پرش به محتوای اصلی

11_درس 31 تا 33

بخشی از بانک سؤال طبقه‌بندی‌شده‌ی این مبحث در کوئیز سنتر — رایگان و بدون نیاز به ثبت‌نام

خلاصه‌ی درسنامه

این خلاصه‌ی 30 درصدی درسنامه اصلی است. متن کامل با همه‌ی نکته‌ها، مثال‌های حل‌شده و جمع‌بندی، با ثبت‌نام رایگان در دسترست قرار می‌گیرد.

درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۳۱ تا ۳۳

این صفحه، پیش‌نمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سه‌درسیِ ۳۱، ۳۲، ۳۳ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — واژه‌های ۳۶۱ تا ۳۹۶. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل می‌بینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۴ واژه — هشت واژه از هر درس، همراه با ریشه‌شناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تله‌ایِ کنکور — به‌طور کامل آورده شده است.


نمای کلی ۳۶ واژه

# درس واژه تلفظ معنی کوتاه
361 31 commuter kəˈmjuːtər مسافر
362 31 confine kənˈfaɪn محدود کردن، محصور کردن، حبس کردن
363 31 idle ˈaɪdəl (صفت) بی‌کار، بیکار، تنبل
364 31 idol ˈaɪdəl بت (برای پرستش)
365 31 jest dʒest (اسم) شوخی، لطیفه، مسخره‌بازی
366 31 patriotic ˌpeɪtriˈɑːtɪk وطن‌پرستانه، میهن‌پرستانه
367 31 dispute dɪˈspjuːt / ˈdɪspjuːt (فعل) مخالفت کردن، بحث و جدل کردن، مورد تردید قرار دادن
368 31 valor ˈvælər دلاوری، شجاعت، بی‌باکی (به‌ویژه در جنگ)
369 31 lunatic ˈluːnətɪk (اسم) دیوانه، مجنون
370 31 vein veɪn رگ (خونی)
371 31 uneventful ˌʌnɪˈventfəl بی‌حادثه، بدون رویداد مهم، آرام و یکنواخت
372 31 fertile ˈfɜːrtəl حاصلخیز (زمین)، بارور (انسان/حیوان)
373 32 refer rɪˈfɜːr ارجاع دادن، رجوع کردن، حواله دادن
374 32 distress dɪˈstres (اسم) پریشانی، ناراحتی شدید، درماندگی، خطر
375 32 diminish dɪˈmɪnɪʃ کاهش یافتن، کم شدن، کاستن (از اندازه، مقدار، اهمیت)
376 32 maximum ˈmæksɪməm حداکثر، بیشترین مقدار، بیشینه
377 32 flee fliː فرار کردن، گریختن
378 32 vulnerable ˈvʌlnərəbəl آسیب‌پذیر، در معرض خطر یا حمله، حساس به انتقاد
379 32 signify ˈsɪɡnɪfaɪ نشان دادن، علامت بودن، معنی دادن
380 32 mythology mɪˈθɑːlədʒi اسطوره‌شناسی، مجموعه اساطیر، افسانه‌های باستانی
381 32 colleague ˈkɑːliːɡ همکار، هم‌پیشه
382 32 torment tɔːrˈment / ˈtɔːrment (فعل) عذاب دادن، شکنجه کردن، آزار رساندن
383 32 provide prəˈvaɪd فراهم کردن، تأمین کردن، تدارک دیدن
384 32 loyalty ˈlɔɪəlti وفاداری، سرسپردگی
385 33 volunteer ˌvɑːlənˈtɪr (اسم) داوطلب، کسی که با میل خودش کاری را انجام می‌دهد
386 33 prejudice ˈpredʒədɪs (اسم) پیش‌داوری، تعصب، قضاوت ناعادلانه و بدون آگاهی
387 33 shrill ʃrɪl گوش‌خراش، تیز و بلند (صدا)، نافذ
388 33 jolly ˈdʒɑːli خوشحال، سرخوش، شنگول، بشاش
389 33 witty ˈwɪti بذله‌گو، شوخ‌طبع، تیزبین و بامزه (در صحبت کردن)
390 33 hinder ˈhɪndər مانع شدن، بازداشتن، مختل کردن، سد راه شدن
391 33 lecture ˈlektʃər (اسم) سخنرانی، خطابه، درس دانشگاهی
392 33 abuse əˈbjuːs / əˈbjuːz (اسم) سوءاستفاده، بدرفتاری، فحش و ناسزا
393 33 mumble ˈmʌmbəl زیر لب حرف زدن، من‌ومن کردن، نامفهوم صحبت کردن
394 33 mute mjuːt (صفت) بی‌صدا، ساکت، لال
395 33 wad wɑːd (اسم) یک بسته یا توده کوچک و نرم (مثل پنبه، اسکناس)
396 33 retain rɪˈteɪn حفظ کردن، نگه داشتن، به خاطر سپردن

بخش ۱ — درس ۳۱ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

361. commuter (kəˈmjuːtər)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: مسافر (کسی که روزانه بین خانه و محل کار یا تحصیل در مسافت طولانی رفت‌وآمد می‌کند)
  • ریشه‌شناسی: از فعل commute (رفتوآمد کردن، تبدیل کردن)، از لاتین commutare (تغییر دادن، عوض کردن).
  • مثال در جمله:
    • The average commuter would welcome a chance to live in the vicinity of his or her work.
      • مسافر معمولی از این شانس که نزدیک محل کارش زندگی کند، استقبال می‌کند.
    • A novel educational program gives college credit to commuters who listen to a lecture while they are traveling to work.
      • یک برنامه آموزشی جدید و بدیع به مسافرانی که در حین سفر به محل کار به سخنرانی گوش می‌دهند، واحد درسی می‌دهد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The new railway line is expected to significantly reduce travel time for commuters.
      • انتظار می‌رود خط راه‌آهن جدید، زمان سفر را برای مسافران به طور قابل توجهی کاهش دهد.
    • غیررسمی: I'm a daily commuter; I spend two hours on the train each day.
      • من یه مسافر روزانم؛ هر روز دو ساعت تو قطارم.

362. confine (kənˈfaɪn)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: محدود کردن، محصور کردن، حبس کردن؛ (با to) منحصر کردن به
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین confinis (هم‌مرز، مجاور)، ترکیب com- (با هم) + finis (مرز، پایان).
  • مثال در جمله:
    • The fugitive was caught and confined to jail for another two years.
      • فراری دستگیر شد و برای دو سال دیگر در زندان محبوس/زندانی شد.
    • Polio confined President Roosevelt to a wheelchair.
      • فلج اطفال، رئیس‌جمهور روزولت را روی صندلی چرخدار محدود/زمین‌گیر کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Please confine your comments to the topic under discussion.
      • لطفاً نظرات خود را به موضوع مورد بحث محدود کنید.
    • غیررسمی: I'm confined to the house today because of this terrible cold.
      • امروز به خاطر این سرماخوردگی وحشتناک، توی خونه زندانی/محبوسم.

364. idol (ˈaɪdəl)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: بت (برای پرستش)؛ شخص یا چیزی که به شدت مورد علاقه و تحسین است
  • ریشه‌شناسی: از واژه یونانی eidolon (تصویر، شبح، بت).
  • مثال در جمله:
    • This small metal idol illustrates the art of ancient Rome.
      • این بت/تندیس کوچک فلزی، هنر روم باستان را نشان می‌دهد.
    • John Wayne was the idol of many young people who liked cowboy movies.
      • جان وین قهرمان/بت/اسطوره بسیاری از جوانانی بود که فیلم‌های کابویی دوست داشتند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The tribe was known to worship several wooden idols.
      • قبیله معروف به پرستش چندین بت چوبی بود.
    • غیررسمی: He's my idol; I admire everything about him.
      • اون بت منه؛ همه چیزش رو تحسین می‌کنم.

365. jest (dʒest)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: (اسم) شوخی، لطیفه، مسخره‌بازی؛ (فعل) شوخی کردن
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم geste (داستان قهرمانی، کار خنده‌دار)، از لاتین gesta (کارها، اعمال).
  • مثال در جمله:
    • Though he spoke in jest, Mark was undoubtedly giving us a message.
      • اگرچه مارک به شوخی حرف زد، اما بدون شک داشت به ما پیامی می‌داد.
    • Do not jest about matters of morality.
      • درباره مسائل اخلاقی شوخی نکن.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: His remarks were taken as a jest rather than a serious criticism.
      • اظهارات او بیشتر به عنوان یک شوخی تلقی شد تا یک انتقاد جدی.
    • غیررسمی: Don't get upset; I was only jesting!
      • ناراحت نشو؛ فقط شوخی می‌کردم!

368. valor (ˈvælər)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: دلاوری، شجاعت، بی‌باکی (به‌ویژه در جنگ)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین valor (ارزش، شجاعت)، از valere (قوی بودن، ارزش داشتن).
  • مثال در جمله:
    • The valor of the Vietnam veterans deserves the highest commendation.
      • شجاعت/دلاوری کهنه‌سربازان ویتنام سزاوار بالاترین تقدیر است.
    • The fireman's valor in rushing into the flaming house saved the occupants from a horrid fate.
      • شجاعت آتش‌نشان در هجوم به خانه شعله‌ور، ساکنان را از سرنوشتی وحشتناک نجات داد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The soldier was awarded a medal for his valor in combat.
      • سرباز به خاطر شجاعتش در نبرد مدال گرفت.
    • غیررسمی: It took a lot of valor to stand up to that bully.
      • ایستادن در برابر اون قلدر، شجاعت/دل و جرات زیادی می‌خواست.

369. lunatic (ˈluːnətɪk)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: (اسم) دیوانه، مجنون؛ (صفت) دیوانه‌وار، احمقانه
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین lunaticus (ماه‌زده، دیوانه)، از luna (ماه). باور قدیمی که ماه باعث جنون می‌شود.
  • مثال در جمله:
    • Only a lunatic would willingly descend into the monster's cave.
      • فقط یک دیوانه با میل خودش به غار هیولا پایین می‌رفت.
    • Certain lunatic ideas persist even though they have been rejected by all logical minds.
      • برخی ایده‌های دیوانه‌وار/احمقانه باقی می‌مانند حتی وقتی توسط تمام ذهن‌های منطقی رد شده‌اند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The defendant was declared a lunatic and not responsible for his actions.
      • متهم دیوانه/مجنون اعلام شد و مسئول اعمالش نبود.
    • غیررسمی: You're a lunatic to drive that fast in this weather!
      • دیوونه‌ای که تو این هوا اینقدر تند رانندگی کنی!

372. fertile (ˈfɜːrtəl)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: حاصلخیز (زمین)، بارور (انسان/حیوان)؛ (مجازی) خلاق و پربار
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین fertilis (بارور، حاصلخیز)، از ferre (حمل کردن، بار آوردن).
  • مثال در جمله:
    • Chicks hatch from fertile eggs.
      • جوجه‌ها از تخم‌های بارور/نطفه‌دار بیرون می‌آیند.
    • The loss of their fertile lands threw the farmers into a panic.
      • از دست دادن زمین‌های حاصلخیزشان، کشاورزان را به وحشت انداخت.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The valley has some of the most fertile soil in the entire country.
      • این دره دارای برخی از حاصلخیزترین خاک‌ها در کل کشور است.
    • غیررسمی: She has such a fertile imagination; she's always coming up with new stories.
      • اون قوه تخیل خیلی پربار/خلاقی داره؛ همیشه داره داستان‌های جدید می‌سازه.

367. dispute (dɪˈspjuːt / ˈdɪspjuːt)

  • نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
  • معنی فارسی: (فعل) مخالفت کردن، بحث و جدل کردن، مورد تردید قرار دادن؛ (اسم) بحث، مناقشه، جدال
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین disputare (بحث کردن، حساب و کتاب کردن).
  • مثال در جمله:
    • Our patriotic soldiers disputed every inch of ground during the battle.
      • سربازان وطن‌پرست ما بر سر هر وجب از زمین در طول نبرد جنگیدند/مقاومت کردند.
    • Many occupants of the building were attracted by the noisy dispute.
      • بسیاری از ساکنان ساختمان جذب مناقشه/بحث پرسروصدا شدند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The exact figures are still a matter of dispute among economists.
      • ارقام دقیق هنوز موضوع مناقشه در میان اقتصاددانان است.
    • غیررسمی: We had a little dispute about where to go for dinner, but we sorted it out.
      • سر اینکه کجا برای شام بریم یه بحث کوچیکی داشتیم، اما حلش کردیم.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. idle vs. idol vs. idyll

    • idle: (صفت) بیکار، تنبل. «He is idle.»
    • idol: (اسم) بت، قهرمان. «He is my idol.»
    • idyll: (اسم) شعر یا داستان عاشقانه و روستایی، دوران طلایی. «a rural idyll». این سه‌قلوی هم‌آوا یک تله بزرگ هستند!
  2. vein vs. vain vs. vane

    • vein (رگ)، vain (مغرور/بیهوده)، vane (بادنما) — سه‌قلوی هم‌آوایِ دیگری که همیشه در تست‌ها می‌آید.
  3. patriotic

    • patriotic به معنایِ عشق به کشور است، اما لزوماً به معنایِ ملی‌گراییِ افراطی (nationalism) نیست. می‌تواند یک حسِ آرام و مسئولانه باشد.
  4. dispute vs. argument vs. debate

    • dispute: یک بحثِ طولانی و اغلب خشمگینانه. «a bitter dispute».
    • argument: بحث و استدلال (می‌تواند عادی یا خشمگین باشد).
    • debate: یک بحثِ رسمی و ساختاریافته. dispute طولانی‌تر و جدی‌تر از argument است.
  5. lunatic از ماه می‌آید!

    • ریشهٔ luna یعنی ماه. باورِ قدیمی که ماهِ کامل باعثِ دیوانگی می‌شود. پس lunatic یعنی «ماه‌زده».

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • idle/idol/idyll فاجعهٔ املایی: هر سه تلفظی یکسان (ˈaɪdəl) دارند اما معنی و املایِ کاملاً متفاوت — بیکار، بت، و شعرِ روستایی.
  • confine همیشه با to می‌آید: «He is confined to his room.» / «Confine your remarks to the topic.» این ساختارِ ثابت را به خاطر بسپارید.
  • fertile برایِ ذهن هم به کار می‌رود: «a fertile imagination» یعنی تخیلِ پربار و خلاق؛ این معنیِ استعاری بسیار رایج است.

بخش ۲ — درس ۳۲ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

373. refer (rɪˈfɜːr)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: ارجاع دادن، رجوع کردن، حواله دادن؛ اشاره کردن به
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین referre (بازگرداندن، گزارش دادن)، ترکیب re- (باز) + ferre (حمل کردن، بردن).
  • مثال در جمله:
    • Let us refer the dispute to the dean.
      • بیایید این مناقشه را به رئیس دانشکده ارجاع دهیم/حواله کنیم.
    • The speaker referred to a verse in the Bible to support his theory.
      • سخنران برای حمایت از نظریه‌اش به آیه‌ای از کتاب مقدس اشاره کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Please refer to section 4.2 of the manual for further instructions.
      • لطفاً برای دستورالعمل‌های بیشتر به بخش ۴.۲ دفترچه راهنما مراجعه کنید.
    • غیررسمی: What are you referring to? I don't understand.
      • به چی اشاره می‌کنی؟ من نمی‌فهمم.

374. distress (dɪˈstres)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: (اسم) پریشانی، ناراحتی شدید، درماندگی، خطر؛ (فعل) پریشان کردن، ناراحت کردن
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم destresse (فشار، تنگنا)، از لاتین districtus (کشیده شده به اطراف).
  • مثال در جمله:
    • The family was in great distress over the accident that maimed Kenny.
      • خانواده به خاطر حادثه‌ای که کنی را معلول کرد، در پریشانی/ناراحتی شدیدی بودند.
    • Long, unscheduled delays at the station cause distress to commuters.
      • تأخیرهای طولانی و برنامه‌ریزی‌نشده در ایستگاه باعث ناراحتی/پریشانی مسافران روزانه می‌شود.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The ship sent out a distress signal before it sank.
      • کشتی قبل از غرق شدن، سیگنال خطر/اضطراری فرستاد.
    • غیررسمی: I was in real distress when I lost my wallet abroad.
      • وقتی کیف پولم رو تو خارج از کشور گم کردم، واقعاً تو دردسر/درماندگی بودم.

376. maximum (ˈmæksɪməm)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: حداکثر، بیشترین مقدار، بیشینه
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین maximum (بزرگترین)، خنثی از maximus (بزرگترین).
  • مثال در جمله:
    • Chris acknowledged that the maximum he had ever walked in one day was fifteen miles.
      • کریس اعتراف کرد که حداکثر/بیشترین مسافتی که تا به حال در یک روز پیاده رفته، پانزده مایل بوده.
    • We would like to exhibit this rare collection to the maximum number of visitors.
      • ما مایلیم این مجموعه نادر را به حداکثر/بیشترین تعداد بازدیدکننده نمایش دهیم.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The maximum penalty for this crime is life imprisonment.
      • حداکثر مجازات برای این جرم، حبس ابد است.
    • غیررسمی: What's the maximum you're willing to pay for that concert ticket?
      • حداکثر/آخرش چقدر حاضری برای اون بلیط کنسرت پول بدی؟

377. flee (fliː)

  • نوع کلمه: فعل (Verb) - گذشته: fled
  • معنی فارسی: فرار کردن، گریختن
  • ریشه‌شناسی: از انگلیسی قدیم fleon (فرار کردن، گریختن).
  • مثال در جمله:
    • The fleeing outlaws were pursued by the police.
      • یاغی‌های در حال فرار توسط پلیس تعقیب شدند.
    • The majority of students understand that they cannot flee from their responsibilities.
      • اکثریت دانش‌آموزان می‌فهمند که نمی‌توانند از مسئولیت‌هایشان فرار کنند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Thousands of refugees were forced to flee their homes due to the conflict.
      • هزاران پناهنده مجبور شدند به خاطر درگیری از خانه‌هایشان بگریزند/فرار کنند.
    • غیررسمی: He fled the scene as soon as he heard the police sirens.
      • به محض اینکه صدای آژیر پلیس رو شنید، از صحنه فرار کرد/گریخت.

378. vulnerable (ˈvʌlnərəbəl)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: آسیب‌پذیر، در معرض خطر یا حمله، حساس به انتقاد
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین vulnerabilis (زخمی‌شدنی)، از vulnerare (زخمی کردن)، از vulnus (زخم).
  • مثال در جمله:
    • Achilles was vulnerable only in his heel.
      • آشیل فقط در پاشنه پای خود آسیب‌پذیر بود.
    • A vulnerable target for thieves is a solitary traveler.
      • یک مسافر تنها، یک هدف آسیب‌پذیر برای دزدهاست.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The network's security system proved vulnerable to cyberattacks.
      • سیستم امنیتی شبکه در برابر حملات سایبری آسیب‌پذیر بود.
    • غیررسمی: After the breakup, he felt very vulnerable and alone.
      • بعد از جدایی، احساس خیلی آسیب‌پذیری و تنهایی می‌کرد.

379. signify (ˈsɪɡnɪfaɪ)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: نشان دادن، علامت بودن، معنی دادن؛ اهمیت داشتن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین significare (علامت دادن، معنی کردن)، از signum (علامت) + facere (ساختن).
  • مثال در جمله:
    • «Oh!» signifies surprise.
      • «اوه!» نشان‌دهنده تعجب است.
    • A gift of such value signifies more than a casual relationship.
      • هدیه‌ای با این ارزش، نشان‌دهنده چیزی فراتر از یک رابطه معمولی است.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The change in policy signifies a major shift in the government's approach.
      • تغییر در سیاست، نشان‌دهنده یک تغییر عمده در رویکرد دولت است.
    • غیررسمی: What does that weird symbol signify?
      • اون نماد عجیب و غریب چه معنی‌ای داره/نشون میده؟

384. loyalty (ˈlɔɪəlti)

  • نوع کلمه: اسم (Noun)
  • معنی فارسی: وفاداری، سرسپردگی
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم loiaute، از loial (وفادار)، از لاتین legalis (قانونی).
  • مثال در جمله:
    • The monarch referred to his knights' loyalty with pride.
      • پادشاه با افتخار به وفاداری شوالیه‌هایش اشاره کرد.
    • Out of a sense of loyalty to his friends, Michael was willing to suffer torments, and he therefore refused to identify his colleagues in the plot.
      • مایکل از روی حس وفاداری به دوستانش، حاضر به تحمل شکنجه‌ها بود و بنابراین از شناسایی همکارانش در توطئه خودداری کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: All employees are expected to demonstrate loyalty to the company.
      • از تمام کارمندان انتظار می‌رود که وفاداری خود را به شرکت نشان دهند.
    • غیررسمی: I really value your loyalty; you've always been there for me.
      • واقعاً برات ارزش قائلم که اینقدر وفاداری؛ همیشه کنارم بودی.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. flee vs. flea vs. fleet

    • flee: (فعل) فرار کردن. «They fled the country.»
    • flea: (اسم) کَک (حشره). «The dog has fleas.»
    • fleet: (اسم) ناوگان. «a fleet of ships». این سه‌قلویِ هم‌آوا در انگلیسی چالش‌برانگیزند.
  2. diminish vs. minimize

    • diminish: کم شدنِ اندازه، اهمیت یا قدرت (اغلب به‌صورتِ طبیعی و تدریجی). «The pain diminished.»
    • minimize: به حداقل رساندن (عملی آگاهانه و عمدی). «We must minimize the risk.»
  3. torment vs. torture

    • torture: شکنجهٔ بدنیِ شدید و سازمان‌یافته (برایِ اعتراف گرفتن).
    • torment: عذاب دادن (می‌تواند روانی، عاطفی یا جسمی باشد). torment دامنهٔ وسیع‌تری دارد. «He was tormented by guilt.»
  4. refer to vs. allude to

    • refer to: اشارهٔ مستقیم و صریح به چیزی.
    • allude to: اشارهٔ غیرمستقیم و تلویحی. «He alluded to his past mistakes without explicitly mentioning them.»
  5. vulnerable vs. weak

    • weak: نقطهٔ مقابلِ قوی (فقدانِ قدرتِ بدنی یا اراده).
    • vulnerable: در معرضِ حمله بودن. شما می‌توانید «قوی» اما «آسیب‌پذیر» باشید! «Even the strongest fortress is vulnerable to air attacks.»

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • flee و flea قاتلِ املا: هر دو تلفظِ یکسان (fliː) دارند — دقت در جمله و معنی، نجاتتان می‌دهد.
  • refer همیشه با to می‌آید: «I am referring to your letter.» بدونِ to استفاده کردن از refer در این معنی غلط است.
  • vulnerable ریشه در «زخم» دارد: vulnus لاتین یعنی زخم؛ vulnerable یعنی «زخمی‌شدنی»، و متضادش invulnerable یعنی «رویین‌تن».

بخش ۳ — درس ۳۳ (نمونهٔ عمیق‌تر از چند واژه)

واژه‌نامهٔ تحلیلی (نمونه)

385. volunteer (ˌvɑːlənˈtɪr)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: (اسم) داوطلب، کسی که با میل خودش کاری را انجام می‌دهد؛ (فعل) داوطلب شدن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین voluntarius (داوطلبانه، از روی اراده)، از voluntas (اراده، میل).
  • مثال در جمله:
    • The draft has been abolished and replaced by a volunteer army.
      • خدمت اجباری لغو شده و با یک ارتش داوطلب جایگزین شده است.
    • Terry did not hesitate to volunteer for the most difficult jobs.
      • تری برای داوطلب شدن در سخت‌ترین کارها تردید نکرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The hospital is in need of volunteers to assist with patient care.
      • بیمارستان به داوطلبانی برای کمک در مراقبت از بیماران نیاز دارد.
    • غیررسمی: I volunteered to clean up the garage so my dad wouldn't have to do it.
      • داوطلب شدم که گاراژ رو تمیز کنم تا بابام مجبور نباشه انجامش بده.

386. prejudice (ˈpredʒədɪs)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: (اسم) پیش‌داوری، تعصب، قضاوت ناعادلانه و بدون آگاهی؛ (فعل) آسیب زدن، مغرضانه کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین praejudicium (قضاوت قبلی)، ترکیب prae- (پیش) + judicium (قضاوت).
  • مثال در جمله:
    • Prejudice against minority groups will linger on as long as people ignore the facts.
      • تعصب/پیش‌داوری علیه گروه‌های اقلیت تا زمانی که مردم حقایق را نادیده بگیرند، باقی خواهد ماند.
    • The witness's weird behavior prejudiced Nancy's case.
      • رفتار عجیب شاهد، به پرونده نانسی آسیب زد/لطمه زد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The judge warned the jury not to let their personal prejudices influence their decision.
      • قاضی به هیئت منصفه هشدار داد که اجازه ندهند پیش‌داوری‌های شخصی‌شان بر تصمیم‌شان تأثیر بگذارد.
    • غیررسمی: It's unfair to have a prejudice against someone just because of how they dress.
      • منصفانه نیست که فقط به خاطر طرز لباس پوشیدنشون، پیش‌داوری/تعصب نسبت به کسی داشته باشی.

388. jolly (ˈdʒɑːli)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective) و قید (Adverb)
  • معنی فارسی: خوشحال، سرخوش، شنگول، بشاش
  • ریشه‌شناسی: از فرانسوی قدیم jolif (جشن، شاد، باحال).
  • مثال در جمله:
    • The jolly old man, an admitted bigamist, had forgotten to mention his first wife to his new spouse.
      • پیرمرد خوشحال/سرخوش، که خودش اعتراف کرده بود دوهمسر دارد، فراموش کرده بود به همسر جدیدش درباره زن اولش بگوید.
    • When the jolly laughter subsided, the pirates began the serious business of dividing the gold.
      • وقتی خنده‌های شاد/شنگول فروکش کرد، دزدان دریایی کار جدی تقسیم طلا را شروع کردند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The host greeted us with a jolly welcome and made us feel at home immediately.
      • میزبان با خوش‌رویی و بشاشی از ما استقبال کرد و فوراً احساس راحتی به ما داد.
    • غیررسمی: We had a really jolly time at the Christmas party last night!
      • دیشب تو مهمونی کریسمس بهمون خیلی خوش گذشت/حسابی خوش بودیم!

389. witty (ˈwɪti)

  • نوع کلمه: صفت (Adjective)
  • معنی فارسی: بذله‌گو، شوخ‌طبع، تیزبین و بامزه (در صحبت کردن)
  • ریشه‌شناسی: از اسم wit (ذکاوت، هوش، شوخ‌طبعی) + پسوند -ty.
  • مثال در جمله:
    • Mr. Carlson's witty introduction qualifies him as a first-rate speaker.
      • معارفه بذله‌گو/زیرکانه آقای کارلسون، او را به عنوان یک سخنران درجه یک واجد شرایط می‌کند.
    • Fay is too slow to appreciate such witty remarks.
      • فی آنقدر کندذهن است که نمی‌تواند چنین جملات بذله‌گو/شوخ‌طبعانه‌ای را درک کند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The author is known for his witty prose and insightful social commentary.
      • نویسنده به خاطر نثر شوخ‌طبعانه/بذله‌گوی خود و تفسیر اجتماعی موشکافانه‌اش مشهور است.
    • غیررسمی: She's so witty; she always has a clever comeback for everything.
      • اون خیلی بذله‌گو/حاضرجوابه؛ همیشه برا هر چیزی یه جواب بامزه و زیرکانه داره.

390. hinder (ˈhɪndər)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: مانع شدن، بازداشتن، مختل کردن، سد راه شدن
  • ریشه‌شناسی: از انگلیسی قدیم hindrian (عقب نگه داشتن، آسیب زدن).
  • مثال در جمله:
    • Deep mud hindered travel in urban centers.
      • گل عمیق، رفت‌وآمد را در مراکز شهری مختل می‌کرد/با مشکل مواجه می‌کرد.
    • The storm hindered the pursuit of the fleeing prisoners.
      • طوفان تعقیب زندانیان فراری را مختل کرد/با مشکل مواجه کرد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: Lack of funding is hindering the progress of the research project.
      • کمبود بودجه، پیشرفت پروژه تحقیقاتی را مختل می‌کند/بازمی‌دارد.
    • غیررسمی: Don't let your fear of failure hinder you from trying new things.
      • نگذار ترس از شکست مانعت بشه/بازت داره از امتحان چیزهای جدید.

392. abuse (əˈbjuːs / əˈbjuːz)

  • نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
  • معنی فارسی: (اسم) سوءاستفاده، بدرفتاری، فحش و ناسزا؛ (فعل) سوءاستفاده کردن، بدرفتاری کردن
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین abusus، اسم مفعولی abuti (مصرف نادرست کردن، هدر دادن).
  • مثال در جمله:
    • Those who abuse the privileges of the honor system will be penalized.
      • کسانی که از مزایای سیستم شرافتی سوءاستفاده کنند، جریمه/مجازات خواهند شد.
    • Brutal abuse of children in the orphanage was disclosed by the investigation.
      • بدرفتاری/کودک‌آزاری وحشیانه در پرورشگاه توسط تحقیقات فاش شد.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The politician was accused of abuse of power.
      • سیاستمدار به سوءاستفاده از قدرت متهم شد.
    • غیررسمی: He got fired for verbally abusing his coworkers.
      • اون به خاطر فحش دادن و بدرفتاری کلامی با همکاراش اخراج شد.

396. retain (rɪˈteɪn)

  • نوع کلمه: فعل (Verb)
  • معنی فارسی: حفظ کردن، نگه داشتن، به خاطر سپردن؛ استخدام کردن (وکیل)
  • ریشه‌شناسی: از واژه لاتین retinere (عقب نگه داشتن، حفظ کردن)، ترکیب re- (عقب) + tenere (نگه داشتن).
  • مثال در جمله:
    • Despite her lack of funds Mrs. Reilly retained a detective to follow her spouse.
      • علی‌رغم کمبود پول، خانم ریلی یک کارآگاه را برای تعقیب همسرش استخدام/نگه داشت.
    • China dishes have the unique quality of retaining heat longer than metal pans.
      • ظروف چینی خاصیت منحصربه‌فردی در حفظ/نگه داشتن گرما بیشتر از ماهیتابه‌های فلزی دارند.
  • کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
    • رسمی: The company aims to retain its most talented employees by offering better benefits.
      • هدف شرکت این است که با ارائه مزایای بهتر، بااستعدادترین کارمندان خود را حفظ کند.
    • غیررسمی: I can never retain anything I learn in history class; it goes in one ear and out the other.
      • هیچی از چیزایی که تو کلاس تاریخ یاد می‌گیرم تو ذهنم نمی‌مونه/نگه نمی‌دارم؛ از یه گوش میاد و از اون یکی می‌ره بیرون.

واژه‌های تله‌ای این درس

  1. prejudice vs. discrimination

    • prejudice: یک نگرش و طرزِ فکرِ از پیش‌تعیین‌شده و اغلب منفی. در ذهن است.
    • discrimination: رفتارِ ناعادلانه بر اساسِ آن نگرش. در عمل است. «Prejudice leads to discrimination.»
  2. witty vs. funny vs. humorous

    • funny: هر چیزی که باعثِ خنده شود (می‌تواند احمقانه باشد).
    • witty: بامزگیِ هوشمندانه و سریع که مبتنی بر بازی با کلمات و هوش است. «a witty comeback».
    • humorous: (صفت) شوخ‌طبع و خنده‌دار (ادبی‌تر).
  3. mumble vs. mutter vs. murmur

    • mumble: نامفهوم و تند حرف زدن (از روی خجالت یا بی‌حوصلگی).
    • mutter: زیر لب غر زدن (از روی عصبانیت).
    • murmur: زمزمهٔ آرام و دلنشین کردن.
  4. mute vs. moot

    • mute: ساکت، بی‌صدا.
    • moot: (صفت) قابلِ بحث اما بی‌اهمیت، غیرقابلِ اجرا. «a moot point». این دو هم‌آوا هستند.
  5. retain vs. remain vs. detain

    • retain: (فعل) نگه داشتن (فاعل کاری را انجام می‌دهد). «I retain knowledge.»
    • remain: (فعل) باقی ماندن (فاعل خودش می‌ماند). «I remain here.»
    • detain: (فعل) بازداشت کردن، معطل کردن. «The police detained him.»

چند نکتهٔ طلایی کنکوری

  • witty از خانوادهٔ wit می‌آید: اسمِ آن wit (ذکاوت) و witticism (بذلهٔ زیرکانه) است — این خانواده در سوالاتِ هم‌خانواده‌سازی پرتکرار است.
  • abuse تلفظش با نقشِ دستوری‌اش عوض می‌شود: به‌عنوانِ اسم əˈbjuːs (با صدایِ «س») و به‌عنوانِ فعل əˈbjuːz (با صدایِ «ز») تلفظ می‌شود — یک نکتهٔ ظریف اما پرتکرار.
  • retain خانوادهٔ حقوقی‌اش را هم بشناسید: retainer یعنی «پیش‌پرداخت به وکیل» و retention یعنی «حفظ و نگهداری» — هر دو در متونِ رسمی زیاد دیده می‌شوند.

نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۴ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیب‌های رایج، فهرستِ کاملِ واژه‌هایِ تله‌ایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جمله‌به‌جمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جای‌خالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلش‌کارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر می‌گیرد.

نمونه تست

پاسخنامه‌ی تحلیلی سه‌بخشی برای هر سؤال

  • چرا گزینه‌ی درست، درست است
  • چرا هر گزینه‌ی دیگر غلط است
  • تله‌ی تستی‌ای که باید بشناسی

1. Every weekday morning the crowded train carries tired .................... who spend almost two hours travelling between their homes and their offices.

  • tourists
  • commuters
  • colleagues
  • pedestrians

پاسخنامه‌ی تحلیلی

عبارت «travelling between their homes and their offices» در کنارِ «Every weekday morning» می‌گوید سخن از سفرِ تکراری و هرروزهٔ کاری است. واژهٔ «commuters» یعنی «مسافرِ روزانه»؛ کسی که هر روز مسیرِ خانه تا محلِ کار را می‌رود و برمی‌گردد؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «tourists» یعنی «گردشگر»؛ سفرِ او تفریحی و موقتی است، نه رفت‌وآمدِ هرروزهٔ شغلی. «colleagues» یعنی «همکار»؛ نسبتِ شغلیِ افراد با یکدیگر را می‌رساند، نه الگویِ سفرشان. «pedestrians» یعنی «عابرِ پیاده»؛ با سفرِ دوساعته و با قطار سازگار نیست. تلهٔ تستی: «commuter» را با «traveler» یکی نگیرید؛ commuter فقط دربارهٔ مسیرِ تکراری و روزانهٔ خانه تا محلِ کار به کار می‌رود.

2. Since the highway was widened, the average .................... now saves nearly forty minutes on the daily drive from the suburbs to the office.

  • commuter
  • tourist
  • volunteer
  • spectator

پاسخنامه‌ی تحلیلی

قیدِ «daily drive from the suburbs to the office» دقیقاً همان مسیرِ هرروزهٔ حومه تا محلِ کار است. واژهٔ «commuter» یعنی «مسافرِ روزانه»؛ کسی که هر روز همین مسیرِ ثابت را طی می‌کند؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «tourist» یعنی «گردشگر»؛ گردشگر مسیرِ ثابتِ روزانه به دفترِ کار ندارد. «volunteer» یعنی «داوطلب»؛ نوعِ همکاریِ بی‌مزد را می‌گوید، نه نوعِ سفر. «spectator» یعنی «تماشاگر»؛ به تماشای مسابقه یا نمایش مربوط است، نه رفت‌وآمدِ کاری. تلهٔ تستی: قرینهٔ تصمیم‌گیرنده در این‌گونه تست‌ها صفتِ «daily» است؛ بدونِ آن، چند اسمِ شخص می‌توانستند جای خالی را پر کنند.

3. Rail companies offer cheaper season tickets so that a regular .................... can reach the office every morning without paying a fortune.

  • colleague
  • commuter
  • applicant
  • spectator

پاسخنامه‌ی تحلیلی

عبارت «season tickets» و «reach the office every morning» نشان می‌دهد سخن از بلیتِ اشتراکِ سفرهای تکراری است. واژهٔ «commuter» یعنی «مسافرِ روزانه»؛ کسی که هر روز با همان وسیله به محلِ کار می‌رود؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «colleague» یعنی «همکار»؛ برای کسی که بلیتِ اشتراکِ روزانه می‌خرد هیچ ویژگیِ معنایی‌ای اضافه نمی‌کند. «applicant» یعنی «متقاضی»؛ به درخواستِ کار یا پذیرش مربوط است، نه به سفرِ هرروزه. «spectator» یعنی «تماشاگر»؛ با بلیتِ ورزشگاه ربط دارد نه بلیتِ اشتراکِ قطارِ کاری. تلهٔ تستی: «season ticket» شما را به سمتِ ورزشگاه نکشاند؛ در این جمله ادامهٔ متن «reach the office» است، پس معنیِ کاری غالب است.

4. The sudden strike left thousands of .................... stranded on the platform with no way of reaching their offices before noon.

  • lunatics
  • commuters
  • merchants
  • spectators

پاسخنامه‌ی تحلیلی

ترکیبِ «stranded on the platform» و «reaching their offices» یعنی این افراد در مسیرِ هرروزهٔ کار گیر افتاده‌اند. واژهٔ «commuters» یعنی «مسافرانِ روزانه»؛ کسانی که هر روز با قطار به محلِ کار می‌روند؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «lunatics» یعنی «دیوانگان»؛ هیچ ارتباطی با ماندن در ایستگاه و رسیدن به دفترِ کار ندارد. «merchants» یعنی «بازرگانان»؛ شغلِ افراد را می‌گوید، ولی جمله دربارهٔ نقشِ آن‌ها به‌عنوانِ مسافر است. «spectators» یعنی «تماشاگران»؛ در سکویِ ایستگاه کسی برای تماشا نایستاده است. تلهٔ تستی: در جمله‌هایی که «platform» و «office» با هم می‌آیند، واژهٔ هدف تقریباً همیشه نقشِ سفرِ کاری را می‌رساند نه شغل را.

5. A recent survey shows that the typical .................... in this city spends about eighty minutes a day going to and from work.

  • volunteer
  • colleague
  • commuter
  • lecturer

پاسخنامه‌ی تحلیلی

عبارت «going to and from work» تعریفِ کاملِ همان واژه است. واژهٔ «commuter» یعنی «مسافرِ روزانه»؛ کسی که رفت‌وبرگشتِ هرروزهٔ محلِ کار را انجام می‌دهد؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «volunteer» یعنی «داوطلب»؛ انگیزهٔ کار را توصیف می‌کند نه رفت‌وآمدِ آن. «colleague» یعنی «همکار»؛ رابطهٔ میانِ کارکنان است و به زمانِ سفر ربطی ندارد. «lecturer» یعنی «مدرس»؛ یک شغلِ خاص است، در حالی که جمله دربارهٔ همهٔ شاغلانِ شهر است. تلهٔ تستی: «typical» به شما می‌گوید دنبالِ یک نقشِ عمومی بگردید، نه یک شغلِ خاص مثلِ lecturer.

6. The new timetable was planned with the .................... in mind, adding extra carriages exactly at the hours when people travel to and from work.

  • commuter
  • tourist
  • merchant
  • novelist

پاسخنامه‌ی تحلیلی

افزودنِ واگن در «the hours when people travel to and from work» یعنی برنامه برای ساعاتِ اوجِ رفت‌وآمدِ کاری چیده شده است. واژهٔ «commuter» یعنی «مسافرِ روزانه»؛ کسی که در همان ساعاتِ اوج به کار می‌رود و برمی‌گردد؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «tourist» یعنی «گردشگر»؛ گردشگر در ساعاتِ اوجِ کاری سفر نمی‌کند. «merchant» یعنی «بازرگان»؛ به خرید و فروش مربوط است نه به ساعتِ سفر. «novelist» یعنی «رمان‌نویس»؛ هیچ پیوندی با برنامهٔ زمانیِ قطار ندارد. تلهٔ تستی: کلیدواژهٔ «rush hour» در این خانواده همیشه به commuter اشاره می‌کند، حتی وقتی خودِ عبارت در جمله نیامده باشد.

7. After the terrible accident the doctors had to .................... him to a wheelchair for almost a year before he could walk again.

  • commute
  • confine
  • signify
  • retain

پاسخنامه‌ی تحلیلی

ساختارِ «to a wheelchair» بعد از فعل نشان می‌دهد فعل باید معنایِ محدود و زمین‌گیر کردن بدهد. واژهٔ «confine» یعنی «محدود کردن، محصور کردن»؛ نگه‌داشتنِ کسی در یک جا یا وضعِ معین؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «commute» یعنی «رفت‌وآمدِ روزانه کردن» یا «تخفیفِ مجازات دادن»؛ با صندلیِ چرخدار معنا نمی‌دهد. «signify» یعنی «نشان دادن، معنی دادن»؛ فعلی خبری است و کسی را جایی نگه نمی‌دارد. «retain» یعنی «حفظ کردن، نگه داشتن»؛ دربارهٔ نگه‌داشتنِ چیزی نزدِ خود است، نه محبوس‌کردنِ کسی در جایی. تلهٔ تستی: «retain» و «confine» هر دو به فارسی «نگه داشتن» ترجمه می‌شوند، ولی فقط confine بارِ «محدودیت و حصر» دارد.

8. Please .................... your remarks to the subject we are discussing tonight; there is really no time for long stories about your holiday.

  • hinder
  • mumble
  • retain
  • confine

پاسخنامه‌ی تحلیلی

عبارت «to the subject we are discussing» یعنی از کسی خواسته شده در همان چارچوب بماند. واژهٔ «confine» یعنی «محدود کردن به»؛ نگه‌داشتنِ سخن در مرزِ یک موضوع؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «hinder» یعنی «مانع شدن»؛ در این ساختار با حرفِ اضافهٔ to نمی‌آید و معنایِ سدکردنِ راه دارد. «mumble» یعنی «زیرِ لب و نامفهوم حرف زدن»؛ به شیوهٔ ادا کردن مربوط است نه به دامنهٔ موضوع. «retain» یعنی «حفظ کردن»؛ دربارهٔ نگه‌داشتنِ خودِ مطلب است، نه محدودکردنِ دامنهٔ آن. تلهٔ تستی: کالوکیشنِ ثابتِ «confine something to something» را به‌خاطر بسپارید؛ همین حرفِ اضافه سه گزینهٔ دیگر را کنار می‌گذارد.

9. The heavy snowfall .................... the villagers to their houses for three whole days until the mountain road was finally cleared.

  • hindered
  • diminished
  • confined
  • retained

پاسخنامه‌ی تحلیلی

عبارت «to their houses for three whole days» یعنی مردم در خانه‌ها محبوس مانده بودند. واژهٔ «confined» یعنی «محبوس و محدود کرد»؛ کسی را در جایی نگه داشت؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «hindered» یعنی «مانع شد»؛ کندکردنِ یک کار را می‌رساند، نه نگه‌داشتنِ مردم در خانه. «diminished» یعنی «کاهش داد»؛ دربارهٔ کم‌شدنِ اندازه یا مقدار است و با «to their houses» جور نیست. «retained» یعنی «حفظ کرد»؛ فاعل چیزی را نزدِ خود نگه می‌دارد، در حالی که اینجا مردم در جایی حبس شده‌اند. تلهٔ تستی: «hinder» جلوی انجامِ کار را می‌گیرد ولی جا تعیین نمی‌کند؛ هرجا مقصدِ مکانی با to آمده باشد، confine گزینهٔ درست است.

10. In her latest book the author does not .................... herself to a single period of history but moves freely across many centuries.

  • confuse
  • conclude
  • consult
  • confine

پاسخنامه‌ی تحلیلی

تقابلِ «does not ... to a single period» با «moves freely across many centuries» یعنی نویسنده خود را محدود نکرده است. واژهٔ «confine» یعنی «محدود کردن»؛ خود را در مرزِ یک دوره نگه داشتن؛ پس تنها گزینه‌ای است که جای خالی را درست کامل می‌کند. «confuse» یعنی «گیج کردن، اشتباه گرفتن»؛ با حرفِ اضافهٔ to در این معنا نمی‌آید. «conclude» یعنی «نتیجه گرفتن، پایان دادن»؛ به جمع‌بندی مربوط است نه به دامنهٔ کار. «consult» یعنی «مشورت کردن، رجوع کردن»؛ با «herself to a single period» معنا نمی‌دهد. تلهٔ تستی: هر چهار گزینه با con آغاز می‌شوند؛ شباهتِ ظاهری را ملاک نگیرید و فقط به ساختارِ «X oneself to Y» تکیه کنید.

مباحث مرتبط

ادامه‌ی این مبحث رو ببین

با ثبت‌نام رایگان، به بانک کامل سؤال، شبیه‌ساز کنکور و تحلیل پیشرفت دسترسی داری

ثبت‌نام رایگان