درسنامهٔ جامع کتاب ۵۰۴ واژه — درس ۳۱ تا ۳۳
این صفحه، پیشنمایشِ عمومیِ درسنامهٔ سهدرسیِ ۳۱، ۳۲، ۳۳ از کتاب «۵۰۴ واژهٔ کاملاً ضروری» است — واژههای ۳۶۱ تا ۳۹۶. در ادامه، جدولِ «نمایِ کلی» با هر ۳۶ واژه (تلفظ + معنیِ کوتاه) را کامل میبینید، و برایِ آشنایی با کیفیتِ محتوایِ کامل، تحلیلِ عمیقِ ۲۴ واژه — هشت واژه از هر درس، همراه با ریشهشناسی، مثالِ کاربردی در بافتِ رسمی و غیررسمی، و نکاتِ تلهایِ کنکور — بهطور کامل آورده شده است.
نمای کلی ۳۶ واژه
| # | درس | واژه | تلفظ | معنی کوتاه |
|---|---|---|---|---|
| 361 | 31 | commuter | kəˈmjuːtər | مسافر |
| 362 | 31 | confine | kənˈfaɪn | محدود کردن، محصور کردن، حبس کردن |
| 363 | 31 | idle | ˈaɪdəl | (صفت) بیکار، بیکار، تنبل |
| 364 | 31 | idol | ˈaɪdəl | بت (برای پرستش) |
| 365 | 31 | jest | dʒest | (اسم) شوخی، لطیفه، مسخرهبازی |
| 366 | 31 | patriotic | ˌpeɪtriˈɑːtɪk | وطنپرستانه، میهنپرستانه |
| 367 | 31 | dispute | dɪˈspjuːt / ˈdɪspjuːt | (فعل) مخالفت کردن، بحث و جدل کردن، مورد تردید قرار دادن |
| 368 | 31 | valor | ˈvælər | دلاوری، شجاعت، بیباکی (بهویژه در جنگ) |
| 369 | 31 | lunatic | ˈluːnətɪk | (اسم) دیوانه، مجنون |
| 370 | 31 | vein | veɪn | رگ (خونی) |
| 371 | 31 | uneventful | ˌʌnɪˈventfəl | بیحادثه، بدون رویداد مهم، آرام و یکنواخت |
| 372 | 31 | fertile | ˈfɜːrtəl | حاصلخیز (زمین)، بارور (انسان/حیوان) |
| 373 | 32 | refer | rɪˈfɜːr | ارجاع دادن، رجوع کردن، حواله دادن |
| 374 | 32 | distress | dɪˈstres | (اسم) پریشانی، ناراحتی شدید، درماندگی، خطر |
| 375 | 32 | diminish | dɪˈmɪnɪʃ | کاهش یافتن، کم شدن، کاستن (از اندازه، مقدار، اهمیت) |
| 376 | 32 | maximum | ˈmæksɪməm | حداکثر، بیشترین مقدار، بیشینه |
| 377 | 32 | flee | fliː | فرار کردن، گریختن |
| 378 | 32 | vulnerable | ˈvʌlnərəbəl | آسیبپذیر، در معرض خطر یا حمله، حساس به انتقاد |
| 379 | 32 | signify | ˈsɪɡnɪfaɪ | نشان دادن، علامت بودن، معنی دادن |
| 380 | 32 | mythology | mɪˈθɑːlədʒi | اسطورهشناسی، مجموعه اساطیر، افسانههای باستانی |
| 381 | 32 | colleague | ˈkɑːliːɡ | همکار، همپیشه |
| 382 | 32 | torment | tɔːrˈment / ˈtɔːrment | (فعل) عذاب دادن، شکنجه کردن، آزار رساندن |
| 383 | 32 | provide | prəˈvaɪd | فراهم کردن، تأمین کردن، تدارک دیدن |
| 384 | 32 | loyalty | ˈlɔɪəlti | وفاداری، سرسپردگی |
| 385 | 33 | volunteer | ˌvɑːlənˈtɪr | (اسم) داوطلب، کسی که با میل خودش کاری را انجام میدهد |
| 386 | 33 | prejudice | ˈpredʒədɪs | (اسم) پیشداوری، تعصب، قضاوت ناعادلانه و بدون آگاهی |
| 387 | 33 | shrill | ʃrɪl | گوشخراش، تیز و بلند (صدا)، نافذ |
| 388 | 33 | jolly | ˈdʒɑːli | خوشحال، سرخوش، شنگول، بشاش |
| 389 | 33 | witty | ˈwɪti | بذلهگو، شوخطبع، تیزبین و بامزه (در صحبت کردن) |
| 390 | 33 | hinder | ˈhɪndər | مانع شدن، بازداشتن، مختل کردن، سد راه شدن |
| 391 | 33 | lecture | ˈlektʃər | (اسم) سخنرانی، خطابه، درس دانشگاهی |
| 392 | 33 | abuse | əˈbjuːs / əˈbjuːz | (اسم) سوءاستفاده، بدرفتاری، فحش و ناسزا |
| 393 | 33 | mumble | ˈmʌmbəl | زیر لب حرف زدن، منومن کردن، نامفهوم صحبت کردن |
| 394 | 33 | mute | mjuːt | (صفت) بیصدا، ساکت، لال |
| 395 | 33 | wad | wɑːd | (اسم) یک بسته یا توده کوچک و نرم (مثل پنبه، اسکناس) |
| 396 | 33 | retain | rɪˈteɪn | حفظ کردن، نگه داشتن، به خاطر سپردن |
بخش ۱ — درس ۳۱ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
361. commuter (kəˈmjuːtər)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: مسافر (کسی که روزانه بین خانه و محل کار یا تحصیل در مسافت طولانی رفتوآمد میکند)
- ریشهشناسی: از فعل
commute(رفتوآمد کردن، تبدیل کردن)، از لاتینcommutare(تغییر دادن، عوض کردن). - مثال در جمله:
- The average commuter would welcome a chance to live in the vicinity of his or her work.
- مسافر معمولی از این شانس که نزدیک محل کارش زندگی کند، استقبال میکند.
- A novel educational program gives college credit to commuters who listen to a lecture while they are traveling to work.
- یک برنامه آموزشی جدید و بدیع به مسافرانی که در حین سفر به محل کار به سخنرانی گوش میدهند، واحد درسی میدهد.
- The average commuter would welcome a chance to live in the vicinity of his or her work.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The new railway line is expected to significantly reduce travel time for commuters.
- انتظار میرود خط راهآهن جدید، زمان سفر را برای مسافران به طور قابل توجهی کاهش دهد.
- غیررسمی: I'm a daily commuter; I spend two hours on the train each day.
- من یه مسافر روزانم؛ هر روز دو ساعت تو قطارم.
- رسمی: The new railway line is expected to significantly reduce travel time for commuters.
362. confine (kənˈfaɪn)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: محدود کردن، محصور کردن، حبس کردن؛ (با
to) منحصر کردن به - ریشهشناسی: از واژه لاتین
confinis(هممرز، مجاور)، ترکیبcom-(با هم) +finis(مرز، پایان). - مثال در جمله:
- The fugitive was caught and confined to jail for another two years.
- فراری دستگیر شد و برای دو سال دیگر در زندان محبوس/زندانی شد.
- Polio confined President Roosevelt to a wheelchair.
- فلج اطفال، رئیسجمهور روزولت را روی صندلی چرخدار محدود/زمینگیر کرد.
- The fugitive was caught and confined to jail for another two years.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Please confine your comments to the topic under discussion.
- لطفاً نظرات خود را به موضوع مورد بحث محدود کنید.
- غیررسمی: I'm confined to the house today because of this terrible cold.
- امروز به خاطر این سرماخوردگی وحشتناک، توی خونه زندانی/محبوسم.
- رسمی: Please confine your comments to the topic under discussion.
364. idol (ˈaɪdəl)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: بت (برای پرستش)؛ شخص یا چیزی که به شدت مورد علاقه و تحسین است
- ریشهشناسی: از واژه یونانی
eidolon(تصویر، شبح، بت). - مثال در جمله:
- This small metal idol illustrates the art of ancient Rome.
- این بت/تندیس کوچک فلزی، هنر روم باستان را نشان میدهد.
- John Wayne was the idol of many young people who liked cowboy movies.
- جان وین قهرمان/بت/اسطوره بسیاری از جوانانی بود که فیلمهای کابویی دوست داشتند.
- This small metal idol illustrates the art of ancient Rome.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The tribe was known to worship several wooden idols.
- قبیله معروف به پرستش چندین بت چوبی بود.
- غیررسمی: He's my idol; I admire everything about him.
- اون بت منه؛ همه چیزش رو تحسین میکنم.
- رسمی: The tribe was known to worship several wooden idols.
365. jest (dʒest)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: (اسم) شوخی، لطیفه، مسخرهبازی؛ (فعل) شوخی کردن
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
geste(داستان قهرمانی، کار خندهدار)، از لاتینgesta(کارها، اعمال). - مثال در جمله:
- Though he spoke in jest, Mark was undoubtedly giving us a message.
- اگرچه مارک به شوخی حرف زد، اما بدون شک داشت به ما پیامی میداد.
- Do not jest about matters of morality.
- درباره مسائل اخلاقی شوخی نکن.
- Though he spoke in jest, Mark was undoubtedly giving us a message.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: His remarks were taken as a jest rather than a serious criticism.
- اظهارات او بیشتر به عنوان یک شوخی تلقی شد تا یک انتقاد جدی.
- غیررسمی: Don't get upset; I was only jesting!
- ناراحت نشو؛ فقط شوخی میکردم!
- رسمی: His remarks were taken as a jest rather than a serious criticism.
368. valor (ˈvælər)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: دلاوری، شجاعت، بیباکی (بهویژه در جنگ)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
valor(ارزش، شجاعت)، ازvalere(قوی بودن، ارزش داشتن). - مثال در جمله:
- The valor of the Vietnam veterans deserves the highest commendation.
- شجاعت/دلاوری کهنهسربازان ویتنام سزاوار بالاترین تقدیر است.
- The fireman's valor in rushing into the flaming house saved the occupants from a horrid fate.
- شجاعت آتشنشان در هجوم به خانه شعلهور، ساکنان را از سرنوشتی وحشتناک نجات داد.
- The valor of the Vietnam veterans deserves the highest commendation.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The soldier was awarded a medal for his valor in combat.
- سرباز به خاطر شجاعتش در نبرد مدال گرفت.
- غیررسمی: It took a lot of valor to stand up to that bully.
- ایستادن در برابر اون قلدر، شجاعت/دل و جرات زیادی میخواست.
- رسمی: The soldier was awarded a medal for his valor in combat.
369. lunatic (ˈluːnətɪk)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و صفت (Adjective)
- معنی فارسی: (اسم) دیوانه، مجنون؛ (صفت) دیوانهوار، احمقانه
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
lunaticus(ماهزده، دیوانه)، ازluna(ماه). باور قدیمی که ماه باعث جنون میشود. - مثال در جمله:
- Only a lunatic would willingly descend into the monster's cave.
- فقط یک دیوانه با میل خودش به غار هیولا پایین میرفت.
- Certain lunatic ideas persist even though they have been rejected by all logical minds.
- برخی ایدههای دیوانهوار/احمقانه باقی میمانند حتی وقتی توسط تمام ذهنهای منطقی رد شدهاند.
- Only a lunatic would willingly descend into the monster's cave.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The defendant was declared a lunatic and not responsible for his actions.
- متهم دیوانه/مجنون اعلام شد و مسئول اعمالش نبود.
- غیررسمی: You're a lunatic to drive that fast in this weather!
- دیوونهای که تو این هوا اینقدر تند رانندگی کنی!
- رسمی: The defendant was declared a lunatic and not responsible for his actions.
372. fertile (ˈfɜːrtəl)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: حاصلخیز (زمین)، بارور (انسان/حیوان)؛ (مجازی) خلاق و پربار
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
fertilis(بارور، حاصلخیز)، ازferre(حمل کردن، بار آوردن). - مثال در جمله:
- Chicks hatch from fertile eggs.
- جوجهها از تخمهای بارور/نطفهدار بیرون میآیند.
- The loss of their fertile lands threw the farmers into a panic.
- از دست دادن زمینهای حاصلخیزشان، کشاورزان را به وحشت انداخت.
- Chicks hatch from fertile eggs.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The valley has some of the most fertile soil in the entire country.
- این دره دارای برخی از حاصلخیزترین خاکها در کل کشور است.
- غیررسمی: She has such a fertile imagination; she's always coming up with new stories.
- اون قوه تخیل خیلی پربار/خلاقی داره؛ همیشه داره داستانهای جدید میسازه.
- رسمی: The valley has some of the most fertile soil in the entire country.
367. dispute (dɪˈspjuːt / ˈdɪspjuːt)
- نوع کلمه: فعل (Verb) و اسم (Noun)
- معنی فارسی: (فعل) مخالفت کردن، بحث و جدل کردن، مورد تردید قرار دادن؛ (اسم) بحث، مناقشه، جدال
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
disputare(بحث کردن، حساب و کتاب کردن). - مثال در جمله:
- Our patriotic soldiers disputed every inch of ground during the battle.
- سربازان وطنپرست ما بر سر هر وجب از زمین در طول نبرد جنگیدند/مقاومت کردند.
- Many occupants of the building were attracted by the noisy dispute.
- بسیاری از ساکنان ساختمان جذب مناقشه/بحث پرسروصدا شدند.
- Our patriotic soldiers disputed every inch of ground during the battle.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The exact figures are still a matter of dispute among economists.
- ارقام دقیق هنوز موضوع مناقشه در میان اقتصاددانان است.
- غیررسمی: We had a little dispute about where to go for dinner, but we sorted it out.
- سر اینکه کجا برای شام بریم یه بحث کوچیکی داشتیم، اما حلش کردیم.
- رسمی: The exact figures are still a matter of dispute among economists.
واژههای تلهای این درس
idle vs. idol vs. idyll
- idle: (صفت) بیکار، تنبل. «He is idle.»
- idol: (اسم) بت، قهرمان. «He is my idol.»
- idyll: (اسم) شعر یا داستان عاشقانه و روستایی، دوران طلایی. «a rural idyll». این سهقلوی همآوا یک تله بزرگ هستند!
vein vs. vain vs. vane
vein(رگ)،vain(مغرور/بیهوده)،vane(بادنما) — سهقلوی همآوایِ دیگری که همیشه در تستها میآید.
patriotic
patrioticبه معنایِ عشق به کشور است، اما لزوماً به معنایِ ملیگراییِ افراطی (nationalism) نیست. میتواند یک حسِ آرام و مسئولانه باشد.
dispute vs. argument vs. debate
- dispute: یک بحثِ طولانی و اغلب خشمگینانه. «a bitter dispute».
- argument: بحث و استدلال (میتواند عادی یا خشمگین باشد).
- debate: یک بحثِ رسمی و ساختاریافته.
disputeطولانیتر و جدیتر ازargumentاست.
lunatic از ماه میآید!
- ریشهٔ
lunaیعنی ماه. باورِ قدیمی که ماهِ کامل باعثِ دیوانگی میشود. پسlunaticیعنی «ماهزده».
- ریشهٔ
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
idle/idol/idyllفاجعهٔ املایی: هر سه تلفظی یکسان (ˈaɪdəl) دارند اما معنی و املایِ کاملاً متفاوت — بیکار، بت، و شعرِ روستایی.confineهمیشه باtoمیآید: «He is confined to his room.» / «Confine your remarks to the topic.» این ساختارِ ثابت را به خاطر بسپارید.fertileبرایِ ذهن هم به کار میرود: «a fertile imagination» یعنی تخیلِ پربار و خلاق؛ این معنیِ استعاری بسیار رایج است.
بخش ۲ — درس ۳۲ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
373. refer (rɪˈfɜːr)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: ارجاع دادن، رجوع کردن، حواله دادن؛ اشاره کردن به
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
referre(بازگرداندن، گزارش دادن)، ترکیبre-(باز) +ferre(حمل کردن، بردن). - مثال در جمله:
- Let us refer the dispute to the dean.
- بیایید این مناقشه را به رئیس دانشکده ارجاع دهیم/حواله کنیم.
- The speaker referred to a verse in the Bible to support his theory.
- سخنران برای حمایت از نظریهاش به آیهای از کتاب مقدس اشاره کرد.
- Let us refer the dispute to the dean.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Please refer to section 4.2 of the manual for further instructions.
- لطفاً برای دستورالعملهای بیشتر به بخش ۴.۲ دفترچه راهنما مراجعه کنید.
- غیررسمی: What are you referring to? I don't understand.
- به چی اشاره میکنی؟ من نمیفهمم.
- رسمی: Please refer to section 4.2 of the manual for further instructions.
374. distress (dɪˈstres)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: (اسم) پریشانی، ناراحتی شدید، درماندگی، خطر؛ (فعل) پریشان کردن، ناراحت کردن
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
destresse(فشار، تنگنا)، از لاتینdistrictus(کشیده شده به اطراف). - مثال در جمله:
- The family was in great distress over the accident that maimed Kenny.
- خانواده به خاطر حادثهای که کنی را معلول کرد، در پریشانی/ناراحتی شدیدی بودند.
- Long, unscheduled delays at the station cause distress to commuters.
- تأخیرهای طولانی و برنامهریزینشده در ایستگاه باعث ناراحتی/پریشانی مسافران روزانه میشود.
- The family was in great distress over the accident that maimed Kenny.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The ship sent out a distress signal before it sank.
- کشتی قبل از غرق شدن، سیگنال خطر/اضطراری فرستاد.
- غیررسمی: I was in real distress when I lost my wallet abroad.
- وقتی کیف پولم رو تو خارج از کشور گم کردم، واقعاً تو دردسر/درماندگی بودم.
- رسمی: The ship sent out a distress signal before it sank.
376. maximum (ˈmæksɪməm)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و صفت (Adjective)
- معنی فارسی: حداکثر، بیشترین مقدار، بیشینه
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
maximum(بزرگترین)، خنثی ازmaximus(بزرگترین). - مثال در جمله:
- Chris acknowledged that the maximum he had ever walked in one day was fifteen miles.
- کریس اعتراف کرد که حداکثر/بیشترین مسافتی که تا به حال در یک روز پیاده رفته، پانزده مایل بوده.
- We would like to exhibit this rare collection to the maximum number of visitors.
- ما مایلیم این مجموعه نادر را به حداکثر/بیشترین تعداد بازدیدکننده نمایش دهیم.
- Chris acknowledged that the maximum he had ever walked in one day was fifteen miles.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The maximum penalty for this crime is life imprisonment.
- حداکثر مجازات برای این جرم، حبس ابد است.
- غیررسمی: What's the maximum you're willing to pay for that concert ticket?
- حداکثر/آخرش چقدر حاضری برای اون بلیط کنسرت پول بدی؟
- رسمی: The maximum penalty for this crime is life imprisonment.
377. flee (fliː)
- نوع کلمه: فعل (Verb) - گذشته:
fled - معنی فارسی: فرار کردن، گریختن
- ریشهشناسی: از انگلیسی قدیم
fleon(فرار کردن، گریختن). - مثال در جمله:
- The fleeing outlaws were pursued by the police.
- یاغیهای در حال فرار توسط پلیس تعقیب شدند.
- The majority of students understand that they cannot flee from their responsibilities.
- اکثریت دانشآموزان میفهمند که نمیتوانند از مسئولیتهایشان فرار کنند.
- The fleeing outlaws were pursued by the police.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Thousands of refugees were forced to flee their homes due to the conflict.
- هزاران پناهنده مجبور شدند به خاطر درگیری از خانههایشان بگریزند/فرار کنند.
- غیررسمی: He fled the scene as soon as he heard the police sirens.
- به محض اینکه صدای آژیر پلیس رو شنید، از صحنه فرار کرد/گریخت.
- رسمی: Thousands of refugees were forced to flee their homes due to the conflict.
378. vulnerable (ˈvʌlnərəbəl)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: آسیبپذیر، در معرض خطر یا حمله، حساس به انتقاد
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
vulnerabilis(زخمیشدنی)، ازvulnerare(زخمی کردن)، ازvulnus(زخم). - مثال در جمله:
- Achilles was vulnerable only in his heel.
- آشیل فقط در پاشنه پای خود آسیبپذیر بود.
- A vulnerable target for thieves is a solitary traveler.
- یک مسافر تنها، یک هدف آسیبپذیر برای دزدهاست.
- Achilles was vulnerable only in his heel.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The network's security system proved vulnerable to cyberattacks.
- سیستم امنیتی شبکه در برابر حملات سایبری آسیبپذیر بود.
- غیررسمی: After the breakup, he felt very vulnerable and alone.
- بعد از جدایی، احساس خیلی آسیبپذیری و تنهایی میکرد.
- رسمی: The network's security system proved vulnerable to cyberattacks.
379. signify (ˈsɪɡnɪfaɪ)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: نشان دادن، علامت بودن، معنی دادن؛ اهمیت داشتن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
significare(علامت دادن، معنی کردن)، ازsignum(علامت) +facere(ساختن). - مثال در جمله:
- «Oh!» signifies surprise.
- «اوه!» نشاندهنده تعجب است.
- A gift of such value signifies more than a casual relationship.
- هدیهای با این ارزش، نشاندهنده چیزی فراتر از یک رابطه معمولی است.
- «Oh!» signifies surprise.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The change in policy signifies a major shift in the government's approach.
- تغییر در سیاست، نشاندهنده یک تغییر عمده در رویکرد دولت است.
- غیررسمی: What does that weird symbol signify?
- اون نماد عجیب و غریب چه معنیای داره/نشون میده؟
- رسمی: The change in policy signifies a major shift in the government's approach.
384. loyalty (ˈlɔɪəlti)
- نوع کلمه: اسم (Noun)
- معنی فارسی: وفاداری، سرسپردگی
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
loiaute، ازloial(وفادار)، از لاتینlegalis(قانونی). - مثال در جمله:
- The monarch referred to his knights' loyalty with pride.
- پادشاه با افتخار به وفاداری شوالیههایش اشاره کرد.
- Out of a sense of loyalty to his friends, Michael was willing to suffer torments, and he therefore refused to identify his colleagues in the plot.
- مایکل از روی حس وفاداری به دوستانش، حاضر به تحمل شکنجهها بود و بنابراین از شناسایی همکارانش در توطئه خودداری کرد.
- The monarch referred to his knights' loyalty with pride.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: All employees are expected to demonstrate loyalty to the company.
- از تمام کارمندان انتظار میرود که وفاداری خود را به شرکت نشان دهند.
- غیررسمی: I really value your loyalty; you've always been there for me.
- واقعاً برات ارزش قائلم که اینقدر وفاداری؛ همیشه کنارم بودی.
- رسمی: All employees are expected to demonstrate loyalty to the company.
واژههای تلهای این درس
flee vs. flea vs. fleet
- flee: (فعل) فرار کردن. «They fled the country.»
- flea: (اسم) کَک (حشره). «The dog has fleas.»
- fleet: (اسم) ناوگان. «a fleet of ships». این سهقلویِ همآوا در انگلیسی چالشبرانگیزند.
diminish vs. minimize
- diminish: کم شدنِ اندازه، اهمیت یا قدرت (اغلب بهصورتِ طبیعی و تدریجی). «The pain diminished.»
- minimize: به حداقل رساندن (عملی آگاهانه و عمدی). «We must minimize the risk.»
torment vs. torture
- torture: شکنجهٔ بدنیِ شدید و سازمانیافته (برایِ اعتراف گرفتن).
- torment: عذاب دادن (میتواند روانی، عاطفی یا جسمی باشد).
tormentدامنهٔ وسیعتری دارد. «He was tormented by guilt.»
refer to vs. allude to
- refer to: اشارهٔ مستقیم و صریح به چیزی.
- allude to: اشارهٔ غیرمستقیم و تلویحی. «He alluded to his past mistakes without explicitly mentioning them.»
vulnerable vs. weak
- weak: نقطهٔ مقابلِ قوی (فقدانِ قدرتِ بدنی یا اراده).
- vulnerable: در معرضِ حمله بودن. شما میتوانید «قوی» اما «آسیبپذیر» باشید! «Even the strongest fortress is vulnerable to air attacks.»
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
fleeوfleaقاتلِ املا: هر دو تلفظِ یکسان (fliː) دارند — دقت در جمله و معنی، نجاتتان میدهد.referهمیشه باtoمیآید: «I am referring to your letter.» بدونِtoاستفاده کردن ازreferدر این معنی غلط است.vulnerableریشه در «زخم» دارد:vulnusلاتین یعنی زخم؛vulnerableیعنی «زخمیشدنی»، و متضادشinvulnerableیعنی «رویینتن».
بخش ۳ — درس ۳۳ (نمونهٔ عمیقتر از چند واژه)
واژهنامهٔ تحلیلی (نمونه)
385. volunteer (ˌvɑːlənˈtɪr)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: (اسم) داوطلب، کسی که با میل خودش کاری را انجام میدهد؛ (فعل) داوطلب شدن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
voluntarius(داوطلبانه، از روی اراده)، ازvoluntas(اراده، میل). - مثال در جمله:
- The draft has been abolished and replaced by a volunteer army.
- خدمت اجباری لغو شده و با یک ارتش داوطلب جایگزین شده است.
- Terry did not hesitate to volunteer for the most difficult jobs.
- تری برای داوطلب شدن در سختترین کارها تردید نکرد.
- The draft has been abolished and replaced by a volunteer army.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The hospital is in need of volunteers to assist with patient care.
- بیمارستان به داوطلبانی برای کمک در مراقبت از بیماران نیاز دارد.
- غیررسمی: I volunteered to clean up the garage so my dad wouldn't have to do it.
- داوطلب شدم که گاراژ رو تمیز کنم تا بابام مجبور نباشه انجامش بده.
- رسمی: The hospital is in need of volunteers to assist with patient care.
386. prejudice (ˈpredʒədɪs)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: (اسم) پیشداوری، تعصب، قضاوت ناعادلانه و بدون آگاهی؛ (فعل) آسیب زدن، مغرضانه کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
praejudicium(قضاوت قبلی)، ترکیبprae-(پیش) +judicium(قضاوت). - مثال در جمله:
- Prejudice against minority groups will linger on as long as people ignore the facts.
- تعصب/پیشداوری علیه گروههای اقلیت تا زمانی که مردم حقایق را نادیده بگیرند، باقی خواهد ماند.
- The witness's weird behavior prejudiced Nancy's case.
- رفتار عجیب شاهد، به پرونده نانسی آسیب زد/لطمه زد.
- Prejudice against minority groups will linger on as long as people ignore the facts.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The judge warned the jury not to let their personal prejudices influence their decision.
- قاضی به هیئت منصفه هشدار داد که اجازه ندهند پیشداوریهای شخصیشان بر تصمیمشان تأثیر بگذارد.
- غیررسمی: It's unfair to have a prejudice against someone just because of how they dress.
- منصفانه نیست که فقط به خاطر طرز لباس پوشیدنشون، پیشداوری/تعصب نسبت به کسی داشته باشی.
- رسمی: The judge warned the jury not to let their personal prejudices influence their decision.
388. jolly (ˈdʒɑːli)
- نوع کلمه: صفت (Adjective) و قید (Adverb)
- معنی فارسی: خوشحال، سرخوش، شنگول، بشاش
- ریشهشناسی: از فرانسوی قدیم
jolif(جشن، شاد، باحال). - مثال در جمله:
- The jolly old man, an admitted bigamist, had forgotten to mention his first wife to his new spouse.
- پیرمرد خوشحال/سرخوش، که خودش اعتراف کرده بود دوهمسر دارد، فراموش کرده بود به همسر جدیدش درباره زن اولش بگوید.
- When the jolly laughter subsided, the pirates began the serious business of dividing the gold.
- وقتی خندههای شاد/شنگول فروکش کرد، دزدان دریایی کار جدی تقسیم طلا را شروع کردند.
- The jolly old man, an admitted bigamist, had forgotten to mention his first wife to his new spouse.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The host greeted us with a jolly welcome and made us feel at home immediately.
- میزبان با خوشرویی و بشاشی از ما استقبال کرد و فوراً احساس راحتی به ما داد.
- غیررسمی: We had a really jolly time at the Christmas party last night!
- دیشب تو مهمونی کریسمس بهمون خیلی خوش گذشت/حسابی خوش بودیم!
- رسمی: The host greeted us with a jolly welcome and made us feel at home immediately.
389. witty (ˈwɪti)
- نوع کلمه: صفت (Adjective)
- معنی فارسی: بذلهگو، شوخطبع، تیزبین و بامزه (در صحبت کردن)
- ریشهشناسی: از اسم
wit(ذکاوت، هوش، شوخطبعی) + پسوند-ty. - مثال در جمله:
- Mr. Carlson's witty introduction qualifies him as a first-rate speaker.
- معارفه بذلهگو/زیرکانه آقای کارلسون، او را به عنوان یک سخنران درجه یک واجد شرایط میکند.
- Fay is too slow to appreciate such witty remarks.
- فی آنقدر کندذهن است که نمیتواند چنین جملات بذلهگو/شوخطبعانهای را درک کند.
- Mr. Carlson's witty introduction qualifies him as a first-rate speaker.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The author is known for his witty prose and insightful social commentary.
- نویسنده به خاطر نثر شوخطبعانه/بذلهگوی خود و تفسیر اجتماعی موشکافانهاش مشهور است.
- غیررسمی: She's so witty; she always has a clever comeback for everything.
- اون خیلی بذلهگو/حاضرجوابه؛ همیشه برا هر چیزی یه جواب بامزه و زیرکانه داره.
- رسمی: The author is known for his witty prose and insightful social commentary.
390. hinder (ˈhɪndər)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: مانع شدن، بازداشتن، مختل کردن، سد راه شدن
- ریشهشناسی: از انگلیسی قدیم
hindrian(عقب نگه داشتن، آسیب زدن). - مثال در جمله:
- Deep mud hindered travel in urban centers.
- گل عمیق، رفتوآمد را در مراکز شهری مختل میکرد/با مشکل مواجه میکرد.
- The storm hindered the pursuit of the fleeing prisoners.
- طوفان تعقیب زندانیان فراری را مختل کرد/با مشکل مواجه کرد.
- Deep mud hindered travel in urban centers.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: Lack of funding is hindering the progress of the research project.
- کمبود بودجه، پیشرفت پروژه تحقیقاتی را مختل میکند/بازمیدارد.
- غیررسمی: Don't let your fear of failure hinder you from trying new things.
- نگذار ترس از شکست مانعت بشه/بازت داره از امتحان چیزهای جدید.
- رسمی: Lack of funding is hindering the progress of the research project.
392. abuse (əˈbjuːs / əˈbjuːz)
- نوع کلمه: اسم (Noun) و فعل (Verb)
- معنی فارسی: (اسم) سوءاستفاده، بدرفتاری، فحش و ناسزا؛ (فعل) سوءاستفاده کردن، بدرفتاری کردن
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
abusus، اسم مفعولیabuti(مصرف نادرست کردن، هدر دادن). - مثال در جمله:
- Those who abuse the privileges of the honor system will be penalized.
- کسانی که از مزایای سیستم شرافتی سوءاستفاده کنند، جریمه/مجازات خواهند شد.
- Brutal abuse of children in the orphanage was disclosed by the investigation.
- بدرفتاری/کودکآزاری وحشیانه در پرورشگاه توسط تحقیقات فاش شد.
- Those who abuse the privileges of the honor system will be penalized.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The politician was accused of abuse of power.
- سیاستمدار به سوءاستفاده از قدرت متهم شد.
- غیررسمی: He got fired for verbally abusing his coworkers.
- اون به خاطر فحش دادن و بدرفتاری کلامی با همکاراش اخراج شد.
- رسمی: The politician was accused of abuse of power.
396. retain (rɪˈteɪn)
- نوع کلمه: فعل (Verb)
- معنی فارسی: حفظ کردن، نگه داشتن، به خاطر سپردن؛ استخدام کردن (وکیل)
- ریشهشناسی: از واژه لاتین
retinere(عقب نگه داشتن، حفظ کردن)، ترکیبre-(عقب) +tenere(نگه داشتن). - مثال در جمله:
- Despite her lack of funds Mrs. Reilly retained a detective to follow her spouse.
- علیرغم کمبود پول، خانم ریلی یک کارآگاه را برای تعقیب همسرش استخدام/نگه داشت.
- China dishes have the unique quality of retaining heat longer than metal pans.
- ظروف چینی خاصیت منحصربهفردی در حفظ/نگه داشتن گرما بیشتر از ماهیتابههای فلزی دارند.
- Despite her lack of funds Mrs. Reilly retained a detective to follow her spouse.
- کاربرد در متن رسمی و غیررسمی:
- رسمی: The company aims to retain its most talented employees by offering better benefits.
- هدف شرکت این است که با ارائه مزایای بهتر، بااستعدادترین کارمندان خود را حفظ کند.
- غیررسمی: I can never retain anything I learn in history class; it goes in one ear and out the other.
- هیچی از چیزایی که تو کلاس تاریخ یاد میگیرم تو ذهنم نمیمونه/نگه نمیدارم؛ از یه گوش میاد و از اون یکی میره بیرون.
- رسمی: The company aims to retain its most talented employees by offering better benefits.
واژههای تلهای این درس
prejudice vs. discrimination
- prejudice: یک نگرش و طرزِ فکرِ از پیشتعیینشده و اغلب منفی. در ذهن است.
- discrimination: رفتارِ ناعادلانه بر اساسِ آن نگرش. در عمل است. «Prejudice leads to discrimination.»
witty vs. funny vs. humorous
- funny: هر چیزی که باعثِ خنده شود (میتواند احمقانه باشد).
- witty: بامزگیِ هوشمندانه و سریع که مبتنی بر بازی با کلمات و هوش است. «a witty comeback».
- humorous: (صفت) شوخطبع و خندهدار (ادبیتر).
mumble vs. mutter vs. murmur
- mumble: نامفهوم و تند حرف زدن (از روی خجالت یا بیحوصلگی).
- mutter: زیر لب غر زدن (از روی عصبانیت).
- murmur: زمزمهٔ آرام و دلنشین کردن.
mute vs. moot
- mute: ساکت، بیصدا.
- moot: (صفت) قابلِ بحث اما بیاهمیت، غیرقابلِ اجرا. «a moot point». این دو همآوا هستند.
retain vs. remain vs. detain
- retain: (فعل) نگه داشتن (فاعل کاری را انجام میدهد). «I retain knowledge.»
- remain: (فعل) باقی ماندن (فاعل خودش میماند). «I remain here.»
- detain: (فعل) بازداشت کردن، معطل کردن. «The police detained him.»
چند نکتهٔ طلایی کنکوری
wittyاز خانوادهٔwitمیآید: اسمِ آنwit(ذکاوت) وwitticism(بذلهٔ زیرکانه) است — این خانواده در سوالاتِ همخانوادهسازی پرتکرار است.abuseتلفظش با نقشِ دستوریاش عوض میشود: بهعنوانِ اسمəˈbjuːs(با صدایِ «س») و بهعنوانِ فعلəˈbjuːz(با صدایِ «ز») تلفظ میشود — یک نکتهٔ ظریف اما پرتکرار.retainخانوادهٔ حقوقیاش را هم بشناسید:retainerیعنی «پیشپرداخت به وکیل» وretentionیعنی «حفظ و نگهداری» — هر دو در متونِ رسمی زیاد دیده میشوند.
نسخهٔ کاملِ این درسنامه — که در کوییزسنتر در دسترس است — تحلیلِ تمامِ ۳۶ واژه (نه فقط ۲۴ واژهٔ نمونهٔ بالا)، جدولِ تغییراتِ واژگان (اسم/فعل/صفت/قید) برایِ هر واژه، جدولِ کاملِ مترادف و متضاد، فهرستِ ترکیبهای رایج، فهرستِ کاملِ واژههایِ تلهایِ هر سه درس، متنِ درکِ مطلبِ هر درس همراه با ترجمهٔ جملهبهجمله و توضیح، تمرینِ جایِ خالی با توضیحِ دلیلِ هر پاسخ، تستِ سبکِ کنکور در چهار بخشِ جایخالی/مترادف/متضاد/درکِ مطلب، و فلشکارتِ مرورِ سریع را برایِ هر سه درس در بر میگیرد.