پرش به محتوای اصلی

07_درس 19 تا 21

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۱۹ تا ۲۱ (پیش‌نمایش)

این پیش‌نمایش، خلاصه‌ای از درسنامهٔ جامعِ سه درسِ ۱۹، ۲۰، ۲۱ کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است: واژه‌های ۲۱۷ تا ۲۵۲ (۳۶ واژه). در ادامه، نمایِ کلیِ هر ۳۶ واژه را می‌بینید، بعد برایِ چند واژهٔ منتخب از هر درس یک بررسیِ عمیق‌تر (ریشه‌شناسی، مثال، نکتهٔ کاربردی یا تله‌ای) آمده، و در پایانِ هر بخش، جدولِ تغییراتِ واژگان، مترادف/متضاد، ترکیب‌های رایج، واژه‌های تله‌ای و نکاتِ طلاییِ کنکوری را خواهید یافت. نسخهٔ کاملِ درسنامه — با واژه‌نامهٔ تحلیلیِ هر ۳۶ واژه، متنِ درکِ مطلب، تمرینِ جای خالی، تست‌های سبکِ کنکور و فلش‌کارت — در دسترسِ اعضای کوییزسنتر است.


نمای کلی ۳۶ واژه

# درس واژه تلفظ معنی کوتاه
217 19 harvest ˈhɑːrvɪst برداشت محصول، درو
218 19 abundant əˈbʌndənt فراوان، بسیار زیاد، سرشار
219 19 uneasy ʌnˈiːzi ناراحت، نگران، مضطرب، معذب
220 19 calculate ˈkælkjuleɪt محاسبه کردن، حساب کردن، برآورد کردن
221 19 absorb əbˈzɔːrb / əbˈsɔːrb جذب کردن (مایعات، گاز، نور، گرما)
222 19 estimate ˈestɪmət / ˈestɪmeɪt تخمین زدن، برآورد کردن، حدس زدن
223 19 morsel ˈmɔːrsəl لقمه کوچک، تکه کوچک (معمولاً غذا)
224 19 quota ˈkwoʊtə سهمیه، سهم، مقدار تعیین‌شده
225 19 threat θret تهدید، خطر، نشانه خطر
226 19 ban bæn ممنوع کردن، قدغن کردن
227 19 panic ˈpænɪk وحشت‌زدگی، ترس ناگهانی و بی‌منطق
228 19 appropriate əˈproʊpriət / əˈproʊprieɪt مناسب، شایسته، درخور
229 20 emerge iˈmɜːrdʒ بیرون آمدن، ظاهر شدن، پدیدار شدن، سر برآوردن
230 20 jagged ˈdʒæɡɪd دندانه‌دار، ناهموار، لبه‌تیز و بریده‌بریده
231 20 linger ˈlɪŋɡər ماندن (بیش از حد انتظار)، درنگ کردن، طول دادن، معطل کردن
232 20 ambush ˈæmbʊʃ کمین، شبیخون، حمله غافلگیرانه از مخفیگاه
233 20 crafty ˈkræfti حیله‌گر، مکار، زیرک (در فریب دادن دیگران)
234 20 defiant dɪˈfaɪənt نافرمان، یاغی، مبارزه‌جو، آشکارا مقاومت‌کننده
235 20 vigor ˈvɪɡər قدرت و نشاط، قوت، سرزندگی، انرژی
236 20 perish ˈperɪʃ هلاک شدن، نابود شدن، از بین رفتن، مردن
237 20 fragile ˈfrædʒəl شکننده، شکستنی، ظریف و آسیب‌پذیر
238 20 captive ˈkæptɪv اسیر، زندانی
239 20 prosper ˈprɑːspər موفق شدن، کامیاب شدن، رونق یافتن (مالی و اقتصادی)
240 20 devour dɪˈvaʊər بلعیدن، با حرص و ولع خوردن
241 21 plea pliː درخواست (جدی و رسمی)، التماس، دادخواست
242 21 weary ˈwɪri خسته (از نظر جسمی یا روحی)، کوفته
243 21 collide kəˈlaɪd برخورد کردن، تصادف کردن، به هم خوردن (با شدت)
244 21 confirm kənˈfɜːrm تأیید کردن، تثبیت کردن، اثبات کردن
245 21 verify ˈverɪfaɪ صحت چیزی را بررسی و تأیید کردن، راستی‌آزمایی کردن
246 21 anticipate ænˈtɪsɪpeɪt پیش‌بینی کردن، انتظار داشتن، منتظر بودن
247 21 dilemma dɪˈlemə / daɪˈlemə دوراهی، وضعیت دشوار که باید بین دو گزینه انتخاب کرد
248 21 detour ˈdiːtʊr راه فرعی، راه انحرافی، مسیر جایگزین
249 21 merit ˈmerɪt شایستگی، ارزش، لیاقت
250 21 transmit trænsˈmɪt / trænzˈmɪt انتقال دادن، مخابره کردن، رساندن (پیام، بیماری، امواج)
251 21 relieve rɪˈliːv تسکین دادن ، کاستن ، آسوده کردن، معاف کردن، جایگزین کردن
252 21 baffle ˈbæfəl گیج کردن، سردرگم کردن، به معما انداختن

بخش ۱ — درس ۱۹ (واژه‌های ۲۱۷ تا ۲۲۸)

۱-۱. چند واژه، بررسیِ عمیق‌تر

abundant (əˈbʌndənt) — فراوان، بسیار زیاد، سرشار

  • ریشه‌شناسی: از لاتین abundans، اسم فاعلیِ abundare (سرریز شدن)، ترکیبِ ab- (دور) + unda (موج) — یعنی چیزی که مثلِ موج سرریز می‌کند.
  • مثال: It is urgent that the hospital have an abundant supply of blood. — فوریت دارد که بیمارستان ذخیرهٔ فراوانی از خون داشته باشد.
  • نکتهٔ تله‌ای: با redundant اشتباه نگیرید — abundant یعنی فراوانِ مفید (بارِ مثبت/خنثی)، اما redundant یعنی زیادیِ بی‌فایده و تکراری (بارِ منفی).

calculate (ˈkælkjuleɪt) — محاسبه کردن، حساب کردن، برآورد کردن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین calculus یعنی «ریگ، سنگریزه» — رومی‌های باستان با سنگریزه حساب می‌کردند، پس calculate در اصل یعنی «ریگ‌چینی کردن»!
  • مثال: The engineers calculated the exact load the bridge could withstand. — مهندسان میزانِ دقیقِ باری را که پل می‌توانست تحمل کند، محاسبه کردند.
  • نکتهٔ کاربردی: ترکیبِ رایجِ calculate the odds یعنی «احتمالات را سنجیدن» — در متن‌های تحلیلی و کنکوری خیلی به‌کار می‌رود.

panic (ˈpænɪk) — وحشت‌زدگی، ترس ناگهانی و بی‌منطق

  • ریشه‌شناسی: از یونانیِ panikos، منسوب به «پَن»، خدای جنگل‌ها و چوپانان که باور داشتند باعثِ ترس‌های ناگهانی و بی‌دلیلِ مسافران می‌شود.
  • مثال: Don't panic! I know where we are; I have a map. — دستپاچه نشو! می‌دونم کجاییم؛ نقشه دارم.
  • نکتهٔ تله‌ای: panic با fear فرق دارد — fear می‌تواند ملایم و منطقی باشد، اما panic ترسی ناگهانی، مسری و فلج‌کننده است که کنترل را از دست می‌برد.

appropriate (əˈproʊpriət / əˈproʊprieɪt) — مناسب، شایسته / تخصیص دادن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین appropriare (از آنِ خود کردن)، ترکیبِ ad- (به) + proprius (شخصی، مالِ خود).
  • مثال: Congress appropriated funds for the new highway project. — کنگره بودجه‌ای برای پروژهٔ بزرگراهِ جدید تخصیص داد.
  • نکتهٔ تله‌ای: همین کلمه با دو تلفظِ متفاوت، دو نقشِ متفاوت دارد: صفت با تلفظِ -ət (مناسب) و فعل با تلفظِ -eɪt (تخصیص دادن یا حتی «تصاحبِ بدونِ اجازه»). این تفاوتِ تلفظ در تست‌های شنیداری کنکور محکِ خوبی است.

threat (θret) — تهدید، خطر، نشانهٔ خطر

  • ریشه‌شناسی: از انگلیسیِ قدیم þreat (ازدحام، فشار، تهدید).
  • مثال: The terrorist threat has forced the government to increase security. — تهدید تروریستی، دولت را مجبور به افزایشِ امنیت کرده است.
  • نکتهٔ کاربردی: اصطلاحِ empty threat یعنی تهدیدِ توخالی — کسی که می‌گوید انجام می‌دهد اما عملاً کاری نمی‌کند.

estimate (ˈestɪmət / ˈestɪmeɪt) — تخمین زدن، برآورد کردن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین aestimare (ارزش‌گذاری کردن، برآورد کردن).
  • مثال: The official estimate for the cost of the repairs is $2 million. — برآوردِ رسمی برایِ هزینهٔ تعمیرات، ۲ میلیون دلار است.
  • نکتهٔ تله‌ای: با calculate قاطی نشود — calculate محاسبهٔ دقیق است، اما estimate برآوردِ تقریبی بر اساسِ شواهد است.

۱-۲. جدول تغییرات واژگان (Word Forms)

کلمه اصلی اسم (Noun) فعل (Verb) صفت (Adjective) قید (Adverb)
harvest harvest (برداشت) / harvester (دروگر) harvest (درو کردن) harvested (برداشت‌شده) -
abundant abundance (فراوانی) abound (فراوان بودن) abundant (فراوان) abundantly
uneasy uneasiness (نگرانی، تشویش) - uneasy (ناراحت، نگران) uneasily (با نگرانی)
calculate calculation (محاسبه) / calculator (ماشین حساب) calculate (محاسبه کردن) calculating (حسابگر) / calculable -
absorb absorption (جذب) / absorbent (جذب‌کننده) absorb (جذب کردن) absorbed (مجذوب، غرق) / absorbent absorbedly
estimate estimate (تخمین) / estimation (برآورد) estimate (تخمین زدن) estimated (تخمینی) -
morsel morsel (لقمه) - - -
quota quota (سهمیه) - - -
threat threat (تهدید) threaten (تهدید کردن) threatening (تهدیدآمیز) threateningly
ban ban (ممنوعیت) ban (ممنوع کردن) banned (ممنوع‌شده) -
panic panic (وحشت‌زدگی) panic (وحشت کردن، ترساندن) panicky (دستپاچه) -
appropriate appropriation (تخصیص، تصاحب) / appropriateness appropriate (اختصاص دادن) appropriate (مناسب) appropriately (به طور مناسب)

۱-۳. مترادف و متضاد (Synonyms & Antonyms)

کلمه معادل‌ها (Synonyms) متضادها (Antonyms)
harvest crop, yield, reaping, gathering, produce planting, seeding
abundant plentiful, ample, bountiful, copious, profuse scarce, rare, sparse, meager, insufficient
uneasy anxious, nervous, worried, restless, uncomfortable easy, calm, relaxed, comfortable, confident
calculate compute, reckon, figure, estimate, tally guess, estimate (when guessing)
absorb soak up, take in, ingest, digest, assimilate, engross emit, exude, repel, bore
estimate approximate, judge, guess, assess, evaluate, reckon measure, calculate (exactly), count
morsel bit, crumb, piece, scrap, bite, mouthful chunk, hunk, slab, whole
quota share, portion, allotment, allowance, ration total, whole
threat danger, risk, hazard, menace, warning safety, security, protection, reassurance
ban prohibit, forbid, outlaw, bar, exclude allow, permit, approve, authorize, sanction
panic alarm, terror, fear, hysteria, fright, frenzy calm, peace, tranquility, composure
appropriate suitable, fitting, proper, right, relevant, apt inappropriate, unsuitable, wrong, improper

۱-۴. ترکیب‌های رایج (Collocations)

  • harvest: bumper harvest (محصول فوق‌العاده), harvest time, harvest festival, to reap the harvest
  • abundant: abundant supply, abundant evidence, abundant in (سرشار از)
  • uneasy: feel uneasy, an uneasy truce/peace (آتش‌بس/صلح شکننده), uneasy sleep
  • calculate: calculate the cost/risk, calculate the odds (احتمالات را سنجیدن)
  • absorb: absorb information, absorb liquid, be absorbed in (غرق شدن در), shock absorber (ضربه‌گیر)
  • estimate: rough estimate (تخمین حدودی), conservative estimate, at a rough estimate
  • morsel: a tasty morsel, a tiny morsel, every last morsel
  • quota: meet a quota, import quota, production quota, fill the quota
  • threat: pose a threat, death threat, under threat, empty threat
  • ban: impose a ban, lift a ban (ممنوعیت را لغو کردن), blanket ban (ممنوعیت کامل), ban from driving
  • panic: panic attack, in a panic, panic button, widespread panic
  • appropriate: appropriate behavior, appropriate for, as appropriate, appropriate funds

۱-۵. واژه‌های تله‌ای

  1. abundant vs. redundantabundant فراوانِ مثبت/خنثی است؛ redundant تکراری و زائدِ بی‌فایده.
  2. uneasy vs. difficultuneasy یک احساسِ ذهنی است؛ difficult یک ویژگیِ عینیِ سخت‌بودن.
  3. ban vs. prohibit vs. forbidban توسطِ قدرتِ رسمی و برایِ چیزی که قبلاً مجاز بوده؛ prohibit رسمی‌ترین و قانونی؛ forbid غیررسمی‌تر و شخصی‌تر.
  4. panic vs. fearfear می‌تواند ملایم باشد؛ panic ترسِ ناگهانی و فلج‌کننده است.
  5. appropriate (صفت) vs. appropriate (فعل) — صفت با تلفظِ ət یعنی «مناسب»؛ فعل با تلفظِ eɪt یعنی «تخصیص دادن» یا «تصاحب کردن».

۱-۶. نکات طلایی کنکوری

  1. calculate از «سنگریزه» می‌آید — ریشهٔ لاتینِ calculus یعنی «ریگ».
  2. panic از خدای یونانیِ «پَن» می‌آید — ترسی که ریشه در هیچ‌چیزِ منطقی ندارد.
  3. appropriate دو تلفظ، دو معنی دارد — صفت əˈproʊpriət در برابرِ فعل əˈproʊprieɪt.
  4. absorb با engross هم‌معنی می‌شود — be absorbed in a book یعنی «غرق کتاب شدن».
  5. harvest معنایِ استعاری هم دارد — reap the harvest یعنی «نتیجهٔ کارِ خود را دیدن»، مثبت یا منفی.
  6. threat همیشه جدی نیست — empty threat یعنی تهدیدِ توخالی؛ کسی که تهدید می‌کند اما عمل نمی‌کند.

بخش ۲ — درس ۲۰ (واژه‌های ۲۲۹ تا ۲۴۰)

۲-۱. چند واژه، بررسیِ عمیق‌تر

emerge (iˈmɜːrdʒ) — بیرون آمدن، ظاهر شدن، پدیدار شدن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین emergere، ترکیبِ e- (بیرون) + mergere (غوطه‌ور شدن) — یعنی از دلِ آب بیرون زدن؛ متضادِ آن submerge است.
  • مثال: After the long recession, the economy is beginning to emerge from the crisis. — بعد از رکودِ طولانی، اقتصاد در حالِ بیرون آمدن از بحران است.
  • نکتهٔ تله‌ای: با immerse اشتباه نشود — ریشهٔ هر دو یکی است، اما im- (درون) کاملاً معنیِ آن را برعکس می‌کند: «غرق شدن/فرو رفتن».

ambush (ˈæmbʊʃ) — کمین، شبیخون، حملهٔ غافلگیرانه از مخفیگاه

  • ریشه‌شناسی: از فرانسویِ قدیم embuscher (در بوته‌ها پنهان شدن)، از boscus (بوته، جنگلِ کوچک).
  • مثال: The convoy was attacked in a deadly ambush by rebel forces. — کاروان در یک کمینِ مرگبار توسطِ نیروهایِ شورشی مورد حمله قرار گرفت.
  • نکتهٔ کاربردی: ترکیبِ رایجِ lie in ambush (در کمین خوابیدن) و fall into an ambush (در کمین گیر افتادن) در متونِ روایی خیلی پرکاربردند.

fragile (ˈfrædʒəl) — شکننده، شکستنی، ظریف و آسیب‌پذیر

  • ریشه‌شناسی: از لاتین fragilis، از frangere (شکستن).
  • مثال: The ceasefire between the two nations is extremely fragile. — آتش‌بس بینِ دو ملت به‌شدت شکننده/آسیب‌پذیر است.
  • نکتهٔ تله‌ای: fragile و frail هر دو از همین ریشه‌اند، اما fragile بیشتر برایِ اشیاء و frail بیشتر برایِ انسان (به‌خاطرِ کهولتِ سن یا بیماری) به‌کار می‌رود.

devour (dɪˈvaʊər) — بلعیدن، با حرص و ولع خوردن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین devorare، ترکیبِ de- (پایین) + vorare (بلعیدن).
  • مثال: My aunt devours four or five mystery books each week. — عمه‌ام هر هفته چهار یا پنج کتابِ معمایی را می‌بلعد/با ولع می‌خواند.
  • نکتهٔ کاربردی: devour فقط برایِ غذا نیست — devour a book یعنی کتاب را با اشتیاق خواندن، و flames devoured the building یعنی آتش ساختمان را بلعید.

vigor (ˈvɪɡər) — قدرت و نشاط، قوت، سرزندگی

  • ریشه‌شناسی: از لاتین vigor (نیرو، قدرت)، از vigere (سرزنده بودن).
  • مثال: The new CEO has brought a fresh wave of vigor and innovation to the company. — مدیرعاملِ جدید موجِ تازه‌ای از انرژی و نوآوری را به شرکت آورده است.
  • نکتهٔ کاربردی: اصطلاحِ vim and vigor یعنی «انرژی و شور و نشاط» — ترکیبی محبوب در متن‌هایِ انگیزشی و ورزشی.

captive (ˈkæptɪv) — اسیر، زندانی

  • ریشه‌شناسی: از لاتین captivus (گرفتار)، از capere (گرفتن).
  • مثال: The rebels are holding several journalists captive. — شورشیان چندین روزنامه‌نگار را اسیر نگه داشته‌اند.
  • نکتهٔ تله‌ای: با captivated (مجذوب‌شده) اشتباه نشود — هر دو از یک ریشه‌اند، اما معنایشان کاملاً متفاوت است: یکی اسارتِ فیزیکی، دیگری شیفتگیِ ذهنی.

۲-۲. جدول تغییرات واژگان (Word Forms)

کلمه اصلی اسم (Noun) فعل (Verb) صفت (Adjective) قید (Adverb)
emerge emergence (ظهور، پیدایش) / emergency (اورژانس) emerge emergent (در حال ظهور) -
jagged jaggedness (دندانه‌دار بودن) jag (دندانه‌دار کردن) jagged (دندانه‌دار) jaggedly
linger lingerer (وقفه‌کننده) linger (درنگ کردن، طول دادن) lingering (طولانی، ماندگار) lingeringly
ambush ambush (کمین) / ambuscade ambush (کمین کردن) ambushed (کمین‌شده) -
crafty craft (مهارت، حیله) / craftiness (مکاری) - crafty (حیله‌گر) craftily
defiant defiance (نافرمانی، یاغی‌گری) defy (مقابله کردن، نافرمانی کردن) defiant (نافرمان) defiantly
vigor vigor (نیرو، نشاط) invigorate (نیرو بخشیدن، تقویت کردن) vigorous (پر قدرت و نشاط) vigorously
perish perishing (نابودی) perish (نابود شدن، هلاک شدن) perishable (فاسدشدنی، نابودشدنی) -
fragile fragility (شکنندگی، ظرافت) - fragile (شکننده، ظریف) fragilely
captive captivity (اسارت) / captive (اسیر) capture (اسیر کردن، گرفتن) captive (اسیر، گرفتار) / captivating (فریبنده) captivatingly
prosper prosperity (رونق، موفقیت) prosper (موفق شدن، رونق یافتن) prosperous (مرفه، موفق) prosperously
devour devourer (بلعنده) devour (بلعیدن، با ولع خوردن) devouring (حریصانه، سیری‌ناپذیر) devouringly

۲-۳. مترادف و متضاد (Synonyms & Antonyms)

کلمه معادل‌ها (Synonyms) متضادها (Antonyms)
emerge appear, surface, rise, materialize, come out disappear, vanish, sink, enter, go in
jagged pointed, sharp, toothed, uneven, rough, craggy smooth, even, straight, flat, level
linger stay, remain, wait, delay, loiter, dawdle leave, rush, hurry, depart, speed
ambush trap, surprise attack, waylay, ensnare, bushwhack release, free, open attack
crafty cunning, sly, tricky, wily, devious, shrewd honest, naive, simple, straight, foolish
defiant resistant, rebellious, bold, unyielding, insubordinate obedient, submissive, compliant, yielding
vigor energy, strength, power, vitality, force, dynamism weakness, lethargy, feebleness, exhaustion
perish die, expire, vanish, disappear, decay, wither live, survive, thrive, flourish, exist
fragile breakable, delicate, brittle, frail, flimsy, weak strong, sturdy, tough, solid, unbreakable
captive prisoner, hostage, detainee, slave, inmate free man, liberator, captor
prosper succeed, thrive, flourish, boom, grow rich fail, lose, struggle, decline, go bankrupt
devour eat, swallow, consume, gulp down, engulf nibble, pick at, abstain, save

۲-۴. ترکیب‌های رایج (Collocations)

  • emerge: emerge victorious/unscathed, emerge from, emerge as a leader, an emerging economy
  • jagged: jagged edge/rocks, jagged line, jagged cut
  • linger: linger over a meal, linger in the mind, a lingering doubt/smell, linger on
  • ambush: lie in ambush, set up an ambush, fall into an ambush, a deadly ambush
  • crafty: crafty old fox, a crafty politician, crafty scheme/trick
  • defiant: defiant attitude, defiant stare, defiant of authority
  • vigor: renewed vigor (نشاط دوباره), with vigor, full of vigor, vim and vigor
  • perish: perish the thought! (فکرش رو هم نکن!), perish in a fire, perishable goods
  • fragile: fragile ecosystem, fragile health, handle with care, fragile peace
  • captive: hold captive, take captive, captive audience (مخاطب اسیر/محو), captive market
  • prosper: live long and prosper, prosper from, a prosperous nation
  • devour: devour a book/meal, flames devour a building, devour with one's eyes

۲-۵. واژه‌های تله‌ای

  1. emerge vs. immerge/immerseemerge بیرون آمدن؛ immerse فرو رفتن — پیشوندِ مخالف، ریشهٔ یکسان.
  2. perish vs. parishperish (فعل، مردن) با parish (اسم، منطقهٔ کلیسایی) در تلفظ و املا خیلی نزدیک‌اند.
  3. devour vs. eateat خنثی و عمومی؛ devour با حرص و سرعت، حتی برایِ کتاب و اطلاعات هم به‌کار می‌رود.
  4. crafty vs. skillfulcrafty یعنی ماهر در فریب‌دادن (بارِ منفی)؛ skillful یعنی ماهر در انجامِ کار (بارِ مثبت).
  5. captive vs. captivatedcaptive یعنی اسیر و زندانی؛ captivated یعنی مجذوب و شیفته‌شده.

۲-۶. نکات طلایی کنکوری

  1. emerge از دلِ آب بیرون آمدن است — تصویرِ زیردریایی را به خاطر بسپار.
  2. ambush در بوته‌ها قایم می‌شود — ریشهٔ boscus یعنی بوته و جنگل.
  3. perish the thought! یک اصطلاحِ روزمرهٔ بسیار رایج به‌معنیِ «فکرش رو هم نکن!» است.
  4. fragile برایِ اشیاء و frail برایِ انسان — هر دو از frangere می‌آیند.
  5. devour استعاری هم به‌کار می‌رود — برایِ کتاب، اطلاعات، حتی آتش.
  6. captive audience یعنی مخاطبی که «مجبور» به گوش‌دادن است و نمی‌تواند جایی برود.

بخش ۳ — درس ۲۱ (واژه‌های ۲۴۱ تا ۲۵۲)

۳-۱. چند واژه، بررسیِ عمیق‌تر

dilemma (dɪˈlemə / daɪˈlemə) — دوراهی، وضعیتِ دشوار

  • ریشه‌شناسی: از یونانی dilemma، ترکیبِ di- (دو) + lemma (فرض، مقدمه) — یعنی موقعیتی که فقط دو فرض/راه پیشِ رویت است.
  • مثال: The government faces the dilemma of either raising taxes or cutting public services. — دولت با این دوراهی روبروست که یا مالیات‌ها را افزایش دهد یا خدماتِ عمومی را کاهش دهد.
  • نکتهٔ کاربردی: اصطلاحِ on the horns of a dilemma یعنی «بینِ دو شاخِ یک دوراهی گیر افتادن» — تصویرِ خیلی به‌یادماندنی.

transmit (trænsˈmɪt / trænzˈmɪt) — انتقال دادن، مخابره کردن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین transmittere، ترکیبِ trans- (از یک سو به سویِ دیگر) + mittere (فرستادن).
  • مثال: The virus is transmitted through direct physical contact. — ویروس از طریقِ تماسِ فیزیکیِ مستقیم منتقل می‌شود.
  • نکتهٔ تله‌ای: با transfer اشتباه نگیرید — transmit برایِ سیگنال، امواج، پیام و بیماری به‌کار می‌رود؛ transfer برایِ جابه‌جاییِ فیزیکیِ اشیاء یا پول.

relieve (rɪˈliːv) — تسکین دادن، کاستن، آسوده کردن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین relevare (سبک کردن)، ترکیبِ re- (دوباره) + levare (بلند کردن).
  • مثال: The new bypass will relieve traffic congestion in the city center. — جادهٔ کمربندیِ جدید، ترافیکِ سنگینِ مرکزِ شهر را کاهش خواهد داد.
  • نکتهٔ کاربردی: ساختارِ رسمیِ relieve someone of something یعنی کسی را از بارِ یک وظیفه خلاص کردن؛ مثلِ He was relieved of his command.

weary (ˈwɪri) — خسته (جسمی یا روحی)، کوفته

  • ریشه‌شناسی: از انگلیسیِ قدیم werig (خسته، فرسوده).
  • مثال: The negotiators grew weary after hours of fruitless discussion. — مذاکره‌کنندگان بعد از ساعت‌ها بحثِ بی‌نتیجه خسته شدند.
  • نکتهٔ تله‌ای: weary عمیق‌تر از tired است — خستگیِ طولانی و اغلب روحی/روانی، مثلِ weary of life؛ با wary (محتاط) و dreary (غم‌انگیز) هم قاطی نشود.

confirm (kənˈfɜːrm) — تأیید کردن، تثبیت کردن

  • ریشه‌شناسی: از لاتین confirmare (محکم کردن)، ترکیبِ com- (کاملاً) + firmare (محکم کردن).
  • مثال: The results of the experiment confirmed the scientist's hypothesis. — نتایجِ آزمایش، فرضیهٔ دانشمند را تأیید کرد.
  • نکتهٔ کاربردی: اصطلاحِ طنزآمیزِ confirmed bachelor یعنی «مجردِ قطعی» — کسی که تصمیمِ قطعی به مجردماندن گرفته است.

merit (ˈmerɪt) — شایستگی، ارزش، لیاقت

  • ریشه‌شناسی: از لاتین meritum (سزاواری)، از merere (سزاوار بودن).
  • مثال: My brother was promoted because of merit, not because of friendship. — برادرم به‌خاطرِ شایستگی/لیاقت ترفیع گرفت، نه به‌خاطرِ دوستی.
  • نکتهٔ کاربردی: عبارتِ on its own merit یعنی «بر اساسِ شایستگیِ خودش» — در متونِ رسمی و ارزیابی خیلی به‌کار می‌رود.

۳-۲. جدول تغییرات واژگان (Word Forms)

کلمه اصلی اسم (Noun) فعل (Verb) صفت (Adjective) قید (Adverb)
plea plea (درخواست، دادخواست) plead (التماس کردن، اعلام جرم کردن) pleading (التماس‌آمیز) pleadingly
weary weariness (خستگی) weary (خسته کردن/شدن) weary (خسته) / wearisome (خسته‌کننده) wearily
collide collision (برخورد، تصادف) collide (برخورد کردن) colliding (در حال برخورد) -
confirm confirmation (تأیید) confirm (تأیید کردن) confirmed (قطعی، تأییدشده) -
verify verification (راستی‌آزمایی) verify (تأیید و اثبات کردن) verifiable (قابل اثبات) -
anticipate anticipation (انتظار، پیش‌بینی) anticipate (منتظر بودن) anticipatory / anticipated -
dilemma dilemma (دوراهی) - dilemmatic (دوراهی) -
detour detour (راه فرعی) detour (مسیر را کج کردن) - -
merit merit (شایستگی، ارزش) merit (سزاوار بودن) meritorious (شایسته، قابل تقدیر) -
transmit transmission (انتقال) / transmitter (فرستنده) transmit (انتقال دادن) transmittable (قابل انتقال) -
relieve relief (تسکین، آسودگی، معافیت) relieve (تسکین دادن، کم کردن، معاف کردن) relieved (آسوده‌خاطر، راحت) relievedly
baffle bafflement (سردرگمی، گیجی) baffle (گیج کردن) baffling (گیج‌کننده، مرموز) bafflingly

۳-۳. مترادف و متضاد (Synonyms & Antonyms)

کلمه معادل‌ها (Synonyms) متضادها (Antonyms)
plea request, appeal, petition, entreaty, prayer demand, command, order
weary tired, exhausted, fatigued, drained, worn out energetic, fresh, lively, vigorous
collide crash, hit, bump, smash, clash miss, avoid, separate, diverge
confirm verify, prove, validate, authenticate, ratify deny, refute, contradict, disprove
verify check, confirm, validate, prove, substantiate disprove, falsify, invalidate
anticipate expect, await, foresee, predict, look forward to dread, fear, be surprised by
dilemma quandary, predicament, difficulty, double bind, impasse solution, easy choice, certainty
detour diversion, bypass, deviation, roundabout way direct route, main road, shortcut
merit worth, value, excellence, virtue, credit fault, defect, flaw, worthlessness
transmit send, transfer, convey, broadcast, relay, communicate receive, get, retain, hold
relieve ease, soothe, alleviate, reduce, lessen, free intensify, aggravate, worsen, burden, oppress
baffle confuse, puzzle, mystify, perplex, bewilder enlighten, clarify, explain, illuminate

۳-۴. ترکیب‌های رایج (Collocations)

  • plea: a desperate plea, make a plea, enter a plea, plea for help/mercy, guilty/not guilty plea
  • weary: weary traveler, grow weary of, a weary sigh, rest one's weary head
  • collide: collide with, head-on collision, collide over an issue
  • confirm: confirm a reservation, confirm a suspicion, confirmed bachelor
  • verify: verify information, verify your account, need to verify
  • anticipate: eagerly anticipate, anticipate a problem, widely anticipated
  • dilemma: face a dilemma, moral/ethical dilemma, be in a dilemma, the horns of a dilemma
  • detour: take a detour, make a detour, a short/long detour
  • merit: on its own merit, a work of merit, merit attention
  • transmit: transmit a signal/disease/message, sexually transmitted, transmit live
  • relieve: relieve pain/stress, relieve congestion, relieve someone of duty, feel relieved
  • baffle: completely baffle, baffle scientists, a baffling mystery

۳-۵. واژه‌های تله‌ای

  1. verify vs. confirmverify یعنی بررسی و اثباتِ صحت از طریقِ تحقیق؛ confirm یعنی تأییدِ نهاییِ چیزی که قبلاً حدس زده شده.
  2. plea vs. pleadplea اسم است؛ plead فعل («التماس کردن») با گذشتهٔ pled.
  3. weary vs. wary vs. dreary — سه‌قلوهایِ شبیه‌به‌هم: خسته، محتاط، غم‌انگیز.
  4. collide vs. crashcrash عمومی‌تر است (حتی با جسمِ ثابت)؛ collide برخوردِ دو جسمِ متحرک.
  5. dilemma vs. problemdilemma نوعِ خاصی از problem است: انتخاب بینِ دو گزینهٔ معمولاً بد.

۳-۶. نکات طلایی کنکوری

  1. dilemma از یونانیِ «دو فرض» می‌آید — di- + lemma.
  2. transmit با transfer فرق دارد — سیگنال/بیماری در برابرِ جابه‌جاییِ فیزیکی.
  3. relieve someone of something یک ساختارِ رسمی و پرکاربرد است.
  4. anticipate با participate در املا اشتباه گرفته می‌شود — دقت کن!
  5. weary خستگیِ عمیق‌تر و روحی‌تر از tired است.
  6. baffle مترادفِ قویِ bewilder است و بیشتر برایِ معماها و مسائلِ علمیِ پیچیده به‌کار می‌رود.

برایِ دیدنِ واژه‌نامهٔ تحلیلیِ کاملِ هر ۳۶ واژه (با مثال‌های بیشتر، متنِ درکِ مطلب، تمرینِ جای خالی، تست‌های سبکِ کنکور و فلش‌کارت‌ها)، نسخهٔ کاملِ این درسنامه در کوییزسنتر در دسترس است.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. Three months without a drop of rain left the fields bare, and the farmers brought in a .................... so poor that they could not repay their spring loans.

  • shipment
  • bargain
  • harvest
  • reminder

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«harvest» صحیح است؛ این اسم یعنی «محصولِ برداشت‌شده» و تنها چیزی است که کشاورز از زمینِ خشک‌شده به خانه می‌آورد و کم‌بودنش او را از بازپرداختِ وام ناتوان می‌کند. «shipment» یعنی «محموله» و به بارِ ارسالی از انبار یا بندر گفته می‌شود، نه به آنچه از دلِ زمین درمی‌آید. «bargain» یعنی «معامله یا چانه‌زنیِ سودمند» و ربطی به آنچه کشاورزان از مزرعه جمع می‌کنند ندارد. «reminder» یعنی «یادآور» و اسمی است برای چیزی که خاطره‌ای را زنده می‌کند، نه برای فرآوردهٔ کشاورزی. تلهٔ تستی: فعلِ bring in به‌تنهایی با هر اسمی می‌آید؛ آنچه گزینه را قطعی می‌کند خشکسالی و ناتوانی از بازپرداختِ وام است که فقط با کمیِ محصول معنا پیدا می‌کند.

2. Modern rooftop panels are designed to .................... far more of the energy that falls on them than the models that were sold ten years ago.

  • cultivate
  • irrigate
  • harvest
  • fertilize

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«harvest» صحیح است؛ این فعل یعنی «برداشت‌کردن و گردآوردن» و در کنارِ energy یک ترکیبِ رایج و درست می‌سازد: گرفتنِ انرژیِ در دسترس و ذخیرهٔ آن. «cultivate» یعنی «کِشت‌کردن و پروراندن» و دربارهٔ گیاه یا زمین به کار می‌رود، نه دربارهٔ انرژیِ تابیده‌شده که پرورش‌دادنی نیست. «irrigate» یعنی «آبیاری‌کردن» و فقط برای رساندنِ آب به زمینِ زراعی معنا دارد. «fertilize» یعنی «کوددادن» و باز هم عملی روی خاک است، نه روی انرژی. تلهٔ تستی: هر سه گزینهٔ نادرست کارهایی هستند که پیش از برداشت روی زمین انجام می‌شوند؛ فقط یکی از آن‌ها معنای «گرفتن و جمع‌کردنِ آنچه در دسترس است» را دارد و همان با energy می‌نشیند.

3. Weeks of patient interviews with retired officials yielded a rich .................... of detail that no official report had ever contained.

  • harvest
  • margin
  • burden
  • remedy

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«harvest» صحیح است؛ این اسم در کاربردِ مجازی یعنی «حاصل و دستاوردی که پس از تلاشِ طولانی گرد می‌آید» و با صفتِ rich ترکیبی رایج می‌سازد. «margin» یعنی «حاشیه یا اختلاف» و به فاصلهٔ میانِ دو عدد اشاره دارد، نه به انبوهِ جزئیاتِ گردآمده. «burden» یعنی «بار و مسئولیتِ سنگین» و بارِ معناییِ منفی دارد، حال آنکه جمله از دستاوردی ارزشمند سخن می‌گوید. «remedy» یعنی «درمان یا چاره» و پاسخی برای یک مشکل است، نه محصولِ یک پژوهشِ طولانی. تلهٔ تستی: صفتِ rich پیش از جای‌خالی نشان می‌دهد اسمِ موردنظر چیزی است که می‌تواند «پربار» باشد؛ همین قید، گزینه‌هایی را که مقدار یا مشکل را می‌رسانند کنار می‌گذارد.

4. In that village nobody sleeps more than four hours in September, because every pair of hands is needed to bring in the ....................

  • quota
  • harvest
  • morsel
  • bargain

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«harvest» صحیح است؛ این اسم یعنی «محصولِ رسیده که باید جمع شود» و دقیقاً همان کاری است که در ماهِ پایانیِ تابستان همهٔ روستا را بی‌خواب می‌کند. «quota» یعنی «سهمیه» و مقداری است که از پیش تعیین می‌شود؛ سهمیه را کسی از مزرعه به خانه نمی‌آورد. «morsel» یعنی «لقمهٔ کوچک» و اندازه‌اش چنان ناچیز است که کارِ شبانه‌روزیِ یک روستا را توجیه نمی‌کند. «bargain» یعنی «معاملهٔ به‌صرفه» و در بازار بسته می‌شود، نه در مزرعه. تلهٔ تستی: ترکیبِ ثابتِ bring in the harvest را باید یکجا شناخت؛ اشارهٔ «ماهِ سپتامبر» و «هر جفت دست» هم فصلِ برداشت را تثبیت می‌کند.

5. Companies that .................... personal data from free applications very often sell what they collect to advertisers without telling the users.

  • harvest
  • donate
  • borrow
  • relieve

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«harvest» صحیح است؛ این فعل یعنی «گردآوردنِ انبوه» و امروزه دربارهٔ جمع‌آوریِ گستردهٔ داده از کاربران ترکیبی کاملاً جاافتاده است. «donate» یعنی «اهدا کردن» و جهتِ آن برعکس است؛ شرکت داده را می‌گیرد، نه اینکه ببخشد. «borrow» یعنی «قرض گرفتن» و در معنای خود بازگرداندن را نهفته دارد، حال آنکه این شرکت‌ها داده را می‌فروشند. «relieve» یعنی «تسکین دادن» و دادهٔ شخصی چیزی نیست که تسکین داده شود. تلهٔ تستی: ادامهٔ جمله («آنچه گرد می‌آورند را می‌فروشند») جهتِ فعل را قطعی می‌کند: داده باید گرفته و انباشته شود، نه داده‌شده یا پاک‌شده.

6. The orchard produced almost nothing at all last year, yet this autumn its .................... filled every single barn in the district.

  • decline
  • harvest
  • expense
  • delay

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«harvest» صحیح است؛ این اسم یعنی «میوه و محصولِ گردآمده» و تنها چیزی است که می‌تواند انبارها را پر کند و با «تقریباً هیچ» سالِ گذشته تضاد بسازد. «decline» یعنی «افت و کاهش» و نه‌تنها انبار را پر نمی‌کند، بلکه تضادی را که واژهٔ yet می‌خواهد از بین می‌برد. «expense» یعنی «هزینه» و چیزی نیست که در انبارِ باغ انباشته شود. «delay» یعنی «تأخیر» و مفهومی زمانی است که اصلاً حجم و انباشتگی ندارد. تلهٔ تستی: فعلِ filled every barn حجم می‌خواهد؛ هر گزینه‌ای که کمیتِ انباشتنی نباشد، فارغ از معنایش، همان‌جا رد می‌شود.

7. Rain had been unusually .................... that spring, and by the middle of June the hillsides were covered with grass higher than a child's shoulder.

  • scarce
  • fragile
  • abundant
  • uneasy

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«abundant» صحیح است؛ این صفت یعنی «فراوان و سرشار» و تنها حالتی است که رشدِ چشمگیرِ علف تا ارتفاعِ شانهٔ کودک را توضیح می‌دهد. «scarce» یعنی «کمیاب و اندک» و دقیقاً وارونهٔ نتیجه‌ای است که جمله گزارش می‌کند. «fragile» یعنی «شکننده» و صفتی برای اجسامِ زودشکن است، نه برای مقدارِ بارش. «uneasy» یعنی «نگران و معذب» و حالتی ذهنی در انسان است، حال آنکه فاعلِ جمله باران است. تلهٔ تستی: قیدِ unusually فقط شدت را می‌رساند و جهت نمی‌دهد؛ جهت را نتیجهٔ جمله یعنی رشدِ انبوهِ علف تعیین می‌کند.

8. There is now .................... evidence that the disease spreads through the air, so the old advice about washing every surface has been quietly dropped.

  • doubtful
  • limited
  • abundant
  • partial

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«abundant» صحیح است؛ این صفت با evidence ترکیبی رایج می‌سازد و یعنی «شواهدِ فراوان»؛ تنها انبوه‌بودنِ شواهد است که کنارگذاشتنِ توصیهٔ قدیمی را توجیه می‌کند. «doubtful» یعنی «مشکوک و تردیدآمیز» و اگر شواهد مشکوک بودند، هیچ توصیه‌ای بر پایهٔ آن‌ها تغییر نمی‌کرد. «limited» یعنی «محدود» و شواهدِ محدود کافی نیست که دستورالعملی جاافتاده کنار گذاشته شود. «partial» یعنی «جزئی و ناقص» و مانندِ گزینهٔ پیشین نیرویی برای تغییرِ سیاست ندارد. تلهٔ تستی: حرفِ ربطِ so نتیجه می‌سازد؛ پس صفتِ درست باید آن‌قدر قوی باشد که نتیجهٔ پس از آن را ممکن کند، و همین سه گزینهٔ ضعیف‌کننده را حذف می‌کند.

9. Fish were once so .................... in this bay that a fisherman could fill his boat in a single afternoon; today he must sail for two whole days.

  • valuable
  • fragile
  • abundant
  • defiant

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«abundant» صحیح است؛ این صفت یعنی «بسیار زیاد» و تنها توضیحِ ممکن برای پرشدنِ قایق در یک بعدازظهر است. «valuable» یعنی «باارزش و گران‌بها» و گران‌بودنِ ماهی هیچ ربطی به سرعتِ پرشدنِ قایق ندارد. «fragile» یعنی «شکننده» و دربارهٔ جانورِ زنده در این بافت معنایی نمی‌سازد. «defiant» یعنی «نافرمان و سرکش» و صفتی است برای رفتارِ آگاهانه در برابرِ قدرت، نه برای شمارِ ماهی‌ها. تلهٔ تستی: ساختِ so ... that پیامد را به شدت گره می‌زند؛ چون پیامد «پرشدنِ سریعِ قایق» است، صفت باید دربارهٔ تعداد باشد نه دربارهٔ ارزش یا رفتار.

10. At first glance the desert looks completely empty, but life there is surprisingly ....................; more than two hundred species have been recorded in one square kilometre.

  • hostile
  • silent
  • abundant
  • barren

پاسخنامه‌ی تحلیلی

«abundant» صحیح است؛ این صفت یعنی «فراوان» و با نیم‌جملهٔ پس از نقطه‌ویرگول که از ثبتِ بیش از دویست گونه خبر می‌دهد کاملاً هم‌خوان است. «hostile» یعنی «خصمانه و ناسازگار» و اگرچه دربارهٔ بیابان درست است، شمارِ بالای گونه‌ها را توضیح نمی‌دهد و با surprisingly نیز تضادی نمی‌سازد. «silent» یعنی «خاموش» و سکوت هیچ نسبتی با آماری که پس از نقطه‌ویرگول آمده ندارد. «barren» یعنی «بایر و بی‌حاصل» و درست همان تصورِ نخستی است که جمله می‌خواهد رد کند. تلهٔ تستی: واژهٔ surprisingly نشان می‌دهد صفتِ درست باید خلافِ ظاهرِ «کاملاً خالی» باشد؛ هر صفتی که همان ظاهر را تأیید کند خودبه‌خود رد می‌شود.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان