه‌قلو همیشه یک تله بزرگ هستند.
  2. excessive vs. excess

    • excessive: (صفت) بیش از حد، مفرط. «excessive noise».
    • excess: (اسم) مقدار اضافی. «an excess of noise». excessive نحوه بودن را توصیف می‌کند، excess مقدار اضافه را می‌گوید.
  3. disaster vs. tragedy

    • disaster معمولاً مقیاس بزرگ‌تر و ناگهانی‌تری دارد (مثل سیل، زلزله). tragedy می‌تواند شخصی‌تر و غم‌انگیزتر باشد. «a family tragedy». با این حال، خیلی جاها مترادف هستند.
  4. bait vs. bate

    • bait (beɪt): طعمه. «fish bait».
    • bate (beɪt): کم کردن، فرونشاندن. «with bated breath» (با نفس در سینه حبس‌شده). این دو هم‌آوا هستند.
  5. juvenile vs. youthful

    • juvenile: رسمی و اغلب برای اشاره به مسائل قانونی و یا با بار منفی (رفتار بچه‌گانه). «juvenile delinquency».
    • youthful: صفتی مثبت و شاعرانه برای توصیف طراوت، انرژی و شادابی جوانی. «youthful enthusiasm».

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • censor، sensor، censure سه‌قلویِ خطرناک: censor (سانسور کردن)، sensor (حسگر)، censure (رسمی سرزنش کردن) — تلفظِ دو تایِ اول یکسان است.
  • disaster از «ستارهٔ بد» می‌آید: dis- (بد) + aster (ستاره) — رومیانِ باستان اتفاقاتِ بد را به فالِ بدِ ستاره‌ها نسبت می‌دادند.
  • illustrate فقط نقاشی نیست: illustrate a point یعنی منظوری را با مثال زدن روشن کردن — این کاربرد در بحث و نگارش خیلی رایج است.

بخش ۲ — درس ۲۹ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

337. toil (tɔɪl)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: کار سخت و طاقت‌فرسا، زحمت، رنج کار؛ (فعل) سخت کار کردن، با زحمت حرکت کردن
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم toiller (کشیدن، عذاب دادن، تقلا کردن).
  • مثال در جمله:
    • The feeble old man toiled up the hill.
      • پیرمرد ضعیف و ناتوان با زحمت/به سختی از تپه بالا رفت.
    • After years of toil, scientists disclosed that they had made progress in controlling the dreaded disease.
      • بعد از سال‌ها زحمت/کار طاقت‌فرسا، دانشمندان فاش کردند که در کنترل بیماری وحشتناک پیشرفت کرده‌اند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The workers toiled day and night to complete the bridge on time.
      • کارگران شب و روز زحمت کشیدند/سخت کار کردند تا پل را به موقع تمام کنند.
    • غیررسمی: I've been toiling away at this report all day; I need a break!
      • تمام روز مشغول زحمت کشیدن/عرق ریختن روی این گزارش بودم؛ نیاز به استراحت دارم!

338. blunder (ˈblʌndər)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: اشتباه بزرگ و احمقانه، گاف؛ (فعل) اشتباه لپی/بزرگ کردن، کورکورانه حرکت کردن
  • ریشه‌شناسی: از اسکاندیناوی قدیم blunda (چشم بستن، چرت زدن). اشتباه از روی خواب‌آلودگی!
  • مثال در جمله:
    • The general's blunder forced his army to a rapid retreat.
      • اشتباه بزرگ/گاف ژنرال، ارتشش را مجبور به عقب‌نشینی سریع کرد.
    • The exhausted boy blundered through the woods.
      • پسر خسته به طور کورکورانه و با دست‌وپاچلفتی از میان جنگل رد شد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company admitted to making a serious financial blunder.
      • شرکت به انجام یک اشتباه بزرگ مالی اعتراف کرد.
    • غیررسمی: I made a huge blunder by accidentally sending that email to the wrong person.
      • با فرستادن اتفاقی اون ایمیل به آدم اشتباه، یه گاف خیلی بزرگ دادم.

340. mourn (mɔːrn)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: عزا گرفتن، سوگواری کردن، غصه خوردن برای مرگ یا فقدان
  • ریشه‌شناسی: از انگلیسی قدیم murnan (نگران بودن، غصه خوردن).
  • مثال در جمله:
    • Sandra did not cease to mourn for John Lennon.
      • ساندرا از سوگواری/عزاداری برای جان لنون دست برنداشت.
    • The entire city mourned for the people lost in the calamity.
      • تمام شهر برای افرادی که در فاجعه از دست رفته بودند، سوگواری/عزا گرفتند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The nation declared a day of mourning to honor the fallen soldiers.
      • ملت یک روز عزای عمومی برای ادای احترام به سربازان کشته‌شده اعلام کرد.
    • غیررسمی: She's still mourning the loss of her favorite cat.
      • اون هنوزم برای از دست دادن گربه محبوبش غصه می‌خوره/عزاداره.

341. subside (səbˈsaɪd)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: فروکش کردن، کاهش یافتن، ته‌نشین شدن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین subsidere (فرو نشستن، ته‌نشین شدن)، ترکیب sub- (پایین) + sidere (نشستن).
  • مثال در جمله:
    • After the excessive rains stopped, the flood waters subsided.
      • بعد از توقف باران‌های شدید، آب سیل فروکش کرد.
    • Danny's anger subsided when the culprit apologized.
      • وقتی مقصر/خاطی عذرخواهی کرد، خشم دنی فروکش کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Inflation is expected to subside in the coming months.
      • انتظار می‌رود تورم در ماه‌های آینده فروکش کند/کاهش یابد.
    • غیررسمی: Wait for the noise to subside before you start talking.
      • صبر کن سروصدا بخوابه/کم بشه بعد شروع به حرف زدن کن.

342. maim (meɪm)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: معلول کردن، نقص عضو کردن، مثله کردن
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم mehaigner (زخمی کردن، ناقص کردن).
  • مثال در جمله:
    • Auto accidents maim many persons each year.
      • تصادفات رانندگی هر ساله افراد زیادی را معلول/نقض عضو می‌کنند.
    • Car manufacturers insist that seat belts can prevent the maiming of passengers in the event of a crash.
      • خودروسازان اصرار دارند که کمربند ایمنی می‌تواند از معلولیت/نقض عضو شدن مسافران در صورت تصادف جلوگیری کند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The soldier was severely maimed by an exploding land mine.
      • سرباز در اثر انفجار یک مین زمینی به شدت معلول/نقض عضو شد.
    • غیررسمی: Be careful with that saw; you could seriously maim yourself!
      • مراقب اون اره باش؛ ممکنه خودتو حسابی زخمی/ناقص کنی!

343. comprehend (ˌkɑːmprɪˈhend)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: فهمیدن، درک کردن، پی بردن به عمق چیزی
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین comprehendere (گرفتن، در بر گرفتن، با ذهن گرفتن)، ترکیب com- (با هم) + prehendere (گرفتن).
  • مثال در جمله:
    • If you can use a word correctly, there is a good chance that you comprehend it.
      • اگر بتوانی یک کلمه را درست استفاده کنی، احتمالاً آن را می‌فهمی/درک می‌کنی.
    • My parents say that they cannot comprehend today's music.
      • والدینم می‌گویند که موسیقی امروزی را نمی‌فهمند/درک نمی‌کنند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: It is difficult to comprehend the scale of the disaster without seeing it firsthand.
      • درک/فهمیدن ابعاد فاجعه بدون دیدن آن از نزدیک دشوار است.
    • غیررسمی: I just can't comprehend why he would do such a stupid thing!
      • واقعاً نمی‌تونم بفهمم/درک کنم چرا باید همچین کار احمقانه‌ای بکنه!

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. vain vs. vein vs. vane

    • vain: (صفت) مغرور، بیهوده. «a vain attempt», «he is so vain».
    • vein: (اسم) رگ خونی، رگه (در سنگ یا برگ).
    • vane: (اسم) بادنما (weather vane). این سه‌قلو هم‌آوا هستند و دام بزرگی برایِ املا و معنی.
  2. comprehend vs. apprehend

    • comprehend: درک کردن و فهمیدنِ یک مفهوم. «comprehend the meaning».
    • apprehend: دستگیر کردن (مجرم) یا نگران و بیمناک بودن. «apprehend a suspect», «apprehend danger».
  3. blunder vs. mistake vs. error

    • blunder: یک اشتباهِ خیلی بزرگ و احمقانه که معمولاً ناشی از بی‌دقتیِ فاحش است.
    • mistake: عمومی‌ترین کلمه برایِ اشتباه.
    • error: رسمی‌تر و فنی‌تر. «a computer error».
  4. commend vs. command

    • commend: (فعل) ستودن و تحسین کردن.
    • command: (فعل) فرمان دادن. املایِ نزدیک و معانیِ کاملاً متفاوت.
  5. final vs. finale

    • final: (صفت) آخرین.
    • finale: (اسم) بخشِ پایانیِ یک اجرا یا نمایش. «the grand finale».

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • final فعلِ خودش را هم دارد: finalize یعنی «نهایی کردن» — «We need to finalize the contract by Friday.» — از اسمِ final ساخته شده.
  • vain دو معنیِ کاملاً متفاوت دارد: برایِ شخص یعنی «مغرور و خودشیفته» («a vain person»)، اما در ترکیبِ in vain یعنی «بیهوده و بی‌نتیجه» («His efforts were in vain»).
  • subside برایِ چیزهایِ در حالِ تغییر است، نه اجسامِ ثابت: طوفان، خشم، تب و درد subside می‌شوند؛ این فعل برایِ توصیفِ کاهشِ تدریجیِ شدتِ چیزی به کار می‌رود.

بخش ۳ — درس ۳۰ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

349. depict (dɪˈpɪkt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: به تصویر کشیدن، توصیف کردن، نمایش دادن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین depictus، اسم مفعولی depingere (نقاشی کردن، ترسیم کردن)، ترکیب de- (کاملاً) + pingere (نقاشی کردن).
  • مثال در جمله:
    • The artist and the author both tried to depict the sunset's beauty.
      • هنرمند و نویسنده هر دو سعی کردند زیبایی غروب خورشید را به تصویر بکشند/توصیف کنند.
    • Mr. Salinger depicted the juvenile character with great accuracy.
      • آقای سالینجر شخصیت نوجوان را با دقت زیادی به تصویر کشید/توصیف کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The report depicts a grim picture of the country's economic future.
      • گزارش، تصویری تلخ از آینده اقتصادی کشور را به تصویر می‌کشد/نشان می‌دهد.
    • غیررسمی: I love how that movie depicts life in the 1920s.
      • عاشق اینم که اون فیلم چطور زندگی در دهه ۱۹۲۰ رو به تصویر می‌کشه/نشون میده.

350. mortal (ˈmɔːrtəl)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective) و اسم (Noun)
  • معنی فارسی: فانی، میرا؛ کشنده، مهلک؛ (اسم) انسان فانی
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین mortalis (فانی، میرا)، از mors (مرگ).
  • مثال در جمله:
    • We must live with the knowledge that all living creatures are mortal.
      • ما باید با این آگاهی زندگی کنیم که تمام موجودات زنده فانی/میرا هستند.
    • The two monarchs were mortal enemies.
      • دو پادشاه، دشمنان مرگبار/خونی یکدیگر بودند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The soldier suffered a mortal wound in the battle.
      • سرباز در نبرد یک زخم مهلک/کشنده برداشت.
    • غیررسمی: I'm just a mortal; I can't work for 24 hours without sleep!
      • من فقط یه انسان فانی/آدمیزادم؛ نمی‌تونم ۲۴ ساعت بدون خواب کار کنم!

351. novel (ˈnɑːvəl)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective) و اسم (Noun)
  • معنی فارسی: (صفت) جدید، نو، بدیع، تازه؛ (اسم) رمان
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین novellus (جدید، تازه)، کوچک‌شده novus (نو).
  • مثال در جمله:
    • The architect created a novel design that pleased everyone.
      • معمار یک طراحی جدید/بدیع/نوآورانه خلق کرد که همه را خوشحال کرد.
    • Robert was commended by his teacher for the excellent report on the American novel, The Grapes of Wrath.
      • رابرت برای گزارش عالی‌اش درباره رمان آمریکایی «خوشه‌های خشم» توسط معلمش تحسین شد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The scientist proposed a novel approach to treating the disease.
      • دانشمند یک رویکرد جدید و بدیع برای درمان بیماری پیشنهاد کرد.
    • غیررسمی: That's a novel idea! I never thought of it that way before.
      • این یه ایده جدید/باحاله! قبلاً اینطوری بهش فکر نکرده بودم.

356. quote (kwoʊt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
  • معنی فارسی: (فعل) نقل قول کردن، قیمت دادن؛ (اسم) نقل قول، مظنه قیمت
  • ریشه‌شناسی: از لاتین قرون وسطایی quotare (شماره‌گذاری کردن، فصل‌بندی کردن).
  • مثال در جمله:
    • She often quotes her spouse to prove a point.
      • او اغلب از همسرش نقل قول می‌کند تا نکته‌ای را ثابت کند.
    • The stockbroker quoted gold at a dollar off yesterday's closing price.
      • کارگزار بورس، قیمت طلا را یک دلار کمتر از قیمت پایانی دیروز اعلام/نقل کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Please quote the reference number in all correspondence.
      • لطفاً شماره مرجع را در تمام مکاتبات نقل/ذکر کنید.
    • غیررسمی: Can you quote me a price for fixing my car?
      • می‌تونی یه قیمت بهم بدی برای تعمیر ماشینم؟

357. verse (vɜːrs)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: شعر، بیت، آیه (در کتاب مقدس)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین versus (چرخش، ردیف، خط شعر).
  • مثال در جمله:
    • Several verses of a religious nature were contained in the document.
      • چندین آیه/شعر با ماهیت مذهبی در آن سند موجود بود.
    • Though it is not always easy to comprehend, Shakespeare's verse has merit that is worth the toil.
      • اگرچه فهمیدن شعر شکسپیر همیشه آسان نیست، اما ارزش و زیبایی دارد که ارزش زحمت کشیدن را دارد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The poet recited a beautiful verse at the inauguration.
      • شاعر در مراسم تحلیف، شعر/بیت زیبایی را دکلمه کرد.
    • غیررسمی: I can still remember a few verses from that song we learned in kindergarten.
      • هنوز چندتا از بیت‌های اون آهنگی که توی مهدکودک یاد گرفتیم رو یادم میاد.

359. roam (roʊm)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: پرسه زدن، ول‌گشتن، آواره بودن، سرگردان بودن
  • ریشه‌شناسی: از انگلیسی قدیم ramian (سرگردان بودن، پرسه زدن).
  • مثال در جمله:
    • In the days of the Wild West, outlaws roamed the country.
      • در روزهای غرب وحشی، یاغی‌ها/قانون‌شکنان در سراسر کشور پرسه می‌زدند/آواره بودند.
    • A variety of animals once roamed our land.
      • زمانی انواع مختلفی از حیوانات در سرزمین ما پرسه می‌زدند/می‌گشتند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The tribes roamed freely across the plains before the settlers arrived.
      • قبایل قبل از ورود مهاجران، آزادانه در دشت‌ها پرسه می‌زدند/کوچ می‌کردند.
    • غیررسمی: I love to just roam around the city on weekends with no particular plan.
      • آخر هفته‌ها عاشق اینم که بدون برنامه خاصی تو شهر پرسه بزنم/بگردم.

360. attract (əˈtrækt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: جذب کردن، به خود کشیدن، مجذوب کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین attractus، اسم مفعولی attrahere (به سمت خود کشیدن)، ترکیب ad- (به) + trahere (کشیدن).
  • مثال در جمله:
    • The magnet attracted the iron particles.
      • آهن‌ربا ذرات آهن را جذب کرد/به خود کشید.
    • A glimpse into the brightly colored room attracted the children's attention.
      • یک نگاه گذرا به اتاق رنگارنگ، توجه بچه‌ها را جلب کرد/به خود جذب کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The conference attracted experts from all over the world.
      • این کنفرانس متخصصانی را از سراسر جهان جذب کرد.
    • غیررسمی: She's so funny; her personality really attracts people.
      • اون خیلی بامزه‌ست؛ شخصیتش واقعاً مردم رو جذب می‌کنه.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. site vs. sight vs. cite

    • site: (اسم) مکان، محل. «construction site».
    • sight: (اسم) بینایی، منظره. «a beautiful sight».
    • cite: (فعل) ارجاع دادن، نقل قول کردن. «cite a reference». این سه‌قلوی هم‌آوا یکی از بزرگ‌ترین تله‌هایِ زبانِ انگلیسی است.
  2. mortal vs. morale vs. moral

    • mortal: (صفت) فانی، کشنده.
    • morale: (اسم) روحیه. «The team's morale is high.»
    • moral: (صفت) اخلاقی؛ (اسم) درسِ اخلاقی. «a moral story». هر سه از یک ریشه نیستند اما تلفظِ مشابهی دارند.
  3. novel (صفت) vs. novelty (اسم)

    • novel: (صفت) جدید و بدیع. «a novel solution».
    • novelty: (اسم) نوآوری، چیزِ جدید و جالب. «the novelty wore off» (تازگی‌اش از بین رفت).
  4. verse vs. prose

    • verse: شعر، نظم. «written in verse».
    • prose: نثر. «a prose narrative». این دو کاملاً مقابلِ هم هستند.
  5. attract vs. distract

    • attract: به سمتِ خود کشیدن. «The light attracted moths.»
    • distract: حواس را پرت کردن و منحرف کردن. «The noise distracted me from my work.» tract به معنایِ «کشیدن» است؛ at- یعنی به سمت، dis- یعنی به جهاتِ مختلف.

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • site/sight/cite را دقیق تشخیص بدهید: اگر جمله دربارهٔ «مکان» بود site، دربارهٔ «دیدن/منظره» بود sight، و دربارهٔ «ارجاع دادن» بود cite — سه تلفظِ یکسان، سه معنایِ کاملاً متفاوت.
  • novel دو چهرهٔ کاملاً متفاوت دارد: به‌عنوانِ صفت یعنی «جدید و بدیع»، به‌عنوانِ اسم یعنی «رمان» — در جمله باید نقشِ دستوری‌اش را تشخیص داد.
  • خانوادهٔ quarter را از یاد نبرید: quarter (محله/ربع)، quarterly (فصلنامه/سه‌ماهه)، headquarters (دفترِ مرکزی) — همگی از همین ریشهٔ «یک‌چهارم» می‌آیند.

نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۳ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیب‌های رایج، فهرستِ کاملِ واژه‌هایِ تله‌ایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جمله‌به‌جمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جای‌خالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلش‌کارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر می‌گیرد.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. Parliament voted to ______ the sale of fireworks to anyone under eighteen after a series of injuries last summer.

  • promote
  • illustrate
  • appoint
  • outlaw

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«outlaw» یعنی غیرقانونی اعلام کردن و ممنوع کردن؛ رأی پارلمان پس از مجموعه‌ای از مصدومیت‌ها یعنی فروش آتش‌بازی به زیر هجده‌سال‌ها ممنوع شده است. «promote» یعنی ترویج کردن، که درست برعکسِ واکنش به مصدومیت است. «illustrate» یعنی نشان دادن با مثال یا تصویر، که دربارهٔ توضیح‌دادن است نه وضعِ ممنوعیت. «appoint» یعنی منصوب کردن یا تعیین کردن، که مفعولش شخص یا زمان و مکان است نه فروشِ یک کالا. تلهٔ تستی: فاعلِ جمله «Parliament» و قیدِ after a series of injuries نشان می‌دهد پاسخ باید یک اقدامِ بازدارندهٔ قانونی باشد؛ فعلی که فقط به تبلیغ یا توضیح اشاره کند این بار معنایی را ندارد.

2. Several countries have decided to ______ single-use plastic bags, and shoppers there must now bring their own.

  • exempt
  • commend
  • outlaw
  • depict

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«outlaw» یعنی ممنوع کردن؛ جملهٔ دوم می‌گوید خریداران باید کیسهٔ خودشان را بیاورند، یعنی کیسهٔ یک‌بارمصرف دیگر در دسترس نیست. «exempt» یعنی معاف کردن، که یعنی کسی از قاعده‌ای مستثنا شود، نه اینکه خودِ کالا برچیده شود. «commend» یعنی تحسین کردن، که با ناچار شدنِ خریداران هیچ رابطهٔ علّی ندارد. «depict» یعنی به تصویر کشیدن، که کارِ هنرمند و نویسنده است نه کارِ دولت‌ها. تلهٔ تستی: نتیجهٔ ذکرشده در جملهٔ دوم (اجبارِ آوردنِ کیسهٔ شخصی) فقط از ممنوعیت به دست می‌آید؛ معاف‌کردن دقیقاً اثرِ معکوس دارد.

3. The film tells the story of a legendary ______ who robbed wealthy landowners and was never caught by the sheriff.

  • occupant
  • outlaw
  • censor
  • juvenile

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«outlaw» در نقش اسم یعنی یاغی و قانون‌شکنِ فراری؛ عبارتِ robbed wealthy landowners و never caught by the sheriff دقیقاً همین تصویر را می‌سازد. «occupant» یعنی ساکن یا سرنشین، که فقط جای‌گرفتنِ کسی در مکان را می‌رساند نه دزدی و فرار. «censor» یعنی سانسورچی، که کارش بازرسیِ کتاب و فیلم است. «juvenile» یعنی نوجوان، که سن را می‌گوید و هیچ اشاره‌ای به قانون‌شکنی ندارد. تلهٔ تستی: هر چهار گزینه اسمِ شخص‌اند، پس با نگاه به نقشِ دستوری نمی‌شود جواب داد؛ تنها قرینهٔ never caught by the sheriff است که «کسی خارج از حمایت قانون» را می‌طلبد.

4. Because the chemicals proved to be harmful to river life, the government moved quickly to ______ their industrial use.

  • outlaw
  • promote
  • disclose
  • illustrate

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«outlaw» یعنی ممنوع کردن؛ ثابت‌شدنِ زیانِ مواد شیمیایی برای رودخانه، دولت را به ممنوع‌کردنِ کاربردِ صنعتیِ آن‌ها می‌کشاند. «promote» یعنی ترویج کردن، که با harmful to river life در تضادِ مستقیم است. «disclose» یعنی فاش کردن، ولی زیان‌بودنِ مواد پیش از این ثابت شده و دیگر رازی نمانده است. «illustrate» یعنی با مثال نشان دادن، که اقدامِ اجرایی نیست. تلهٔ تستی: قیدِ moved quickly یک واکنشِ عملی می‌خواهد؛ فعلی که فقط به اطلاع‌رسانی مربوط باشد پاسخِ ماجرا نیست.

5. Duelling was ______ in most European states during the nineteenth century, though wealthy men went on fighting in secret.

  • commended
  • depicted
  • outlawed
  • quoted

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«outlawed» یعنی ممنوع و غیرقانونی اعلام‌شده؛ عبارتِ went on fighting in secret نشان می‌دهد کار ممنوع بوده و پنهانی ادامه یافته است. «commended» یعنی تحسین‌شده، که با پنهان‌کاری نمی‌خواند چون کارِ ستوده‌شده را پنهان نمی‌کنند. «depicted» یعنی به تصویر کشیده‌شده، که دربارهٔ نقاشی و روایت است نه وضعیتِ حقوقی. «quoted» یعنی نقل‌قول‌شده، که فقط برای سخن و متن به کار می‌رود. تلهٔ تستی: کلیدواژهٔ though و in secret یک تقابل می‌سازند؛ چیزی پنهانی ادامه می‌یابد که آشکارا ممنوع شده باشد.

6. Hunting these birds has been ______ for thirty years, yet their number keeps falling because their nesting grounds are disappearing.

  • outlawed
  • promoted
  • illustrated
  • appointed

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«outlawed» یعنی ممنوع‌شده؛ حرفِ ربطِ yet نشان می‌دهد با وجودِ ممنوعیتِ شکار، شمارِ پرندگان به دلیلِ دیگری کم می‌شود. «promoted» یعنی ترویج‌شده، که آن‌گاه کاهشِ جمعیت اصلاً تناقضی نمی‌ساخت و yet بی‌معنا می‌شد. «illustrated» یعنی مصور یا شرح‌داده‌شده، که دربارهٔ کتاب و مطلب است نه شکار. «appointed» یعنی منصوب یا تعیین‌شده، که مفعولش شخص یا زمان است. تلهٔ تستی: کلِ سؤال روی تقابلِ yet می‌چرخد؛ فقط ممنوعیت است که انتظارِ افزایشِ جمعیت را می‌سازد و کاهشِ واقعی را به تناقض تبدیل می‌کند.

7. The company spent a fortune on television advertisements to ______ its new electric car among younger drivers.

  • outlaw
  • censor
  • promote
  • comprehend

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«promote» یعنی تبلیغ و ترویج کردن؛ هزینهٔ سنگین برای آگهیِ تلویزیونی دقیقاً برای شناساندنِ خودروی تازه است. «outlaw» یعنی ممنوع کردن، که هیچ شرکتی برای محصولِ خودش انجام نمی‌دهد. «censor» یعنی سانسور کردن، که حذفِ بخشی از محتواست نه معرفیِ کالا. «comprehend» یعنی فهمیدن، که کاری ذهنی است و با آگهی‌دادن جابه‌جا نمی‌شود. تلهٔ تستی: عبارتِ spent a fortune on television advertisements قرینهٔ قطعیِ تبلیغ است؛ گزینه‌ای که بارِ منفیِ ممنوعیت یا حذف داشته باشد با سرمایه‌گذاریِ خودِ شرکت جور درنمی‌آید.

8. After eleven years in the same department, Mr. Hall was finally ______ and his salary rose by half.

  • promoted
  • exempted
  • commended
  • dismissed

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«promoted» یعنی ترفیع‌گرفته؛ بالا رفتنِ حقوق به اندازهٔ نصف، نتیجهٔ طبیعیِ ارتقای شغلی است. «exempted» یعنی معاف‌شده، که کسی را از تکلیفی آزاد می‌کند ولی به‌خودی‌خود حقوق را بالا نمی‌برد. «commended» یعنی موردِ تحسین قرارگرفته، که تقدیرِ لفظی است و لزوماً افزایشِ حقوق ندارد. «dismissed» یعنی اخراج‌شده، که با افزایشِ حقوق در تضادِ کامل است. تلهٔ تستی: قرینهٔ سنجش، جملهٔ دومِ عطف‌شده است؛ تحسینِ صرف پاداشِ مالیِ دائمی نمی‌سازد، اما ترفیع پایهٔ حقوق را جابه‌جا می‌کند.

9. Regular exercise and a balanced diet ______ good health far more effectively than any expensive supplement.

  • disclose
  • illustrate
  • depict
  • promote

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«promote» یعنی تقویت کردن و به پیشرفتِ چیزی کمک کردن؛ ورزش و تغذیهٔ متعادل سلامت را تقویت می‌کنند. «disclose» یعنی فاش کردن، که سلامت را آشکار نمی‌کند بلکه رازی را برملا می‌کند. «illustrate» یعنی با مثال نشان دادن، که کارِ آموزشی است نه اثرِ زیستی. «depict» یعنی به تصویر کشیدن، که به توصیفِ هنری یا کلامی مربوط است. تلهٔ تستی: قیدِ مقایسه‌ایِ far more effectively than any expensive supplement نشان می‌دهد جای خالی باید فعلی با اثرِ واقعی بر سلامت باشد، نه فعلی که فقط چیزی را نشان یا شرح می‌دهد.

10. The museum's outreach programme is designed to ______ interest in local history among schoolchildren who rarely visit galleries.

  • outlaw
  • censor
  • promote
  • exempt

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«promote» یعنی ترویج کردن و برانگیختن؛ برنامهٔ ارتباط با جامعه برای زیادکردنِ علاقه به تاریخِ محلی طراحی شده است. «outlaw» یعنی ممنوع کردن، که هدفِ یک برنامهٔ فرهنگی نیست. «censor» یعنی سانسور کردن، که محدودکردنِ محتواست نه گستراندنِ علاقه. «exempt» یعنی معاف کردن، که مفعولش شخص و تکلیف است و «معاف‌کردنِ علاقه» بی‌معناست. تلهٔ تستی: مفعولِ جای خالی واژهٔ interest است؛ فعلی می‌خواهد که علاقه را در دیگران ایجاد و تقویت کند، نه فعلی که علاقه را موضوعِ فهم یا حذف قرار دهد.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان