درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۱۶ تا ۱۸
این صفحه پیشنمایشی از درسنامهٔ کاملِ سه درسِ ۱۶، ۱۷ و ۱۸ کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است: واژههای ۱۸۱ تا ۲۱۶ (جمعاً ۳۶ واژه) به همراه تلفظ و معنیِ کوتاهِ هرکدام. برای آشناییِ بیشتر، ریشهشناسی، مثال، کاربردِ رسمی/غیررسمی و نکتهٔ کاربردیِ بخشی از این ۳۶ واژه — پخششده در هر سه درس — را هم آوردهایم. نسخهٔ کامل، شاملِ واژهنامهٔ تحلیلیِ هر ۳۶ واژه، جدولِ تغییراتِ واژگان، مترادف و متضادِ همهٔ واژهها، ترکیبهایِ رایجِ همهٔ واژهها، متنِ درکِ مطلب، تمرین و تستهایِ سبکِ کنکور و فلشکارت است.
نمای کلی ۳۶ واژه
| # | درس | واژه | تلفظ | معنی کوتاه |
|---|---|---|---|---|
| 181 | 16 | slender | ˈslendər | باریک و کشیده، لاغر و ظریف |
| 182 | 16 | surpass | sərˈpæs | پیشی گرفتن، فراتر رفتن، برتری یافتن، پشت سر گذاشتن |
| 183 | 16 | vast | væst | پهناور، وسیع، عظیم، بسیار بزرگ |
| 184 | 16 | doubt | daʊt | شک، تردید |
| 185 | 16 | capacity | kəˈpæsəti | ظرفیت، گنجایش، توانایی (برای انجام یا درک چیزی) |
| 186 | 16 | penetrate | ˈpenətreɪt | نفوذ کردن در، رخنه کردن، عبور کردن از میان |
| 187 | 16 | pierce | pɪrs | سوراخ کردن، شکافتن، فرو رفتن در |
| 188 | 16 | accurate | ˈækjərət | دقیق، درست، صحیح (نتیجه دقت و مراقبت) |
| 189 | 16 | microscope | ˈmaɪkrəskoʊp | میکروسکوپ، ریزبین (دستگاهی برای بزرگنمایی اشیاء ریز) |
| 190 | 16 | grateful | ˈɡreɪtfəl | سپاسگزار، قدردان، شاکر |
| 191 | 16 | cautious | ˈkɔːʃəs | محتاط، مراقب، بااحتیاط |
| 192 | 16 | confident | ˈkɑːnfɪdənt | مطمئن، دارای اعتماد به نفس، خاطر جمع |
| 193 | 17 | appeal | əˈpiːl | جذابیت، گیرایی، کشش |
| 194 | 17 | addict | ˈædɪkt / əˈdɪkt | معتاد ، کسی که نمیتواند عادتی را ترک کند |
| 195 | 17 | wary | ˈweri | محتاط، مراقب، مواظب (به خاطر خطر یا فریب احتمالی) |
| 196 | 17 | aware | əˈwer | آگاه، مطلع، باخبر، هشیار |
| 197 | 17 | misfortune | ˌmɪsˈfɔːrtʃuːn | بدشانسی، بدبختی، مصیبت، حادثه ناگوار |
| 198 | 17 | avoid | əˈvɔɪd | دوری کردن از، اجتناب کردن، پرهیز کردن |
| 199 | 17 | wretched | ˈretʃɪd | بدبخت، بیچاره، نکبتبار |
| 200 | 17 | keg | keɡ | بشکه کوچک |
| 201 | 17 | nourish | ˈnɜːrɪʃ | تغذیه کردن، غذا دادن برای رشد و سلامتی |
| 202 | 17 | harsh | hɑːrʃ | خشن، زبر (برای لامسه، صدا) |
| 203 | 17 | quantity | ˈkwɑːntəti | مقدار، کمیت، تعداد |
| 204 | 17 | opt | ɑːpt | انتخاب کردن، برگزیدن، ترجیح دادن (از بین گزینهها) |
| 205 | 18 | tragedy | ˈtrædʒədi | تراژدی، فاجعه، مصیبت، اتفاق بسیار غمانگیز |
| 206 | 18 | pedestrian | pəˈdestriən | (اسم) عابر پیاده |
| 207 | 18 | glance | ɡlæns | نگاه سریع و گذرا انداختن |
| 208 | 18 | budget | ˈbʌdʒɪt | بودجه، برآورد هزینهها و درآمدها |
| 209 | 18 | nimble | ˈnɪmbəl | چابک، فرز، چالاک (در حرکت فیزیکی یا ذهنی) |
| 210 | 18 | manipulate | məˈnɪpjuleɪt | دستکاری کردن، با مهارت به کار گرفتن، کنترل کردن |
| 211 | 18 | reckless | ˈrekləs | بیپروا، بیباک، بیاحتیاط (به طور خطرناک) |
| 212 | 18 | horrid | ˈhɔːrɪd / ˈhɑːrɪd | وحشتناک، افتضاح، چندشآور، بدقیافه |
| 213 | 18 | rave | reɪv | هذیان گفتن، چیزهای نامفهوم و آشفته گفتن |
| 214 | 18 | economical | ˌiːkəˈnɑːmɪkəl / ˌekəˈnɑːmɪkəl | اقتصادی، مقرون به صرفه، صرفهجویانه |
| 215 | 18 | lubricate | ˈluːbrɪkeɪt | روغنکاری کردن، گریسکاری کردن، لغزنده و روان کردن |
| 216 | 18 | ingenious | ɪnˈdʒiːnjəs | نبوغآمیز، مبتکرانه، هوشمندانه |
بخش ۱ — درس ۱۶ (واژههای ۱۸۱ تا ۱۹۲)
این درس بیشتر حولِ محورِ دقت، احتیاط و قدرت میچرخد — در متنِ کامل، همین واژهها دربارهٔ شگفتیِ لیزر روایت میشوند و در قالبِ یک متنِ درکِ مطلبِ کامل با ترجمهٔ جملهبهجمله میآیند. در ادامه چند واژهٔ منتخب را با ریشهشناسی، مثال، کاربردِ رسمی/غیررسمی و نکتهٔ کاربردی میبینید.
نمونههای عمیقتر
181. slender (ˈslendər)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: باریک و کشیده، لاغر و ظریف؛ (برای شانس، بودجه) کم، ناچیز
- ریشهشناسی: از انگلیسی میانه
slendre، احتمالاً از هلندیslinder(باریک، لاغر). - مثال در جمله:
- Carlotta's slender figure made her look somewhat taller than she was. — اندام باریک و کشیدهٔ کارلوتا باعث میشد کمی بلندتر از آنچه بود به نظر برسد.
- There was only a slender chance that you could conceal the truth. — شانس کمی وجود داشت که بتوانی حقیقت را پنهان کنی.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company is operating on a very slender budget this year. — شرکت امسال با بودجهٔ بسیار اندکی کار میکند.
- غیررسمی: She has slender fingers, perfect for playing the piano. — اون انگشتهای باریک و کشیدهای داره، مناسب برای نواختن پیانو.
- ترکیبهای رایج: slender figure, slender chance/hope/margin, slender means (وضعِ مالیِ ضعیف)
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
slenderصفتی مثبت و دلپذیر است، در حالی کهskinnyبارِ منفی دارد («لاغرِ استخوانی و ناخوشایند»)؛slimبینابین و خنثیتر است. تشخیصِ این بارِ معنایی یکی از سوالاتِ رایجِ کنکور است.
182. surpass (sərˈpæs)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: پیشی گرفتن، فراتر رفتن، برتری یافتن، پشت سر گذاشتن
- ریشهشناسی: از فرانسویِ قدیم
surpasser، ترکیبِsur-(فراتر) +passer(عبور کردن). - مثال در جمله:
- The machines of the twenty-first century surely surpass those of earlier times. — ماشینهایِ قرنِ بیستویکم قطعاً از ماشینهایِ زمانهایِ قبل پیشی میگیرند.
- It is undeniable that a cold lemonade in July cannot be surpassed. — غیرقابلِ انکار است که هیچ چیز نمیتواند از یک لیموناد خنک در جولای پیشی بگیرد.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: This year's sales figures have surpassed all expectations. — ارقامِ فروشِ امسال از تمامِ انتظارات فراتر رفته است.
- غیررسمی: Her cooking surpasses anyone else's in the family; it's just amazing. — آشپزیش از هرکی توی خانواده بهتره؛ واقعاً عالیه.
- ترکیبهای رایج: surpass expectations, surpass a record, surpass oneself (از خود پیشی گرفتن)
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
passفقط یعنی عبور کردن از یک نقطه یا قبولشدن در امتحان، اماsurpassیعنی از حدِ انتظار یا از رقیب جلو زدن — "He passed the exam" در برابرِ "He surpassed my expectations".
185. capacity (kəˈpæsəti)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: ظرفیت، گنجایش، توانایی (برای انجام یا درک چیزی)
- ریشهشناسی: از لاتین
capacitas(گنجایش، توانایی)، ازcapax(قادر به دربرگیری). - مثال در جمله:
- A sign in the elevator stated that its capacity was 1100 pounds. — تابلویی در آسانسور میگفت که ظرفیتِ آن ۱۱۰۰ پوند است.
- So well-liked was the prominent speaker that the auditorium was filled to capacity when he began his lecture. — سخنرانِ برجسته آنقدر محبوب بود که سالنِ سخنرانی وقتی او شروع کرد، تا ظرفیتِ کامل پر شده بود.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The factory is operating at full capacity to meet the demand. — کارخانه با ظرفیتِ کامل برای پاسخگویی به تقاضا کار میکند.
- غیررسمی: I don't have the capacity to deal with this stress right now! — الان ظرفیت/توانایی اینو ندارم که با این استرس کنار بیام!
- ترکیبهای رایج: seating capacity, capacity crowd (جمعیت تا ظرفیتِ کامل), capacity for learning, at full capacity
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
capacityرا باabilityاشتباه نگیرید:abilityتوانایی مشخص و اکتسابی برای انجامِ کاری است، اماcapacityظرفیت یا پتانسیلِ کلیتری برای انجام یا تحملِ چیزی است — مثلِ "She has the capacity to learn quickly".
187. pierce (pɪrs)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: سوراخ کردن، شکافتن، فرو رفتن در؛ (برای صدا) گوشخراش بودن
- ریشهشناسی: از فرانسویِ قدیم
percier، از لاتینpertundere(سوراخ کردن). - مثال در جمله:
- My sister is debating whether or not to get her ears pierced. — خواهرم در حالِ بررسیِ این است که گوشهایش را سوراخ کند یا نه.
- I tried to ignore his bad violin playing, but the sound was piercing. — سعی کردم ویولنزدنِ بدش را نادیده بگیرم، اما صدا گوشخراش بود.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The bullet pierced the victim's lung, causing massive internal bleeding. — گلوله ریهٔ قربانی را شکافت و باعثِ خونریزیِ شدیدِ داخلی شد.
- غیررسمی: That scream just pierced my ears! — اون جیغ گوشم رو سوراخ کرد/کر کرد!
- ترکیبهای رایج: pierce your ears, piercing scream/cry, piercing cold (سرمای نافذ و سوزان)
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
pierceرا باpenetrateمقایسه کنید: هر دو بهمعنیِ «نفوذ کردن»اند، اماpierceبیشتر برایِ سوراخکردنِ فیزیکیِ ناگهانی (یا صدایِ گوشخراش) به کار میرود، در حالی کهpenetrateمعنایِ عمومیتر و اغلب تدریجیتری دارد — مثلِ نفوذ در بازار.
188. accurate (ˈækjərət)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: دقیق، درست، صحیح (نتیجهٔ دقت و مراقبت)
- ریشهشناسی: از لاتین
accuratus(با دقت آمادهشده، دقیق)، ازaccurare(مراقبت کردن از). - مثال در جمله:
- Ushers took an accurate count of the people assembled in the theater. — راهنماها شمارشِ دقیقی از افرادِ جمعشده در سالنِ تئاتر انجام دادند.
- In writing on the topic, Vergil used accurate information. — ورژیل هنگامِ نوشتن دربارهٔ آن موضوع، از اطلاعاتِ دقیق و صحیح استفاده کرد.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: It is essential to keep accurate financial records. — نگهداریِ سوابقِ مالیِ دقیق ضروری است.
- غیررسمی: To be accurate, I think it was 8:15, not 8:00. — اگه بخوام دقیق بگم، فکر کنم ساعت ۸:۱۵ بود، نه ۸:۰۰.
- ترکیبهای رایج: an accurate description/assessment, perfectly accurate, accurate to within...
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
accurateیعنی «درست و نزدیک به واقعیت» — مثلِ تیری که به هدف خورده — اماpreciseیعنی «دقیق و با جزئیاتِ تکرارپذیر». میتوانیدpreciseباشید (همهٔ تیرها به یک نقطه بخورند) بدونِ اینکهaccurateباشید، چون آن نقطه اصلاً هدف نیست!
191. cautious (ˈkɔːʃəs)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: محتاط، مراقب، بااحتیاط
- ریشهشناسی: از لاتین
cautus(مراقب، محتاط)، ازcavere(مواظب بودن). - مثال در جمله:
- Be cautious when you choose your opponent. — موقعِ انتخابِ حریف، محتاط باش.
- Good authors are cautious not to exaggerate when they write. — نویسندگانِ خوب مراقباند که وقتی مینویسند اغراق نکنند.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Investors are becoming increasingly cautious about the volatile market. — سرمایهگذاران بهطورِ فزایندهای نسبت به بازارِ پرنوسان محتاط میشوند.
- غیررسمی: I'm cautious about lending money to friends after what happened last time. — بعد از اتفاقِ دفعهٔ قبل، تو قرضدادنِ پول به دوستام محتاطم.
- ترکیبهای رایج: overly cautious, cautious optimism (خوشبینیِ محتاطانه), cautious approach
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
cautiousهمیشه با حرفِ اضافهٔaboutمیآید — "be cautious about doing something" یک ساختارِ ثابت و پرتکرار در تستهای کنکور است.
192. confident (ˈkɑːnfɪdənt)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: مطمئن، دارای اعتماد به نفس، خاطر جمع
- ریشهشناسی: از لاتین
confidens، ترکیبِcom-(کاملاً) +fidere(اعتماد کردن). جالب است بدانید نامِ رایجِ سگها، Fido، هم از همین ریشه به معنایِ «وفادار و قابلاعتماد» میآید. - مثال در جمله:
- Judge Emery was confident he could solve the conflict. — قاضی امری مطمئن بود که میتواند مناقشه را حل کند.
- Annette was confident she would do well as a nurse. — آنت خاطر جمع/مطمئن بود که بهعنوانِ پرستار خوب عمل خواهد کرد.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The board is confident that the new CEO will revive the company. — هیئتمدیره مطمئن است که مدیرعامل جدید شرکت را احیا خواهد کرد.
- غیررسمی: I'm confident we're going to win this game! — مطمئنم که این بازی رو میبریم!
- ترکیبهای رایج: confident about/of, supremely confident, confident smile, self-confident
- نکتهٔ کاربردی/تلهای: با
confidant(ˈkɑːnfɪdænt) اشتباه نشود — آن اسم است و یعنی «همراز، کسی که رازهایت را به او میگویی». تفاوتِ املا و تلفظ ظریف است و یکی از تلههای کلاسیکِ کنکور بهشمار میرود.
بخش ۲ — درس ۱۷ (واژههای ۱۹۳ تا ۲۰۴)
در متنِ کاملِ این درس، دربارهٔ رواجِ قهوهٔ فوری در برابرِ قهوهٔ واقعی خواهید خواند؛ واژهها بیشتر حولِ محورِ احتیاط، آگاهی و تصمیمگیریاند.
نمونههای عمیقتر
193. appeal (əˈpiːl)
- نوع کلمه: اسم و فعل (Noun & Verb)
- معنی فارسی: جذابیت، گیرایی، کشش؛ (فعل) جذاب بودن، خواهش کردن، درخواست کردن
- ریشهشناسی: از لاتین
appellare(خطاب کردن، صدا زدن، درخواست کردن). - مثال در جمله:
- Anything Jorge could get at wholesale price had a great appeal for him. — هر چیزی که خورخه میتوانست به قیمتِ عمده بخرد، جذابیتِ زیادی برایش داشت.
- My boss always appeals to his employees to work swiftly and neatly. — رئیسِ من همیشه از کارمندانش میخواهد که سریع و تمیز کار کنند.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The charity launched an appeal to raise funds for famine relief. — خیریه یک فراخوان برای جمعآوریِ کمکِ مالی برای قحطیزدگان راهاندازی کرد.
- غیررسمی: Horror movies just don't appeal to me; I prefer comedies. — فیلمهای ترسناک برام جذاب نیستن؛ کمدی رو ترجیح میدم.
- ترکیبهای رایج: sex appeal, appeal a decision (درخواستِ تجدیدنظر در رأی), appeal to someone, public appeal
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
appealدو ساختارِ متفاوت دارد:appeal to someoneیعنی «برایِ کسی جذاب بودن»، اماappeal for somethingیعنی «درخواستکردنِ چیزی» — مثلِ "The police appealed for witnesses."
194. addict (ˈædɪkt / əˈdɪkt)
- نوع کلمه: اسم و فعل (Noun & Verb)
- معنی فارسی: معتاد (به موادِ مخدر، الکل، بازی و ...)، کسی که نمیتواند عادتی را ترک کند
- ریشهشناسی: از لاتین
addictus(تسلیمشده، وقفشده)، ازaddicere(تسلیم کردن، واگذار کردن). - مثال در جمله:
- Because he was a heroin addict, it was essential for Carlos to get the drug each day. — از آنجا که او معتادِ هروئین بود، برایِ کارلوس ضروری بود که هر روز مواد مخدر تهیه کند.
- Marcia became flabby because she was addicted to ice cream sodas. — مارسیا شلوول شد چون به بستنینوشابهای اعتیاد داشت.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The clinic offers a rehabilitation program for drug addicts. — کلینیک یک برنامهٔ بازپروری برایِ معتادانِ موادِ مخدر ارائه میدهد.
- غیررسمی: I'm a total coffee addict; I can't function without it in the morning. — من یه معتادِ تمامعیارِ قهوهام؛ بدونش صبحها نمیتونم کار کنم.
- ترکیبهای رایج: drug addict, TV addict, a hopeless addict, addicted to something
- نکتهٔ کاربردی/تلهای: تلفظِ
addictبسته به نقشِ دستوریاش تغییر میکند: بهعنوانِ اسم، تکیه رویِ هجایِ اول است (ˈædɪkt؛ "He is an addict")، اما بهعنوانِ فعل، تکیه رویِ هجایِ دوم میرود (əˈdɪkt؛ "He is addicted to drugs"). این تغییرِ تکیه یکی از نکاتِ ریزِ پرتکرار در سوالاتِ تلفظِ کنکور است.
195. wary (ˈweri)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: محتاط، مراقب، مواظب (بهخاطرِ خطر یا فریبِ احتمالی)
- ریشهشناسی: از انگلیسیِ قدیم
wær(مراقب، محتاط) + پسوندِ-y. - مثال در جمله:
- Marilyn's mother told her to be wary of strangers. — مادرِ مرلین به او گفت که مراقبِ غریبهها باشد.
- After Orlando had been the victim of a cheat, he was wary of those who said they wanted to help him. — بعد از اینکه اورلاندو قربانیِ یک کلاهبرداری شد، نسبت به کسانی که میگفتند میخواهند کمکش کنند محتاط بود.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Investors are wary of putting money into the volatile stock market. — سرمایهگذاران نسبت به سرمایهگذاری در بازارِ سهامِ بیثبات محتاط هستند.
- غیررسمی: I'm always wary of buying things from online ads that seem too good to be true. — همیشه نسبت به خریدِ چیزایی از تبلیغاتِ آنلاین که زیادی خوب به نظر میرسن محتاطم.
- ترکیبهای رایج: be wary of, wary eye, wary of strangers, a wary smile
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
waryرا باweary(ˈwɪri؛ یعنی «خسته، فرسوده») اشتباه نگیرید — این دو فقط در یک حرف و تکیهٔ صوتی فرق دارند و یکی از رایجترین دامهایِ چهارگزینهایِ کنکور همینجاست.
196. aware (əˈwer)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: آگاه، مطلع، باخبر، هشیار
- ریشهشناسی: از انگلیسیِ قدیم
gewær(مراقب، هشیار)، از ریشهٔwær(مراقب). - مثال در جمله:
- Donna was aware of her tendency to exaggerate. — دونا از تمایلش به اغراقکردن آگاه بود.
- It was some time before the police became aware of the brawl that was taking place on the street. — مدتی طول کشید تا پلیس از نزاعی که در خیابان در حالِ وقوع بود آگاه شود.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Please be aware that the deadline for applications is next Friday. — لطفاً آگاه باشید که مهلتِ درخواستها جمعهٔ آینده است.
- غیررسمی: Are you aware that your car alarm has been going off for ten minutes? — خبر داری که دزدگیرِ ماشینت ده دقیقهست داره کار میکنه؟
- ترکیبهای رایج: be aware of, fully aware, acutely aware (بهشدت آگاه), aware that...
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
awareیک حالتِ ذهنی از دانستن و اطلاعداشتن است، اماalertیعنی آمادگی برایِ واکنشِ سریع به خطر یا فرصت. یک فردِalertسریع واکنش نشان میدهد، یک فردِawareصرفاً میداند — تفاوتِ ظریفی که در سوالاتِ کنکور امتحان میشود.
198. avoid (əˈvɔɪd)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: دوری کردن از، اجتناب کردن، پرهیز کردن
- ریشهشناسی: از فرانسویِ قدیم
evuider(خالی کردن، بیرون ریختن، دور شدن). - مثال در جمله:
- If you are fortunate you can avoid people who are trying to deceive you. — اگر خوششانس باشی، میتوانی از کسانی که سعی دارند تو را فریب دهند دوری کنی.
- Avoid getting into a brawl if you can. — اگر میتوانی از واردشدن به کتککاری اجتناب کن.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: To avoid confusion, please follow the signs carefully. — برای جلوگیری از سردرگمی، لطفاً تابلوها را با دقت دنبال کنید.
- غیررسمی: I try to avoid the highway during rush hour; it's a nightmare. — سعی میکنم توی ساعتِ شلوغی از بزرگراه دوری کنم؛ یه کابوسه.
- ترکیبهای رایج: avoid at all costs, avoid the issue, avoid someone like the plague (مثلِ طاعون از کسی دوری کردن)
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
avoidیعنی اصلاً نزدیک نشدن و دور ماندن از چیزی، اماevadeیعنی زیرکانه فرار کردن از چیزی که به سمتت میآید — مثلِ "avoid the area" در برابرِ "evade the question".
204. opt (ɑːpt)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: انتخاب کردن، برگزیدن، ترجیح دادن (از میانِ گزینهها)
- ریشهشناسی: از لاتین
optare(انتخاب کردن، آرزو کردن). - مثال در جمله:
- If you give me an ice cream choice, I'll opt for chocolate. — اگه به من حقِ انتخابِ بستنی بدی، شکلاتی رو انتخاب میکنم.
- On Friday, three of my buddies will opt to go into the navy. — روزِ جمعه، سه تا از رفقایم انتخاب میکنند که بروند نیرویِ دریایی.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Many students opt to study abroad as part of their degree. — بسیاری از دانشجویان انتخاب میکنند که بخشی از مدرکشان را در خارج بگذرانند.
- غیررسمی: I think I'll opt for the chicken instead of the fish tonight. — فکر کنم امشب بهجایِ ماهی، مرغ رو انتخاب کنم.
- ترکیبهای رایج: opt for, opt to do something, opt out (انصراف دادن، خارج شدن از طرح)
- نکتهٔ کاربردی/تلهای: عبارتِ پرکاربردِ
opt outیعنی انتخاب کردن که در یک برنامه یا توافق شرکت نکنی؛ همچنین حواستان به تفاوتِ تکیهٔ صوتیِopt(فعل) وoption(اسم) باشد.
بخش ۳ — درس ۱۸ (واژههای ۲۰۵ تا ۲۱۶)
در متنِ کاملِ این درس، ماجرایِ ورودِ خودروهایِ کوچک و کممصرفِ خارجی به بازارِ آمریکا روایت میشود؛ واژهها بیشتر دربارهٔ رفتار، مدیریتِ منابع و توصیفِ افراد و اشیا هستند.
نمونههای عمیقتر
205. tragedy (ˈtrædʒədi)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: تراژدی، فاجعه، مصیبت، اتفاقِ بسیار غمانگیز
- ریشهشناسی: از یونانیِ
tragoidia(«نمایشنامهٔ بز»)، ترکیبِtragos(بز) +oide(آواز) — اشاره به آیینهایِ یونانِ باستان که در آنها خوانندهها لباسِ پوستِ بز میپوشیدند. - مثال در جمله:
- It was a tragedy that some pioneers were killed on their way west. — این یک فاجعه بود که برخی از پیشگامان در راهشان به غرب کشته شدند.
- Harry's enormous jealousy led to the tragedy in their family. — حسادتِ عظیمِ هری منجر به فاجعه/تراژدی در خانوادهشان شد.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The commission investigated the causes of the aviation tragedy. — کمیسیون به بررسیِ عللِ فاجعهٔ هوایی پرداخت.
- غیررسمی: Oh, what a tragedy! I forgot my phone at home today. — وای، چه مصیبتی! امروز گوشیم رو خونه جا گذاشتم. (اغلب با طنز)
- ترکیبهای رایج: human tragedy, tragedy strikes, a terrible tragedy, Greek tragedy
- نکتهٔ کاربردی/تلهای: در محاوره،
tragedyگاهی با طنز و اغراق برایِ اتفاقاتِ کوچک هم بهکار میرود، درست مثلِ نمونهٔ غیررسمیِ بالا. ریشهشناسیِ عجیبِ «نمایشنامهٔ بز» هم یکی از موارد جالبِ سوالاتِ ریشهٔ واژه در کنکور است.
206. pedestrian (pəˈdestriən)
- نوع کلمه: اسم و صفت (Noun & Adjective)
- معنی فارسی: (اسم) عابرِ پیاده؛ (صفت) خستهکننده، معمولی، بیروح و تکراری
- ریشهشناسی: از لاتین
pedester(پیاده، رویِ پا راهرونده)، ازpes(پا). - مثال در جمله:
- After driving a bus all day, Norris liked to be a pedestrian and take long, casual walks in the evening. — نوریس بعد از یک روزِ کاملِ رانندگیِ اتوبوس، دوست داشت یک عابرِ پیاده باشد و عصرها پیادهرویهایِ طولانی کند.
- The police say it is urgent that pedestrians stay on the sidewalk. — پلیس میگوید ضروری است که عابرانِ پیاده در پیادهرو بمانند.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The city center has been closed to vehicles and is now a pedestrian zone. — مرکزِ شهر به رویِ وسایلِ نقلیه بسته شده و اکنون یک منطقهٔ ویژهٔ عابرِ پیاده است.
- غیررسمی: His speech was so pedestrian; I almost fell asleep. — سخنرانیاش خیلی بیروح و کسلکننده بود؛ نزدیک بود خوابم ببرد.
- ترکیبهای رایج: pedestrian crossing, pedestrian zone/area, a pedestrian speech/performance
- نکتهٔ کاربردی/تلهای: معنایِ صفتیِ
pedestrianقویتر ازordinaryاست — یعنی چیزی بهشدت خستهکننده و فاقدِ خلاقیت، انگار داری «پیاده» راه میروی، نه فقط «معمولی» است.
207. glance (ɡlæns)
- نوع کلمه: فعل و اسم (Verb & Noun)
- معنی فارسی: نگاهِ سریع و گذرا انداختن؛ یک نگاهِ کوتاه
- ریشهشناسی: از انگلیسیِ میانه
glansen(کج تاب خوردن، به پهلو نگاه کردن). - مثال در جمله:
- The observant driver glanced at the accident at the side of the road. — رانندهٔ تیزبین، نگاهی سریع به تصادفِ کنارِ جاده انداخت.
- Thompson identified the burglar after a glance at the photograph in the police station. — تامپسون بعد از یک نگاهِ کوتاه به عکس در ایستگاهِ پلیس، دزد را شناسایی کرد.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The report offers a quick glance at the market trends for the coming year. — گزارش، یک نگاهِ گذرا به روندهایِ بازار برایِ سالِ آینده ارائه میدهد.
- غیررسمی: I only had time to glance at the headlines this morning. — امروز صبح فقط وقت کردم یه نگاهِ سریع به تیترها بندازم.
- ترکیبهای رایج: at first glance (در نگاهِ اول), cast/throw a glance, a quick/cursory glance
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
glanceیک نگاهِ عمدی و سریع است ("I glanced at my watch")، در حالی کهglimpseیک مشاهدهٔ غیرارادی و گذراست ("I caught a glimpse of a deer") — این دو در متونِ درکِ مطلبِ کنکور مرتب اشتباه گرفته میشوند.
213. rave (reɪv)
- نوع کلمه: فعل و اسم (Verb & Noun)
- معنی فارسی: هذیان گفتن، چیزهایِ نامفهوم و آشفته گفتن؛ (عامیانه) با شور و حرارت تعریف کردن
- ریشهشناسی: از فرانسویِ قدیم
raver(سرگردان بودن، هذیان گفتن). - مثال در جمله:
- Shortly after taking the drug, the addict began to rave and foam at the mouth. — کمی بعد از مصرفِ دارو، معتاد شروع به هذیانگفتن و کفکردنِ دهان کرد.
- Sadie was confident that Mr. Stebbe would rave about her essay. — سیدی مطمئن بود که آقایِ استب از مقالهاش با شور و حرارت تعریف خواهد کرد.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The critic raved about the performance, calling it a masterpiece. — منتقد از اجرا با شور و حرارت تعریف کرد و آن را یک شاهکار خواند.
- غیررسمی: Everyone is raving about that new superhero movie; I have to see it! — همه دارن از اون فیلمِ ابرقهرمانیِ جدید با آبوتاب تعریف میکنن؛ باید ببینمش!
- ترکیبهای رایج: rave about something, rave reviews, rant and rave (غرغر و شکایت کردن)
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
raveهم میتواند منفی باشد («He was raving like a madman» — هذیانگفتن از رویِ بیماری) و هم مثبت («The critics raved about the play» — تعریفِ پرشور)؛ زمینهٔ جمله تعیین میکند کدام معناست.
214. economical (ˌiːkəˈnɑːmɪkəl / ˌekəˈnɑːmɪkəl)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: اقتصادی، مقرونبهصرفه، صرفهجویانه (در مصرفِ پول، وقت یا منابع)
- ریشهشناسی: از یونانیِ
oikonomia(مدیریتِ خانه)، ترکیبِoikos(خانه) +nemein(مدیریت کردن). - مثال در جمله:
- I find it economical to shop in the large supermarkets. — برای من خرید از سوپرمارکتهایِ بزرگ، مقرونبهصرفه است.
- Marissa was praised for her economical management of the budget. — ماریسا بهخاطرِ مدیریتِ صرفهجویانهٔ بودجه تحسین شد.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The new engine is more fuel-economical than its predecessor. — موتورِ جدید نسبت به مدلِ قبلیِ خود از نظرِ سوخت اقتصادیتر است.
- غیررسمی: It's more economical to cook at home than to eat out every night. — خونه غذا درست کردن بهصرفهتر از اینه که هر شب بیرون غذا بخوری.
- ترکیبهای رایج: fuel-economical, an economical car, be economical with the truth (حقیقت را کتمان کردن، طفره رفتن)
- نکتهٔ کاربردی/تلهای:
economicalیعنی صرفهجویانه (برایِ یک شیء، مثلِ ماشین)، اماeconomicیعنی مربوط به علمِ اقتصاد یا وضعِ مالیِ کلان («economic policy», «economic growth»). یک ماشینeconomicalاست، اما یک بحرانeconomic.
216. ingenious (ɪnˈdʒiːnjəs)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: نبوغآمیز، مبتکرانه، هوشمندانه
- ریشهشناسی: از لاتین
ingeniosus(باهوش، با استعدادِ طبیعی)، ازingenium(توانایی ذاتی، نبوغ). - مثال در جمله:
- Bernie devised an ingenious plan to cheat on his income tax. — برنی یک نقشهٔ نبوغآمیز برای تقلب در مالیاتِ بر درآمدش طراحی کرد.
- Rube Goldberg was a journalist who won fame for his ingenious inventions. — روب گلدبرگ روزنامهنگاری بود که بهخاطرِ اختراعاتِ نبوغآمیزش به شهرت رسید.
- کاربرد رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company's success is due to its ingenious use of technology. — موفقیتِ شرکت بهدلیلِ استفادهٔ نبوغآمیزش از فناوری است.
- غیررسمی: That's an ingenious way to organize your closet! I have to try it. — این یه روشِ نبوغآمیز/واقعاً باحال برایِ مرتبکردنِ کمدت هست! باید امتحانش کنم.
- ترکیبهای رایج: an ingenious idea/solution/device, an ingenious mind
- نکتهٔ کاربردی/تلهای: با
ingenuous(ɪnˈdʒenjuəs؛ یعنی «سادهدل، رک و بیشیلهپیله») اشتباه نشود — این دو از نظرِ املا و تلفظ بسیار نزدیکاند و یکی از دامهایِ ابدیِ سوالاتِ واژگانِ کنکور محسوب میشوند.
جمعبندی
این نمونههای عمیقتر فقط بخشی از دنیایِ واژگانِ درسهایِ ۱۶ تا ۱۸ بودند. برایِ واژههایِ باقیمانده هم، همین سطح از دقت در نسخهٔ کاملِ درسنامه منتظرتان است: هر ۳۶ واژه با واژهنامهٔ تحلیلیِ کامل (شاملِ تمامِ مثالها و کاربردهایِ رسمی/غیررسمی)، جدولِ تغییراتِ واژگان (Word Forms)، مترادف و متضادِ کامل، ترکیبهایِ رایجِ همهٔ واژهها، واژههایِ تلهایِ هر درس، متنِ درکِ مطلب با ترجمهٔ جملهبهجمله، تمرینِ جایِ خالی، تستهایِ سبکِ کنکور با پاسخنامهٔ کامل و فلشکارتِ مرورِ سریع در دسترس است.