علل و زمینههای جنگ جهانی اول
انقلاب صنعتی به تولید سلاحهای پیشرفته و گسترش استعمار در آسیا، آفریقا و آمریکا انجامید. انگلستان و فرانسه بزرگترین امپراتوریهای استعماری بودند و بر سر مستعمرات رقابت میکردند؛ روسیه با وجود عقبماندگی علمی، قدرت نظامی بالایی داشت و به سمت ایران، عثمانی، بالکان و دریاهای گرم توسعهطلبی میکرد و آمریکا نیز در قرن ۱۹ به قدرتی صنعتی با نفوذ در آمریکای لاتین بدل شده بود. در همین دوره، پس از وحدت ایتالیا، آلمان نیز با وحدت ۳۹ ایالت پراکنده در ۱۸۷۱ (به رهبری پروس، ویلهلم یکم و صدراعظم بیسمارک، ملقب به «مرد آهنین») امپراتوری واحدی (رایش دوم) با پایتخت برلین تشکیل داد. آلمان بهسرعت به قدرتی صنعتی تبدیل شد و در ساخت زیردریایی و ناوگان جنگی با انگلستان به رقابت افتاد؛ کمبود خاک و منابع طبیعیاش، دشمنی با فرانسه بر سر ایالتهای مرزی، کشمکش با روسیه بر سر بالکان و رقابت با انگلستان بر سر مستعمرات را برانگیخت.
کشورها در «دوران صلح مسلح» با انباشت تسلیحات و بستن پیمان به دو بلوک تقسیم شدند: اتحاد مثلث (آلمان، اتریش-مجارستان، ایتالیا) در برابر اتفاق مثلث (انگلستان، روسیه، فرانسه). بحران بالکان، بهویژه رقابت روسیه و اتریش بر سر بوسنی، این رویارویی را تشدید کرد. قتل ولیعهد اتریش در سارایوو (۲۸ ژوئن ۱۹۱۴) بهانهٔ آغاز جنگ شد، هرچند علت اصلی، تراکم تضادهای استعماری و ملیگرایانهٔ اروپا بود.
انقلاب روسیه و پایان جنگ
فشار جنگ بر کارگران و کشاورزان روسیه، زمینهٔ انقلاب ۱۹۱۷ را فراهم کرد. لنین با شعار «صلح، زمین، نان» قدرت را در دست گرفت، تزار برکنار شد و اتحاد جماهیر شوروی شکل گرفت. با ورود آمریکا به جنگ در کنار متفقین، توازن قوا به سود آنان تغییر کرد و جنگ در نوامبر ۱۹۱۸ پایان یافت. پیمان ورسای آلمان را به پرداخت غرامت سنگین و کاهش توان نظامی وادار کرد؛ تحقیری که بعدها زمینهساز ظهور هیتلر شد. امپراتوری عثمانی نیز فروپاشید و سرزمینهای آن میان انگلستان و فرانسه تقسیم شد؛ نقشهٔ کنونی خاورمیانه میراث همین تقسیم است. جامعهٔ ملل در ژنو تأسیس شد اما نتوانست از جنگ جهانی دوم جلوگیری کند. جنگ بیش از ۹ میلیون کشتهٔ نظامی و دهها میلیون قربانی غیرنظامی برجای گذاشت.
ایران در جنگ جهانی اول
بیطرفی، در نظام بینالملل، یعنی امتناع رسمی یک کشور از ورود به جنگ و طرفداری از هیچ یک از طرفین؛ اما در عمل، این بیطرفی برای کشورهای ضعیف فقط زمانی محترم شمرده میشود که به نفع قدرتهای بزرگ باشد. ایران به دلیل موقعیت راهبردیاش (مرز مشترک با روسیه و عثمانی، مسیر ارتباطی هند) نمونهٔ آشکار این واقعیت شد: با وجود اعلام بیطرفی رسمی اشغال شد — روسیه شمال، انگلستان جنوب و عثمانی غرب کشور را در اختیار گرفتند و در ۱۹۱۵ نیز روس و انگلیس شمال و جنوب را میان خود تقسیم کردند؛ همین الگو در جنگ جهانی دوم هم برای ایران تکرار شد. گروهی از نمایندگان مجلس با گرایش به آلمان و عثمانی، «کمیتهٔ دفاع ملی» را تشکیل دادند و در کرمانشاه دولت موقتی به ریاست نظامالسلطنه مافی بنیان نهادند که با شکست عثمانی فروپاشید؛ این دولت موقت، در تمایل آشکارش به آلمان-عثمانی، در تضاد با دولت مرکزی تهران بود که زیر فشار روس-انگلیس اسماً بیطرف مانده بود. در برابر ناتوانی دولت مرکزی، مقاومت مردمی شکل گرفت: رئیسعلی دلواری در فارس و بوشهر، ناصر دیوان کازرونی در کازرون و عشایر عرب خوزستان با انگیزهٔ فتوای مراجع و دفاع از استقلال میهن با نیروهای انگلیسی جنگیدند؛ دلواری در همین نبردها کشته شد و به نمادی ملی بدل گشت.
روس و انگلیس با خرید و انبار غلهٔ ایران برای تأمین نیروهای خود، قحطی بزرگی پدید آوردند که به مرگ میلیونها ایرانی انجامید و دولت مشروطه را بیش از پیش تضعیف کرد. پس از انقلاب بلشویکی، روسیه نیروهایش را از ایران خارج کرد، اما انگلستان با تکیه بر خلأ قدرت، در ۱۹۱۹ دولت وثوقالدوله را وادار به عقد قراردادی کرد که ادارهٔ دارایی و ارتش ایران را عملاً به انگلستان میسپرد. این قرارداد بدون تصویب مجلس (که تعطیل بود) اجرا شد و با وجود رشوهٔ کلانی که به وثوقالدوله، دو وزیر کابینهاش و حتی احمدشاه پرداخت شد تا مخالفتی نکنند، با مخالفت گستردهٔ چهرههایی چون سیدحسن مدرس روبهرو شد و سرانجام یکی از علل سقوط دولت وثوقالدوله شد. هیئت ایرانی اعزامی به کنفرانس صلح ورسای، به ریاست علیقلی مشاورالممالک انصاری، برای خواستار شدن لغو قراردادهای ناقض استقلال ایران، حتی اجازهٔ حضور در کنفرانس را نیافت — بیاعتناییای که در تضاد آشکار با شعار «حق تعیین سرنوشت ملتها»ی وودرو ویلسون، رئیسجمهور وقت آمریکا، بود.