بیزانس و فروپاشی روم غربی
در قرن ۴م امپراتوری روم به دو بخش تقسیم شد. روم غربی سقوط کرد، اما بیزانس به مدد اقتصاد قوی، ارتشی نیرومند (بهویژه نیروی دریایی) و پایتختی مستحکم (قسطنطنیه) دوام آورد. قسطنطنیه هم مرکز کنترل ولایات تابع بود و هم محافظ راههای تجاری مهم، تا اینکه در ۱۴۵۳م، ترکان عثمانی به فرماندهی سلطان محمد فاتح آن را تسخیر کردند — رویدادی که در تاریخنگاری غربی پایان قرون وسطا شمرده میشود. کلیسای ایاصوفیه، شاهکار معماری بیزانس، پس از این فتح به مسجد تبدیل شد.
روم غربی از سدهٔ ۵ و ۶م زیر هجوم اقوام ژرمن (آنگلها، فرانکها، گوتها و دیگران) که رومیان «بربر» میخواندندشان، متلاشی شد: شهرنشینی افول کرد، تجارت رکود گرفت و مدارس تعطیل شدند. این دوره را تاریخنگاری غربی «عصر تاریکی» مینامد، در حالی که همزمان تمدن اسلامی در اوج شکوفایی بود.
شارلمانی، فئودالیسم و جنگهای صلیبی
فرانکها با گرویدن به مسیحیت به کلیسای رم پیوستند. شارل مارتل مسلمانان را در پواتیه (۷۳۲م) متوقف کرد و پسرش پپن با حمایت از پاپ، پایهٔ دولت پاپی را گذاشت. نوهاش شارلمانی (۷۶۸-۸۱۴م) بخش اعظم اروپای غربی را متحد کرد و از پاپ لقب «امپراتور مقدس روم» گرفت.
پس از مرگ او و هجوم مجارها و وایکینگها، پادشاهان دیگر توان تأمین هزینهٔ ارتش را نداشتند؛ اربابان زمین را در برابر خدمت نظامی به زیردستان (واسالها) واگذار کردند و نظام فئودالی شکل گرفت: از پادشاه تا اربابان بزرگ، اشراف درجهدوم (شوالیهها) و در پایینترین رده، سرفها که برخلاف برده قابل خرید و فروش نبودند، اما نمیتوانستند زمین ارباب را ترک کنند؛ تنها راه آزادیشان، فرار به شهر و سکونتِ یک سال و یک روز در آن بود. واسال در ازای زمین، سوگند وفاداری میخورد و موظف بود در جنگ ارباب را یاری دهد و مالیات بپردازد؛ در مقابل، فئودالها اختیاراتی چون گرفتن مالیات، قضاوت و اعلان جنگ داشتند. پسران اشراف از ۷ سالگی آموزش شوالیهگری میدیدند و در ۲۱ سالگی به مقام شوالیه میرسیدند.
از ۱۰۹۶ تا ۱۲۹۱م، مسیحیان اروپا به دعوت پاپ اوربان دوم و به بهانهٔ کمک به بیزانس در برابر سلجوقیان، جنگهای صلیبی را علیه سرزمینهای اسلامی برپا کردند. صلیبیان در ۱۰۹۹م بیتالمقدس را تصرف و قتلعام کردند؛ صلاحالدین ایوبی در ۱۱۸۷م آن را بازپس گرفت و سرانجام مسلمانان در ۱۲۹۱م آخرین پایگاههای صلیبیان را در شام برچیدند. این جنگها برای مسلمانان خسارت جانی و مالی سنگین داشت، اما اروپاییان را با علوم و فرهنگ اسلامی آشنا کرد و زمینهساز رنسانس شد.
جنگهای صدسالهٔ فرانسه و انگلستان (۱۳۳۷-۱۴۵۳م)، که ژاندارک قهرمان ملی فرانسه در آن درخشید، با ورود باروت و پیادهنظام مسلح به تفنگ، به افول عصر شوالیهگری انجامید.
کلیسا، علم و دولتهای نیرومند
کلیسا قدرتمندترین نهاد قرون وسطا بود؛ از راه تفسیر انحصاری کتاب مقدس (فقط به زبان لاتین)، مالکیت زمینهای وسیع و رسم بخشش گناهان، بر زندگی مردم مسلط بود و برای مقابله با مخالفان از تفتیش عقاید (انکیزیسیون) بهره میگرفت. سلسلهمراتب کلیسا از پاپ (اسقف رم، بالاترین مقام) تا سراسقف، اسقف و کشیشِ روستا ادامه داشت. رابطهٔ پاپ و پادشاهان آمیزهای از همکاری و رقابت بود: پاپ به شارلمانی لقب امپراتوری داد، اما در سدههای ۱۱ و ۱۲م بر سر انتصاب اسقفها با امپراتور آلمان اختلاف پیدا کرد و پاپ بونیفاس هشتم حتی مدعی شد قدرت دنیوی هم باید تابع قدرت مذهبی باشد.
آموزش نیز عمدتاً برای تربیت کشیشان بود، تا اینکه با رونق شهرها پس از جنگهای صلیبی، مراکز آموزش عالی مانند دانشگاه پاریس (۱۲۰۰م، با آموزش حقوق، فلسفه و الهیات به زبان لاتین) شکل گرفتند. ترجمهٔ آثار ابنسینا (کتاب قانون، از متون اصلی پزشکی دانشگاههای اروپایی) و فیلسوفان مسلمان، پایهای برای اندیشمندانی چون توماس آکویناس شد که فلسفهٔ ارسطو را با الهیات مسیحی درآمیخت. در سدههای ۱۲ و ۱۳م، با احیای شهرها، شاهان نیرومند انگلستان و فرانسه با تشکیل ارتش دائمی، قدرت اشراف فئودال را محدود کردند و بازرگانان که حکومت مرکزی مقتدر را ضامن امنیت تجارت میدیدند، از این تمرکز قدرت استقبال کردند.
رنسانس: نوزایی اروپا
رنسانس (نوزایی) از قرن ۱۴م در ایتالیا آغاز شد و تا قرن ۱۷م به سراسر اروپا گسترش یافت. رشد شهرهای بندری مانند ونیز، جنوا و فلورانس، پیدایش طبقهٔ ثروتمند بورژوا (تجار، بانکداران و صنعتگرانی که ثروتشان از تجارت بود، نه اشرافیت موروثی) و ترجمهٔ آثار دانشمندان مسلمان مانند ابنسینا از عربی به لاتین، در کنار میراث باستانی روم در دل شهرهای ایتالیا، زمینهساز این تحول شدند. خاندان مدیچی در فلورانس، مهمترین حامی مالی هنرمندان این دوره بود. اومانیسم (انسانگرایی)، که انسان را محور ارزشهای دنیوی قرار میداد، در آثار پترارک (که نخستینبار قرون وسطا را «عصر تاریکی» نامید)، دانته (کمدی الهی) و ماکیاولی (شهریار) تجلی یافت. در هنر، لئوناردو داوینچی (مونالیزا و شام آخر)، رافائل و میکلآنژ آثار جاودان آفریدند و معماران از بناهای روم باستان الگو گرفتند.
در علم، کوپرنیک نظریهٔ خورشیدمحوری را در برابر نظریهٔ زمینمرکزی بطلمیوس مطرح کرد و گالیله و کپلر آن را تأیید کردند؛ این تحولات زمینهساز انقلاب علمی قرن ۱۷م شد. اختراع ماشین چاپ به دست گوتنبرگ، نشر دانش و اندیشه را در سراسر اروپا شتاب داد.
اکتشافات جغرافیایی و اصلاح دین
جاذبهٔ ثروت هند و چین و مسدودشدن راههای زمینی به دست عثمانی، پرتغال و اسپانیا را به دریانوردی واداشت. بارتولمه دیاز دماغهٔ امیدنیک را دور زد، واسکودوگاما راه دریایی هند را یافت، کریستف کلمب با حمایت اسپانیا قارهٔ آمریکا را کشف کرد و ماژلان نخستین دور کرهٔ زمین را انجام داد. این اکتشافات به نابودی تمدنهای بومی آمریکا، سرازیرشدن طلا و نقره به اروپا (که تجارت را رونق داد و اشراف فئودال را تضعیف کرد)، آغاز تجارت برده و رقابت استعماری میان قدرتهای اروپایی انجامید.
همزمان، مارتین لوتر، راهب و استاد دانشگاه ویتنبرگ، با نصب ۹۵ اصل بر در کلیسای این شهر (۱۵۱۷م)، به فساد کلیسا و فروش آمرزش اعتراض کرد؛ نظر او این بود که ایمان، نه کارهای نیک، مایهٔ رستگاری است. پاپ او را تکفیر کرد، اما شاهزادگان آلمانی از او حمایت کردند و حامیانش که به پاپ اعتراض (پروتست) کردند، نام پروتستان گرفتند. نهضت پروتستان که با کمک ماشین چاپ بهسرعت گسترش یافت و در سوئیس با ژان کالون ادامه پیدا کرد، وحدت کلیسای کاتولیک را از میان برد، به جنگهای مذهبی دامن زد، قدرت کلیسا را در زندگی مردم تضعیف کرد و دولتهای ملی و اندیشهٔ ملیگرایی را تقویت کرد. مجموع این رویدادها — رنسانس، اکتشافات جغرافیایی و اصلاح دین — زمینهساز عصر جدید اروپا (۱۵۰۰-۱۸۰۰م) و در نهایت انقلاب علمی و روشنگری قرنهای بعد شد.