از سقوط صفویه تا ظهور نادر
با سقوط صفویه (۱۱۳۵ق) ایران دچار هرجومرج شد: افغانها بر اصفهان مسلط شدند، روسیه و عثمانی بخشهایی از شمال و غرب را اشغال کردند. نادر از ایل افشار خراسان، با پیوستن به تهماسب دوم قدرت گرفت، افغانها را شکست داد، عثمانی و روسیه را عقب راند و سرانجام تهماسب را خلع کرد. در شورای دشت مغان (۱۱۱۴ش) بزرگان و علما با سه شرط او سلطنت نادر را پذیرفتند و صفویه رسماً منقرض شد.
نادر با لشکرکشی به هند (نبرد کرنال، ۱۱۱۷ش) دهلی را تصرف کرد و غنایمی چون الماس دریای نور، تخت طاووس و گنجینههای نفیس به دست آورد و هزاران هنرمند و صنعتگر هندی را به ایران آورد. در شورای نجف کوشید مذهب جعفری را نزد اهل سنت به رسمیت بشناساند، اما ناکام ماند و در عمل، مذهب شیعه را بهعنوان عامل انسجام ملی تضعیف کرد. اشتغال دائمی به جنگ، مالیاتهای سنگین، بیاعتمادی به نزدیکان، نداشتن وزیر و دیوانسالاری قوی و نداشتن پایتخت ثابت (مشهد و کلات بیشتر محل نگهداری خزاین بودند تا مرکز اداری)، نادر را با وجود توان نظامی فوقالعاده از پادشاهی موفق بازداشت؛ او سرانجام در ۱۱۲۶ش با توطئهٔ نزدیکانش کشته شد. پس از او رقابت خونینی میان بازماندگانش درگرفت تا شاهرخ، نوهٔ نادر، به قدرتی محدود به مشهد رسید که سرانجام آقامحمدخان قاجار آن را برانداخت.
زندیه؛ آرامشی کوتاه
پس از مرگ نادر، کریمخان زند از عنوان «شاه» سر باز زد و خود را «وکیلالرعایا» خواند. با مدارا با مردم و اقلیتها، پایان جنگهای توسعهطلبانه و آبادانی شیراز (ارگ کریمخانی، مسجد و بازار وکیل)، دورهای از ثبات نسبی پدید آورد. با مرگ او آشوب بازگشت و در کمتر از ۱۵ سال هفت فرمانروای زند به قدرت رسیدند تا سرانجام لطفعلیخان، آخرین آنان، از آقامحمدخان قاجار شکست خورد.
در این دوره، مناسبات سیاسی و اقتصادی ایران با جهان خارج کاهش چشمگیری یافت و مهمترین مسئلهٔ خارجی، برخورد نظامی مکرر با عثمانی و روسیه بود؛ نظام اداری نیز ضعیف ماند، چرا که نادر وزیر و دیوانسالار قوی در کنار خود نداشت. اقتصاد در دورهٔ افشاریه بهسبب جنگهای پیاپی دچار رکود شد، اما در زمان زندیه با آرامش نسبی و اقدامات کریمخان، تجارت شیراز و بندر بوشهر رونق گرفت. علم و آموزش نیز رونق دورهٔ صفوی را نداشت، هرچند فقیهانی چون وحید بهبهانی (احیاگر مکتب اصولی) در همین دوره فعالیت داشتند. مهمترین رویداد ادبی این دوره، «نهضت بازگشت ادبی» در اصفهان بود که در واکنش به سبک هندی، قصیده را به سبک خراسانی و غزل را به سبک عراقی بازگرداند.
جهان در آستانهٔ دورهٔ معاصر: شرقِ رو به افول
در سدههای ۱۷ تا ۱۹م، جهان دو سوی متضاد داشت: ایران، عثمانی و گورکانیان هند در دوران ضعف بودند، در حالی که روسیه، فرانسه و انگلستان در مسیر قدرت و شکوفایی گام برمیداشتند. عثمانی، «مرد بیمار اروپا»، با وجود حکومت بر بخشهای وسیعی از سه قاره، زیر فشار عوامل داخلی و مداخلهٔ قدرتهای اروپایی (به بهانهٔ دفاع از حقوق اقلیتها) رو به افول رفت؛ رقابت خود اروپاییان بر سر تقسیم قلمروش، فروپاشی کاملش را تا پایان جنگ جهانی اول به تعویق انداخت. گورکانیان هند نیز با اختلاف هندوها و مسلمانان و سوءمدیریت شاهان تضعیف شدند؛ پس از پرتغالیها و اسپانیاییها، کمپانی هند شرقی انگلستان با دامنزدن به اختلافات داخلی، رقابت استعمارگران را به سود خود پایان داد تا اینکه در ۱۸۵۷ انگلستان هند را رسماً به قلمرو خود افزود.
غرب: انقلابها و آزادی
در انگلستان، انقلاب باشکوه ۱۶۸۸ با پیروزی مجلس بر پادشاه، منشأ الهی سلطنت را نفی کرد و مجلس را منبع اصلی قدرت شناخت؛ این پیروزی، انگلستان را به قدرت برتر جهان بدل کرد. در آمریکا، نارضایتی از قوانین سختگیرانهٔ انگلیس به جنگ استقلال (۱۷۷۵-۱۷۸۳) و تشکیل جمهوری به ریاست جورج واشینگتن انجامید؛ اعلامیهٔ استقلال بر برابری انسانها تأکید داشت، هرچند در همان دوره بردهداری و سرکوب بومیان ادامه داشت.
در فرانسه، فاصلهٔ طبقاتی میان اشراف ممتاز (معاف از مالیات)، طبقهٔ متوسط تحصیلکردهٔ ناراضی (وکلا، پزشکان، بازرگانان) و تودهٔ فقیر که بار اصلی مالیات و خدمت نظامی را بر دوش داشت، در کنار شکستهای نظامی، هزینههای هنگفت رقابت استعماری و ورشکستگی اقتصادی، زمینهٔ نارضایتی عمومی را فراهم کرد. اندیشههای روشنگرانی چون ولتر (مبارزه با خرافات)، مونتسکیو (تفکیک قوا و حقوق بشر) و روسو (حکومت بهمثابهٔ قرارداد اجتماعی) نیز بر افکار عمومی تأثیر گذاشت. در ۱۴ ژوئیهٔ ۱۷۸۹، حملهٔ مردم به زندان باستیل (نماد استبداد)، لویی شانزدهم را به پذیرش قانون اساسی وادار کرد؛ اما انقلابیون تندرو پادشاه را عزل و لویی شانزدهم و ماری آنتوانت را با گیوتین اعدام کردند و جمهوری برقرار شد. جنگ با اروپا آغاز شد و به کودتای ناپلئون (۱۷۹۹) و امپراتوری فرانسه (۱۸۰۴-۱۸۱۴م) انجامید.